کلاس درس تاریخ با پاورپوینت متحرک!
آرش فهیم
«سووشون» اقتباسی از رمانی به همین نام أثر مرحومه سیمین دانشور است؛ اما برخلاف آن رمان، این سریال بیشتر از متن، به خاطر حاشیههایش مورد توجه و تأمل قرار گرفته است. اقتباسی که در همان قسمت اول، اعلام کرد که برخلاف اهالی شیراز- که محل رویداد وقایع داستان هم هست- قصد برقراری ارتباط گرم و صمیمانه با مخاطب را ندارد.
با آغاز قسمت پنجم «سووشون»، سریال همچنان در مسیر نمایش تکنیکهای فنی و روایت سنگین خود گام برمیدارد. حتی تیتراژ برخی قسمتها، که ظاهراً قرار است پیامهای مدنظر سازندگان و تیم تبلیغاتی را همچون ضداستعماریبودن و همبستگی انسانی را منتقل کند، از جذابیت لازم برای یک محصول شبکه نمایش خانگی با ویژگیهای عامهپسندانه برخوردار نیست. در کل، سریال بیشتر شبیه پوستر شعارزدهای است با مقدمهای تفصیلی که اهداف ادعاشده توسط سازندگان در آن را نمیتوان جستوجو کرد.
در مجموع، آنچه میتوانست تیتراژی آموزنده و جذاب باشد، بیشتر شبیه تلاش کارگردان برای «درس دادن» به مخاطب است تا دعوت او به دل داستان. بیننده عام نه با شخصیتها پیوند میخورد و نه با پیامهای نمادین، و تماشای سریال به تجربهای پراکنده و گاه خستهکننده بدل میشود.
بخش قابلتوجهی از «سووشون» در قسمتهای اخیر صرف سخنرانیها شخصیتها و جشنهای حاکمان میشود؛ مراسمی که با لحنی طنزآلود، هیتلر و استعمارگران انگلیسی را مسخره میکنند. اما این طنز، بهجای سرگرم کردن، تلخی و درد را به مخاطب منتقل میکند.
سکانسهای جشن و آن مجسمه بادی هیتلر بیشتر شبیه یک شوی پرهزینه و بیمزهاند تا کمدی سیاسی. سازندگان هم مثل همان حاکمان، مشغول غرق کردن بیننده در چراغانی و زرقوبرقاند و حضور انگلیسیها در ایران جلال و جلایی خاص پیدا میکند و محتوای مورد ادعای ضداستعماری، به خاطر میزانسن و طراحی اشتباه، تبدیل به تمجید از استعمار میشود و سازندگان با یک صحنهآرایی با شکوه و چند حرکت نمایشی، عمق فاجعه را پنهان میکنند. گندم، که قرار بود نماد عزت باشد، اینجا صرفاً به یک وسیله تبلیغاتی بیجان تبدیل شده؛ و این تأکید تصنعی بر تضادها، بیشتر از آنکه تصویری از ظلم بدهد، دست به یک نمایش اغراقآمیز و شعاری میزند.
با وجود تلاش کارگردان برای خلق فضاهای بسته و استفاده از رنگهای گرم و سنگین، تأثیرگذاری این تصاویر بیش از آنکه الهامبخش باشد، خستهکننده و دلگیرکننده است. «سووشون» در این بخش، نه داستانی قابل لمس ارائه میدهد و نه راهی برای همدلی واقعی فراهم میکند و تلخی تاریخی بیعدالتی فرهنگی از حضور انگلیسیها در شیرینی باشکوه جشنهای مکرر تجلی پیدا میکند.
در قسمتهای اخیر، زری خانم گویا مشغول عبور و زیرپا گذاشتن صدها دکان زرگری است و درگیریهایش با حمیدخان- که به گفته بسیاری از بینندگان- به نقطهای رسیده که تماشاگر بهجای همراهی با داستان، بیش از هر چیز از تکرار رفتارهای عصبی و لجبازانه شخصیتها خسته میشود. حتی موضوعات شخصی زری، مانند داشتن چند فرزند یا ازدواجهای اطرافیان، به تراژدی بیپایانی بدل شده که این سریال تلاش دارد آن را جدی جلوه دهد؛ اما در عمل بیشتر خندهدار از آب درمیآید.
از نظر بازیگری، هیچ بازیگری جلب توجه نمیکند، لهجهها باورپذیر نیستند و کلیت سریال با بازیهای اغراقآمیز، بیش از آنکه کشش ایجاد کند، اعصاب مخاطب را هدف میگیرد.
بازی بهنوش طباطبایی، با لحن آرام و داستانگونه، از نظر تکنیکی آنقدر دور از فضای کاراکتر است که به «ضدکاراکتر» تبدیل میشود. لهجهای که هیچ شباهتی به لهجه شیرازی ندارد، این فاصله را بیشتر هم میکند و حس «واقعی بودن» که سریال ادعا میکند، جایی بین کلمات و قابها گم میشود. در نهایت، آنچه باقیمیماند، نه همذاتپنداری که وعده داده شده، بلکه تجربهای است سرد و دور از جان مخاطب.
از لهجهها که بگذریم، نمیشود از بازیها حرفی نزد. میلاد کیمرام با لهجهای که نه شیرازی است و نه تهرانی، بلکه چیزی بین «زبان بیسرزمین» ارائه داده، نمونه شاخص این معضل است. تلاش برخی بازیگران مانند بهنوش طباطبایی برای وفاداری به لحن و روح کتاب ستودنی است، اما کافی نیست تا ضعف کلی در انتقال حس و شخصیتپردازی جبران شود.
تناقض جالب دیگر، در تعریف هویت سریال است: «سووشون» به عنوان یک سریال زنانه معرفی میشود، اما در عمل نهتنها تمرکز ویژهای بر دنیای زنانه ندارد، بلکه قصه را در دل فضائی کاملاً مردسالار و سیاسی پیش میبرد.
زری، شخصیت اصلی، از زندان تا دیوانهخانه و لوکیشنهای تاریخی میچرخد، اما همین دقت به جزئیات تاریخی، گاه با اشتباهات فاحش همراه میشود. نمونهاش، استفاده از آهنگ و شعر «توای پری کجایی؟!» که در داستان به سال ۱۳۲۲ نسبت داده شده، در حالی که این اثر سالها بعد در سال 1330 ساخته شده است.
چنین اشتباهاتی حتی در میان تلاشهای بیاثر کارگردان برای وفاداری تاریخی، باعث میشود بیننده از جریان داستان به بیرون پرتاب شود.
در قسمتهای اخیر، شخصیت یوسف با بازی میلاد کیمرام، علیرغم تلاشهای نویسنده و کارگردان، نتوانسته ارتباطی جدی با تماشاگر برقرار کند. بازی او دور از انتظار است، طوری که حس همراهی با شخصیتها کاهش مییابد.
با این حال، داستان بهجای یک مبارزه پرکشش، روی ریل تکراری و خستهکننده نمادسازیهای بیرمق کارگردان لنگلنگان پیش میرود. یوسف و پسرش زیر همان نور طبیعی و فضای باز، نه نماد امید تبدیل میشوند و نه حتی یک جرقه آزادی؛ بیشتر شبیه دو مهره فراموششدهاند که در صفحه شطرنج بیهدف کارگردان جابهجا میشوند. مرزهای خیر و شر آنقدر کدر و بیتعریف مانده که این همه نمادسازی توخالی فقط یادآور پوسترهای تبلیغاتی است، نه روایتی که بتوان با آن به رهایی از خشونت و محدودیتهای آن دوران امیدوار شد. از سوی دیگر، زری که در کتاب با چالش جدی میان حفظ امنیت خانواده و قدم گذاشتن در مسیری پرخطر روبهرواست، در این اقتباس عملاً به یک شخصیت کمجان و بیاثر تقلیل یافته. نقطهای که میتوانست ستون اصلی روایت و قلب تپنده درام باشد، اینجا زیر انبوهی از جزئیات زائد و بیربط دفن شده است. کارگردان بهجای ترسیم تأثیر واقعی تصمیمهای فردی بر سرنوشت جمعی، صرفاً مشغول پر کردن زمان با صحنههایی است که بیشتر شبیه حاشیهنویسیهای بیهدفاند تا داستانگویی.
موسیقی سریال، بهویژه تیتراژ پایانی با صدای علیرضا قربانی، در تقلیدی آشکار از سریال تاسیان، قرار بوده جلوهای شاعرانه به اثر بدهد و پیام آزادی و مقاومت را برجسته کند. اما همه این تلاشها، زیر سایه بزرگترین مشکل فنی سریال محو میشود.
فیلمبرداری و دوربینی که مدام در حرکت است، نه ثبات دارد و نه تمرکز را حفظ میکند و سرگیجهآور است. بسیاری از صحنهها میتوانست کوتاهتر یا سادهتر باشد تا حس طبیعیتری منتقل شود، اما در عمل، بیش از آنکه روایت را زنده کند، تمرکز بیننده را از بین میبرد.
فیلمبرداری هم گویا به یک مأموریت نظامی بدل شده: دوربین روی دست، آنقدر لرزان و بیقرار که تماشاگر بهجای «حس غوطهوری» در داستان، با «چهاربینی» و تهوع دست به گریبان میشود. در سکانسهایی مثل پیادهروی زری و یوسف، این تکنیک چنان افراطی است که انگار فیلمبردار وسط زلزله به سراغ ضبط صحنه رفته است.
سریال «سووشون» به کارگردانی نرگس آبیار، با تمام داعیهاش برای وفاداری به شاهکار سیمین دانشور، بیشتر شبیه به یک «کلاس درس تاریخ با پاورپوینت متحرک» از آب درآمده تا یک درام تلویزیونی پرکشش. چهار قسمت ابتدائی بیکموکاست همان صفحات ابتدائی کتاباند؛ نتیجه؟ ریتمی آنقدر کند که حتی طرفداران کتاب هم بعد از چند سکانس آرزو میکنند کاش نویسنده و کارگردان کمی پایشان را روی پدال گاز میگذاشتند.
سکانسهای فانتزی و مربوط به خواب و رؤیا که لابد قرار بوده طعم شاعرانهای به کار بدهند، در عمل همانند نمکی بیجا بر زخم حوصله مخاطب عمل میکنند: پیچیده، بیربط و گاه حتی خستهکننده. اگر هدف، القای سردرگمی کاراکترها بوده، باید گفت این مأموریت با موفقیت کامل به بیننده منتقل شده، هرچند با احتمال بالای انصراف او از ادامه تماشا.
و البته در میان همه این لغزشها، موسیقی و تیتراژ پایانی همچون تنها نقطه روشن کار میدرخشند. این قطعات به سریال جانی شاعرانه میبخشند و یادآور امید و مقاومتاند؛ هرچند این نور هم در میان سایه سنگین ریتم کشدار و فیلمبرداری بیقرار، کمجان میشود.
«سووشون» به همان اندازه که به جزئیات تاریخی و متن اصلی وفادار است، به اعصاب و وقت مخاطب بیرحمانه خیانت میکند. شاید برای خوانندگان متعصب کتاب، دیدن نسخه تصویریاش لذتی نو داشته باشد، اما برای تماشاگر عام، این سریال بیش از آنکه روایتی ماندگار باشد، تجربهای طولانی و طاقتفرساست؛ تجربهای که هر قسمت آن بیش از قصه، حوصله بیننده را روایت میکند.
نگارنده پیش از این طی یادداشتی در روزنامه کیهان از دستمایه قرار گرفتن رمان «سووشون» استقبال و از اهداف سازندگان برای تغییر ذائقه مخاطبان تمجید کرد.
براساس اظهار نظر یکی از مدیران پلتفرم سازنده این سریال تا قبل از توزیع سراسری گرانترین سرمایه شبکه نمایش خانگی بوده است و رکورد تولید 230 میلیارد تومانی را ثبت کرده است. هدف اولیه پلتفرم نماوا برای این برگردان اقتباسی مهم همچنان قابل تمجید است. هیچ نهاد دولتی و خصوصی حاضر به چنین ریسکی نبود و پلتفرم خصوصی همچون نماوا ریسک بزرگی را انجام داد اما نتیجه کار اصلاً به یک اثر دوستداشتنی نزدیک نشد.