فروپاشـی توهـم آمریکایـی در باتلاق ویتنـام
فائقه بزاز
اوریانا فالاچی، خبرنگار ایتالیایی در کتاب مشهورش که حاصل مصاحبههای او با مردم ویتنام و نظامیان است، آورده: «آمریکاییها تصور میکردند با کشتن یک انسان، ده انسان دیگر را خواهند ترساند، اما در ویتنام مردم از مرگ نمیترسند.» همان اتفاقی که در ارتباط با ایران اسلامی، البته با تفاوت معناداری در حال تکرار است.
فالاچی در مصاحبهها و بازدیدهای میدانیاش بهصراحت نشان داده است که بمبارانها نهتنها مقاومت را نمیشکنند، بلکه نفرت و اراده برای ایستادگی را شعلهورتر میکنند. در این شماره از سلسله گزارشهای مداخلههای آمریکا در جهان به بررسی مداخله آمریکا در ویتنام بین سالهای 1950 تا 1973 میپردازیم.
توهم شوم قدرتطلبی آمریکا
توهم شوم قدرتطلبی آمریکا به جنگ جهانی دوم گرهخورده است. بعد از پایان جنگ جهانی دوم در سال 1945 ایالات متحده آمریکا بهعنوان یک ابرقدرت نوظهور سر درآورد و سیاست خارجی خود را بر پایه گسترش نفوذ و مهار به بهانه تهدید کمونیسم پایهگذاری و اجرا کرد؛ کودتاها، حمایت از رژیمهای دیکتاتوری، جنگهای نیابتی، تحریمها، تخریبها و عملیات نظامی روشهایی بود که میتوانست آمریکا را در رقابت سرد با بلوک شرق موفقتر نشان دهد. در این جریان، اگرچه شعار آمریکا مبارزه با کمونیسم بود؛ اما علاوهبر اقمار بلوک شرق، تمام کشورهایی را نشانه گرفته بود که میخواستند هویت و استقلال خود را حفظ کرده بر مدار توسعه قرار گیرند.
مداخله خونبار در ویتنام به بهانه جنگ سرد
ویتنام، مستعمره فرانسه بود؛ اما در جنگ جهانی دوم، ژاپن نیروهای فرانسوی را وادار به عقبنشینی کرد و کنترل ویتنام را به دست گرفت. با شکست ژاپن در سال 1945، جنبش استقلالطلبانه ویتنام قدرت را در شمال کشور به دست آورد.
از طرفی پیروزی کمونیستها در چین در 1949 زیر رهبری مائو تسهتونگ، آمریکا را نگران کرده بود که جنبشهای ضدآمریکایی ممکن است مانند دومینو در آسیا گسترش یابد. «نظریه دومینو» که توسط سیاستمداران آمریکایی مانند جان فاستر دالس (وزیر خارجه آیزنهاور) ترویج میشد، ویتنام را به عنوان یک نقطه کلیدی در مهار جنبشهای ضدآمریکایی میدید.
بعد از شکست فرانسه در جنگ اول هندو چین که از سال ۱۹۴۶ آغاز شده بود، ویتنام در کنفرانس ۱۹۵۴ ژنو استقلال یافت، اما به دو بخش تقسیم شد: «ویت مین» به رهبری «هو شی مین» کنترل ویتنام شمالی را به دست گرفت و ایالات متحده حمایت مالی و نظامی از ویتنام جنوبی را بر عهده گرفت. در واقع دوتکه شدن ویتنام زمینه را برای مداخله آمریکا فراهمتر کرد.
مداخله آمریکا در ویتنام از بهار 1950 آغاز شد. ویتنام شمالی نیز با پشتیبانی و هدایت ویتکنگها، جبهه مخالفان در جنوب، از سال ۱۹۵۷ جنگ چریکی را شدت بخشید و این مقاومت مردمی انگیزه آمریکا را برای اعمال فشار بیشتر فراهم کرد و جنایاتی رقم خورد که تاریخ از بیان آن شرم دارد. عکس معروف و دلخراش «اعدام یک ویتکنگ» توسط ژنرال ویتنامی به نام «نگوک لوآن» که لوله طپانچه را، بدون بررسی بیشتر یا رأی دادگاه، مستقیم روی شقیقه هموطنش گذاشته و شلیک میکند شاهدی عریان از گوشهای کوچک از این جنایات است. عکسی که «ادی آدامز» به خاطر آن برنده جایزه پولیتزر و جایزه وُرلدپرس شد. اگرچه که عکاس آسوشیتدپرس بعدتر از «ژنرال نگوک لوآن ضارب و خانوادهاش» عذرخواهی کرد! و پس از مرگ ژنرال ضارب نیز وی را قهرمان خواند.
توحش آمریکایی در ویتنام
زمینهسازی برای تفرقه میان مردم یک سرزمین برای آمریکا همیشه بهآسانی آبخوردن بوده است. سیاستی که زمینه را برای دو شقه شدن ویتنام و تضعیف حکومت یکپارچه پدید آورد. برای ایجاد زمینههای لازم هم آمریکا روی ایجاد وحشت عمومی دست گذاشت. هزاران برگه جعلی به نام ویتمینه چاپ شد که مردم شمال را از مصادره زمین، اعدام روشنفکران و بردگی برای چین میترساند. روز بعد از پخش این برگهها، صف مهاجران برای رفتن به جنوب طولانیتر میشد. همین برگههای جعلی در جنوب هم توزیع شد تا مردم از فکر بازگشت به شمال بترسند. در کنار این، گروههای کوچک شبهنظامی ویتنامی تحت پوشش «مهاجر» به شمال فرستاده شدند تا در آینده خرابکاری کنند.
تیم ویژه سیا با کمک متخصصان در ژاپن، روغنموتور اتوبوسهای عمومی هانوی را با مواد شیمیایی آلوده کرد تا موتورها بهتدریج از کار بیفتند و حملونقل عمومی فلج شود. شایعههایی وحشتناک درباره تجاوز سربازان چینی به زنان ویتنامی در شمال پخش میشد تا نفرت قومی را شعلهور کند. حتی تقویمهای سنتی ویتنامی چاپ کردند که پیشبینیهای بد برای زندگی در شمال (مثل قحطی و بلایای طبیعی) و پیشبینیهای خوب برای جنوب (فراوانی و صلح) میکرد و در بازارهای محلی توزیع میشد.
مقالات، کاریکاتور و اخبار حامی غرب در روزنامههای جنوب و حتی در خارج از کشور منتشر میشد. در بلندمدت، صدها سرباز و افسر جنوبی به پایگاههای آمریکا در فیلیپین و گوام فرستاده میشدند تا آموزش چریکی ببینند و همزمان صدها تن سلاح و مهمات در انبارهای مخفی جنوب ذخیره شد.
تمام این اقدامات، زمینهساز جنگ بزرگ بعدی بود. آمریکا در همان حال، تحریم اقتصادی کامل علیه شمال ویتنام اعمال کرد: هیچ کالایی اجازه ورود نداشت و شرکتهای فرانسوی که جرئت میکردند با هانوی تجارت کنند، با تهدید لیست سیاه (یعنی ممنوعیت کامل تجارت با آمریکا) روبهرو میشدند. به عبارت ساده، آمریکا از روز اول امضای توافق ژنو، نهتنها به آن پایبند نبود، بلکه فعالانه برای جلوگیری از اتحاد مسالمتآمیز ویتنام تلاش میکرد.
شکنجه نظامیان و مردم بومی که بهعنوان همکاران ویت کنگها شناسایی میشدند نیز وحشتناک بود: پرتاب از هلیکوپتر در ارتفاع 3000 پایی، شوک الکتریکی، فروکردن میله شش اینچی در گوش تا مغز، بریدن انگشت یا اندام جنسی برای ترساندن دیگران. بسیاری از قربانیان فقط دهقانانی بودند که در عملیات بهصورت کور دستگیر شده بودند.
فرجام کار؛ پذیرفتن ذلت پس از خونریزی
آمریکا با روی کار آمدن نیکسون، مجبور شد مذاکرات صلح را آغاز کند. کشتهشدن ۵۸، ۲۲۰ نیروی نظامی آمریکائی، فشار داخلی، شکستهای متعدد و عدم شناسایی ویت کنگها از مردم عادی و عدم آشنایی کامل با منطقه و تاکتیک رزمهای نامنظم که ویت کنگها در آن بسیار ماهر و موفق بودند از دلایل این فرجام معرفی شده است.
فشار افکار عمومی و مردم آمریکا نیز از دیگر دلایل این اتفاق بود. در ایالات متحده، این جنگ منجر به پدیده «سندروم ویتنام» شد که نشاندهنده نفرت عمومی نسبت به مداخلات نظامی آمریکا در کشورهای خارجی است. این مسئله، به همراه رسوایی واترگیت، به بحران اعتماد مردم آمریکا در دهه ۱۹۷۰ دامن زد.
ضمن اینکه شکست آمریکا ریشه در عدم شناخت از بوم، مردم ویتنام و اتخاذ سیاستهای نادرست دیگر بود. آمریکا تحتتأثیر یک گروه مزدور داخلی ویتنامی قرار گرفته بود که اطلاعات نادرست به آمریکا میدادند، دولتی را هم در ویتنام جنوبی تأسیس کردند. اما آن گروه چنان ناتوان و ضعیف بود که به آن «دولت اسباببازی» سایگون ـ پایتخت سابق ویتنام، گفته میشد.
ماکسهاستینگز، مورخ غربی در تحلیل خود به نقل از منابع ویتنامی مینویسد: «آنها جنگ را بردند نه به این دلیل که قدرتمندتر بودند، بلکه به این دلیل که آنها ارتش واقعی ویتنام بودند درحالیکه گروه مزدور برای حقوق میجنگید و از خانواده خود جدا بود، سرباز ویتنام شمالی در کنار خانوادهاش و برای آزادی خاکش میجنگید.»
طبق آمار رسمی، در ویتنام نیز 20,587 نفر کشته شدند (دولت جنوب ادعا کرد 40,994). این جنگ طبق موافقت صلح پاریس در سال 1973 میلادی رسماً به پایان رسید، ولی مطابق با سیاستهای مکارانه آمریکا پس از عقبنشینی سربازان آمریکایی ادامه یافت. تا آنجا که برخی تاریخدانان جنگ ویتنام را جنگی دامنهدار بهخاطر 49 مذاکره معرفی میکنند.
تفاوت ماهوی دفاع تمدنی
با جنگهای ایدئولوژیک مدرن
آمار بالای توحش در ویتنام و قدرتطلبی مبتنی بر مداخله نظامی آمریکا به کشورها از جمله ایران اسلامی، این سؤال را در ذهن مخاطب شکل میدهد که آیا جنگها میتوانند نظم موجود را تغییر دهند. باتوجهبه این که ایران در تاریخ طولانیاش جنگهای زیادی را تجربه کرده است، آیا جنگی که در میانه آن هستیم «دفاع مقدس تمدنی» است و تفاوتش با جنگهای مشابه نظیر جنگ ویتنام چیست.
شهریار زرشناس استاد دانشگاه در این باره در برنامه جریان که در تاریخ 21 فروردین 1405 و به میزبانی دکتر زادبر از سیمای جمهوری اسلامی ایران پخش شده است میگوید: «معتقدم عنوانی که برای این مجاهدت میتوان به کار برد، دقیقاً «دفاع مقدس تمدنی» است و برای هر دو واژه «تمدنی» و «دفاع» توضیحات مشخصی دارم.»
زرشناس استفاده از کلمه دفاع بهجای جنگ را اینطور توضیح میدهد: «این یک دفاع میهنی است. واژه جنگ، باری دارد که گاهی شامل جنگهای ناعادلانه و تجاوزکارانه نیز میشود؛ اما دفاع، عادلانه است. ملتها وقتی مورد تهاجم قرار میگیرند، از خود دفاع میکنند.
جنگ ویتنامیها دفاع تمدنی نبود
زرشناس، عضو هیئتعلمی دانشگاه سوره در مورد قیام استقلالطلبانه ویتنام که تمدنی نبوده است میگوید: «در ویتنام، ایدئولوژی راهنمای مردم بود، حماسههای بزرگی آفرید و ستیزی کاملاًً عادلانه در دفاع از سرزمین در برابر امپریالیسم رخ داد؛ اما انقلاب ویتنام بر مبنای ترکیبی از ناسیونالیسم و نوعی سوسیالیسم مارکسیستلنینیستی رهبری میشد. اگرچه انگیزه روستاییان ویتنامی ملّی بود؛ اما کادر اصلی جریان به دنبال ایدههای سوسیالیستی بود. سوسیالیسم و ناسیونالیسم هر دو از ایدئولوژیهای عالم مدرن هستند؛ بنابراین مردم ویتنام حماسه آفریدند و جنگی عادلانه کردند، اما حرکت آنها یک دفاع تمدنی نبود؛ زیرا پدیدهای برخلاف تمدن غرب مدرن خلق نکردند. آنها پارادایمی در مقابل غرب مدرن قرار ندادند و به آلترناتیوسازی در مقابل مدرنیته نپرداختند. در چارچوب همان گفتار مدرن بودند و تنها یکی از ایدئولوژیها را جایگزین دیگری کردند، حرف نویی نداشتند.»
این استاد دانشگاه ادامه میدهد: «ویتنامیها به دنبال استقلال بودند؛ اما اهداف نهائی و مبانی نظری الهامبخش آنها در همان غرب مدرن بود. تفکر آنها صورتی از مدرنیته بود؛ یعنی تقابل سوسیالیسم و ناسیونالیسم مدرن در برابر لیبرال سرمایهداری مدرن. در اندونزی با سوکارنو، در هند با نِهرو و در چین با مائو نیز همین وضعیت حاکم بود. انقلاب ویتنام حتی به کامبوج هم صادر نشد. آنها میخواستند مدل توسعه سوسیالیستی را بر پایه استقلال کشور خود ایجاد کنند که موفق هم شدند؛ اما ایدههای نهائیشان خارج از مرزهای تمدن غرب مدرن نبود. این موضوع حتی درباره روسیه سال ۱۹۱۷ نیز صادق است.»
این کارشناس تفاوت مقاومت تمدنی ایران را تبیین کرده، میگوید: «انقلاب اسلامی ایران، انقلابی نیست که تنها در مرزهای جغرافیایی محصور بماند. در ایران با رخداد دیگری روبهرو هستیم. ایران با انقلاب اسلامی، پارادایم و گفتمانی را مطرح کرد که اساساً خارج از مرزهای تمدن غرب مدرن قرار دارد. همانگونه که ارنست نولته گفته است: «اسلام انقلابی یک مقاومت رادیکال در برابر تمدن غرب مدرن است». این یکستیز تمدنی است. تمدنی بودن یک مقاومت بهشدت و ابعاد آن برنمیگردد؛ بلکه به ماهیت پارادایم هدایتکننده آن وابسته است. در ایران ما با یک زایش تمدنی روبهرو هستیم و عالم ایرانیاسلامی که بیش از هزار سال قدمت داشت، دوباره متولد شده است.»
در فضای کنونی حاکم بر جهان، هذیانگوییهای ترامپ، تکرار استیصال رؤسای جمهور قبلی آمریکا در ماجرای ویتنام و به گل ماندنشان در این کشور است.
ترامپ در باتلاق تنگه هرمز گرفتار شده، جملات تکراری «ما داریم کار را تمام میکنیم» و اعلام آتشبسهای زودهنگام، چیزی جز بازنمایی همان رویکرد متناقض دولتهای قبلی آمریکا در جنگهای فرسایشی نیست. آنچه امروز رقم خورده، دیگر یک اشتباه تاکتیکی معمولی نیست، بلکه پایان هژمونی آمریکاست.