کد خبر: ۴۴۷۰۳
تاریخ انتشار : ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۴ - ۱۷:۴۰
همسرشهید کجباف در گفت‌وگوی اختصاصی با کیهان(۲)

حاضر نیستم یک دلار به جیب تروریست‌ها برود

فاطمه زورمند

هفته گذشته قسمت اول گفت‌وگو با  خانم شاهزاده احمدی زاده ‌همسر شهید مدافع حرم سردار هادی کجباف منتشر شد وهدف استقبال خوب خوانندگان کیهان قرار گرفت.  بخش دوم این مصاحبه به موضوع احوالات بعد از  جنگ تا زمان شهادت ایشان در سوریه اختصاص دارد.
*پس از اتمام جنگ آقای کجباف به چه فعالیتی پرداختند؟
اواخر جنگ فرمانده گردان مالک اشتر شوشتر بود و در کردستان و فاو عملیات‌های پارتیزانی و چریکی انجام می‌دادند. جنگ که تمام شد تا دو سال در محورهای جزیره مینو بودند و می‌گفتند جنگ برای شما تمام شده و بعثی‌ها هر لحظه ممکن است حمله کنند. سال سوم برای گذراندن دوره دافوس به تهران رفت. بعد از آن کنکور شرکت کرد و پزشکی قبول شد.  یک‌سال پزشکی خواند دوباره کنکور شرکت کرد و مدیریت دولتی قبول شد. پزشکی را رها کرد و لیسانس مدیریت گرفت. سال 72-73 حاج احمد خادم سید‌الشهدا فرمانده تیپ یکم لشکر هفت ولی عصر (عج) و هادی معاونش بود. اما مجروحیت‌های زیاد تاثیرش را گذاشته بود و توان جسمی‌اش را کم کرده بود. مدتی در بانک انصارالمجاهدین با دوستان همکاری کرد. سال 84 خود را بازنشسته کرد.البته ارتباطش را با سپاه داشت و در همه برنامه‌ها و کنگره‌ها شرکت می‌کرد. یک‌سال هم زمینی اجاره کرد و مشغول کار کشاورزی شد و گندم کاشت و سال بعدش هم با فردی وارد کار گاومیش پروری شد. یک روز یکی از گاومیش‌ها رم کرد و او را به زمین زد و دستش شکست. پس از آن وارد کارهای خیریه شد با بهزیستی و مراکز خیریه همکاری می‌کرد و مسئولیت شش‌دختر بی‌سرپرست و معلول را بر عهده گرفت و با کمک خیریه برای آنها خانه ساخت و آنها را حمایت کرد تا سر و سامان گرفتند. همزمان با یک شرکت که قصد راه اندازی یک شرکت فولاد در شوشتر را داشت همکاری می‌کرد ولی از این بابت هیچ وجهی دریافت نمی‌کرد.
* روی چه موضوعاتی حساس بودند  و در واقع خط قرمز برایشان محسوب می‌شد؟
اسلام و بیت‌المال. محمد دامپزشکی قبول شد و با هزینه خودش در شهرستان مطبی دایر کرد. هر چه گفتیم شما این همه آشنا داری دست سجاد را جایی بند کن، قبول نکرد .گفت: خودش برود فرم پر کند و آزمون بدهد. به همین خاطر سجاد هم کار آزاد را انتخاب کرد  و در یک مغازه مشغول به کار شد و در حال حاضر هم به دلیل تعطیلی مغازه سه ماه است که بیکار است. هادی به شدت از بیت‌المال حذر می‌کرد.
* سرنوشت آقای کجباف چگونه با سوریه گره خورد؟
به همین منوال با کارهای موردی مشغول بود تا سال 93 که جنگ در سوریه به اوج خود رسید. تصاویر رزمنده‌ها و بچه‌ها را که می‌دید مدام گریه می‌کرد و می‌گفت: باید یک کاری انجام بدهیم، نمی‌شود فقط به ذکر و دعا اکتفا کرد. دائم با تهران تماس می‌گرفت و برنامه رفتنش را پی‌ریزی می‌کرد. تیمی از بچه‌های اهواز را انتخاب کرد و خودش آموزش نظامی داد و قبل از ماه رمضان رفتند خانقین عراق.  بعد به آنها گفته بودند باید بروند شمال سوریه. چون داعشی‌ها خیلی پیش روی کرده بودند و از مرز اردن و اسرائیل به آنها اسلحه می‌رساندند.  به همین خاطر آنها مامور شدند که این ارتباط را قطع کنند. 20 شهریور 93 اطراف دمشق برای آزاد‌سازی یک منطقه مسکونی که دست داعش افتاده بود عملیات داشتند که یک تک تیر‌انداز داعشی  هادی را هدف قرار می‌دهد و یک تیر با کالیبر بالا از سمت راست سینه وارد و از کمر خارج می‌شود و ریه اش را سوراخ می‌کند. بعدها که حالش بهتر شد پرسیدم در آن حالت چه کار کردی؟گفت: انگشتم را درون سوراخ گذاشتم و دویدم تا بیهوش شدم و وقتی که به هوش آمدم در بیمارستان دمشق بودم.  بعد از عملی که در سوریه بر روی ایشان انجام می‌شود؛ اعزامش می‌کنند ایران و در بیمارستان بقیه‌الله تحت عمل جراحی دیگری قرار می‌گیرد. بعد از عمل دوم با من تماس گرفت، پرسیدم: چرا صدات گرفته؟ گفت: بادهای مدیترانه‌ای اذیت می‌کنند. نزدیک غروب مجدد زنگ زد و گفت: مگر قرار نبود بروی تهران برای کاری که داشتی، حالا بیا منم دارم میام، خیلی خوشحال شدم پرسیدم کی میرسی که هماهنگ کنم بیام؟ گفت: من تهرانم، با تعجب گفتم: از کی؟ که مجبور شد توضیح بدهد اما کامل نگفت و فقط گفت یک تیر کوچک به شانه ام سابیده! این را که گفت سراسیمه بلیط هواپیما گرفتم و رفتم تهران و دیدم چه اوضاع و احوالی دارد. نمی توانست غذا بخورد، خون درون ریه‌اش لخته شده بود، مرتب عکس سینه‌اش را می‌گرفتند و چک می‌کردند و بدنش پر از ساکشن بود، برخی از رفقایی که می‌آمدند سرزنشش می‌کردند که چرا رفتی سوریه؟ به ما چه مربوط است؟ می‌گفت: امروز سوریه سنگر ماست، اگر آنجا جلویشان نایستیم باید در خانه هایمان در اهواز با آنها بجنگیم. هر چند توان نداشت ولی جوابشان را میداد. مرتب از سوریه با او تماس می‌گرفتند از او راهنمایی می‌خواستند. وقتی عمل سوم را انجام دادند ساکشن‌ها را از بدنش جدا کردند. هیچ نمی‌گفت حتی ناله نمی‌کرد. از او پرسیدم: واقعا هیچ دردی احساس نمی‌کنی ؟گفت: مگر می‌شود کسی که ریه‌اش پاره پاره شده درد نداشته باشد.      
مدام زیر لب تکرار می‌کرد: باید بروم سوریه، کار نیمه تمام دارم، اگر دکتر مرخصم نکرد فرار می‌کنم.
نزدیک دو هزار نفر از اهواز و شوشتر قصد داشتند برای ملاقات ایشان به تهران بیایند. گفت من می‌روم اهواز. گفتم : «شما حالت مساعد نیست»  گفت: دوهزار نفر بیاید تهران یا یک نفر برود اهواز؟ به دکترش گفت: فقط به من دو روز مهلت بدهید بروم اهواز برمی‌گردم دوباره مرا بستری کنید. وقتی از اهواز و شوشتر برگشت ظاهرا در بیمارستان بستری بود ولی مدام داشت کارهای برگشتنش را ردیف می‌کرد و 17 روز بیشتر طول نکشید که دوباره برگشت سوریه.
*زمانی که ایشان سوریه بودند، ایشان و خانواده چگونه بود؟
10-12 روز یک بار تماس می‌گرفت، ولی به خاطر مسائل امنیتی گفت‌وگوهای کلی و سربسته بین ما رد و بدل می‌شد. وقتی از ایشان می‌پرسیدم: خانواده‌هایی که آنجا بودند می‌توانند به زیارت حضرت زینب‌(س) بروند؟ مدام طفره می‌رفت. عاشق امام حسین بود(ع). همیشه چهار روز قبل از عاشورا دشداشه مشکی بر تن می‌کرد و در هیئت زنجیرزنی می‌کرد. امسال چون کتفش تیر خورده بود به او گفتم مراعات کن و زنجیر نزن. اما او کارش خودش را کرد و با یک زنجیر در عزاداری سید‌الشهدا شرکت کرد. هر سال پیاده می‌رفت کربلا. چند روز قبل از اربعین امام حسین(ع) بود، آمد ایران و پیاده رفت کربلا. وقتی برگشت دوباره رفت سوریه. اما 20 اسفند93 برایمان بلیط تهیه کرد و گفت همه را بیاور سوریه، گفتم: خطرناک است و جنگ و درگیری وجود دارد، می‌خواهی تعداد محدودی بیاییم ؟ گفت: نه همه حتی نورا- نوه هشت  ماهه خانواده- را هم بیاور. همگی رفتیم سوریه و استقبال او از ما بهترین و آخرین خاطره ما از او بود. برایمان هتل گرفته بود. پرسیدم خرج این‌ها از کجا؟ گفت: خودم هزینه کرده ام، گفتم: پس دولت؟ جواب داد: در شرایطی که هیچ کس اجازه تردد ندارد به شما اجازه زیارت داده شده. گفتم راست می‌گویند به شما ماهیانه 30 میلیون تومان حقوق می‌دهند؟ قسم خورد که یک ریال دریافت نکرده است. ما را به حرم حضرت زینب(س)که فاصله بسیار کمی با نیروهای داعش داشت برد. شاید می‌خواست عمق فاجعه را از نزدیک لمس کنیم. به هتل برگشتیم وقتی خواست لباسش را عوض کند متوجه زخمی بر روی بازویش شدم. فردایش  به منزل  یکی از دوستان هادی رفتیم. داشت صحبت می‌کرد که یک دفعه گفت: چند روز پیش که پدرتان بیمارستان بود... تا این را گفت بچه‌ها تعجب کردند و او هم متوجه شد که ما بی‌خبریم گفت: بازویش ترکش خورد و عفونت کرده بود. یک روز هم گفت می‌خواهم شما را به یک جای خوب ببرم. سوار ماشین شدیم و به اطراف دمشق رفتیم به امید اینکه پس از سال‌ها به یک منطقه خوش آب و هوا و سر سبز برای گردش می‌رویم. اما فضا خلوت و خلوت‌تر می‌شد و ساختمان‌هایی پدیدار شدند که خالی از سکنه بودند، گفتم: هادی فکر کنم اشتباه آمده ایم، گفت: این‌ها همه دست داعش بودند ما آزادشان کردیم. و ساختمانی را نشانمان داد که از آنجا تیر خورده بود. هشت روز آنجا بودیم، هادی گفت می‌خواهم با شما برگردم ایران. وقتی رسیدیم، گفت: باید بروم شیراز یکی از بچه‌هایی که آنجا شهید شد شیرازی‌الاصل بود، هنوز به خانواده اش تسلیت نگفته‌ایم.
* احوالات روحی ایشان در این ایام چگونه بود؟
وقتی از سوریه برگشتیم حالم عجیب تغییر کرد. دلم خیلی شور می‌زد. آتشی در درونم شعله ور شده بود، وقتی او رفت شیراز من هم رفتم کربلا. نزدیک عید نوروز بود گفت می‌خواهم ماشینم را بفروشم دیگر به دردم نمی‌خورد حرفی که در سوریه و روزهای آخر مدام تکرار می‌کرد، این بود: «سعی کن دیگر به من وابسته نباشی!» کمدهایش را مرتب کرد و اکثر وسایلش را داد به خیریه و لباس‌هایش را بخشید. روز قبل از میلاد حضرت زهرا(س) یک کارت هدیه به من داد و گفت دارم می‌روم،گفتم: هدیه ات برای خودت، یا من را با خودت ببریا نرو. من دیگر صبرم تمام شده، گفت: کجا ببرمت؟دوباره گفت: دیگه به من وابسته نباش. و... 10 روز بعد شهید شد.
*از محل شهادت ایشان اطلاع دارید؟
25 کیلومتری سرزمین‌های اشغالی... محلی بین داعش و فلسطین اشغالی وجود داشت که از آنجا داعش را تغذیه نظامی می‌کردند و آنها برای قطع این ارتباط عملیات کردند. شب عملیات وقتی فرمانده محل استقرار هادی را به او نشان می‌دهد؛ او می‌گوید من در این عملیات شهید می‌شوم، فرمانده می‌گوید: پس بگذار جایت را عوض کنم که هادی اجازه نمی‌دهد. ظاهرا نیروها پیشروی می‌کنند و هادی نفر اول بوده و یک منطقه سوق‌الجیشی را می‌گیرند و تک تیر انداز با قناصه سرش را هدف قرار می‌دهد و ساعت 12 ظهر روز دوشنبه 31 فروردین (اول رجب) وشب شهادت امام هادی (ع) به شهادت می‌رسد. شرایط به گونه‌ای بوده که همرزم هایش نمی‌توانند پیکرش را برگردانند و دست آنها می‌افتد. ایشان شجاع و چالاک و بر تاکتیک‌های نظامی مسلط بود. تعجب کردم که چگونه این اعجوبه را شکار کرده‌اند. آنها هادی را می‌شناختند و برایش کمین کرده بودند.  وقتی شهریور ماه بیمارستان تهران بستری بود 500 نفر ملاقاتی داشت و عکس‌هایی که از ایشان در دست داعش پیدا شد، نشان می‌داد که جاسوسان آنها در بیمارستان از او عکس گرفته و شناسایی‌اش کرده‌اند.
*آیا داعش برای تحویل دادن پیکر ایشان درخواستی را مطرح کرده بود؟
مسئولین با ما تماس گرفتند و گفتند حاضرند در مقابل  مقدار زیادی دلار و یا صد و چند اسیر مرد یا تعدادی اسیرزن پیکر هادی را به جمهوری اسلامی تحویل بدهند. اگر اجازه بدهید به خاطر شما این کار را انجام بدهیم. که من مخالفت کردم و گفتم: او شهید شده و روحش پیش خداست.  هر چند پیکرش برای ما عزیز است اما اگر قرار است حتی یک دلار به جیب آن تروریست‌ها برود که دوباره با آن اسلحه بخرند و شیعیان را قتل عام کنند همان بهتر که دیدار ما به قیامت بیفتد و هیچ اسیری نیز مبادله نشود ولو یک اسیر زن چرا که   همین زنان هستند که کمربندهای انتحاری می‌بندند و در اجتماع شیعیان مردم را به خاک و خون می‌کشند.
من در را ه خدا و با خدا معامله کرده‌ام با اینکه تمام زندگی و عشقم بود . مادر وهب در کربلا سر فرزندش را به سوی دشمن پرتاب کرد و گفت: چیزی را که در راه خدا داده‌ام پس نمی‌گیرم. ان شاالله در آینده‌ای نزدیک نام «ابوسجاد» همان گونه که در سوریه بر سر زبان‌ها افتاد ، در تمام دنیا طنین‌انداز خواهد شد. از طرف دیگر داعشی‌ها به انسانیت پای بند نیستند و ممکن است پیکر ایشان را به مواد هسته‌ای و یا میکروبی آلوده کنند که در صورت ورود به کشور، عواقب وخیمی در پی داشته باشد.
اکنون مهم‌تر از هر چیز اسلام است .اگر خدا بخواهد پیکرش را باز می‌گرداند. اگر هم نشد ایشان فدایی حضرت زینب(س) شد. بگذارید به عنوان نوکر و محافظش آنجا بماند.