تشریف بیاورید، راه باز است! اصلاً چرا رفتید؟!
دفتر پژوهشهای مؤسسه کیهان
«... اخبار تهران و سایر پیامها و گزارشها را از طریق فرستندهای که در کاخ سعدآباد نصب شده بود، دریافت میکردیم.... ما بیصبرانه منتظر خبرهای تهران بودیم. فرستنده سعدآباد از کار افتاد. شاه مضطرب و نگران در طول و عرض اطاق قدم میزد و من که کمتر از او نگران نبودم، روی مبل نشسته و ساکت بودم. نمیدانم چه ساعتی به خواب رفته بودم که ساعت چهار صبح شاه مرا از خواب بیدار کرد و درحالیکه صدایش از وحشت و اضطراب میلرزید، گفت: ثریا همانطور که پیشبینی کرده بودم، کار خراب شد. مصدق از فرمان برکناری خود اطاعت نکرده و زاهدی هم به جای اینکه دست به کاری بزند، مخفی شده است. هرچه زودتر باید از این جا فرار کنیم. باید خودمان را به رامسر برسانیم و از آنجا به بغداد پرواز کنیم...»
این جملات بخشی از خاطرات ثریا اسفندیاری (همسر دوم محمدرضا پهلوی) است که ۲۵ مرداد ۱۳۳۲ همراه او در کلاردشت به سر میبرد. در ساعت ۲ بامداد، سرهنگ نعمتالله نصیری (فرمانده گارد شاه) با چهار کامیون نظامی مسلح و دو جیپ ارتش و یک زرهپوش به در خانه مصدق رفت تا فرمان شاه مبنی بر عزل وی را ابلاغ نماید اما توسط گارد محافظ مصدق بازداشت گردید.
البته این طرحی بود که سرویسهای اطلاعاتی انگلیس (MI6) و آمریکا (CIA) از مدتها پیش برنامهریزی کرده بودند. قرار براین بود شاه ضمن آنکه دستور برکناری و بازداشت مصدق را میدهد، خود نیز از کشور خارج شود تا شرایط کودتا فراهم گردد. این موارد با واسطه به اطلاع شاه رسیده بود. اما شاه به این طرح و نقشه باور و اعتماد نداشت و میخواست این برنامه به نحوی از سوی آمریکا یا انگلیس تایید شود. شاه یک نشانه و علامت یا کد و یا رمزی میخواست که مستقیما از سوی اربابان غربیاش صادر گردد.
شاه: مرا رها کنید!
از همین روی اسدالله رشیدیان از عوامل سفارت انگلیس به ملاقات شاه رفت و با وی قرار بیان جملهای به عنوان رمز گذارد که از سوی رادیوی بیبیسی گفته شود، مارک گازیوروسکی استاد علوم سیاسی دانشگاه لوییزیانای آمریکا،در کتاب خود تحت عنوان «کودتای سال ۱۳۳۲ علیه مصدق» در این باره نوشته است:
«... اسدالله رشیدیان در روزهای ۳۰ و۳۱ ژوییه (۸ و ۹ مرداد) با شاه ملاقات کرد. وی برای اثبات این امر که از جانب انگلستان سخن میگوید ترتیبی داد که یکی از عبارتهای انتخاب شده شاه از رادیو BBC پخش شود...»
جمله فوق رأس ساعت ۱۲ نیمه شب ۲۵ مرداد ۱۳۳۲ از رادیو بیبیسی پخش شد و محمدرضا بلافاصله به همراه ثریا، صبح ۲۵ مرداد از رامسر به سوی بغداد پرواز کرد.«بری» سفیر آمریکا در عراق که پس از ورود شاه به بغداد با وی دیدار نموده بود، در تلگرافی به تاریخ ۲۶ مرداد به وزارت امورخارجه ایالات متحده از روحیه درهم شکسته شاه نوشته بود. این نخستین فرار شاه دوم پهلوی بود.
صبح ۲۵ مرداد تیتر روزنامه باختر امروز به سردبیری دکتر حسین فاطمی (وزیر امور خارجه) نوشت: «شاه فراری با یک هواپیمای انگلیسی به طرف لندن پرواز کرد.»
با اطلاع مردم از فرار شاه، تظاهرات گستردهای در شهرهای مختلف برپا شد و مردم مجسمههای شاه و رضاخان را پایین کشیدند. طی سخنرانی در اجتماع میدان بهارستان، دکتر فاطمی شاه را لایق حکومت بر کشور ندانست و گفت:
«... فرزند آن پدری كه قرارداد ۱۹۳۳ را به ۶۰ سال تمدید كرد، علیه نهضت ملی قیام نمود... دربار پهلوی روی جنایات ملک فاروق را سفید كرد... روزی كه صدای رادیو تهران بلند شد و گفت نقشه كودتاچیان نقش برآب شد، وی راه اولین سفارتی را كه انگلستان در خارج از ایران دارد در پیش گرفت... دربار پهلوی آنچنان منقرض شد كه جز اراده خدا اراده دیگری نمیتوانست، بدون اینكه خون از دماغ كسی بریزد، این كابوس مرگ را نابود کند...»
شاه و ثریا از بغداد به رم رفته و در آنجا ساکن شدند تا اینکه خبر کودتای ۲۸ مرداد را دریافت کرده و در دیدار با سفیر آمریکا در ایتالیا متوجه شدند که میتوانند به ایران برگردند!
ارتشبد سابق حسین فردوست، رئیس اداره اطلاعات ویژه و دوست نزدیک شاه در خاطراتش درباره فرار شاه در ۲۵ مرداد ۱۳۳۲ گفته است:
«... بعدها رئیس MI6 ایران به من گفت که در آغاز این مذاکرات (مذاکرات برای بازگشت شاه به ایران)، محمدرضا مراجعت به تهران را نمیپذیرفت و به آمریکاییها پیشنهاد میکرد که یک فرد نظامی را برای این کار در نظر بگیرند. آمریکاییها نیز کار را تمام شده میدیدند و اصراری در مراجعت محمدرضا نداشتند، ولی انگلیسیها به بازگشت محمدرضا اصرار کردند...»
شاه ۵ بار میخواست فرار کند!
اما کابوس مرداد ۱۳۳۲، ۲۵ سال بعد و در سال ۱۳۵۷ باز به سراغ محمدرضا آمد. این بار با اوج گیری نهضت مردمی حضرت امام، سفیر آمریکا ویلیام سولیوان به سراغ شاه رفت و باز پیام اربابان را به او ابلاغ کرد که باید از کشور فرار کند.
محمدرضا پهلوی بازهم در ۲۶ دی ماه ۱۳۵۷ همراه همسر سومش فرح دیبا از ایران فرار کرد و این بار دیگر بازگشتی در کار نبود. او به مصر انورالسادات رفت و سپس در کشورهایی مانند مراکش و پاناما آواره گردید و بعد به مصر بازگشت و در همانجا به بیماری سرطان درگذشت. شاید در طول تاریخ ایران، فرار شاهان به ندرت اتفاق افتاده باشد اما شاهی که دوبار از کشورشگریخته باشد، احتمالاً همین شخص محمدرضا پهلوی است.
اما داریوش همایون از کارگزاران رژیم پهلوی، مؤسس و مدیر روزنامه آیندگان و وزیر اطلاعات دولت آموزگار در کتاب خاطراتش به نام «آیندگان و گذشتگان» در مورد شاه و فرارهایش نوشته است:
«... محمدرضا شاه که اصولا آدم متزلزل ضعیفی بود و کاراکتر خیلی خیلی ضعیفی داشت، همیشه پا بهگریز، همیشه در برابر مشکلات، اول واکنشش تسلیم [بود]. پنج بار در طول ۳۷ سال او آمادهگریز بود از ایران که دو سه بارش را ما شاهد بودیم، دو بارش را هم خبر نداشتیم و خب دفعه آخر هم به آن صورت [رفت]. اولینبار بعد از سوم شهریور بود که میگفت اگر نمیخواهند، من بروم. کِی بروم؟ دومین بار، نهم اسفند بود. خب مصدق گفت مصلحت در این است که بروید. هر روز میپرسید کِی بروم؟ چهجوری بروم؟ داشتند پول برایش جمع میکردند از خزانه، این طرف، آن طرف؛ آن وقت هم ارز زیاد نداشتند. ۲۵ مرداد که رفت اصلا. گذاشت رفت و.... بعد سومین بار در پانزده خرداد [بود]. در [سال] ۱۳۴۲، اگر عَلَم نبود آماده رفتن بود. ولی در اردیبهشت ۱۳۵۷، بعد از جریان تبریز، باز آماده ترک ایران بود. بالاخره هم که رفت.... نقطه مقابل شاه (آیتالله) خمینی بود و مسلما پیروزیاش حتمی بود دیگر، برای اینکه یکطرف آماده فرار است و تسلیم، یکطرف به هر قیمت میخواهد موفق بشود و شد...»
از طرف دیگر پرویز ثابتی مدیرکل اداره سوم ساواک در خاطرات خود مینویسد:
«... اولین بار در خرداد ۱۳۵۷ در ملاقاتی که با فردوست داشتم، از ایشان شنیدم که: «اگر مردم این قدر ناسپاس باشند، ممکن است بگذارند و بروند»، گفتم: «کجا بروند؟ چطور چنین امری ممکن است؟» در پاسخ گفت: «ایشان چه اندازه میتوانند این ناسپاسیها را تحمل کنند؟ میگذارند از مملکت میروند، این یک واقعیت است. »... بار دوم در مرداد ۱۳۵۷ که هنوز آموزگار، نخستوزیر بود، جلسهای در نخستوزیری... این بار آموزگار گفت: «اگر مردم به این اندازه قدر ناشناس، باشند اعلیحضرت ممکن است رها کنند و بروند. »... بار سوم امکان کنارهگیری شاه، به وسیله مهناز افخمی از قول والاحضرت اشرف نقل شد. در شهریور ماه... مهناز افخمی که از دیدار والاحضرت اشرف برگشته بود عنوان کرد که والاحضرت به او گفته است که: «با ناسپاسی مردم اعلیحضرت ممکن است از مملکت بروند...»
شاهان ذلیل و بزدل پهلوی
از همین روی محمدرضا با لقب «شاه چمدان به دست» شناخته شد. چراکه همیشه چمدانهایش بسته و آماده فرار بود! اگر در صفحه جست وجوی گوگل در اینترنت عبارت suitcase king (شاه چمدان به دست) را وارد کنید، اولین صفحهای که باز میشود درباره محمدرضا پهلوی است!!
اما هر دو شاه پهلوی با خفت و خواری فرار را بر قرار و جنگیدن و ایستادن ترجیح دادند و در نهایت ذلت و بدبختی هم در سرزمینهای غریب، تسلیم مرگ شدند.
سپهبد امیراحمدی از افسران ارشد رضاخان در بخشی از خاطرات خود درباره پیشنهادش به وی در آستانه فرار از ایران نوشته که به او توصیه کرده بماند و بجنگد تا نامش بهعنوان یک شاه وطنپرست در تاریخ ماندگار شود. اما رضاخان، درحالی که تاریخ ایران شاه بزدلی مانند او را به خاطر نداشت، فرار را ترجیح داد و این لکه ننگ فرار علاوه بر سایر خیانتها و جنایتهای آن پدر و پسر بر صفحات تاریخ این سرزمین باقی ماند. البته فرزند محمدرضا هم قبل از فرار پدرش از کشور در رفت و ۴۷ سال است که اظهار میدارد: به زودی میآیم!
حضرت امام خمینی رحمهالله علیه در یکی از سخنرانیهای خود درباره این وعدههای پوچ و لاطائلات فرمودند:
«... یک دستهای نشستهاند و منتشر میکنند که ما... راه میافتیم و میآییم برای ایران! خوب تشریف بیاورید راه باز است! اگر شما میتوانستید کاری بکنید، چرا رفتید؟ کسی که فرار کرده، حالا میگوید: ما دیگر با هم منسجم شدیم.... و بنا داریم، راه افتادیم! میگویند: راه افتادیم ما، راه افتادیم و داریم میآییم. ملت باید توجه داشته باشد. البته اینها حرفهای لاطائلی است که گفته میشود، لکن مع ذلک، ملت باید بیدار باشد. از کید آمریکا غافل نباید شد. اینها خودشان قابل آدم نیستند. اگر اینها قابل آدم بودند، وضعشان این طور نمیشد...»