کد خبر: ۳۶۸۰۱
تاریخ انتشار : ۱۵ بهمن ۱۳۹۳ - ۱۹:۳۶

رسالت واقعی «هنر» انقلاب اسلامی

آيت‌الله جوادي آملي

انقلاب شكوهمند اسلامي ايران كه برخوردار از ماهيتي فرهنگي و معنوي و با رويكردي برگرفته از مكتب حياتبخش اسلام بود، به احياي ارزش‌هاي والاي انساني همت گماشت و موجب خلق جلوه هاي ماندگار در صحنه اجتماع شد.
هنر جاودان كه به تعبير بنيانگذار كبير جمهوري اسلامي(ره) عبارت از دميدن روح تعهّد در انسانهاست با روشن کردن مرز خود از مظاهر فساد، خدمات شاياني در نشر و گسترش معارف ناب الهي و انقلابي از خود ارائه داد.
به مناسبت فرارسيدن ايام الله دهه فجر و سالروز پيروزي انقلاب اسلامي، تحليل عالمانه «حضرت آيت‌الله جوادي آملي»  از هنر انقلاب اسلامي را تقدیم خوانندگان گرامي مي‌کنیم.
ارائه تصوير سير ملكوتي انسان، رسالت واقعي «هنر»
بعد از جنگ جهاني اوّل و دوّم و كودتاي ننگين 28 مرداد، ملّت پِرس شد؛ 22 بهمن 57 آزاد شد.تمام هنرهاي هنرمندان در راستاي ستودن رهائي بود، هيچ كار مثبتي درباره اينكه كجا برويم نكردند! شما يك هنرمند نشان بدهيد كه گفته باشد ما از آن ر‌ها شديم، كجا مي‌خواهيم برويم! چون در اين كشور كاري نبود، فقط ستم بود! اين ستم كه برداشته شد،‌ مردم نفس تازه كشيدند. حرف مولوي اين است كه:
از بند كشيدن هنر نيست كجا خود را بند كنيم هنر است!
خود هنر دان ديدن آتش عيان
نِي گپ دلّ عَلَي النّار الدُّخان (1)
آنكه مي‌گويد خدائي هست و قيامتي هست و بهشت هست، اين گپ مي‌زند؛ اين هنر ندارد! خدا هست، بله؛ قيامت هست، بهشت هست؛ اين چطور جامعه ما را نتوانست اصلاح بكند؟! هنر اين است كه آدم چشم جان باز كند؛ بهشت و جهنّم وشعله كه هست؛ پس ببين! حرف خيلي مي زنند. همه مان حرف بهشت و جهنّم مي‌زنيم. حرف مولوي اين است كه اين هنر نيست؛ جهنّم كه موجود است، نه اينكه بعد‌ها خدا خلق مي‌كند؛ الآن هست. خطبه نوراني حضرت امير اين است كه: مردان الهي كساني‌اند كه زوزه سگان جهنّم را دارند مي شنوند:هُمْ وَ النّارْ كَمَنْ قَدْ رَآها، هُمْ وَ الجَنَّه كَمَنْ قَدْ رَآهَا (2). اين خطبه نوراني علوي (ع) مولوي تربيت مي‌كند.
آنكه مي‌گويد خدا هست و حكيم است و يك روزي به كيفرانسان‌‌ها مي‌رسد، اين دارد گپ مي زند. مثل كسي كه آتش را نديده، دود را مي‌بيند؛ چون دود هست، آتش هست. بله، اين گپ زدن است. دود كه آدم را متأثر نمي‌كند، آتش اثر مي‌كند؛ آتش را ببين.
ضرورت ظهور معنويت در ساحت هنر
اگردر آن چند ماه،هنر شكوفا شد، هنر «رهائي» بود. بله،‌ همه نجات پيدا كرديم؛ امّا كجا برويم …! نه شرقي، نه غربي را فهميديم. آخرين نخست وزير دولت منحوس، بختيار می‌گفت كه ما جمهوري را مي‌دانيم، امّا جمهوري اسلامي يعني چه! خيلي ‌ها همين جور بودند. جمهوريت در جهان فراوان بود، امّا جمهوري اسلامي معنايش روشن نبود. كجا برويم، به كي باز گرديم، با كي سخن بگوئيم، نماز ما چيست، با كي داريم حرف مي زنيم، روزه ما چيست؛ اين‌ها در هنرمندان مطرح نبود!
هنرمند آن است كه بفهمد، يعني بفهمد كه مرگ را مي‌ميراند. هنر اين نيست كه آدم بميرد، هنر اين نيست كه بپوسد؛ هنر اين است كه از پوست به در بيايد، هنر آن است كه بگويد: ما يك دشمن داريم به نام ( مرگ )، من كسي هستم كه مرگ را مي ميرانم؛ هنر يعني اين! مرگ را مي ميرانم يعني چه؟ يعني من هستم كه هستم؛ در مصاف و گلاويز شدن با مرگ،خدا به من نگفت كه مرگ تو را از پا در مي آورد! ما در قرآن نداريم كه كُلُّ نَفسٍ يَذُوقُهَا المُوت، هر كسي را مرگ مي چشد. داريم هر كسي مرگ را مي چشد: كُلُّ نَفسٍ ذائِقَهُ المُوت (3). هر ذائقي مَذوق را از پا درمي‌آورد. ما يك ليوان آب،‌ يك ليوان شربت، يك استكان چاي؛ اين ذائق است كه مَذوق را مُچاله و هضم مي‌كند، نه مَذوق ذائق را از پا در بياورد! اين حرف آسماني انبياء است كه انسان مرگ را مي‌ميراند، نه بميرد! انسان با مرگ از پوست به در مي‌آيد، نه بپوسد! اين معنا در هنرمند ما نبود، در سينما نبود، در مجسمه‌سازي نبود. كجا مي‌خواهيم برويم؟!
اهميت نگرش معرفتي به «مرگ» در كارهاي فرهنگي و هنري
اگر اين 8 سال نبود، هنرمند هم دستش باز نبود، اين هنرمند شاگرد اين 8 سال است. اين 8 سال گفت كه از بند درآمدي، بيا در حصن پيغمبر و علي وارد شو؛ فرمود: كَلِمَهُ لا إله إلا الله حِصنِي(4). ما دژ داريم، دژبان ما هم خداست. مگر مي‌خواهي بپوسي؟ اگر مي‌خواهي بپوسي، پوسيدن فراوان است. اين ميوه مي پوسد، حيوان مي‌پوسد، درخت مي‌پوسد. وقتي نامه امام (ره) به ميخائيل گورباچف رسيد، آن گفت: اين دخالت در كشور ماست. هيأت ايراني به او گفت: جناب ميخائيل گورباچف! اين نيست. عمق خاك روسيه يعني روسيه تا اوج سپهرمال شماست، كسي با شما كاري ندارد! اين پيام اين است كه: شما كه مي‌ميريد،آیا مثل يك چناري هستي كه هيزم مي شوي، يا مثل يك مرغي هستي كه از باغ ملكوت هستي و پرواز مي‌كني؟ شما كي هستي؟! اين پيام با نفت شما، گاز شما، خاك شما، درياي شما، آسمان شما كار ندارد تا شما بگوئيد اين پيام دخالت در امور ماست! اينجا بود كه صورتش سرخ شد، حرفي براي گفتن نداشت!! هنرمند ما بايد بفهمد كه يك دشمن دارد و آن مرگ است و مرگ را مي‌ميراند. اين نه تن‌ها در هنرمند ما نيست، در خيلي از حوزوي‌‌ها نيست، در خيلي از دانشگاهي‌‌ها نيست، در خيلي از دولتيان نيست! وگرنه ما اين وضع را نداشتيم!
نقش مؤثر فرهنگ ديني در استقلال و تماميت ارضي ايران اسلامي
جنگ به زحمت توانست به ما بفهماند كه بايد كجا برويم. همه شما دريك سنّي بوديد كه جنگ را درك كرديد. 50 تا بسيجي كه حركت مي‌كردند، 50 تا پرچم روي دوششان بود؛ يكی از آن‌ها 3 رنگ نبود!! همه يا زهرا، يا حسن، يا حسين. اين پرچم 3رنگ براي ما عزيز است، ما براي آن كشته مي‌شويم؛در خاكريز اوّل، در خاكريز دوّم، در مانور عمليّات که حضور پيدا كرديم،آنجا سخن از مرز پر‌گهر نبود؛ سخن از كربلا، كربلابود! مگر ما ايراني نبوديم؟ مگر ما در جنگ جهاني اوّل ايراني نبوديم؟ مگر در جنگ جهاني دوّم ايراني نبوديم؟ مگر به ما هر چه گفتند، نگفتيم چشم؟ مگر نگفتند 17 شهر بدهيد، گفتيم چشم؟
در كودتاي ننگين 28 مرداد 1332 هجري شمسي من تقريباً 20 سالم بود.در همين تهران، شعار رسمي مردم،مرگ بر شاه بود. [ من بار‌ها اين را به دوستانمان گفتم ] جنوب تهران نزديك مولوي يك ميداني داشت به نام ميدان شاه، كه الآن ميدان قيام شده. در روز 28 مرداد يك دست فروش، گلابي ميدان را از ميدان خريد، آورد روي طبق دست فروشي، داشت مي‌فروخت و داد مي زد: آي شاه ميوه، آي شاه ميوه. همه ريختند روي بساطش و ميوه هايش را جمع كردند، ريختند دور كه چرا مي‌گوئي شاه ميوه، بگو مرگ بر شاه؛ چون شعار رسمي مرگ بر شاه بود.این اتفاق ساعت9 و نيم صبح بود. ساعت 10 شد و كودتا شد و مصدّق به زندان افتاد و كابينه اش به زندان افتادند و بعد از ظهر زاهدي روي كار آمد و دولت زاهدي تشكيل شد؛ همين مردم همين مرگ بر شاه را به جاويد شاه تبديل كردند!! ما ايراني بوديم! گفتند: 17 شهر را در جنگ جهاني بدهيد، گفتيم چشم. در كودتاي ننگين 28 مرداد گفتند: گاز را به شوروي بدهيد، گفتيم چشم؛ نفت را به انگليس و آمريكا بدهيد، گفتيم چشم. از ما غير از چشم گفتن كار ديگري ساخته نبود! ولي وقتي امام آمد و قيام شد و انقلاب اسلامي شد و حسينيه هاو مسجد‌ها به ميدان آمدند؛ هر چه ما گفتيم، گفتند چشم. اين مي شود هنر!
ماندگاري ابدي انسان در مصاف با مرگ
ما در درونمان يك دشمن داريم! در بيرون هيچ كسي ما را از پا در نمي آورد. اين مرگ است كه ما او را از پا درمي‌آوريم، براي اينكه ما در مصاف مرگ اين را مچاله مي‌كنيم و زير پايمان لِه مي‌كنيم، وارد صحنه برزخ مي‌شويم، ما هستيم و مرگ نيست؛ وارد قيامت مي‌شويم، ما هستيم و مرگ نيست؛ وارد بهشت مي‌شويم، ما هستيم و مرگ نيست؛ مرگ عمرش محدود است. مگر مرگ بعد از مرگ هست؟! ما هستيم كه هستيم. اگر حافظ مي‌گويد كه:
نور به آفاق دهيم از دل خويش
چون به خورشيد رسيديم غبار آخر شد (5)
ما مي‌مانيم. اگر ماندني هستيم، بايد حرف ماندني داشته باشيم! آنچه كه حس را راضي مي‌كند، شهوت را راضي مي كند، غضب را راضي مي‌كند، خيال را راضي مي‌كند، وَهم را راضي مي كند؛ در راه است. آنچه عقل را راضي مي‌كند، ابدي است.
ممكن بودن صلح با دشمن بيرون
 و غير قابل صلح بودن دشمن دروني انسان
ما از بيرون هيچ دشمن نداريم. هر چه دشمن داريم درون ماست، كه اين هوس ماست. اين اصلاً با ما كنار نمي آيد! اين غرور، اين خودخواهي، اين نفس، اين شهوت‌پرستي، اين غضب مگر كنار مي‌آيد؟ بدترين دشمني كه در خارج از ماست، مارهاي سمّي و عقرب است؛ ما از آن‌ها خيلي وحشت داريم. خيلي‌‌ها هستند كه با مار سمّي كنار مي‌آيند. مگر هند و غير هند اين مار سمّي را بغل نمي کنند وبا آن‌ها نمي‌خوابند؟! مگر عقرب در بدنشان نمي‌گذارند؟ بيرون دشمني نيست كه با ما صلح نكند! هر دشمني در بيرون باشد، با ما كنار مي‌آيد، ما با او كنار مي‌آئيم؛ زندگي مي‌كنيم. تن‌ها دشمني كه با ما هيچ وقت كنار نمي‌آيد، از ما شرع مي خواهد و شرف؛ همين هوس و خودخواهي و غرور است. نمي‌خواهد ما را بكشد! مي گويد دينت را بده، شرفت را بده، تفاله بشو.
هنرمند باید بتواند اين 3 اصل را تشخيص بدهد، اول اینکه: مرگ را ما مي‌ميرانيم، نه ما بميريم: كُلُّ نَفسٍ ذائِقَهُ المُوت، نه كُلُّ نَفسٍ يَذُوقُهَا المُوت! ما هستيم كه هستيم، ابدي هستيم. اگر ابدي هستيم، بايد فكر ابدي داشته باشيم، حرف ابدي داشته باشيم. حرف ابدي مي‌ماند. در مصاف مرگ، ما پيروزيم، مرگ را مي‌ميرانيم. دوّم اينكه دشمن‌هاي بيرون ما ماروعقرب وغیرآن است.هر دشمني كه بيرون از ما باشد، با ما كنار مي‌آيد. سوّم اين غرور و خودخواهي و نفس و منيّت و تكبراست كه با ما كنار نمي‌آيد. اگربگوئيم چه مي خواهي؟ مي‌گويد: تا زنده اي اين 2 چيز را بايد به من بدهي؛ ( شرع )، ( شرف ). «دين» و «آبرو»؛ همين! من نمي خواهم شما را از پا در بياورم! وقتي شما را از پا در آوردم مثل مار، به درد من نمي‌خوري! من سواري مي‌خواهم.
ما تا نفهميم با كي درگيريم، تا نفهميم دشمن ما كيست؛ هنر معقول نداريم. تأليف هم همين طور است،مشكل حوزه هم همين طور است، مشكل دانشگاه هم همين طور است، مشكل دولتيان هم همين طور است. اين دشمن ما، گاز و نفت نمي‌خواهد، شرع و شرف مي‌خواهد.
نمونه‌هائي از هنر ديني جوانان خداجوي ايران اسلامي
در حماسه دفاع مقدس
من يك روزي به اتفاق بعضي از علماء، خدا رحمتشان كند؛ جبهه رفتيم، تابستان بود. وارد اميديه شديم، همينكه وارد شديم،هوای آنجا 50 درجه بود، 50 براي ما خيلي سخت بود. گفتند: بايد برويد سنگر، بعد از ظهر بايد بيائيد بيرون.آنوقت زمان حمله نبود، بر خلاف آنوقتي كه رفتيم هفت تپه، آنجا خطرناك بود؛ هفت تپه هم يك خاطرات فراوان خاص خودش را دارد. در اميديه داخل سنگر رفتيم، گفتند: بايد 5 بعد از ظهر بيرون بيائيد،ما 5 بعد از ظهر بيرون آمديم، زمان هم زمان حمله نبود. من ديدم يك جواني ما را همراهي مي كند كه من كجا وضو بگيرم. اين مرتب اين طرف و آن طرف را نگاه مي كند. گفتم: آقا! اينجا امن است، حمله نيست؛ كجا را نگاه مي كني؟ گفت: نه حاج آقا! می‌خواهم ببينم باد گرم كجا مي‌آيد كه صورتم را بياورم جلو، به شما نخورد!!اين‌ها رفتند! اين مي‌شود هنر. هنوز هم با اينكه چند سال است، هر وقت این خاطره رامي‌گويم منقلب مي‌شوم!
نمونه اي از هنر معقول خاندان عصمت و طهارت(ع)
وجود مبارك حضرت امير (ع) در آن نامه‌اي كه براي دربار معاويه نوشت، فرمود: خيلي‌‌ها مي روند كشته مي شوند، امّا خاندان ما با خاندان ديگر فرق مي‌كند. عموي من حمزه كه رفت، شد سيّد شهداء! برادر من جعفر كه رفت، خدا دو تا بال به او داد:يَطيرُ بِهِمَا مَعَ المَلائِكَهِ فِي الجَنَّه(6)، شد جعفر طيّار. شما جعفر طرّار داريد، ما جعفر طيّار! اينكه مولوي زياد بين طرّار و طيّار جمع مي‌كند، همين است!
اين را همه ما، نه فقط هنرمندان ما باید بدانيم كه ابدي هستيم و بدانيم تن‌ها دشمن ما غرور ماست؛ و اين دشمن خانه نمي‌خواهد، مِلك نمي خواهد، فقط آبرو مي‌خواهد و شرع؛ شرع و شرف؛ غير از اين چيز ديگري نمي خواهد. اين كارش همين است؛ ما با اين دشمن روبرو هستيم.شما در اين انقلاب ديديد كساني كه رفتند خداي ناكرده با انقلاب بازي بكنند، اين دشمن با آن‌ها چه كار كرد. اين دشمن در كمين همه ما هست؛ چه آن كساني كه در اين لباس [ لباس روحانيّت] بودند، چه كساني كه در لباس ديگر بودند. با شرعشان بازي كرد، با شرفشان بازي كرد؛ اين‌ها را تفاله كرد و دور انداخت!
نقش تأثير گذار هنرمندان در فعال سازي انگيزه ملكوتي انسان
بخش وسيع زندگي ما با انگيزه است، انديشه خيلي فعال نيست، اين انگيزه است كه فعال است؛ اين انگيزه به دست هنرمندان است! شما بسياري از اين جوان‌ها را ديديد با آن مرثيه كويتي [ پور ] راه مي افتاد. جريان شهادت و مرثيه و نوحه را آقاي آهنگران تأمين مي‌كرد، امّا آقاي كويتي مال اعزام بود؛ حماسه را او مي خواند. موقع اعزام كويتي مي خواند، حماسه بود؛ موقع مرثيه و سينه زني و شهادت و مجلس ترحيم آهنگران مي خواند. حماسه بود که اداره مي‌كرد! تا آدم بهشت را نبيند، جهنّم را نبيند، ابديت را نبيند، غيب را نبيند، ولايت را نبيند؛ اين هنر نيست! خود هنر دان ديدن آتش عيان …
آن شعار ايران، ايران در آن بحبوحه انقلاب را به یاد دارید.اين اثر هنر بود! فردا كه بهار آيد در اوج خدا هستيم. آن سرود در آن ايام انقلاب كم اثر نداشت. رسمي ترين سرودي كه آن روز‌ها اثر داشت ايران، ايران بود؛ [ نه ايران مرز پر گهر ]، در اوج خدا هستيم بود.
راز نفوذ كلام حضرت امام خميني (ره) در قلوب مردم
عالم ودانشمند خيلي بودند و الآن هم هستند، امّا يك كلمه امام كافي بود كه مردم را راه اندازي كند.دركتاب اَلعِقدُ الفَريد، سئوال مي كند كه: خيلي ‌ها حرف مي‌زنند، علماء زيادند؛ ولي فلان عالم كه حرف مي زند، همه ما را منقلب مي‌كند؛ رازش چيست؟ گفت: پسر! مداحي زياد است، نوحه زياد است؛ لِيسَتِ النّائِحَهُ المُستَأجِرَهُ كَالثَّكلاء. گفت: اگر خداي ناكرده يك جواني بميرد، مجلس ختم تشكيل می‌دهند و مداح مي آورند! مخصوصاً در مجلس زنانه. گفت:‌ آنجا زنهائي را در مجلس زنانه اجير مي كنند تا نوحه سرائي كنند و بگريانند. آن زنان،نوحه سرائي شان براي اجرت و پول است. امّا مادر داغ ديده همين كه دهان باز كرد، سيل اشك مي ريزد.فرمود: آن مداحي كه اجير است، براي مزدش مداحي مي كند؛ خيلي اشك نمي گيرد. امّا مادر داغديده همينكه دهان باز كرد، هنر داغ در جامعه اثر دارد؛ همه ناله مي كنند. فرمود:‌ اينكه مي بينيد آن عالم حرفش اثر دارد، او داغديده است؛ لِيسَتِ النّائِحَهُ المُستَأجِرَهُ كَالثَّكلاء، ( ثَكلاء‌) يعني زن بچه مرده.
امام (مانند) ثَكلاء بود، يعني انقلاب را، ايران را، استقلال را، دين را جان خود مي دانست، فرزند خود مي دانست، ديد كه دارد از دست مي رود! گفت: به داد اسلام برسيد. چون گفت به داد اسلام برسيد، داغ داشت؛ چون داغ داشت، حرفش اثر كرد.وقتي بختيار از خارج دستورگرفت، دستور حكومت نظامي داد،امام با يك جمله نوراني فرمود: بريزيد در خيابان، همه در خيابان ريختند. كي اين اثر را مي گذارد؟! اين هنر معقول است كه جامعه را عاقل مي كند. حرف بلند ابن سينا اين است كه: اين دو قوس عالم هستي همه از خدايند، به سوي خدا مي‌روند. از عقل شروع شده، به عاقل مي‌رسد.
جهان از عقل شروع شده، عاقل تحويل مي‌دهد. امّا خيال و وَهم و اينها، اين بين راه است. اگر گوينده هاي ما، نويسنده هاي ما، هنرمندان ما از قلّه عقل شروع بكنند، جامعه را عاقل بكنند؛ آنوقت جامعه عاقل به دنبال خيلي ‌ها حركت نمي كند و به دنبال خيلي از امور نمي رود.
بيانات معظم له در ديدار با هنرمندان بسيجي و مسئولان فرهنگي هنري استان قم ـ   قم؛بنياد بين المللي علوم وحياني اسراءـ20/ 1/ 1393
(1) مثنوي معنوي/ صفحة 998/ دفتر ششم/ دفتر 2505
(2) نهج البلاغه/ خ 193
(3) عنكبوت/ 57
(4) كشف الغمه/ 2/ 308
(5) ديوان حافظ
(6) نهج البلاغه/ نامة 28