سرباز ولایت در جنگ روایت
نیره قدیری
شوق دیدار آقا در قاب رسانه آنچنان مرا متغیر نمود که تکلیفم تغییر کرد. دلم برایش خیلی تنگ شده بود. اشکم جاری شد و همانجا بلند شدم. روی دوپا به
احترام.
ایستادم دستم را به گوشم رساندم و سلامی نظامی دادم و همانجا تصمیم گرفتم به تأسی از دفتر دوازده برگی جنگ تحمیلی دوازده روزه و هر روز به نیت یک امام معصوم روایت بنویسم.
اینک با رمز علی بن ابیطالب(ع) شروع میکنم.
تا روز دوازدهم به صاحب الزمان(عج) برسم.
دیدن چهره نایبش چنان شوری حماسی در دلم ایجاد کرده است.
برای داشتن چنین رهبری به خود میبالم.غروری وجودم را در برگرفته برای این نعمتی که داریم و اکنون در عالم هیچ ملتی از این نعمت برخوردار نیست.
سریع برخاستم برایشان اسپند دود کردم ونذر قربانی را واریز کردم. تسبیح را برداشتم تا از ۱۱۰هزار، پانصد صلوات را که قبول کرده بودم بفرستم تا آقای من در پناه صاحبالزمان(عج) سلامت باشد.
من یک سرباز جنگ روایتم!