کد خبر: ۳۳۰۲۰۹
تاریخ انتشار : ۰۲ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۲۱:۰۳

از ویتنام تا ایران تکرار چرخه شکست‌های آمریکا(نگاه)

مترجم: سید محمد امین‌آبادی

«بیماری پیروزی» به معنای اعتماد‌به‌نفس خطرناک، غرور و رضایتمندی کاذبی است که در میان رهبران یا نیروهای نظامی پس از رشته‌ای از پیروزی‌های قاطع شکل می‌گیرد و بیشتر قدرت‌های امپریالیستی رو به افول، از جمله آمریکای امروز، به طور مزمن به آن دچارند. روی کاغذ و براساس بودجه‌های اختصاص‌یافته، ارتش آمریکا بزرگ‌ترین قدرت نظامی در جهان است با انبوهی از تجهیزات پیشرفته، موشک‌های کروز و بمب‌افکن‌های پنهانکار. اما از زمان جنگ جهانی دوم، آمریکا در بهترین حالت به نتایج نیمه‌تمام در جنگ‌ها دست یافته است مانند آنچه در کره رخ داد و در اغلب جنگ‌های به ظاهر کوچک و درخشان خود شکست خورده است.
آمریکا در جنگ‌هایی در کوبا، ویتنام، کامبوج، عراق، ایران در سال ۱۹۷۹ و افغانستان شکست خورده و در درگیری‌های کوچک‌تری در مکان‌هایی مانند سوریه، لیبی و لبنان نیز ناکام بوده است. جنگ خلیج‌فارس در سال ۱۹۹۱ با بیرون راندن نیروهای عراقی از کویت و مراکز خرید آن به پایان رسید، اما این نبرد عملاً در میانه راه متوقف شد و مسائل مربوط به عراق و خاورمیانه همچنان حل‌نشده باقی ماند.
سه شکست آشکارتر- ویتنام، عراق و افغانستان- نمونه‌هایی از جنگ‌های اعلام‌نشده‌اند که در آن‌ها همه شاخه‌های نظامی، از ارتش و نیروی دریایی گرفته تا نیروی هوایی، به‌کار گرفته شدند؛ جنگ‌هایی که در پایان‌شان نیروهای آمریکایی با بالگردهایی که از پشت‌بام‌ها بلند می‌شدند، در حالی که پرچم آمریکا را در کیسه زباله یا هر چیز دم‌دستی دیگری فرو کرده بودند، صحنه را ترک کردند. در ویتنام، آمریکا تقریباً از همه ابزارهای موجود در «زرادخانه دموکراسی» خود استفاده کرد (جز شاید سلاح هسته‌ای یا خود دموکراسی)، اما به جایی نرسید. جنگ ویتنام جان حدود ۵۸‌هزار سرباز آمریکایی را گرفت، اما اگر خودکشی سربازان بازگشته را هم در نظر بگیریم، شمار واقعی قربانیان به صدها هزار نفر می‌رسد (بدون احتساب کشته‌های نظامی و غیرنظامی ویتنامی).
جنگ‌های بی‌پایان پس از یازده سپتامبر در افغانستان و عراق تا حد زیادی همان الگوی شکست در ویتنام را تکرار کردند. در آغاز این جنگ‌ها (شاید مشابه آنچه اکنون در ایران دیده می‌شود)، ایالات‌متحده نمایش‌های پرزرق‌وبرق نظامی به اجرا در آورد اما در نهایت نیروهای آمریکایی در جنگ‌های چریکی غیرقابل پیروزی گرفتار شدند. در حال حاضر، ایران نیز ظاهراً همین الگو را دنبال می‌کند.
آیا این سیاستمداران با اهداف جنگی مبهم، یا ژنرال‌های فریز شده در جنگ‌های قبلی بودند، که باعث شدند آمریکا در این همه جنگ به پیروزی نرسد؟ در ویتنام، دستورهای «لیندون جانسون» به ژنرال‌هایش فراتر از توان ارتشی بود که در میدان حضور داشت، یعنی حدود ۵۰۰هزار نفر. فرماندهان ارشد ارتش آمریکا طوری با جنگ ویتنام برخورد می‌کردند که انگار در  عملیات‌های کلاسیک جنگ جهانی دوم درگیر هستند نه جنگی همه‌جانبه با دشمنی که بیشتر اوقات دیده نمی‌شود. در کشوری بزرگ‌تر از کالیفرنیا، هشت لشکر رزمی عملاً نمی‌توانند منطقة زیادی را پوشش دهند. راهبرد فرسایشی برای ویتنام- کشوری مملو از کوه‌ها، رودخانه‌ها و جنگل‌ها- مناسب نبود. فرماندهان ارشد ارتش نیز هرگز خود را با این شرایط تطبیق ندادند. اکنون نیز در قبال ایران، ترامپ با ۲۵۰۰ تفنگدار دریایی و چند کشتی مین‌روب در حال تهدید و نمایش قدرت و تکرار همان الگوی شکست خوردة ویتنام است.
از بسیاری جهات، عراق و افغانستان تکرار ویتنام بودند، از این نظر که دولت‌های جورج دبلیو بوش و اوباما مأموریت‌هایی ناممکن را به ارتشی ناآماده سپردند (ارتشی که تصور می‌کرد پس از فرو افتادن مجسمه صدام حسین در بغداد می‌تواند به خانه بازگردد). در عوض، در هر دو جنگ بیش از ده سال طول کشید تا روشن شود نه دولت آمریکا و نه ارتش آن از عهده وظایف محوله برنمی‌آیند. همچنین در ویتنام، عراق و افغانستان، این که دولت آمریکا این جنگ‌ها را با مجموعه‌ای از دروغ‌ها برای مردم خود توجیه کرد کمکی برای برون رفت از شکست نکرد  نکته‌ای که این شکست‌ها را با «ماجراجویی کوچک» ترامپ در ایران مشترک می‌کند.
تنها کسی که به ایران اعلان جنگ داد، دونالد ترامپ بود؛ کسی که این کارزار را چنان پیش برد که گویی با کشتی‌های اسباب‌بازی در یکی از وان‌های آب گرم جفری اپستین بازی می‌کند. ترامپ بدون دلیل روشن، بدون اعلام رسمی از سوی کنگره، بدون هیچ متحدی (جز عوامل اسرائیل که از جنگ برای دور ماندن از زندان استفاده می‌کنند)، بدون نیروهای آماده (آن تفنگداران دریایی که به سمت جزیره خارگ حرکت کردند، باید از اوکیناوا اعزام می‌شدند) و بدون آنکه بداند پیروزی چگونه تعریف خواهد شد، وارد جنگ با ایران شد. حتی بدتر از آن طرح‌های جنگی ترامپ در ایران ساخته و پرداخته ذهن آشفته خود اوست. ترامپ که از جغرافیا، تاریخ یا مذهب چیزی نمی‌دانست، جنگ در خاورمیانه را به‌صورت نوعی مسابقه تلویزیونی تازه تصور کرد؛ جایی که کلید کار این است که پول دیگران را برای سرپا نگه داشتن امپراتوری کاغذی خود به دست بیاوری.
برای ترامپ، حمله به ایران همیشه صرفاً یک «معامله» بود: کنار زدن 
آیت‌الله خامنه‌ای، جلب رضایت رأی‌دهندگان یهودی در انتخابات میان‌دوره‌ای، منحرف کردن توجه‌ها از اتهام‌های مربوط به اپستین، بیرون کشیدن پول بیشتر از عربستان و کشورهای خلیج‌فارس برای طرح‌های سرمایه‌گذاری خصوصی پسرش، و بازی کردن نقش سرباز در پناهگاه‌های مارالاگو. به همین دلیل، بهانه جنگی با هر برنامه گفت‌وگومحور فاکس‌نیوز تغییر می‌کند. در کمتر از دو ماه، جنگی که قرار بود برای «آزادسازی» معترضان خیابانی ایران باشد، به جنگی برای محروم کردن ایران از استفاده از اورانیوم غنی‌شده تبدیل شد؛ سپس به جنگی برای نابودی شبکه‌های برق ایران، و بعد به نبردی برای کنترل تنگه‌هرمز.
تعداد اندکی از آمریکایی‌ها- اگر اصلاً کسی- می‌دانستند چرا «در ویتنام» هستیم؛ همان‌طور که تنها توجیه ژئوپلیتیک جنگ عراق جمله‌ای بود که جورج دبلیو بوش درباره صدام حسین گفت: «ما داریم اون حروم‌زاده رو از بین می‌بریم.» به همین ترتیب، حتی بسیاری از آمریکایی‌ها نمی‌دانند چرا ایالات‌متحده با ایران در جنگ است.
ترامپ در شب‌های طولانی جنگ مدام از این سخن می‌گوید که نفت ایران «هزینه جنگ را پرداخت خواهد کرد» یا اینکه با «آیت‌الله» وارد کسب‌وکار می‌شود تا از تنگه‌هرمز عوارض بگیرد. سپس دوباره به سطح نازل‌تری سقوط می‌کند و همه ایرانی‌ها را «آشغال» یا «دیوانه» می‌نامد؛ زبانی مبتذل که نشانه‌ای از استیصال در ترامپی آشفته و سرگردان است. کسی که برای پیدا کردن مسیر خود در کاخ‌سفید به تابلوهای راهنما نیاز دارد، چگونه می‌تواند از پس درک خاورمیانه برآید؟
منبع: کانترپانچ