کد خبر: ۳۳۸۲۴۷
تاریخ انتشار : ۲۷ شهريور ۱۴۰۵ - ۱۹:۳۰
خاطرات «جرد کوشنر» داماد دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا- 10

دوره سخت زندان

دفتر پژوهش‌های مؤسسه کیهان

زندان به‌شدت تماس‌های او را کنترل می‌کرد و ما مجبور شدیم زمان را بین مادرم و چهار بچه تقسیم کنیم. 
من هر بار نود ثانیه و حدوداً سه دقیقه در هفته وقت داشتم. زمان تماس غیرقابل‌پیش‌بینی بود، و اگر تماس را از دست می‌دادم، دیگر تماسی وجود نداشت. گوشی‌ام را همیشه پیش خودم نگه می‌داشتم، حتی وقتی دوش می‌گرفتم.
من پیشنهاد دادم که برای مدیریت شرکت به‌صورت تمام‌وقت از مدرسه ترک تحصیل کنم، اما پدرم به من التماس کرد که این فداکاری را نکنم. توافق کردیم که ثبت‌نام خواهم کرد، اما بیشتر وقتم را صرف کمک به کسب‌وکار می‌کنم. خوش‌شانس بودیم که دوست صمیمی و مربی پدرم، آلن هامر1، وکیل و مجری مجرب املاک، سخاوتمندانه پیشنهاد داد که شرکت را در غیاب او اداره کند.
آخر هر هفته با مادرم برای ملاقات شش‌ساعته با پدرم به آلاباما پرواز می‌کردم. اولین‌باری که دیدم او با سایر زندانیان با لباس سبز زندان صف کشیده بود،‌ گریه نکردن برایم سخت بود. ما همیشه اولین نفری بودیم که می‌آمدیم و آخرین نفری بودیم که می‌رفتیم، و ساعت‌های بی‌شماری را با سایر خانواده‌ها در اتاق انتظار می‌نشستیم و ذرت بوداده و شیرینی‌های دولایه مربایی دستگاه فروش را می‌خوردیم. تا سال‌ها بعد، نمی‌توانستم بوی این دو را تحمل کنم. ما اغلب آن‌قدر غرق گفت‌وگوهایمان می‌شدیم که فراموش می‌کردیم داخل زندان هستیم- تا اینکه صدای آژیر به صدا درمی‌آمد و از پدرم می‌خواست برای شمارش منظم همه زندانیان مقابل دیوار صف بکشد. زندان یک متعادل‌کننده عالی است، و هم‌بندان پدرم به‌دلیل بی‌تکلف‌بودن او را دوست داشتند. او زمانی را صرف مطالعه، ورزش و کار در کافه‌تریا می‌کرد. شب در کتابخانه می‌نشست و دیگر زندانیان را نصیحت می‌کرد. یک روز ملاقات، با تعجب دیدیم که انگار دو مادر او را سخت در آغوش گرفته‌اند. او توضیح داد که به پسران‌شان نحوه مصاحبه برای شغل را آموزش می‌دهد.
در یک سفر دیگر، بیرون روی نیمکت‌هایی نشسته بودیم و در گرمای خورشید غوطه‌ور بودیم، که یکی از زندانیان در حیاط فریاد زد: «هی، او چارلز کبیر است!» پدرم رو به من کرد و با کنایه گفت: «شاید من این‌جا را ترک نکنم، هیچ‌کس در شرکتم هرگز مرا این‌طور صدا نکرده است.»
در این دوره سخت، کریس کریستی با زندانی کردن سایر مدیران شرکت کوشنر، ورشکستگی کسب‌وکار خانوادگی و تعطیلی آن برای همیشه به‌دنبال مجازات پدرم بود که بیشترین آسیب را به همراه داشته باشد. من اغلب برای هر سطح از کارمندان شرکت، که با نگرانی از تعطیلی شرکت و از دست دادن شغل به من مراجعه می‌کردند، نقش روانشناس دفتر را ایفا می‌کردم. هر روز احساس ناامیدی و ناراحتی می‌کردم. زمانی‌که پایین‌ترین درجه امیدواری را داشتم، به خودم می‌گفتم که حداقل پدرم برای همیشه نرفته است. من باید یاد می‌گرفتم که چگونه اخبار بد را هضم کنم، چهره‌ای قوی داشته باشم و به حرکت رو به جلو ادامه دهم. در آن زمان این را نمی‌دانستم، اما بودن ناخواسته در نقش فردی که شرکت را اداره می‌کرد، من را برای نقشی به همان اندازه غیرمنتظره، اما بسیار مهم‌تر در دولت فدرال آماده کرد.
یازده ماه و نیم بعد از ورود به زندان، پدرم برای گذراندن ادامه حبس در خانه، آزاد شد. شادترین روز برای کل خانواده ما بود. اما تقریباً این اتفاق نیفتاد. کریستی سعی کرد اعتبار زمانی که پدرم به دست آورده بود را باطل کند و مانع از آزادی او شود. به لطف درخشش وکیل واشنگتن میگل استرادا2، تلاش ظالمانه کریستی شکست خورد. دوران زندان پدرم خوارکننده‌ترین، سخت‌ترین و سازنده‌ترین تجربه زندگی من بود. این اتفاق توان نظم‌دهی به افکار من را داشت. یاد گرفتم پول، قدرت و اعتبار زودگذر را از چیزهای ماندگار: نحوه واکنش ما به موقعیت‌های دشوار، ایمانی که به آنها متصل شده‌ایم و افرادی که دوست‌شان داریم، جدا کنم. من اکنون حقیقت پند پدربزرگ و مادربزرگم را دیده بودم: زندگی واقعاً می‌تواند در یک لحظه تغییر کند.
پانوشت‌ها:
1- Alan Hammer
2- Miguel Estrada

captcha