ای بردن نامت شفا، آقای خوبم یادت به درد ما دوا، آقای خوبم
آینههای شکسته
دارند سینه بر در و دیوار میزنند
گنجشکهای خسته تو را جار میزنند
دیریست رنگ و روی درختان پریده است
بیمایگان تبر به سپیدار میزنند
خطی به روی نام اقاقی کشیده و...
حتی به روی پنجره افسار میزنند
حالا شناسنامه من درد میکند
مینالم و دوباره به من خار میزنند
مینالم از دل خودم و خارهای پست...
آنها که زخم و طعنه بسیار میزنند
اینگونه است که نفسم درد میکند...
انگار جسم و روح مرا دار میزنند
آقا... بیا که آینههای شکسته دل...
بیشک بدون روی تو زنگار میزنند
سیدمهدی نژادهاشمی (شوریده سبزواری)
صبح زیبای ظهور
دلهای ما لبتشنه باران نورت
چشمانتظار صبح زیبای ظهورت
میباری عطر روشنای صبحدم را
بر جادههای شبزده وقت عبورت
ما را ببر با خود به دیدار خداوند
از سمت سهله جمکران، از کوه طورت
آقا اگر هم قلب ما از جنس سنگ است
شاید شود نیمه شبی سنگ صبورت
هر روز بین کوچههای فاطمیه
لبریز ماتم میشود چشم غیورت
صاحب عزا با واهمه میخوانم امشب
مرثیههای مادرت را در حضورت
حس میکنی آن التهاب شعلهها را
لحظه به لحظه، مو به مو، صورت به صورت
هر روز قبر بینشانی ندبه دارد
چشمانتظار صبح زیبای ظهورت
یوسف رحیمی
و بعد...
وقتی بساط شاعریم پا گرفت و بعد...
مهرت درون سینه من جا گرفت و بعد...
دستم که هیچ.... سر به هوایت بریده شد
آنجا که حرف زلف تو بالا گرفت و بعد....
باید برای دیدنتان رو به راه شد
چشمی دگر برای تماشا گرفت و بعد...
یعقوب شد به پای شما بین ندبهها
از بسکه ذکر یوسف زهرا گرفت و بعد...
اینگونه نیست آمدنت بین جمعمان
باید برات روضه سقا گرفت و بعد...
محسن سیمائی
آقای خوبم
ای بردن نامت شفا، آقای خوبم
یادت به درد ما دوا، آقای خوبم
هرگز نخواهم زد دری را گر بمیرم
جز درگه لطف شما، آقای خوبم
تو لطف و احسان میکنی، ما ظلم بر تو
تو با وفا، ما بیوفا، آقای خوبم
ماندم چگونه با تو گردم روی در رو
از بس که آزردم تو را، آقای خوبم
امشب دعا کن که نگردد این دل ما
یک لحظه از یادت جدا، آقای خوبم
یک شب بیا همراه مادر از مدینه
ما را ببر تا کربلا، آقای خوبم
سیدمجتبی شجاع
نماد خورشید
برای او که برایم نماد خورشید است
ندیدمش ولی او سالها مرا دیدهست
ندیدمش ولی از پشت پردهها حتی
دلم برای نگاهش همیشه لرزیدهست
سلام مهدی من! روز و ماه و سال بخیر
نگو که لحن سلامت! چه قدر شوریدهست
نگو که لحن سلامت چه قدر غمگین است
که در حوالی من غم همیشه خندیدهست
در این طرف که منم فصلها همه سردند
در آن طرف که شمایی... بهار روییدهست؟
در آن طرف که شمایی در این زمستانها
بگو که عطر بنفشه دوباره پیچیدهست؟
هوای سمت شما ابری است یا آرام؟
در این طرف که هوا سالهاست خشکیدهست
چه ساعتیست در آنجا؟ شب است یا روز است؟
در این طرف که «زمان» سمت کعبه چرخیدهست
برای این که هوای تو در تنش جاریست
که سالهاست «ندیده» فقط تو را «دیده»ست!
- و گفتهاند: تو از سمت کعبه میآیی
ولی «چه وقتش» را هیچ کس نفهمیدهست...
مطهره عباسیان