روایت ایستادگی یک جوان ۲۲ ساله
سرویس سیاسی-
در میان گرد و غبار جنگ و هیاهوی روایتها، گاهی یک تصویر، یک دقیقه سکوت و یک نگاه خیره، از هزاران واژه رساتر میشود؛ نگاه جوانی که به جای دستها و پاهایش، اکنون تنها خاطرهای از ایستادگی را در قاب تصویر میبیند.
جنگ همیشه فقط در خط مقدم اتفاق نمیافتد؛ گاهی در دل یک قاب کوچک، در میان سکوتی سنگین، و در چشمانی که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارند، ادامه پیدا میکند. روایت «حسین محمدی» از همان جنس روایتهایی است که نه با صدا، بلکه با سکوت فریاد میزنند.
۲۲ ساله است؛ از همان نسلی که برخی آن را با گوشیهای هوشمند و دنیای مجازی میشناختند، نه با میدانهای آتش و انفجار. اما حقیقت، گاهی باشکوهتر از تصورهاست. حسین، کنار لانچر ایستاد؛ نه برای نمایش، نه برای ثبت در تاریخ، بلکه برای دفاع از وطن و آرمانی که به آن ایمان داشت. لحظهای بعد، انفجار، همه چیز را تغییر داد.
شدت موج، ترکشها و آتش، آنچه را که سالها با او بود، در یک لحظه گرفت؛ هر دو دست، هر دو پا. همانجا، کنار همان نقطهای که ایستاده بود تا از وطن دفاع کند، بخشی از وجودش جا ماند. اما آنچه باقی ماند، چیزی فراتر از جسم بود؛ ارادهای که هنوز زنده است.
تصویری که این روزها دست به دست میشود، بیش از هر سخنی گویای حقیقت است. حسین نشسته، آرام، بیهیاهو؛ به صفحهای نگاه میکند که در آن، دستان و پاهایش به خاک سپرده میشوند. شاید کمتر کسی بتواند چنین لحظهای را حتی تصور کند؛ تماشای وداع با بخشی از خود، آن هم در سکوتی که نه اشک دارد و نه فریاد.
این تصویر، فقط یک صحنه شخصی نیست؛ نمادی است از بهائی که برای امنیت پرداخت میشود. امنیتی که گاهی آنقدر عادی به نظر میرسد که فراموش میکنیم پشت آن، چه جانهایی ایستادهاند.
حسین، تنها یک نام نیست؛ روایتی است از نسلی که برخلاف قضاوتهای عجولانه، وقتی پای وطن به میان میآید، حسابوکتاب نمیکند. نسلی که نشان داد فاصلهاش با میدان، فقط در تصور برخی بوده است. این جوان، با از دست دادن دستها و پاهایش، معنای دیگری به «ایستادن» داد.
در میان موج واکنشها، واژهای بیشتر از همه تکرار شد: «شرمندگی». شرمندگی مردمی که میبینند جوانی در آغاز راه زندگی، چنین بهائی داده است. این احساس، شاید طبیعیترین واکنش در برابر چنین ایثاری باشد؛ احساسی که از عمق وجدان جمعی برمیخیزد.
اما در سوی دیگر، تلخی ماجرا عمیقتر میشود؛ جایی که این فداکاری، نه با تمجید و تحسین، بلکه با تمسخر رسانههای معاند مواجه میشود. خنده بر زخم، آن هم زخمی چنین عمیق، نه فقط بیاخلاقی، بلکه نشانه فاصلهای عمیق از انسانیت است. با این حال، همین تضاد، ارزش این ایستادگی را پررنگتر میکند.
حسین امروز بدون دست و پا، اما با قامتی بلندتر از همیشه، در حافظه این سرزمین ایستاده است. او دیگر تنها یک رزمنده نیست؛ تبدیل به نمادی شده از این حقیقت که دفاع، فقط یک واژه نیست، بلکه انتخابی است که گاهی با تمام وجود پرداخت میشود.
تاریخ این سرزمین، پر است از چنین روایتهایی؛ انسانهایی که از جسم خود گذشتند تا خاکشان باقی بماند. حالا نام حسین محمدی نیز در همان دفتر ثبت شده است؛ دفتری که با خون، با درد و با ایستادگی نوشته میشود.
و شاید مهمترین پرسش اینجاست: ما با این روایتها چه میکنیم؟ آیا فقط تماشا میکنیم، یا سهم خود را در حفظ آنچه با چنین بهائی به دست آمده، پیدا خواهیم کرد؟
حسین، پاسخ خود را داده است؛ بیکلام، اما روشن.