مردانی که ماندگار شدند
فرهنگ مقاومت، برآمده از ایمان مردانی است که ماندگار شدند همان ها که در بزنگاههای تاریخ، زندگی را نه برای ماندن، که برای معنا بخشیدن انتخاب کردند. شهدا، راویان خاموش این فرهنگاند؛ انسانهایی که با رفتار، انتخاب و خون خود، مفاهیمی چون مسئولیت، اخلاص، غیرت و وفاداری به دین و میهن را از شعار به حقیقت رساندند.
روایتهایی که در این صفحه گرد آمده، برگهایی زنده از تاریخ معاصر ماست؛ خاطرات مردانی از سنین و موقعیتهای گوناگون که هر یک، در جایگاه خود، سنگری از اسلام و ایران را حفظ کردند. از نوجوانان بیسیمچی خط مقدم تا فرماندهان اطلاعات و عملیات، از بسیجیان گمنام تا رزمندگان اندیشمند و رازدار، همه در یک نقطه به هم میرسند: لبیک به تکلیف.
این صفحات، دعوتی است به تأمل و بازگشت؛ بازگشت به ارزشهایی که شهدا با جان خود بر آنها مُهر تأیید زدند. باشد که این روایتها، نه فقط خوانده شوند، بلکه در زندگی ما امتداد یابند.
سید محمد مشکوهالممالک
شهیدی که رازهای عملیات را
به دفترچهای سپرد
خاطرهنگار: فاطمه اوضح، خواهر شهید عزتالله اوضح
ولادت: 2/3/1345 – شهرری، استان تهران
شهادت: 23/2/1367 – قلعه شیخ محمد، عملیات بیتالمقدس 6
نحوه شهادت: ترکش خمپاره
مزار شهید: تهران، بهشت زهرا (س) قطعه 29، ردیف 6، شماره 7
شهید عزتالله اوضح، در خانوادهای مذهبی در ملایر به دنیا آمد و در شهرری زندگی میکرد. از همان دوران کودکی، روحیهای شجاع، مؤمن، رازدار و متعهد داشت. در دوران نوجوانی، توجه ویژهای به مسائل اخلاقی داشت؛ تا جاییکه حتی از خواهرش میخواست در رفتارهای سادهای مثل لبخند زدن در خیابان هم دقت کند تا موجب سوءظن کسی نشود.
با آغاز دفاع مقدس، عزتالله به جبههها پیوست و بهدلیل هوش، دقت و تعهد بالا به معاونت اطلاعات و عملیات لشکر ۱۰ حضرت سیدالشهدا رسید. او چندبار مجروح شد؛ یکبار از ناحیه چشم که به لطف حضرت زهرا(س) شفا یافت و بار دیگر تا حدی آسیب دید که به معراج شهدا منتقل شد، اما در آنجا متوجه زنده بودنش شدند.
در عملیاتی، پیکر شهدا در میدان نبرد باقی مانده بود و دشمن آنها را تلهگذاری کرده بود. شهید اوضح و همرزمانش با شجاعت، طنابی به پای شهدا میبستند و از راه دور پیکرها را به عقب میکشیدند تا جان رزمندهای دیگر به خطر نیفتد. این اقدام باعث شد که شهید صیاد شیرازی، در دیداری از ایشان و همرزمانش تمجید کند.
برادرم عزتالله، برای حفظ تجربیات جنگی، من که تنها خواهرش بودم را مأمور نوشتن نکات و تحلیلهای اطلاعاتی در دفترچهای ۲۰۰برگی کرد تا به یادگار بماند. خودش میگفت: «اگر شهید شدم، تو را شفاعت میکنم؛ چون تو کمک بزرگی به من میکنی و رازدار خوبی هستی.» برادرم در آخرین مرخصی که به خانه آمده بود، خواب شهادت خود را دید. فردای آن شب، به مادر گفت: «مادر جان! نوشیدن شربت شهادت حتی در خواب هم شیرینتر از عسل است.»
در عملیات منطقه شیخمحمد در ماووت، آنقدر به خطوط دشمن نزدیک شده بودند، که صدای آنها را میشنیدند. با وجود خطرات زیاد، مأموریت را تا پیروزی ادامه دادند. اما سرانجام در ۲۳ اردیبهشت ۱۳۶۷ به شهادت رسید.
شمعی در راه حق
خاطرهنگار: زهره صالحی، خواهر شهید محمد صالحی
ولادت: 18/10/1347 – ملایر، استان همدان
شهادت: 18/1/1366 – شلمچه، عملیات کربلای ۵
نحوه شهادت: اصابت گلوله به سینه
مزار شهید: تهران، بهشت زهرا (س)، قطعه 29، ردیف 61، شماره 12
شهید محمد صالحی در ملایر، در خانوادهای مذهبی و متعهد متولد شد. او از نوجوانی عشق به جبهه و دفاع از ارزشهای اسلامی را در قلب داشت. با وجود حضور پدرم در جبهه، محمد، پس از گذراندن آموزشهای نظامی، سه ماه در جبهههای کردستان در نبرد حق علیه باطل شرکت کرد.
در یکی از اعزامها، محمد از ناحیه پا به شدت مجروح شد و به بیمارستان شریعتی شیراز منتقل گردید. عصب پای او آسیب دیده بود و پزشکان امیدی به بهبودی کاملش نداشتند. محمد در دل به آقا شاهچراغ (حضرت احمدبن موسی علیهالسلام) متوسل شد و گفت: «آقاجان! نمیخواهم سربار خانواده باشم. یا شفایم بده، یا مرا ببر!» به فضل خدا، پای او بهطور معجزهآسایی بهبود یافت، بهگونهای که پزشکان را شگفتزده کرد.
محمد که ۱۹ سال بیشتر نداشت، بار دیگر عازم جبهه شد تا در کنار پدرم از میهن دفاع کند. سرانجام در عملیات کربلای ۵ در شلمچه، در ۱۸ فروردین ۱۳۶۶، به آرزوی دیرینهاش رسید و به درجه رفیع شهادت نائل گردید. پیکر مطهرش ۱۷ سال مفقود بود؛ تا اینکه در سال ۱۳۸۳، استخوانهای او به خانواده تحویل داده شد.
مادر و پدرم مؤمن و دقیق وپرهیزکارند. همیشه میگویند وظیفه پدر و مادر است که مراقب رفتار فرزندانشان باشند و با محبت، آنها را به بهترین راه هدایت کنند که مورد رضای خدا باشد. محمد هم رفتارش خیلی شبیه پدر و مادر بود. ادبش در برابر پدر و مادرم زبانزد بود، اگر نصیحتی به او میکردند، آنقدر متین بود که حتی سرش را بلند نمیکرد. همیشه خوشحال بود که پدر و مادرش اینقدر دقیق، مراقب فرزندانشان هستند.
پرچمدار ایثار
خاطرهنگار: مهین افشاری، خواهر شهید رضا افشاری
ولادت: 1/2/1343 – بیجار، استان کردستان
شهادت: 28/8/1359 – سومار، بلندای تپه سادات
نحوه شهادت: اصابت ترکش خمپاره به ناحیه سر، گردن و بازو
مزار شهید: تهران، بهشت زهرا (س)، قطعه ٢۴، ردیف ٢٧
پدرم، انسان مؤمن و متدینی بود و از خانوادهای مؤمن، اهل نماز و توسل به اهل بیت. بهاد دارم چون من، خواهر بزرگتر بودم، برای روزه گرفتن و خواندن نماز، الگوهای محترمی چون پدربزرگها و مادربزرگهای اهل ایمان و عمل داشتیم. از رفتار آنها دین و اسلام را یاد میگرفتیم و پایبندی به حجاب و دیانت. خلاصه کنم، برادرم، رضای عزیزمان در ماه محرم همراه با برادر کوچکترم حاج علی، خیلی در دستههای عزاداری تاسوعا و عاشورای حسینی فعال بود. مخصوصاً در روضههای خانگی و ناهار و شامی که در منزل برای دعوت از عزاداران حسینی تدارک دیده میشد. ما در شهرستان بیجار، استان کردستان زندگی میکنیم. اکثریت مردم، مذهب تشیع دارند و ما در قلعه حلوایی زندگی میکردیم. به یاد دارم که یکی از دستههای عزاداری به اسم عزاداران دسته حلوایی، مهمان ما بودند و برادرانم حاج رضا و حاج علی با شربت و گلاب به استقبالشان میرفتند تا همراهیشان کنند و با دسته عزاداری مسجد محلهمان به اسم مسجد امیرالمؤمنین(ع)، برای ناهار به منزل ما تشریف بیاورند. دسته حلوایی از مسجد امام حسن عسگری(ع) شروع میشد که شهید شیرزاد کاظمی عزیز، همراه پدر و برادران، قطعاً حضور خالصانه داشتند. راز اسم «حاجی» که برای برادرانم انتخاب شده، این بود که در ماه قربان به دنیا آمده بودند و همیشه ماه قربان نذر قربانی داشتیم. علی و رضا به گوسفندِ قربانی، رسیدگی میکردند و در روز عید قربان با دادن آب به قربانی، ناظر مشق قربانگاه و امتحان ابراهیم و اسماعیل بودند و میآموختند. مادرم تعریف میکرد: «یک سال، رضا علاوهبر لباس و شال سیاه از من علَم خواست، علَم را خریدیم. به هیئت برد، ولی وقت برگشتن گفتم رضا جان، علَمت کو؟ گفت یک پسر دوست داشت و به او دادم.» او به هیچ چیزی دل نمیبست. عشق آن است که از کم ببخشی، نه از زیاد. در جلسات قرآن مساجد شرکت میکرد. اکثراًً از دست اساتیدش جوایزی میگرفت که آنها را هم، به من و دوستانش میبخشید.
صله رحم عجیبی داشت و اصلاً قد معرفتش بلند بود. متانت، معرفت، عاشق امام و ولایت، صله رحم، کمک و یاری رساندن به اقوام و همسایهها و همراههای پدر در بازار، مشارکت فعال در گروه فرهنگی جهاد سازندگی همراه بنده و حاج علی، مشارکت فعال در پایگاه مسجد سید الشهداء(ع)، نگهبانی شبانه همراه دوستان و بردن غذا برای دوستانش و گاهی دعوت به منزل.
من و برادرانم با همکاری پدر در یکی از اتاقهای منزل، کتابخانهای بر پا کردیم. قفسههایی از مغازه آوردند و لیست بلندبالایی تهیه کردیم. کارت عضویت برای دریافت کتاب و... از کتابخانه پدر، کتب استاد مطهری، مکتب اسلام به تعداد زیاد (پدر سالها اشتراک مجله مکتب اسلام را داشت)، کتب داستانی، قصههای قرآنی و... سپس، عکس امام و شهدای هفت تیر و مقام معظم رهبری بر دیوار کتابخانه نصب شد. خلاصه روزهای زوج، خواهران و روزهای فرد، پسران همسایه و همکلاسیهای برادرانم میآمدند. جوایز سادهای هم تهیه میکردیم و به افراد فعال میدادیم. خلاصه، فعالیت اجتماعی ما از همان زمان آغاز شد.
برادر دیگرم تعریف میکرد: «رضا اصرار به رفتن داشت. به او گفتیم تو با درسخواندن و فعالیتهای پشت جبهه، کمک میکنی، آخر شانزده سال بیشتر نداری، مگر تو سربازی؟ اما پدر وقتی اصرار حاج رضا را دید، گفت پس بنویس، در وصیتنامه بنویس که من چگونه جواب مادرت را بدهم؟ حاج علی خودکار را در دست راستش گرفت و نوشت، محکم و مطمئن نوشت. طولی نکشید، قلم را بر زمین گذاشت. پدر گفت امضاء کن و امضاء کرد. خطاب به من هم گفت تو هم امضاء کن و من هم امضاء کردم.»
شب، خیلی خوشحال بود، در صورتیکه همهمان زانوی غم بغل کرده بودیم. مادرم میگفت نرو، اما رضا جوابش این بود: «مادر، مگر من از حضرت قاسم بالاترم؟» ساکش را بست، دیگر از دلشوره رضا خبری نبود. غسل شهادت کرد و کنار برادر خوابید و باهم زمزمه میکردند: «دایه دایه، وقت جنگه و...» صبح روز بعد، سر سفره صبحانه، با همه ما خداحافظی کرد و رفت. من درحالیکه خیلی دلشوره داشتم، همراه برادرم به دبیرستان رفتم و با خودم میگفتم: «خدایا اگر برنگردد، چه؟» دوستم گفت: «چرا ناراحتی؟» گفتم: «رضا رفت.» گفت: «چرا نشستهای؟ برای بدرقهاش برو.» از دبیر ادبیات اجازه گرفتم، درحالیکه انگار دلم خالی شده بود. دوستم مرا همراهی کرد. فاصله دبیرستان فاطمیه(س) تا مسجد سیدالشهدا(ع) را نمیدانم چهطور پیمودم. کوچه خلوت بود، گفتم دیر آمدیم، حتما رفتهاند. از مردی در حیاط مسجد، سؤال کردم، گفت هنوز اعزام نشدهاند. رفت رضای مرا صدا زد و کناری ایستادیم تا بیاید. خدای من! چه زیبا شده بود، داداشی قهرمان کوچکم، در عزم و اراده بزرگ، با لباس هرچند مندرس بسیجی که به تنش بزرگ مینمود، صورت نورانی و چشمان آبی به رنگ آسمانش و جالبتر از همه چفیه دور گردنش، جلوه خاصی به او بخشیده بود. سلام و احوالپرسی کرد و گفت: «ببخشید داخل کار دارم، ممنون که زحمت کشیدید.» کمکم خانوادهها، دوستان و اقوام آمدند. دیدم پدر با جعبهای شیرینی بین جمعیت نمایان شد، انگار برای قاسمش عروسی گرفته و بمیرم برای مادر! مادر هم در کنارش ایستاده بود وگریه میکرد، اما ساکت بود. انگار جمله رضا، که «مادر، مگر من از حضرت قاسم بالاترم؟» در گوش جانش زمزمه میشد. رشادت، شجاعت، ادب، حرمت، همه اینها را پدر و مادر به او آموخته بودند که پای رهبر و کشورش ایران اسلامی عزیز بایستد و جانش را ایثار کند. آفرین بر این ایستادگی همه شهیدان کشورم. یاد آن روز و آن دیدار آخر، تا قیامت بر دلهای سوختهمان خواهد ماند.
توصیههای همیشگی و وصیتش همیشه، نخست، پاسخ به ندای «هل من ناصر ینصرنی» امام حسین(ع)؛ دوم، برافراشتن پرچم جمهوری اسلامی بر فراز کوههای زاگرس؛ سوم، آبیاری کردن درخت تنومند اسلام با خون رنگین خودش بود.
رضا حتی یکبار برای تجدید دیدار خانواده برنگشت. پدر همراه گروههای کمکرسانی به کرمانشاه رفت و یک شب هم در کنارش بود و از برادرم خواسته بود که برای دیدار مادر و خانواده با او برگردد. در جواب گفته بود: «من که تا حالا کاری نکردم، فقط آموزش دیدم، انشاءالله بعداً میآیم.»
برادرم از کودکی، عاشق امام حسین(ع) بود؛ چون در خانوادهای مذهبی و عاشق امام حسین(ع) چشم به جهان گشود. بنابراین، در نماز جماعت مسجد و جلسات قرآن اکثراًً پدر را همراهی میکرد. قاری قرآن بود و در راهپیماییها و پایگاههای کمیته، قبل از تشکیل بسیج، مشارکت داشت و عضو فعال شد. به نقل از خاطرات پدرم، در سال ١٣۵٨ که قرار شد اولین نماز جمعه تهران، به امامت آیتالله طالقانی(ره)برگزار شود، حاج رضا اصرار زیادی داشت که در نماز جمعه شرکت کنند. پدر، مغازه را به عمویم سپرد و به همراه من و حاج علی به تهران رفتیم. با اتوبوس، پنجشنبه عصر به تهران رسیدیم و در یک مهمانپذیر استراحت کردیم. صبح به طرف دانشگاه تهران راه افتادیم. برادرانم از خوشحالی در پوست خود نمیگنجیدند. در صحن دانشگاه، من بین خانمها، پدر و برادرانم در بین آقایان مستقر شدیم. اتفاقاً سالگرد شهادت شهید حاج احمد کافی بود و با عکسهایی که از ایشان در بین جمعیت پخش میشد، عکس گرفتند و عکسش را برای مادر قاب کردیم.
پس از دریافت آخرین نامه حاج رضا که گفته بود: «فردا، پس فردایی به منطقه سومار اعزام میشویم.» هُرّی دل همه ما ریخت، مانند همان وقتی که عکس دبیرستان را به من نشان داد و گفت: «قشنگ شده؟» گفتم: «آره رضا جان، مبارکت باشد.» پس از حدود یک هفته، ده روزی، شب تاسوعا در مسجد سیدالشهدا(ع) بودیم. زمزمههایی میشنیدم: «جنگ تنبهتن، شهادت، زخمی... سومار». بعد به پدرم خبر زخمی شدنش را داده بودند. اوایل جنگ بود و پلاک و نشانی نبود. در خانه ما غوغایی بود. پدرم قصد سفر کرد که برود و برادر زخمیام را برگرداند. مثل اینکه همسایهها میدانستند شهید شده است. یکی از همسایهها (خدا رحمتش کند)، به همراه پدر و مرحوم عموی کوچکم که یک خودرو مزدا داشت، راهی شدند. به محل و بیمارستانهای چند شهر سر زدند؛ ولی خبری نبود. آنها را روانه بیجار کردند. هشت شبانهروز از این شهر به آن شهر، از این بیمارستان به آن بیمارستان (کرمانشاه، گیلانغرب، اسلامآباد و...)، اما ناامید و خسته برگشتند. مادر بیچارهام به کمک اقوام و آشنایان، خانه را آماده کردند. من کنار مادر نحیف و دلشکسته، منتظر بودم، درحالیکه خوفورجا داشتم وگریههای آرام مادرم در حین شیر دادن به خواهر کوچکم را میدیدم. وقتی رضا رفت، خواهرم فقط بیست روز داشت. عدهای از طریق بنیاد شهید شهرمان و هماهنگی با بنیاد شهید تهران به پزشک قانونی مراجعه و دادن عکسهای مختلف رضا و مطابق دادن با عکس اسکن زمان شهادتش، شناسایی میشود. برادر عزیزتر از جانم که دیدارمان به قیامت افتاد، منزل جدیدش را در بهشت زهرا (س) انتخاب کرد. خیابان رضوان، قطعه ٢۴، ردیف 27.
حس و حال خانواده ما، افتخار داشتن چنین عزیزی که همه ما را روسفید کرد و به ندای امامش پاسخ مثبت داد. از طرفی توکل، اشک و ناله، دعا، زیارت عاشورا و یک سال تمام برگزاری دعای کمیل شبهای جمعه در منزل پدری، یادآور خواب مادر که قبول کرده بود رضا شهید شده است. شب عاشورا که مصادف با اولین سالگرد شهادتش بود، مادر گفت: «در مقابل عکسش قرار گرفتم و گفتم رضا جان! امام حسین(ع)، حضرت زینب (س) را خاطر جمع کرد. تو را قسم میدهم به نامش که مرا هم خاطر جمع کن.» شب به خواب مادر دلشکسته آمد. مادر گفت: «در خواب دیدم در یک باغ و بوستان بزرگ هستم و دستهگلهای زیادی به ترتیب خاصی چیده شده. سوارانی داشتند میآمدند، نورانی. به من اشاره کردند و گفتند برو چرا ایستادهای؟ در خواب احساس میکردم، بهشت زهراست. گفتم آخر اگر بروم، گلها پایمال میشوند. گفتند برو. از بین گلها آرامآرام رفتم. حاجیه خانم خضری، مادر یکی از شهدای شهرمان را دیدم. تا آن زمان، جسد فرزندشان، شهید مهرداد سردارزاده برنگشته بود. ایشان به من گفت برو، چرا مرتب میگویی پسرم گم شده؟ گفتم مردم میگویند حاج خانم. گفت برو. داشتم به طرف قبر رضا میرفتم، دیدم خانمی مجلل با نقاب نشسته و گفتند بیا، دیگر نگو پسرم گم شده، پسرت اینجاست. دستان مبارکش را به سنگ زد، سنگ به صورت کشویی، کنار رفت. یک توری قرمز روی جسد بود، آن هم کنار زده شد و رضا با کت و شلوار، سالم در قبر آرمیده بود. سپس فرمودند این هم پسرت، دیگر نگو گم شده. صلیالله علیک یا فاطمه الزهرا(س).»
امروز پس از سالها چیزی که بیشتر از همه از برادرم، در دلم زنده است؛ زمانی است که در نامههایی که برایش میفرستادم، همیشه آیات قرآن و احادیث را مینوشتم. به اخلاص، فداکاری، صله رحم، مهربانی، شجاعت و مردانگی در سن کمش، غبطه میخورم. هر سال ماه رمضان، به نیت همه شهیدان و حاج رضای عزیزم، ختم قرآن دارم. در سال ۷۶، در یکی از شبهای ماه رمضان، در خواب دیدم که حاج رضا، سالم و خوشحال و بانشاط به دیدنم آمد. برخلاف خوابهای دیگر که گذرا و لحظهای بود، او را بغل کردم، بوسیدم و با هم حرف زدیم.
درحالیکه انار دونیمشدهای در دستانش بود، دانههای انار مانند مروارید سفید و درخشان بودند و نام مبارک پنج تن بر هر کدام از آنها خودنمایی میکرد. گفتم: «به به، رضا جان، پس نام تو کو؟» خندید و گفت: «چه فرقی میکند، ما هم جزء همینها هستیم.»
برادرم مخلص بود، شجاع، نترس و پای کار. به گفته برادرم و به نقل از یکی از همرزمانش، آقای زندیه که ایشان هم جانباز هستند، میگفت: «رضا بینظیر بود، بیادعا، پرکار. بودنش با آن سن کم، دغدغهها را کم میکرد.» به قول امام «رهبر ما آن طفل سیزده سالهای است که زیر تانک دشمن رفت.» شب عملیات، اولین داوطلبی بود که اراده کرد تا پرچم پیروزی را بر روی تپه سادات سومار برافراشته سازد. زیر باران خمپاره پرچم را به اهتزاز درآورد، اما انتظار آمدنش طول کشید. شخصاً از تپه بالا رفتم و بهعلت خستگی، گاهی از دستانم کمک میگرفتم. دستانم با تکههای بدن و خونهای پاشیده شده شهدا، برخورد میکردند. باورم شد که برای رضا اتفاقی افتاده. نزدیک سحر بود که او را یافتیم، از ناحیه سر، گردن و بازو زخمی شده بود و خون زیادی از دست داده بود. او را از تپه پایین آوردیم و با آمبولانس، با نوشتن نام و نام خانوادگیاش روی یک مقوا، او را راهی کردیم. شب تاسوعا، در خون پاکش غلتید و در روز عاشورا، جان به جانآفرین تسلیم نمود. خوشا جانی که جانانش حسین است، خوشا دردی که درمانش حسین است.
شهیدی که آرامگاهش را خود برگزید
خاطرهنگار: الهه نظری، خواهر طلبه شهید حمید نظری
ولادت: 14/8/1342 – شهرری، استان تهران
شهادت: 25/1/1362 – شرهانی
نحوه شهادت: اصابت ترکش گلوله توپ به کمر و دست
مزار شهید: تهران، بهشت زهرا (س)، قطعه 28، ردیف 79، شماره 21
حمید نظری در ۱۴ آبان ۱۳۴۲، در خانوادهای متدین و پایبند به ارزشهای اسلامی در شهرری به دنیا آمد. در دامان مادری مهربان، عفیف و با حجاب و پدری زحمتکش که همواره در پی روزی حلال بود، پرورش یافت. حمید از کودکی با عشق به دین و میهن بزرگ شد. او علاوهبر تحصیل در حوزه علمیه، که نشاندهنده عمق ایمانش بود، عشق بیحدی به جبهه و دفاع از خاک وطن داشت. این عشق، او را بهسوی جبهههای نبرد کشاند، جایی که با شجاعت و ایمان، در راه خدا جهاد کرد.
با آغاز جنگ تحمیلی، حمید همراه با برادرش، امیر نظری (جانباز دفاع مقدس)، و دیگر جوانان فامیل، عازم جبهههای نبرد شد. در بهمن ۱۳۶2، پس از شهادت پسرخالهمان، شهید سیدمحمدرضا عرشی، حمید برای تشییع پیکر او از جبهه به شهرری بازگشت. در مراسم خاکسپاری، به برادرش امیر گفت: «قبر پایین پای شهید محمدرضا، مال من است!» انگار از آینده خبر داشت و میدانست که بهزودی به دوست شهیدش ملحق خواهد شد.
شب شام غریبان شهید عرشی، حمید با عجله آماده بازگشت به جبهه شد. به راهآهن رفت تا به همرزمانش بپیوندد. در آخرین دیدار، امیر خواست انگشتر و تسبیح حمید را بهعنوان یادگاری بگیرد، اما حمید با آرامش گفت: «اگر من شهید شدم، خودت انگشتر و تسبیح را که همراه پیکرم است، بردار.» آن انگشتر، یادگاری از شهیدی در عملیات آزادسازی خرمشهر بود که حمید همیشه همراهش داشت. امیر بعدها میگفت: «چقدر حمید خوشقول بود! گفته بود وقتی پیکرم را آوردند، خودت اینها را بردار!»
در ۲۵ فروردین ۱۳۶۲، خبر شهادت حمید در عملیات شرهانی به ما رسید. پیکر نیمهسوختهاش با دست چپِ قطعشده به خانه بازگشت. شگفتآور بود که با وجود جراحات سنگین، انگشتر و تسبیحش سالم مانده بودند. امیر آنها را برداشت، همانطور که حمید وعده داده بود. هنگام خاکسپاری، به یاد حرف حمید افتادیم. او دقیقاً در همان قطعهای که پیشبینی کرده بود، پایینپای شهید سیدمحمدرضا عرشی در بهشت زهرا آرام گرفت. خودش گفته بود اینجا خانه ابدی من است. این پیشبینی، نشان از قلب پاک و ارتباط عمیق او با خدا داشت.
حمید در نامهای به خانوادهاش نوشته بود: «خدایا! مرا از کسانی قرار ده که در راهت جان میدهند. دوست دارم همچون شهیدان کربلا، با عزت و سربلندی به پیشگاهت بازگردم.»
این کلمات، نشاندهنده روح بزرگ و آرزوی عمیق او برای شهادت در راه خدا بود. حمید با ایمان و اخلاص، به آرزویش رسید و همچون شهدای کربلا، با عزت به دیدار معبود شتافت.
روایتی از آسمان؛
طلائیه؛ نقطه عروج
خاطرهنگار: زهرا زرگر طالبی، خواهر شهید غلامحسین زرگر طالبی
ولادت: 5/9/1344 – اهواز، استان خوزستان
شهادت: 11/12/1362 – منطقه طلائیه، عملیات خیبر
نحوه شهادت: اصابت گلوله کالیبر70 دشمن
مزار شهید: اهواز، بهشت شهدا، قطعه 1
برادرم، شهید غلامحسین زرگر طالبی، سال ۱۳۴۴ در اهواز متولد شد. از همان نوجوانی دلبسته مسجد بود؛ عضو فعال بسیج در مساجد آیتالله بهبهانی و آیتالله شفیعی. نماز اول وقتش ترک نمیشد. شبها با نور کمی در گوشه خانه میفهمیدیم که بیدار است و در دل شب، با خدای خودش خلوت کرده است. میگفت نماز شب، درهای رحمتی را باز میکند که در نمازهای روزانه نمیتوان چشید.
احترام او به پدر و مادر زبانزد بود. اهل غیبت نبود. اگر در مجلسی غیبتی میشد، تذکر میداد و اگر ادامه میدادند، با ناراحتی از جمع میرفت. همیشه نگاهش به دیگران، مثبت و مهربان بود. چندبار دیدیم که بعد از نماز صبح، از خانه بیرون میرود. بعدها دوستش او را در بهشتآباد دیده بود که درون قبری خالی نشسته و وصیت مینویسد. گفته بود همه از مرگ میترسند، باید با قبر اُنس گرفت تا این ترس از بین برود.
هرگاه از جبهه برمیگشت، تشویش داشت، اما هربار که میخواست اعزام شود، پر از اشتیاق بود. سعی میکرد دل مادر را آماده کند و میگفت: «راضی باش... اگر خبری شد،گریه نکن... من خوشحالم که میروم.»
دو برادرم با هم در جبهه بودند؛ علیاکبر فرمانده گردان بود و غلامحسین بیسیمچی. مادرم همیشه نگرانشان بود و میگفت با هم نروید، من طاقت ندارم. ولی آنها میگفتند اکنون زمانی است که اسلام به ما نیاز دارد. در عملیات خیبر، کانال منطقه طلائیه شاهد رشادت غلامحسین بود. متوجه سنگر تیربار دشمن شد که رزمندگان را زمینگیر کرده بود. با نوار نارنجک دور کمر و بیسیم روشن، داوطلبانه برای انهدام سنگر پیش رفت. سنگر را منهدم کرد، اما در جهت دیگر، با گلوله کالیبر ۷۰ دشمن، به شهادت رسید. علیاکبر، برادرمان، خودش را با سختی به پیکرش رساند. گلولهها اطرافشان میبارید. سر غلامحسین را روی سینه خود گذاشت؛ خون راه تنفسش را بسته بود، فقط نگاه میکرد. علیاکبر در گوشش گفت: «سلام ما را به حضرت زهرا(س) و امام حسین(ع) برسان.» و با چفیههایی که به گردن هر دو بسته شده بود، پیکر برادرش را از کانال بیرون کشید.
در وصیتنامهاش نوشته بود که شب دفن شود، شاید مورد شفاعت حضرت زهرا (س) قرار گیرد. حتی مشخص کرده بود که چه کسی بر مزارش اذان بگوید. او اولین شهیدی بود که شبانه در اهواز تشییع و دفن شد. آیتالله جزایری و آیتالله شفیعی بر پیکرش نماز خواندند و گفتند: «وصیت این شهید بینظیر بود...»
در بخشی از وصیتش نوشته بود: «خواهرم، اگر میخواهی سلاح مرا نگه داری، چادرت را سلاح من بدان و حجابت را مثل تفنگم حفظ کن.» و هشدار داده بود: «از خط امام خارج نشوید، که اگر خارج شدید، فردا افسوس خواهید خورد.»
در بخش دیگری نوشته بود: «مادر! اگر رفاه فرزندت را میخواهی، بهجایگریه برایم دعا کن که خدا از گناهانم بگذرد.» و توصیه کرده بود هر وقت خدا را یادتان رفت به یاد قبر و سؤال نکیر و منکر بیفتید. طبق وصیتش، بر پیکرش اذان گفته شد. خاکسپاریاش با سکوتی آسمانی، در دل شب انجام شد. گویی همهچیز، طبق خواسته آن دلِ عاشق برنامهریزی شده بود. ما ماندیم و دلتنگی، با افتخار، بوی خاک و نگاه آخرش...
شهیدی که در 15 سالگی
بیسیمچی خط مقدم بود
خاطرهنگار: فاطمه صدیقیان، خواهر شهید ماشاءالله صدیقیان
ولادت: 14/4/1346 – شهرری، استان تهران
شهادت: 22/1/1361 – شرهانی
نحوه شهادت: انفجار مین
مزار شهید: تهران، بهشت زهرا (س)، قطعه 28، ردیف 92، شماره 14
شهید ماشاءالله صدیقیان در خانوادهای متدین، عاشق اهل بیت(ع) و ولایتمدار در شهرری به دنیا آمد. در دامان مادری مؤمنه و پرهیزکار تربیت شد. مهربانی، خوشرفتاری و محبت ویژهاش به کودکان، از خصوصیات بارز او بود. همواره احترام خاصی به پدر، مادر و بزرگان خانواده داشت و در زندگی خود همواره الگویی از اطاعت، ادب و دینداری بود.
با آغاز دفاع مقدس، او با روحیهای انقلابی و با فرمان امام خمینی(ره) راهی جبهه شد. با وجود سن کم، بیسیمچی خط مقدم شد و در عملیاتهای مختلف شرکت کرد. در یکی از مأموریتها در کردستان، دچار یخزدگی شدید شد و مسئولان در حال انتقال پیکر او بودند که متوجه شدند هنوز زنده است، اما سرانجام در فروردین ۱۳۶۱، بر اثر انفجار مین در منطقه شرهانی، در پانزده سالگی به شهادت رسید و به قافله شهدای جاودان پیوست.
شهید ماشاءالله صدیقیان در وصیتنامهاش نوشته بود: «خدایا! اینک که من به جبهه میروم، به منظور احیای دینم و تداوم انقلابم میروم؛ نه برای انتقام، نه برای مقام. خدایا! به آن راهی که خود صلاح میدانی هدایتم کن. تنها راه سعادت، اطاعت از پروردگار، ایمان به او و اطاعت از ولیامر، امام امت خمینی بتشکن است. به خدا قسم سعادت خود را در شهادتم میبینم.»
برادرزاده شهید، میگوید: «این فراز از وصیتنامهاش باعث شد در تربیت دو دخترم، بیشتر دقت کنم. او چراغ راه ماست.»
او همچنین به آیهای از سوره فتح اشاره میکند که سنت پیروزی مؤمنان را اطاعت از ولی خدا در جنگ و صلح میداند. همان راهی که شهید ماشاءالله با جان و دل پیمود.