نشان افتخار آزادی زیر پرچم «جنگ صلیبی»!
فرانسیس استونر ساندرس
ترجمه حسین باکند
فرانک پلات تا سال ۱۹۶۹ به عنوان مدیر بنیاد فارفیلد باقی ماند (زمانی که بودجههای پیش از ۱۹۶۷ آن همچنان خرج میشد). در سپتامبر ۱۹۷۶، پلات به عنوان «مرکز هماهنگی» و «پل ارتباطی» برای کمیته نویسندگان زندانی PEN در لندن فعالیت میکرد. دو ماه بعد، به جوسلسون نوشت: «کورت [وونهگات]، جک مک [مایکل اسکامل] و چند نفر دیگر از من پرسیدند که آیا مایل هستی سرپرستی/نظارت بر کار نویسندگان زندانی پِن را بر عهده بگیری و با اسکامل در لندن در ایندکس آن سنسورشیپ که همین کار را برای پِن بینالمللی انجام میدهد، در تماس باشی؟ بیشتر شبیه یک هماهنگکننده است. گفتم بله، البته. کار جالبی است. شامل سفر هم میشود.»
در همان زمان، پلات مراتبا شایعات و اطلاعات جالبی درباره سازمان سیا CIA به جوسلسون میداد که دوست داشت آن را «کارخانه شکلاتسازی» بنامد [شاید منظور شکلات شایعات است، منبع شایعات و اطلاعاتی که مثل شکلات شیرین است و پلات از بیان و نقل آن لذت میبرد]. بعد از اینکه [هویت]کورد مهیر در سال ۱۹۷۵ به عنوان رئیس ایستگاه لندن۱ افشا شد (زمانی که ۳۴ نماینده حزب کارگر خواستار اخراج او شدند)، پلات با طعنه نوشت:
«در سرزمین کوران، شاید مرد یکچشم نوشته روی دیوار را دید. چه کسی میداند. [آژانس] در وضعیت بسیار به هم ریختهای قرار دارد. این همه چیزی است که من میدانم، متاسفانه.»
مدتی بعد، در یک مهمانی در جورجتاون، یک روزنامهنگار با وحشت شاهد بود که مهیر بر سر مسئله تجزیهطلبی کانادا یک دیپلمات سالخورده کانادایی را مورد آزار قرار داد. روزنامه نگار نوشت: «این دیپلمات که مشکل قلبی جدی داشت، به شدت تحت فشار و ناراحت بود، اما مهیر بدون هیچ لطافت، نرمش یا رحمی به کار خود ادامه داد.»
این روزنامه نگار از همخوانی ترسناک این صحنه با صحنهای که بیش از یک دهه پیش رخ داد (جایی که جوسلسون دچار حمله قلبی شد) بیخبر بود. همانطور که ناظر دیگری بیان کرد: «نسل و طبقه مهیر، به قول کرامول، هرگز به این فکر نکردند که شاید دارند اشتباه میکنند۲.»
در تاریخ ۲۳ فوریه ۱۹۸۳، جیمز برنهام نشان افتخار آزادی ریاستجمهوری را از دستان رونالد ریگان دریافت کرد؛ کسی که مسیر سیاسیاش تحت پرچم «جنگ صلیبی» آغاز شده بود۳. در متن تقدیرنامه آمده بود: «از دهه ۱۹۳۰ تاکنون، آقای برنهام اندیشه رهبران جهان را شکل داده است. دیدگاههای او جامعه را دگرگون کرده و نوشتههایش به چراغهای هدایت بشر و طالبان حقیقت بدل گشتهاند. آزادی، خرد و شرافت در این قرن مدافعان بزرگی چون جیمز برنهام به خود دیدهاند.»
یک هفته بعد، آرتور کاستلر با مصرف بیش از حد داروهای باربیتورات و الکل در آپارتمانش در لندن خودکشی کرد. همسر سومش، سینتیا جفریز، نیز همراه او مرد. او ۷۷ ساله بود و همسرش ۲۰ سال از او جوانتر بود. در سال ۱۹۹۸، به معنای واقعی کلمه تندیس کاستلر به زیر کشیده شد، هنگامی که مجسمه برنزی او پس از افشاگریهای دیوید سزارانی، نویسنده زندگینامهاش مبنی بر اینکه او یک متجاوز جنسی خشن بود، از نمایش عمومی در دانشگاه ادینبورگ برداشته شد.
یک منتقد پس از خواندن کتاب سزارانی نوشت: «[کاستلر] در کشمکشهای کهنه۴، تولیدات ادبی نه چندان چشمگیر داشت، او به بد رفتاری مادامالعمر گرفتار بود؛ دوران او دیگر به سادگی به سر آمده.» برنهام در سال ۱۹۸۷ درگذشت، اما روحش در ویلیام باکلی، که برنهام سردبیر مجله «نشنال ریویو» او بود، زنده ماند۵. در سال ۱۹۹۰، باکلی اعلام کرد که «مخالفت طولانیمدت ایالات متحده با کمونیسم یکی از تجربیات واقعا افتخارآمیز ما است.»
پانوشتها:
۱- London station در اصطلاحاتهای سازمانهای جاسوسی مثل CIA به دفتر مرکزی یا نمایندگی رسمی آن سازمان در شهر لندن گفته میشود.
۲- Bowels of the Christ به آن مهر و رحمت مسیح شما را قسم میدهم، یک لحظه احتمال دهید که دارید اشتباه میکنید
۳- گویا فعالیت سیاسی خود را زیر پرچم «جنگ صلیبی برای آزادی» آغاز کرده بود
۴- افکار و نگرانیهایش متعلق به دوره گذشته بود و دیگر برای عصر جدید حرف تازهای نداشت
۵- روحش در کالبد باکلی به حیات خود ادامه داد