دلم جز هوایت هوایی ندارد / لبم غیر نامت ، نوایی ندارد (چشم به راه سپیده)
مسیر اربعین
چه خوش است با تو عمری نفس از جگر کشیدن
به کمال همنشینی ز تو بال و پر کشیدن
چه خوش است از لقای تو مدام فیض بردن
لحظاتی از ملاقات تو را به بر کشیدن
چه خوش است همنفس با تو شدن به هر بهانه
ز حجابها بریدن، می وصل سر کشیدن
چه خوش است با تو گفتن، ز تو، از خودت شنیدن
سخن تو از درازا به دل سحر کشیدن
چه خوش است همچو مرغ سحر از تو ذکر کردن
همه شب هوای احیای تو را به سر کشیدن
نه گداست لایق تو، نه دل است عاشق تو
که ز جان نفس به دنبال تو دربدر کشیدن
به هزار پیچ و خم در ره تو گذشت عمرم
نشد عاقبت که بار غم همسفر کشیدن
دل شیر خواهد این ره، جگر هزار زخمه
که تحمل هجوم همه دم خطر کشیدن
اگر از تو شرح صدری نرسد به سینه ما
بخدا محال باشد نفسی دگر کشیدن
غم نوکر تو این است به عشق کربلایت
به مسیر اربعینی سوی یار پر کشیدن
محمود ژولیده
اشک غزل
سرباز کرده زخم دلم، سینه پرپر است
چشمم فرات خون، به جگر داغ دیگر است
شاعر شدم خیال پریدن گرفتهام
هر واژه در هوای زیارت کبوتر است
«آقا» بیا به «اشک غزل» روضه عمو است
این خیمه با شمیم حضورت معطر است
... این ابنملجم است عمودی به دست او است
محراب خون به پا شده بر خاک حیدر است
آیینه است، دشت پر از تکههای او است
تصویر او سراسر صحرا مکرر است
در انعکاس آب تماشا نشسته است
چشمان یک حرم که همه خیره بر در است
این داغ مشک، داغ خجالت که میکشد
با داغ زخمهای سه شعبه برابر است
نه... آبروی او است که از دست میرود
مادر بمیرد این همه حالش مکدر است
از این قبیل تیر گمانم فقط یکی
مخصوص چشمهای علمدار لشگر است
از هم دریده دیده او را، خدای من
این بیشتر شبیه سنان یا که خنجر است
بهتر همان رباب نبود و ندیده است
باور نمیکنم که یکی سهم اصغر است
این که «کنار درک تو کوه از کمر شکست»
اینجا در اوج روضه برایم مصور است
چشمی کبود دارد و پهلو شکسته است
اینها به اشتیاق تماشای مادر است
امشب غزل، دخیل، به دست تو بسته است
چشم امید شاعر تو روز محشر است
سیدمسیح شاهچراغی
به جای ندبه، عاشورا
بیا با هم خدامان را بخوانیم
به حق مادرت زهرا بخوانیم
کنار علقمه این جمعه، مولا
به جای ندبه، عاشورا بخوانیم
روحالله گائینی
آقا تو کجائي؟
وقت است که از چهره خود پردهگشایی
«تا با تو بگویم غم شبهای جدائي»
اسپندم و در تاب و تب از آتش هجران
«چون عودم و از سوختنم نیست رهایی»
«من در قفس بال و پر خویش اسیرم»
ای کاش تو یکبار به بالین من آیی
در بنده نوازی و بزرگی تو شک نیست
من خوب نیاموختم آداب گدایی
عمریست که ما منتظر آمدنت، نه
تو منتظر لحظه برگشتن مایی
میخواستم از ماتم دل با تو بگویم
از یاد رود ماتم و دل چون تو بیایی
امشب شدهای زائر آن تربت پنهان؟
یا زائر دلسوخته کرب و بلایی
ای پرسش بیپاسخ هر جمعه عشاق
آقا تو کجایی؟ تو کجایی؟ تو کجایی؟
یوسف رحیمی