رد حـرف مفت «قـرن آمریکایی»
فرانسیس استونر ساندرس
ترجمه حسین باکند
هیچ چیز، جز رقابتها و تنشهایی که جوسلسون به حق میتوانست به خود ببالد که سالهای سال مهارشان کرده بود. حالا، پرمدعایی و عدم تحمل صدای مخالف که ذات همه محافل روشنفکری است، بر سازمانی حاکم شده بود که آن شور و اشتیاق و حس هدفمندی را که در اوج جنگ سرد آن را چنین برجسته ساخته بود، از دست داده بود. جوسلسون از ژنو کاری نمیتوانست بکند، او نمیتوانست مانع حرکت کنگره بازسازیشده به سوی زوال و نابودی شود. ناباکف گاهگاه مطالبی [به جوسلسون] مینوشت و از اخبار [و اوضاع کنگره] میگفت، او اربابان جدید آن را با عناوینی چون «شورای رفیقبازان» Les compère تحقیر میکرد. ادوارد شیلز هم به همان اندازه تحقیرآمیز سخن میگفت و در سال ۱۹۷۰ از این سازمان قطع رابطه کرد. به گفته او، کنگره کاملاًً بیاعتبار شده بود و صرفاً به محلی برای گپوگفت روشنفکران از خود راضی و شکم سیر تبدیل گشته بود. شیلز در نامهای دیگر به جوسلسون نوشت که از کنگره خبری ندارد، هرچند دعوتی دریافت کرد تا با برخی «غیریهودیان برجسته[1]» ملاقات کند که پاسخش یک رد قاطع بود.
او با سیدنی هوک همعقیده بود که استون را «الاغ دستوپاچلفتی» میدیدند... «احمقی که از مقام و مزایایی کاملاًً ناحق برخوردار است.» شیلز گفت تنها چیزی که استون از امور جهانی میفهمد، نحوه کار با حساب هزینههاست. اما پرسشی که بیش از همه شیلز را آزار میداد، و خود گفت هرگز نخواهد توانست به آن پاسخ دهد، این بود که چگونه کمونیستها، با وجود همه کارهای شری که مرتکب شدهاند، توانستهاند عرصه بلند اخلاق را به چنگ آورند و حفظ کنند.
با بیعلاقه شدن نومنکلاتورای (هسته) قدیمی به فعالیتهای انجمن و از دست رفتن حمایت حامیانش، انجمن بینالمللی آزادی فرهنگی سرانجام در ژانویهی ۱۹۷۹ رأی به انحلال خود داد.
در سال ۱۹۵۹، جورج کنان در نامهای به ناباکف نوشت: «هیچ گروهی را نمیشناسم که در سالهای اخیر بیش از تو و همکارانت برای حفظ یکپارچگی جهان ما کوشیده باشند. به ویژه در این کشور، تعداد کمی ابعاد و اهمیت دستاوردهای شما را درخواهند یافت.»
برای دههها، کنان متقاعد باقی ماند که اصول و باورهایی که بر اساس آنها به طراحی «پکس آمریکانا[2]» کمک کرده بود، درست بودند. اما در سال ۱۹۹۳، او از آن باور وحدتگرای خویش که زیربنای این اصلاحات بود، تبری جست و گفت: «باید روشن کنم که من کاملاًً و قاطعانه هرگونه مفهوم مسیحایی از نقش آمریکا در جهان را رد میکنم[3]؛ یعنی رد تصویری از خودمان به عنوان معلم و نجاتدهنده برای باقی بشریت، رد این که ما دارای فضیلتی بیهمتا و برتر هستیم، و رد حرف مفت «تقدیر آشکار[4]» یا «قرن آمریکایی».»
همین انگاره- که مقدر بود آمریکا به جای اروپای فرسوده و بیاعتبار، مسئولیت قرن را بر عهده گیرد- اسطورههای مرکزی جنگ سرد را بنا نهاد و در نهایت مشخص شد که توهم بوده است. «جنگ سرد یک کشمکش خیالی بین منافع واقعی است»، هارولد روزنبرگ در ۱۹۶۲ نوشته بود.
«شوخی جنگ سرد این است که هر یک از رقبا میداند ایده طرف دیگر اگر واقعاً به اجرا درآید، شکستناپذیر خواهد بود[5]... غرب تا آن حد آزادی میخواهد که با مالکیت خصوصی و سودآوری سازگار باشد؛ شوروی تا آن حد سوسیالیسم میخواهد که با دیکتاتوری بوروکراسی کمونیستی سازگار باشد... [در واقع] انقلابهای قرن بیستم برای آزادی و سوسیالیسم است... یک سیاست واقعبینانه ضروری است، سیاستی که یکبار برای همیشه دوگانه ساختگی آزادی در برابر سوسیالیسم را از میان بردارد.»
با این کلمات، روزنبرگ آن دوگانگی مانیگرایانه، [دوگانگی سیاه و سفید، خیر و شر، نگاه مطلقگرایانه] را محکوم کرد که دو طرف با پذیرش آن خود را اسیر رقابتهای بیخود و «استبداد فرمولها» کرده بودند.
پانوشتها:
1- leading goyim
2- صلح و وحدت زیر پرچم آمریکا
3- مفهوم مسیحایی (ماموریت جهانی و آخرالزمانی) آمریکا را رد میکنم.این مفهوم که آمریکا همچون عیسی مسیح ماموریت جهانی دارد و منجی بشریت است
4- سرنوشت آشکار، سرنوشت محتوم
5- هر یک از دو بلوک شرق و غرب در جنگ سرد، در خلوت میدانستند که اگر طرف مقابل واقعاً به وعدههای ایدئولوژیک خود عمل میکرد (مثلاً اگر غرب واقعاً آزادیِ کامل را برقرار میکرد، یا شوروی واقعاً سوسیالیسمِ عادلانهیِ بیطبقه را محقق میساخت)، آن ایده چنان ایدهآل و قدرتمند میشد که هیچ کس نمیتوانست در برابر آن مقاومت کند و همه مردم جهان به سوی آن جذب میشدند.