کد خبر: ۳۱۶۱۴۱
تاریخ انتشار : ۱۸ مرداد ۱۴۰۴ - ۱۹:۰۰

هدیه‌اش رسید!

هر روز با وانتش در کنار خیابان و بازاری در شهرشوش بساط می‌کند!
از خرما و سبزی گرفته تا بامیه و پرتقال و هندوانه و گاه ماهی، به اقتضای فصل و مشتری و بازار، روزانه جنسی می‌خرد و روانه خیابان و شهرها می‌شود.
 روز دهم صفر است، صبح یکی از روزهای پاییز جنوب، مثل هر روز، صبح زود از خانه کوچک در محله قدیمی شهر، بسم‌الله می‌گوید و از منزل خارج می‌شود.
حدود چهل سالی دارد. به سنت اهالی شوش، رو به حرم حضرت دانیال نبی سلامی می‌دهد و ادای احترام می‌کند و زیر لب هم دعایی را زمزمه می‌کند.
سراغ نیسانش که از روز قبل کنار خیابان پارک کرده است، می‌رود. چند دقیقه‌ای قبل سوار شدن، به ماشین تکیه می‌دهد و حساب و کتاب می‌کند و وضعیت خرید و فروش بازار را در ذهنش مرور می‌کند:
امروز چه بخرم و کجا بساط کنم و بفروشم؟ خرما یا بامیه یا...؟ فصل پرتقال!
سروصدای جوانانی که در حال خارج شدن از حرم هستند تا سوار ون شوند، توجه‌اش را جلب می‌کند، زائران کربلا و مسافر اربعین! 
چه خوب! 
سوئیچ انداخته و روانه میدان بار دزفول می‌شود. 
حساب و کتاب می‌کند که با یک‌و‌نیم میلیون تومانی که دارد چقدر پرتقال دزفولی بخرد و کجا بساط کند و بارش را به فروش برساند؟
حدود یک تُن از جنس‌های متوسط‌، خریداری و بار نیسان می‌کند و روانه مسیر چذابه می‌شود!
راه می‌افتد و ساعت از ۹ صبح گذشته است که به سوسنگرد می‌رسد. در خروجی شهر جمعیت زیادی را جلوی چند موکب پذیرایی می‌بیند.
توجه‌اش جلب جمعیت می‌شود.
وانتش را نزدیک جمعیت با فاصله کمی از موکب یکی از عشیره‌های هویزه نگه می‌دارد. 
چند جوان زائر مشغول خوردن صبحانه و چای هستند که چشم‌شان به نیسان و پرتقال‌ها می‌افتد، یکی با صدای بلند می‌گوید: 
پرتقال صلواتی! پرتقال صلواتی!
تصور نمی‌کرد که در‌باره پرتقال‌های وانتش فراخوان زده!
هنوز سرش پایین بود که ترازو و کیسه‌های نایلونی را مرتب نماید و فروشش را آغاز کند، اما هجوم زائران به سمت ماشینش او را کاملاً گیج و مبهوت کرده‌!
یکی در همین حین پریده پشت نیسان! در ماشین را باز کرده. 
مرد می خواهد بگوید آقا نذری نیست اما در ماشین را نیمه‌باز نگه داشته و یک پا روی رکاب گذاشته و قصد دارد از ماشین پایین بیاید اما متوقف مانده!
به خود نهیبی می‌زند:
خجالت بکش اینها زائر امام حسین‌اند! 
از طرفی با خود می‌گوید، همه سرمایه من همین است! تمام پولم را دادم برای این پرتقال‌ها! 
تصمیم می‌گیرد پایین بیاید، خیزی برمی‌دارد تا جلوشان را بگیرد.
نه! برای امام حسین!
این همه سال‌ها آرزو داشتم هدیه و طعامی به زوار و عزادارانش بدهم!
لااله‌الاالله!
برای زن و بچه‌ها چه ببرم، کلی چیز باید بخرم! 
از ماشین پیاده شد!
پرتقال‌ها جلوی چشم‌هایش روی دستان مردم! بعضی به سرعت پوست کندند و در حال خوردن!
دو نفر از بالای نیسان، مردمی که به سرعت دور نیسان جمع شدند، یکی و دوتا به دست‌شان می‌دهند و برای برخی که دورترند به سوی‌شان پرت می‌کنند!
گویی زبانش قفل شده! چند گامی به سمت جمعیت برمی‌دارد، جمعیت صلوات می‌فرستند.
یکی می‌گوید: قبول باشد حاجی!
دیگری می‌گوید: خداوند برکت بده، از باغ خودتون است؟
یکی از بالای نیسان می‌گوید: ماشاءالله به کرمت!
می خواهد فریاد بزند که دست بردارید! اما احساس شرم می‌کند و می‌گوید: فدای بچه‌های حسین! این هم هدیه ما!
اشک در چشمانش حلقه می‌زند و درِ وانت را محکم می‌کند و سوار می‌شود و روانه شوش!
بغض گلویش را می‌فشرد، ماشین را در کنار جاده متوقف می‌کند، سرش را روی فرمان می‌گذارد و سیر‌ گریه می‌کند!
هنوز نگران! به خانواده چه بگوید؟ چیزهایی که قرار بود تهیه کند چه می‌شود؟
تنها آرام و قرارش نام و یاد «حسین» است!
پشت هر اندوه و نگرانی‌اش با‌ گفتن «فدای بچه‌های حسین» و هدیه به حسین، آرام می‌گیرد!
تا پایان راه، با این تضادها و دوگانه‌ها کلنجار می‌رود!
اما ارادتش به امام حسین غالب است!
کلید می‌اندازد وارد حیاط می‌شود. اخم‌هایش درهم، خسته و بی‌حوصله!
خانمش از صدای در متوجه ورودش می‌شود.
چرا زود برگشتی؟ 
سکوت می‌کند و چیزی نمی‌گوید!
در دلش می‌گوید خدا کند از مرغ و روغن و.... چیزی نپرسدِ!
همسرش می‌پرسد: ‌ها! تو را چه شده؟
هیچی! بعد، فعلاً خسته‌ام!
روی پله پشت به در ‌هال می‌نشیند.
یک لیوان آب برایش می‌آورد!
راستی یه آقایی یک پاکت آورد و گفت بدهم به شما!
به من؟ چیه؟ 
پول!
صورتش را برمی‌گرداند،
برای چه؟!
پاکت پول را به دستش می‌دهد.
کی داده؟! برای چی؟ 
چه می‌دانم! فقط گفت: هدیه‌اش رسیده و تشکر کرد و گفت: این هم هدیه ما! گفت: پاکت را بدهم به شما!
انگار روح از بدنش جدا شده! مات و مبهوت به پاکت زل زده‌!
زنش می‌پرسد: ها! چه شده؟ خشکت زده! پول ندیدی؟
جلودار اشک‌هاش نیست!
خانم نگران شد!
کار بدی کرده؟ چیست ماجرایش؟ 
پول‌ها را ورق می‌زند و اشک می‌ریزد.
قادر به حرف زدن نیست!
دل‌نگرانی‌اش بیشتر می‌شود. کنارش می‌نشیند و پول‌ها را از دستش می‌گیرد و می‌شمرد!
با صدای لرزان می‌پرسد: 
چقدر؟
فکر کنم از یک‌وپانصد بیشتر است!
مطمئنی؟
‌ها!
خودت بشمار!
ناگهان فرو‌می‌ریزد!
ببخشیدا! ببخشید آقا! فدای بچه‌هایت! من خطا کردم و جسارت کردم! چقدر تو بزرگی! از ما هم هدیه....
گریه امانش نمی‌دهد!
هدیه‌ام؟!
نمی‌داند چه بکند از اینکه هدیه‌اش دیده شد، شاد باشد؟ و یا.....
بلند می‌شود و قدم می‌زند ولی اشک‌هایش تمامی ندارد.
ناگاه چیزی به فکرش می‌رسد!
بله، حتماً کمکم می‌کند، باید خدمت حاج آقا امام برسم!
(حجت‌الاسلام والمسلمین حاج سید محمد امام، امام‌جمعه شوش)
بله، باید به او بگویم!*
حمید احمدی 
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* روایتی از اربعین ۱۳۹۴ برگرفته از روایت ‌آیت‌الله سید محمدعلی جزایری، امام‌جمعه سابق اهواز و از علمای بزرگ خوزستان به نقل از ‌حجت‌الاسلام والمسلمین سید محمد امام، امام‌جمعه سابق شهرستان شوش.