کد خبر: ۳۲۸۲۸۵
تاریخ انتشار : ۰۲ اسفند ۱۴۰۴ - ۲۱:۳۱

روایت خواهرانه از برادرانی که جاودانه شدند

آن‌ها از دل همین خانه‌ها برخاستند، از کوچه‌هایی که بوی نان تازه و صدای مادر می‌داد، از خانواده‌هایی ساده که ایمان، ستون زندگی‌شان بود. پیش از آن‌که نامشان بر سنگ مزار حک شود، فرزند بودند، برادر بودند، همسر بودند؛ کار می‌کردند، درس می‌خواندند، دعا می‌کردند و زندگی را با همه‌ سختی‌هایش می‌شناختند.
آنچه درصفحه فرهنگ مقاومت می‌خوانید، روایت شهادت صرف نیست؛ روایت زندگی پیش از شهادت است. زندگی مردانی که آگاهانه ایستادند، انتخاب کردند و راهی را برگزیدند که پایانش، فریادی جاودانه در تاریخ شد. از فکه و شلمچه و جزیره مجنون تا کردستان و مأموریت‌های امروز، این مسیر همچنان ادامه دارد؛ مسیری که نسل نمی‌شناسد و زمان، آن را متوقف نکرده است.
این روایت‌ها از زبان نزدیک‌ترین شاهدان نقل می‌شود؛ خواهرانی که هم‌قدِ خاطره‌ها قد کشیده‌اند، مادرانی که صبر را زندگی کرده‌اند و خانواده‌هایی که ایمان را نه در شعار، که در عمل آموخته‌اند. شهدا در این روایت‌ها اسطوره‌های دوردست نیستند؛ نوجوانانی‌اند با دل‌های بزرگ، جوانانی با آرزوهای ساده و مردانی که میان ماندن و رفتن، راه دشوارتر را انتخاب کردند.

سیدمحمد مشکوهًْالممالک

شهدا راهی برگزیدند که
فریادشان در تاریخ جاودانه شد
خاطره‌نگار: مریم ملااکبری، خواهر شهید حسین ملااکبری 
ولادت: ۱۰/۱۱/۱۳۳۹ - رفسنجان، استان کرمان 
شهادت: ۲۲/۱/۱۳۶۲ - فکه، شرهانی، عملیات والفجر1 
نحوه شهادت: اصابت ترکش خمپاره به کتف 
مزار شهید: رفسنجان، گلزار شهدا
***
شهید حسین ملااکبری، در دهم بهمن‌ماه ۱۳۳۹، در شهرستان رفسنجان چشم به جهان گشود. او از همان سال‌های نوجوانی و جوانی، تحت تأثیر تربیت انقلابی برادر بزرگ‌تر و معلم خویش، در مسیر مبارزه با ظلم و استکبار گام نهاد. پیش از پیروزی انقلاب اسلامی، در تظاهرات علیه رژیم ستم‌شاهی حضور فعال داشت، دیوارنویسی می‌کرد و شعارهای انقلابی را در خانه و مدرسه با صدایی رسا تکرار می‌کرد. 
پس از پیروزی انقلاب، در صف ارتش بیست‌میلیونی امام خمینی(ره) قرار گرفت. با آغاز جنگ تحمیلی، پس از گذراندن آموزش‌های نظامی، به جبهه‌های نبرد حق علیه باطل اعزام شد. او در منطقه‌ غرب کشور، در رکاب شهید دکتر مصطفی چمران، در جنگ‌های نامنظم شرکت داشت و در عملیات‌های مختلف، از جمله والفجر مقدماتی و والفجر ۱، حضور فعال و مؤثری داشت. تخصص او در جبهه، شناسایی مواضع دشمن در واحد اطلاعات رزمی بود؛ مسئولیتی حساس و خطرناک که شجاعت و ایمان راسخ او را به‌خوبی نشان می‌داد. 
سرانجام در عملیات غرورآفرین والفجر 1، در منطقه شرهانی، به فیض عظیم شهادت نائل آمد. پیکر مطهرش با خون پاکش سندی بر پایمردی و صداقت در راه خدا شد. 
شهید حسین ملااکبری از هفت‌سالگی شروع به روزه گرفتن و نماز خواندن کرد. وقتی مادر به او گفت هنوز به سن تکلیف نرسیده‌ای، گفت: «مادر، چون تو مریضی، من برای تو روزه می‌گیرم.» مادر گفت: «نماز و روزه برای آدم‌های زنده نیست.» او جواب داد: «خدا مهربان است، قبول می‌کند.» 
در نوجوانی، همراه همسایه‌مان بنایی می‌کرد. با پولی که در سه ماه تعطیلی کار کرده بود، برای پدر و مادر یخچالی خرید که تا آخر عمرشان از آن استفاده کردند. سال بعد هم با پول بنایی، حمامی در منزل پدری ساخت که حتی همسایه‌ها از آن استفاده می‌کردند. 
وصیت‌نامه شهید حسین ملااکبری
به درستی که خدا آن مؤمنانی را که در صف جهاد با کافران پایدارند، بسیار دوست می‌دارد. لازمه یک انقلاب، شهادت و مهیا بودن برای شهادت است. (امام خمینی) 
پدر و مادر گرامی، در برهه‌ای از زمان قرار گرفته‌ایم که از یک طرف، الطاف الهی بر امت مسلمان ما سرازیر شده است. خدا بر ما منت گذاشته و حکومت اسلامی را به‌دست بندگان خالصش سپرده است. ما نیز برای تثبیت و تحقق آرمان انسانیت، انقلاب کرده‌ایم. از طرف دیگر، تمام ابرقدرت‌ها برای به زیر یوغ کشیدن و استثمار مردم و رسیدن به اهداف شیطانی خود، تمام نیروهای تبلیغاتی و مادی خود را علیه ما بسیج کرده‌اند و توسط یکی از مهره‌های سرسپرده‌اش، صدام، جنگ را به ما تحمیل کرده‌اند که این جنگ نیز برای ما نعمتی است. 
در این زمان، ما هستیم که باید تصمیم بگیریم. دو راه پیش روی ماست: یا سلاح ایمان، شهادت، پایداری، مقاومت و صبر و بردباری را در مقابل تمام مشکلات پیشه کنیم، یا اسارت و ذلت را. چنانچه راه اول را لبیک گفته‌ایم، باید جوشش و کوششی همه‌جانبه در راستای ولایت فقیه آغاز کنیم و دین خود را نسبت به اسلام عزیز تجسم عینی ببخشیم. این راهی است که باید رفت و مسیری است که باید پیمود. پس چه بهتر که در حال خدمت به اسلام و با شهادت در راه آن مکتب، با سرافرازی رفت. 
انگیزه‌ این جنگ، تحقق حکومت اسلام بر روی زمین است. با نثار مال و جان خود از مرزهای اسلام دفاع خواهیم کرد تا زمانی که حکومت الله بر تمام گیتی گسترش یابد. دست از جهاد برنمی‌داریم، چون این راه را لازمه‌ زندگی خود دانسته‌ایم و روی پای خود چون صفی آهنین ایستاده‌ایم. دشمن خیال می‌کند با به خون غلتاندن بهترین عزیزان ما می‌تواند آن فضیلت الهی را از عاشقان حقیقت بگیرد، اما نمی‌داند که شهادت از بین رفتن نیست، بلکه به زندگی حقیقی دست یافتن است. 
شهادت برای افرادی که امامشان حضرت علی‌(ع)، آموزگارشان امام حسین (ع)، و زعیم و فرمانده و رهبرشان امام خمینی است و قلب‌هایشان از گرد و غبار مادی و دنیایی پاک شده، بسیار گوارا و شیرین است. معتقدیم دست یافتن به چنین آرمانی که والاترین مقام انسان و انسانیت است، در گرو جنگ و‌ستیز با دشمنان اسلام به‌دست می‌آید. هویت واقعی هر انسان در صحنه‌ مبارزات و امتحانات روشن می‌گردد.
خون‌نامه عاشورا 
خاطره‌نگار: سیده زهرا حسینی، خواهر شهید سید محمدرضا حسینی
ولادت: 21/8/۱۳۴۸ – استان همدان
شهادت: 20/6/1365 – جزیره مجنون، عملیات والفجر
نحوه شهادت: اصابت تیر به گردن در قایق، زیر آتش دشمن
مزار شهید: مفقودالاثر – یادبود در باغ بهشت همدان
***
سید محمدرضا حسینی، آبان ۱۳۴۸ در خانواده‌ای مذهبی در همدان به دنیا آمد. از بچگی با ایمان و عشق به اهل‌بیت بزرگ شد. او عاشق خدا، اهل‌بیت و ولایت بود. به مادر و پدرم احترام عجیبی می‌گذاشت. غیرت و شجاعتش همه را مجذوب می‌کرد. به‌محض راه افتادن پایگاه‌های بسیج، جذب پایگاه مسجد امیرالمؤمنین(ع) شد. سال‌های ۶۲-۶۳ با بچه‌های مسجد برای بیماران جذامی غذا می‌برد. با یک موتورگازی ساده، دلش به خدمت به خلق خدا گرم بود. در انقلاب و جنگ، قلبش برای اسلام می‌تپید. عاشق امام خمینی(ره) بود و مطیع ولایت. در عملیات والفجر، در جزیره‌ مجنون، با جمعی از یارانش در قایق، برای تک به دشمن رفتند. عملیات لو رفت و زیر تیربار دشمن قرار گرفتند. حدود ۷۲ یا ۷۵ نفر شهید شدند. سید رضا در قایق‌های اول بود. تیری به گردنش خورد و همان‌جا در نیزارهای مجنون جنوبی یا مرکزی به شهادت رسید. پیکرش برنگشت و مفقودالجسد شد. خبر شهادتش شب عاشورای 13۶۵ به خانواده رسید. یادبودش در باغ بهشت همدان، محل زیارت عاشقانه است.
سید رضا با چند نفر از رفقایش خون‌نامه‌ای امضا کرده بودند. نوشته بودند: «بیایید اول محرم برویم جبهه و شب عاشورا خبر شهادتمان را بیاورند. آن‌قدر بجنگیم که جنازه‌هایمان به شهر برنگردد.» هرکدام اسم و فامیلشان را نوشتند و با سبابه‌ خونین امضا کردند. یک روز این خون‌نامه را بین وسایل مادرم یافتم. 
دلم لرزید. انگار عهدشان با خدا بود. سید رضا به عهدش وفا کرد و شب عاشورا خبر شهادتش آمد.
انگار از رفتنش خبر داشت. چند روز قبل از محرم 13۶۵، تب و لرز شدیدی گرفت. چهار شب و روز در بالکن خانه‌ بابا خوابید. من آب و دستمال می‌آوردم و مامان پاشویه‌اش می‌کرد. وقتی حالش بهتر شد، پیش بابا نشست و یک‌دفعه گفت: «بابا، وقتی تیر به بدن امام حسین‌(ع) می‌خورد، دردش می‌گرفت؟» بابا خیره شد و چیزی نگفت. شب بعد، در حال تماشای تلویزیون دوباره پرسید: «آن‌همه تیر و نیزه به بدن حضرت، درد داشت؟» بابا با آرامش گفت: «نمی‌دانم.» دو روز بعد به جبهه رفت. همیشه می‌گفت: «در والفجر ۱۱ شهید می‌شوم.» درست می‌گفت. عملیات والفجر به شهریور کشید و ۲۰ شهریور 13۶۵ شهید شد.
بعد از شهادت، یادبود سیدرضا در باغ بهشت همدان، محل زیارت شد. وقتی مادرم در قید حیات بود، زنگ می‌زدم حالشان را بپرسم، می‌گفت: «چندتا هندوانه قاچ کردم، بیا بریم باغ بهشت.» می‌رفتیم. می‌دیدیم کلی دختر دانشجو دور مزارش نشسته‌اند، دعا می‌خوانند و اشک می‌ریزند. وقتی مادر می‌رسید، به احترام بلند می‌شدند. کتاب دعا و تقویم به مادرم هدیه می‌دادند. مادر می‌گفت: «این‌ها دخترهای من هستند. هر پنجشنبه می‌آیند و دعا می‌خوانند.» بعدها گفت: «آن‌ها از رضا مراد گرفتند و به من محبت می‌کنند.»
چندین بار سیدرضا در خواب به منزلم آمد. با لباس بسیجی خاک‌آلود پشت میز می‌نشست. می‌خواستم برایش خوراکی بیاورم، می‌گفت: «اگر بیاوری، می‌روم.» از این حرفش وحشت داشتم. می‌گفتم: «نرو!» یک‌بار که در مراسم یادبودش، به مسجد محل نرفتم، شب، با لباس بسیجی به خوابم آمد. گفت: «هرچه گشتم در مسجد ندیدمت، چرا نیامدی؟»
وقتی مادرم مریض بود، سه سال‌پرستاری‌اش کردم. یک هفته به نوروز مانده بود، به همسرم گفتم: «دیگر نمی‌توانم.» گفت: «به جنوب برویم.» در اهواز، حالم بد شد و بستری شدم. بدنم خم شده بود و نمی‌تونستم راه بروم. روز تحویل سال رفتیم طلائیه. نتوانستم از ماشین پیاده شوم. خادم‌های شهدا چای آوردند، نگرفتم. همسرم گفت: «پیاده شو، یک چای بخور.» به زور روی صندلی نشستم. یک طلبه‌ جوان گفت: «چرا اصرار دارید برگردد؟ خودشان خواستند گمنام بمانند. ولی چشم، بچه‌ها این‌جا نماز شب می‌خوانند، دعایت می‌کنند.» آن شب، خواب دیدم بیست، سی جوان با کت‌وشلوار سرمه‌ای و گل نرگس در جیبشان، در طلائیه قدم می‌زنند. حالم خوب شد. بعد از آن، عکس پروفایل تلگرامم را گل نرگس گذاشتم.
سید رضا از منطقه‌ والفجر ۸ نوشت: «هواپیماهای بعثی بالای سرمان بمباران می‌کنند. دود بمباران و سوختن تلمبه‌خانه‌های فاو و بوی اجساد دشمن منطقه را پر کرده. از همه‌ دوستان و رفقا که مزاحمشان بودم، حلالیت می‌خواهم. عهد کردم اگر از این غم، جان ببرم، سر به درگاه جانان ببرم. پای‌کوبان و غزل‌خوان با سرور، سرم را قربانی دوست کنم. پیروزی مؤمنان را از خدا می‌خواهم.»
وصیت‌نامه شهید سید محمدرضا حسینی
به نام خداوند هستی‌بخش و جهان‌آفرین، خدایی که انسان را از نیستی به هستی آورد و هدفی جز تکامل، معرفت و ارتقا به درجات عالی انسانی نداشت و آخرش به خودش برمی‌گرداند.
«من به خود نامدم این‌جا که به خود باز روم، آنکه آورد مرا باز برد در وطنم»
سلام به پیشگاه حضرت بقیه‌الله، یگانه منجی عالم و عدالت‌گستر گیتی.
سلام به نایب برحقش، امام خمینی، قلب تپنده امت حق‌جو و چشم انتظار توده‌های مظلوم.
سلام به پدر و مادر عزیزم، که سال‌ها برای رشد و تربیت من رنج کشیدند. از اینکه نتوانستم فرزند خوبی باشم و وظایفم را خوب انجام بدهم، عاجزانه حلالیت می‌خواهم. امیدوارم ببخشید و برای آمرزش گناهانم دعا کنید. 
جوان میدان نبرد 
خاطره‌نگار: زینب تاجیک، خواهر شهید محمد تاجیک
ولادت: 1/1/1344 – شهرری، استان تهران 
شهادت: 20/12/1361 – فکه، عملیات والفجر مقدماتی 
نحوه شهادت: اصابت ترکش خمپاره به شکم و موج انفجار
مزار شهید: تهران، بهشت زهرا (س) 
***
محمد تاجیک، ۱ فروردین ۱۳۴۴، در یک خانواده ساده و مذهبی در شهرری به دنیا آمد. پدرش کارگر بود، مادرش هم با اینکه سواد زیادی نداشت، اما گاهی مطالعه می‌کرد. محمد، تا اول راهنمایی درس خواند و بعد به کار بنایی مشغول شد. در خانواده‌ای با چهار خواهر و سه برادر بزرگ شد. از جوانی عاشق انقلاب و جبهه بود. به‌عنوان بسیجی، در سِمت آرپی‌چی‌زن به جبهه رفت. ۲۰ اسفند ۱۳۶۱، هفده ساله بود که در عملیات والفجر مقدماتی در فکه، بر اثر اصابت ترکش خمپاره به شکمش و موج انفجار، به شهادت رسید و بهشت زهرای شهرری، آرامگاه ابدی‌اش شد. محمد با شهادتش، افتخار خانواده و مردمش است.
ما زندگی ساده‌ای داشتیم. پدر و مادرم مردم‌دار بودند و همه دوستشان داشتند. محمد، قلب مهربانی داشت. در خانه، همیشه هوای همه را داشت، به خصوص خواهرم که بیمار بود و از دو سالگی فلج شده بود. پدر و مادرم عاشقش بودند. در دلش، عاشق شهادت بود، اما هروقت می‌خواست به جبهه برود، به مادرم می‌گفت: «نگران نباش، برمی‌گردم.» وصیت‌نامه‌اش نشان می‌داد که چقدر به شهدا و امام حسین(ع) عشق می‌ورزید. 
محمد، مهربان، ایثارگر و شجاع بود. در هفده سالگی، مثل یک مرد بزرگ فکر می‌کرد. عاشق امام(ره) و انقلاب بود. در وصیت‌نامه‌اش از جوان‌ها خواسته که در رختخواب ذلت نمیرند و مثل حسین(ع) در میدان بجنگند. به مادرها سفارش کرده بود که مانع رفتن فرزندانشان به جبهه نشوند. همیشه می‌گفت: «دعا و استغفار بهترین درمان دردهاست.» در جبهه با اینکه جوان بود، با شجاعت آرپی‌جی می‌زد. ساده‌زیست بود و هیچ‌وقت به دنبال مال دنیا نرفت. 
وصیت‌نامه کامل شهید محمد تاجیک
آنان‌که ایمان آوردند و از وطن هجرت گزیدند و در راه خدا، به مال و جانشان جهاد کردند، آن‌ها را نزد خدا مقام بلندی است و آنان بالخصوص رستگاران و سعادتمندان دو عالم‌اند. (سوره توبه، آیه ۱۹)
آن‌قدر به جبهه می‌روم و می‌جنگم تا شهید شوم. ‌ای جوانان نکند در رختخواب ذلت بمیرید که حسین‌(ع) در میدان نبرد شهید شد و‌ای جوانان مبادا در غفلت بمیرید که علی‌(ع) در محراب عبادت شهید شد و مبادا در حال بی‌تفاوتی بمیرید که علی‌اکبر حسین در راه حسین‌(ع) و با هدف، شهید شد و به شما ‌ای مادران که مبادا از رفتن فرزندان خود به جبهه جلوگیری کنید که فردایی هست و در محضر خدا نمی‌توانید جواب زینب(س) را بدهید که تحمل ۷۲ شهید را نمود.
همه مثل خاندان «وهب» جوانانتان را به جبهه‌های نبرد بفرستید و حتی جسد او را هم تحویل نگیرید؛ زیرا مادر «وهب» فرمود سری را که در راه خدا داده‌ام پس نمی‌گیرم. برادران، استغفار و دعا را از یاد نبرید که بهترین درمان‌ها برای تسکین دردهاست و همیشه به یاد خدا باشید و در راه او قدم بردارید و هرگز دشمنان بین شما تفرقه نیندازند و شما را از روحانیت متعهد جدا نکنند که اگر چنین کردند روز بدبختی مسلمانان و روز جشن ابرقدرت‌هاست. حضورتان را در جبهه‌های حق علیه باطل ثابت نگه دارید.
و خطاب به تو‌ای مادر! اگر خواستی در غم شهادت یا کشته شدن من‌گریه کنی اول باید به یاد حسین بن علی(ع) و علی‌اکبر و قاسم و عون و جعفر و حضرت ابوالفضل عباس‌گریه کنی؛ زیرا که آن‌ها هم در راه دین خدا و نماز شهید شدند و بعد به این خاطر که فقط فرزند تو نیست و در این راه کشته شده است. صدها هزار جوان دیگر مانند من هستند که مادر دارند و وقتی به جبهه‌ها می‌روند، با دست قطع شده یا پای قطع شده و یا در آخر با تن پاره‌پاره به شهر خود روی دست مردم برمی‌گردند و من تو را به صبر و پایداری دعوت می‌کنم.
برادرانی آسمانی
عاشق انقلاب و شهادت
خاطره‌نگار: حمیده شفیعی‌زاده، خواهر شهیدان شفیعی‌زاده
شهید داوود شفیعی‌زاده
ولادت: 1340 – مهریز، استان یزد
شهادت: 23/12/1363 – جزیره مجنون
نحوه شهادت: اصابت ترکش
مزار شهید: کرج، گلزار شهدای چهارصد دستگاه 
***
شهید ابوطالب شفیعی‌زاده
ولادت: ۱۳۴۳ – کرج، استان البرز
شهادت: ۱۷/۶/۱۳۶۰ – ارتفاعات بازی‌دراز، عملیات بازی‌دراز
نحوه شهادت: مجروحیت و عدم امکان انتقال نیروها به مقر
مزار شهید: کرج، گلزار شهدای چهارصد دستگاه 
***
شهید محمدرضا شفیعی‌زاده
ولادت: ۱۳۴۸ – کرج، استان البرز
شهادت: ۲۷/۱۰/۱۳۶۵ – شلمچه، عملیات کربلای5
نحوه شهادت: درگیری در عملیات و اصابت ترکش 
مزار شهید: کرج، گلزار شهدای چهارصد دستگاه 
***
«هرگز گمان مبر کسانی که در راه خدا کشته شدند، مردگانند! بلکه آنان زنده‌اند و نزد پروردگارشان روزی داده می‌شوند.» (سوره آل عمران، آیه ۱۶۹)
داوود، فرزند بزرگ خانواده، اهل مطالعه، زرنگ و فعال در انقلاب بود. عمویش نقل می‌کرد که او با سرعت، اعلامیه‌ها را به دیوارها می‌چسباند. شش ماه در بنیاد شهید کرج کار کرد و وصیت کرده بود: «اگر در مواقعی در کار اداری بنیاد شهید کرج که بودم و ممکن است کوتاهی کرده باشم، مقداری پول بابت رد مظالم بدهید که مدیون نباشم.» این نشان‌دهنده‌ حساسیتش به حق‌الناس بود. در بنیاد شهید کرج کار می‌کرد و می‌گفت خجالت می‌کشم خانواده‌های شهدا، همسران و فرزندان شهدا را می‌بینم که عزیزی را از دست داده‌اند و من این‌جا هستم.
ابوطالب، متولد ۱۳۴۳ در کرج، فرزند دوم خانواده بود. از کودکی جسور، اهل مطالعه و دارای شمّ سیاسی بالا بود. در دوران انقلاب، با افراد توده‌ای بحث می‌کرد و آن‌ها را با استدلال قانع می‌کرد. تکواندوکار بود و بدنی ورزیده داشت. اعلامیه‌های امام خمینی(ره) را همراه برادرش داوود، لای سبزی‌ها پنهان و در کرج پخش می‌کرد. سرعت عملش در نصب اعلامیه‌ها زبانزد بود. با شروع جنگ تحمیلی، به جبهه رفت. در عملیات بازی‌دراز (۱۷ شهریور ۱۳۶۰)، در ارتفاعات بازی‌دراز مجروح شد. همرزمانش او را کنار درختی بردند تا امدادگران منتقلش کنند، اما به دلیل گرمای شدید یا شرایط دیگر، به دهانه‌ غاری در کوه منتقل شد. نیروهای کمکی او را پیدا نکردند و گمان کردند به عقب برده شده است. ابوطالب همان‌جا به شهادت رسید. پیکرش، که به دلیل گرما حالت سوخته داشت، در اردیبهشت سال ۱۳۶۱ شناسایی و به کرج منتقل شد. یکی از رزمندگان تعریف می‌کرد: «در عملیات بازی‌دراز، باید کوله‌پشتی‌ها و غذا و آب را به ارتفاعات می‌بردیم. وقتی ابوطالب را دیدم، با خودم گفتم این بچه با این جثه کوچک دست‌وپاگیر می‌شود، اما نه‌تنها کوله خودش را برد، بلکه به بقیه هم کمک کرد. خیلی قوی بود و مسیر را راحت طی می‌کرد. 
محمدرضا، متولد ۱۳۴۸ در کرج، چهارمین فرزند خانواده بود. بسیار مؤمن و معتقد بود. علاوه‌بر درس خواندن، در مغازه‌ سبزی‌فروشی پدر کار می‌کرد و پس از پایان دوره‌ راهنمایی، وارد حوزه‌ علمیه‌ کرج شد تا تحصیلات حوزوی را ادامه دهد، اما هنوز مدت زیادی از درس حوزه نگذشته بود که عازم جبهه شد.
دو دوست صمیمی داشت؛ شهید حسین زارع‌زاده و شهید حسین بنادکوکی. هر سه در عملیات کربلای ۵ (شلمچه) شرکت کردند. وقتی حسین زارع‌زاده و حسین بنادکوکی به شهادت رسیدند، محمدرضا غمگین بود. یکی از آشنایان نقل کرد که او را گوشه‌ای دیده که زانوی غم بغل گرفته. وقتی پرسید چه شده، گفت هر دو رفیقم رفتند و من را تنها گذاشتند.» دو سه روز بعد، در ۲۷ دی ۱۳۶۵، محمدرضا نیز در شلمچه با شهادتش، به آرزوی خود رسید.
چشم‌پاک آسمانی 
خاطره‌نگار: زهره ترکمندی، خواهر شهید رحیم ترکمندی
ولادت: 24/7/1366 – بیجار، استان کردستان
شهادت: 23/8/1400 – محور بیجار– دیواندره، کردستان
نحوه شهادت: تصادف در حین مأموریت (به دلیل تجاوز به چپ راننده‌ کامیون)
مزار شهید: بیجار، گلزار شهدا
***
رحیم ترکمندی ۲۴ مهر ۱۳۶۶، در بیجار کردستان به دنیا آمد، کوچک‌ترین فرزند یک خانواده‌ پرجمعیت با سه برادر و سه خواهر. در خانواده‌ای متدین و وطن‌پرست بزرگ شد که احترام به پدر و مادر برایشان یک اصل بود. رحیم از جوانی به نظام و انقلاب عشق داشت و پاسدار هوافضای سپاه شد. عاشق رهبر انقلاب، بود و برای وطنش جان می‌داد. مهندس الکترونیک بود و سال ۹۷ با دختری متدین از خانواده‌ای مذهبی و تحصیل‌کرده ازدواج کرد و با همسرش زندگی عاشقانه‌ای داشت. در مأموریت‌ها همیشه آماده‌ خدمت بود. ۲۳ آبان ۱۴۰۰، وقتی به همراه چهار نفر از دوستانش، در محور بیجار ـ دیواندره، عازم مأموریت بودند، به‌دلیل تصادف با یک کامیون، هر پنج نفرشان به شهادت رسیدند. رحیم در سن سی‌وچهار سالگی با شهادتش افتخار خانواده شد.
ما شش فرزند بودیم، سه خواهر و سه برادر. در کودکی، روز مادر، از پدرم پول می‌گرفتیم و برای مادر کادو بخریم. یک سال که رحیم هفت سالش بود، گفت: «امسال می‌خواهم خودم تنهائی برای مامان کادو بخرم.» فردای آن روز با یک کادوی کوچک نزد مادرم آمد. همه تعجب کردیم که پول از کجا آورده. فهمیدیم قلکش را شکسته و یک شانه موی زیبا برای مادرم خریده است. مادرم هنوز آن شانه زیبا را دارد و هر وقت یاد مهربانی رحیم می‌افتد، اشک می‌ریزد. 
جمعه ۲۱ آبان ۱۴۰۰، شب، منزل پدر بودیم. ساعت ۱۲ خداحافظی کردیم. رحیم رفت و در ماشین نشست. در را باز کردم، دستش را گرفتم و گفتم: «رحیم جان، کی شیفتی و برمی‌گردی سرکار؟» گفت: «ان‌شاءالله یک‌شنبه.» گفتم: «خیلی مراقب خودت باش.» با یک نگاه مهربان گفت: «حتماً» برق چشم‌هایش هیچ‌وقت از یادم نمی‌رود. نمی‌دانستم این آخرین دیدارم با اوست. دو روز بعد، ۲۳ آبان، شهید شد. 
آن روز سرکار بودم. همسرم به همکارانم زنگ زده بود خبر را داده بود، اما گفته بود به بهانه‌ای او را به منزل پدرش ببرید و بگویید که رحیم تصادف کوچکی کرده و پایش آسیب دیده؛ ولی از حال همکارانم همه‌چیز را فهمیدم. انگار جانم داشت می‌رفت. مثل همان شعر که می‌گوید: «من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود.»
رحیم، چشم‌پاک و خوش‌رو بود، همه به این اذعان داشتند. خانواده‌دوست بود و عاطفه‌اش به پدر و مادر غیرقابل وصف. همیشه دستشان را می‌بوسید. وطن‌پرست بود و عشقش به رهبر انقلاب مثال‌زدنی. بعد از نماز، دعاهای طولانی داشت. همسرش می‌گفت: «بعضی وقت‌ها سجده‌اش آن‌قدر طولانی بود که صدایش می‌زدم، می‌گفتم رحیم، از خدا چه می‌خواهی؟» دعای آخرش در حرم حضرت معصومه(س) برای شهادت بود که دو هفته بعد مستجاب شد. متدین بود، به نماز و حجاب حساس. قلبش دریایی بود و فکرش به وسعت آسمان. با اینکه کوچک‌ترین فرزند خانواده بود، حرف‌هایش برای همه ما ارزش ویژه‌ای داشت.
رحیم، وصیت‌نامه مکتوب نداشت؛ ولی دو هفته قبل از شهادتش، تلفنی حرف زدیم، غروب بود. گفت: «نمازت را هیچ‌وقت ترک نکن و به خواهرانمان هم بگو همیشه نماز اول وقت بخوانند.» من و یکی از خواهرهایم دخترهای پنج‌ساله داریم. رحیم گفت: «وظیفه شما سنگین است، باید دخترانتان را باحجاب و فاطمی بزرگ کنید. همیشه به آن‌ها شخصیت بدهید و در جمع بزرگشان کنید.» از زندگی مشترک گفت و اینکه به شوهرهایمان احترام بگذاریم. نمی‌دانستم دارد وصیت می‌کند. قلبش دریایی بود و حرف‌هایش برایمان حجت.
من و مادر و خواهرهایم، بعد از شهادت رحیم، بیشتر به حجاب حساس شدیم و توصیه‌اش برایمان زنده است. رحیم مثل شهدا زندگی کرد. ۳۴ سال، هرلحظه خدا را یاد کرد و در راه راست قدم برداشت. شهادت برازنده‌اش بود. انگار خدا پاداش خداخدا کردن و حسین‌حسین گفتنش را داد. هنوز هم دلتنگش هستم؛ ولی می‌دانم در بهشت است و زنده.
پاسدار آرمان‌ها تا آسمان نزدیک است
خاطره‌نگار: فاطمه شریعت، خواهر شهید مسلم شریعت
ولادت: 22/5/1344 – داراب، استان فارس
شهادت: 7/5/1361 – شلمچه، پاسگاه زید، عملیات رمضان
نحوه شهادت: اصابت گلوله 
مزار شهید: داراب، گلزار شهدا
***
در سال ۱۳۶۰، من دانش‌آموز کلاس دوم راهنمایی بودم و برادرم مسلم، که چند سال با من تفاوت سنی داشت، در کلاس دوم تجربی درس می‌خواند. خاطره جالبی از او دارم. او عضو فعال انجمن مدرسه بود و در فعالیت‌های فرهنگی، به‌ویژه تئاتر مدرسه، شرکت می‌کرد. در یکی از تئاترها ما را دعوت کرد تا ببینیم. نمایش «بچه یتیم» بود و او آن‌قدر با نقشش عجین شده بود که همه را به‌گریه انداخت. با چشم‌گریان، زندگی‌اش را بیان می‌کرد؛ داستانی از فروختن بلال برای امرار معاش و کمک به خانواده. بازی‌اش بسیار زیبا بود و صدای‌گریه تماشاچیان سالن را پر کرده بود. در آخر، همه با دست‌زدن او را تشویق کردند. بعد از مدتی، یکی از دوستانش که مسئول صوت تئاتر بود، گفت: «ما فکر می‌کردیم مسلم واقعاً بچه یتیم است.» او بسیار فعال بود و دیگر مدرسه، انجمن اسلامی، تئاتر و حتی فوتبال او را قانع نمی‌کرد.
با شروع جنگ تحمیلی، در مدرسه اعلام کردند که امام فرمان داده به دانش‌آموزان، برای رفتن به جبهه نیاز است. برادرم با عشق و علاقه به منزل آمد و به مادرم گفت: «می‌خواهم به جبهه بروم.» مادرم که بی‌حد به او علاقه داشت، گفت: «تو فعلا به مدرسه برو، نباید مدرسه را ترک کنی.» جواب داد: «جبهه واجب‌تر است.» سال ۶۰ مدرسه را رها و برای سپری کردن دوره امداد ثبت‌نام کرد. دوره سه‌ماهه را در اصفهان با دوستانش گذراند و سپس به جبهه بستان عازم شد. در رفت‌وآمد بود و مادرم تعریف می‌کرد که وقتی برای مرخصی به شهرستان آمده بود، ذوق می‌کردم که پسرم آمده و دیگر به جبهه نخواهد رفت، اما او گفت: «من چند روز بیشتر مرخصی ندارم و باید بروم.» مادر اصرار کرد، ولی او پافشاری کرد. مرخصی‌اش تمام شده بود و من می‌خواستم به مدرسه بروم. وقتی پایم را روی پله‌ها گذاشتم، دوستم که برای رفتن به مدرسه منتظر من بود، گفت: «با او خداحافظی نمی‌کنی؟» مسلم آمد، پیشانی من را بوسید و گفت: «شاید دیگر تو را نبینم.» نمی‌دانستم که واقعا دیگر او را نخواهم دید. این آخرین دیدارمان بود و همیشه حسرت به دلم مانده که چرا او را در آغوش نگرفتم.
برای بار دوم، از جبهه آمده بود. مادرم روحش شاد، تعریف می‌کرد که در حیاط منزل، روی تخت فنری قدیمی خوابیده بود. یک‌باره نیمه‌شب، سراسیمه از جای خود برخاست و با فریاد «یا صاحب‌الزمان (عج)، یا حسین‌(ع)» از خواب بلند شد. همین‌طور نیمه‌شب فریاد می‌زد. مادرم می‌گفت کنارش رفتم و او را بغل کردم و پرسیدم: «چه شده؟» گفت: «امام زمان را سه‌بار در خواب دیدم، گفت من فردا به جبهه می‌روم.» گفتم: «تعریف کن چه خوابی دیدی؟» جواب داد: « گفت تو سرباز من هستی، باید به جبهه بروی.» بعد از آن خواب، دیگر آرام و قرار نداشت. من آنجا حضور نداشتم، اما مادرم می‌گفت اصلاً آرامش نداشت. فردای آن روز آماده شد برای رفتن. هرچه التماس کردم و گفتم: «من دندانم درد می‌کند، صبر کن من را به دکتر ببر» گفت: «نه، من باید بروم.» تا اینکه عازم شیراز شد و در مقر صاحب‌الزمان، جایی که همه رزمنده‌ها از آنجا به جبهه‌ها می‌رفتند، رفت. این آخرین باری بود که مادر او را دید.
صبحگاه ۷ مرداد ۱۳۶۱، زندگی روزمره در جریان بود. پدر و مادرم طبق معمول هر روز صبح زود بیدار شده و به عبادت پرداخته بودند. مادرم هر روز منتظر بود که مسلم عزیزش از سفر جبهه برگردد و از او استقبال کند. مرتب برای خودش زمزمه می‌کرد و خوشحال بود، وسایل برادرم را جمع‌وجور می‌کرد. به من می‌گفت: «ملحفه برادرت را روی رختخوابش آماده کن، کم‌کم برادرت از جبهه برمی‌گردد.» من ۱۴ ساله و در کلاس سوم راهنمایی بودم. پدرم به‌علت بیماری آسم مرتب سرفه می‌کرد و روی تخت وسط حیاط می‌خوابید. مادرم خمیر درست می‌کرد برای پخت نان. برادر دیگرم، که ۳ سال با شهید مسلم تفاوت سنی داشت، روی تخت دراز کشیده بود. یک‌باره صدای بلندگوی محله از بیرون خانه به گوش رسید. مادرم گفت: «خوب گوش کن، ببینم شهیدی که امروز آورده‌اند کیست.» من سراپا گوش بودم و درحالی‌که رختخواب مسلم را می‌دوختم، پدرم با صدای بلندگو بیدار شد. بلندگو اعلام کرد: «بسم رب الشهدا و الصدیقین، پیکر پاک و مطهر شهید مسلم شریعت و شهید دیگری، شهید حسین‌پور، رأس ساعت ۸ تشییع می‌شود.» در خانه‌مان غوغایی بود، مادرم‌گریه‌کنان به طرف درب خانه رفت و خود را از پنج پله پرتاب کرد.
متن وصیت‌نامه‌ شهید مسلم شریعت
از پدر و مادرم حلالیت می‌طلبم و ببخشید که در این مدت نتوانستم برای شما فرزندی شایسته بوده باشم. برای من نماز و روزه بگیرید و حتماً موقعی که مرا غسل می‌دهند، برایم قرآن بخوانید. خواهران و برادران را سلام می‌رسانم. والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته.
مسلم شریعت
۴/۳/۱۳۶۱