رفتار خشن با خانوادههای مقاومت
نویسنده: بشارت پیر
مترجم: بهزاد طاهرپور
امشب ما یک مهمان هم داریم آمنه دوست من که از دهکده دیگر به نام پوشپورا به خانه ما آمده است. همچنانکه ما شروع به خواندن میکنیم مادرم ما را سرزنش میکند. او میگوید اینها کارهایی است میخواهی بعد از ازدواجت انجام بدهی؟ اقلاً یک کمی هم آشپزی و خیاطی یاد بگیر وقتی ازدواج کردی باید بگذاری بهت افتخار کنیم.
پدرم برعکس مادرم عاشق آوازها و کرکر خندههای ما بود. من پدرم را «توث» خطاب میکنم معنیاش به کشمیری «دلخواهترین فرد» است. او یک پاسبان در اداره پلیس جامو و کشمیر است و بیشتر وقتها در خانه نیست.
پدربزرگ من از کار پدرم خوشش نمیآید چرا که او پسر بزرگش یعنی عمویم را به خاطر شلیک گلوله یک نیروی ارتشی از دست داد. آیا این آزاردهنده نیست که فرزندت را به خاطر یک درگیری از دست بدهی و پسر دیگرت درخدمت پلیس باشد؟ عموی من محمد اقبال یکی از آن جوانهائی بود که فکر میکرد اگر بخواهیم فقط از طریق سیاسی با اشغال کشمیر توسط هند مخالفت و مقاومت کنیم راه به جایی نخواهیم برد. اینها همه از زمان نهرو، قولهای پوچ و توخالی بودند که بخورد مردم داده شد.
او در یک درگیری با ارتش در سرینگر شهید شد. شاید برای شما تعجبآور باشد که از زبان یک دختر روستایی واژههایی مانند « اشغال»، «مقاومت» و «قولهای نهرو» را بشنوید اما همه اینها را عمویم به من یاد داد.
او کسی بود که به سؤالات من در مورد خون و انفجارها در خیابان پاسخ داد در حالی که در همان زمان دیگران به من میگفتند که من برای این سؤال و جوابها خیلی جوان هستم. او داستان کشمیر را نه از زمان تجزیه شبهقاره و قولهای نهرو بلکه از زمان حکومت دوگراها برایم روایت میکرد. آنگاه یک روز به ما گفته شد که او دیگر در میان ما نیست. آخرین چیزی که من از او به یاد دارم این است که جنازه او توسط محلیها و ساکنان پنج روستا آن طرفتر تشییع شد. از آن روز به بعد به خاطر دارم در هر عملیات محاصره و تجسس ارتش، با خانواده ما در مقایسه با خانوادههای غیرمرتبط با مقاومت، رفتار خشنتر و خصمانهتری در پیش گرفته میشد .
مادرم با من در چمنزار میایستاد و اجازه میداد که ارتش هر چیزی را غارت یا ویران کند. آنها از او میخواستند سلاحهای مخفیشده را نشان دهد. او با گریه به آنها میگفت که از محل اختفای سلاحها خبری ندارد.
او به آنها تأکید میکرد که پدرم پاسبان اداره پلیس است اما آنها اهمیتی به این چیزها نمیدادند. همه آن چیزی که آنها در مورد ما فکر میکردند این بود که خانواده ما به مبارزین گرایش دارد. آنها عملیات محاصره و تعقیب را در بعد از ظهرها، شبها دیرهنگام یا حتی در صبح زود به اجرا میگذاشتند و این رفتار ویژه با خانواده من مرتباً تکرار میشد. من دیگر به این بگیر و ببندها عادت کرده بودم با این وجود امشب این حس نگرانی را بیشتر احساس میکردم، حس ششم در برخی مواقع واقعاً ترسناک است. باید اعتراف کنم دلیلش رانمی دانستم. از آنجا که میخواهم صادق باشم باید در مورد ترسم صحبت کنم. هر شب من با این ترس به خواب میروم. روستای من نزدیک خط کنترل مرزی است و از آرامش به دور
است.
از زمانیکه درخیابان خون دیدهام هر شب سوره فاتحه را قرائت میکنم. در کوپوارا زمانیکه از مدرسه به خانه برمیگشتم قبل از آنکه عمویم به شهادت برسد مردم در تظاهرات شعار میدادند «ما چه میخواهیم؟» و جواب میآمد «آزادی» «آزادی».
با این وجود تا امشب هیچ توقعی نداشتم آنهائی که ادعا میکردند مدافع و حامی ما هستند میتوانند بدون شلیک گلولهای روح ما را هدف قرار دهند، نه تا امشب وقتی سکوت شب با کوبیدن در خانه شکسته شد.
روایت «دوری» در ادامه مقاله دنبال خواهد شد
هر افسانهای حاوی برخی از حقایق است و هر حقیقتی اگر به دقت آن را مطالعه کنیم به نظر افسانه میآید. ما هرگز نمیتوانیم به کنه چیزی هر چقدر هم که سخت در مورد آن کنکاش کرده باشیم دست یابیم.
روایت فوق الهامگرفته از ملاقاتها و گفتوگوهای من با مردم روستاهای کنان و پوشپورا و مطالعاتم در مورد اظهارات قربانیان به حقیقتجویان، محققین، پلیس و خبرنگاران میباشد. این مطالب در واقع پاسخ به سؤالات ناشی از سروکار داشتن با اسناد و جزئیات شخصی بود که ذهن من و افکار فوقالعاده فعالم را درگیر خود ساخته بود طوری که در این بین دچار سرگیجه شدم.
من تلاش کردم از طریق مطالعه حقایق آن شب به تمام جوابهایم برسم اما نتوانستم. من بهدنبال جواب به سؤالاتی مانند اینکه احساس یک دختر روستایی پس از آنکه قربانی این تجاوز دستهجمعی شد چه میتواند باشد بودم اما متوجه شدم هیچکدام از ما نمیتواند جوابی برای آن...
زنان قربانی/ بازماندگان
طبق گفته زنان واژه «تجاوز» به بلایی که سرآنها میآید گویا و کافی نیست. این «تجاوز» نیست بلکه «جنگی» علیه زنان است. زنان توسط 5 یا 6 و حداکثر بیش از 20 نظامی مست هندی ابتدا بازداشت شدند سپس شوهران، پدران و پسران با زور از آنها جدا گردیدند. زنان در حالیکه پشتشان به دیوار بود برای کمک شروع به جیغ زدن و فریاد کشیدن کردند اما هیچکس نمیتوانست به فریاد کمکخواهی آنها در آن شب ظلمانی پاسخ دهد.تفنگهای خودکار روی سینهها و درون دهانشان نشانه رفته بود. به آنها گفته شد در صورت جیغ و داد کردن مورد هدف گلوله قرار میگیرند. مردان ارتشی مشاهده شدند که حین ارتکاب جرم مشغول نوشیدن الکل مست بودند به طوری که بوی الکل فضا را پر کرده بود .
آنها لباس زنان کشمیری موسوم به فران (فران یک لباس سنتی بلند زنانه کشمیری است) را پاره کردند سپس شلوارهایشان را پایین کشیده اقدام به تجاوز به زنان بیدفاع کردند. آنها در حال تجاوز به شرابخواری خود ادامه میدادند طوری که یک خانم را چندبار مورد تجاوز جنسی قرار دادند. زنان در مقابل آنها مقاومت میکردند اما کار زیادی از دستشان بر نمیآمد نظامیان هندی از دختران کم سنوسال حتی کر و لال و معلول و زنان حامله نیز نگذشتند.
مادران مقابل دخترانشان مورد تجاوز قرار میگرفتند، مادربزرگها و نوههای دختر نیز در همان اتاق مورد تجاوز قرار میگرفتند. بازماندگان گفتند: آنها (زنان) بر روی سینهها و قسمتهای مختلف بدن حتی روی لبهایشان زخمهای گازگرفتگی داشتند. بیشتر آنها خونریزیها را از دهان و قسمتهای شخصی بدنشان گزارش کردهاند.
یکی از بازماندگان در اظهاراتش به پلیس که در مارس 1991 ارائه شد و توسط «ائتلاف جامعه مدنی جامو و کشمیر» نیز روایت شده است میگوید: صدای در زدن را ساعت 11 شب شنیده است. همچنانکه در باز شد نظامیان بهزور وارد خانه شدند و شوهر و برادر زن را بازداشت کردند و با خود بردند. برخی از آنها در خانه ماندند و شروع به جستوجو کردند. آنها وقتی بهانهای نیافتند آن زن را گرفته و به وی تجاوز کردند.
او گفت: «آنها در حال تجاوز به من الکل مصرف میکردند، بچههای من فریاد زدند اما هیچکس به کمک ما نیامد». او از حال رفت و صبحگاه به هوش آمد. شوهر و برادر شوهر نیز صبح بازگشتند. برادر شوهر دچار خونریزی شده و در شرایط بحرانی به سر میبرد.