چــه شبــاهتی!
از وقتی آن دود بلند شد، دیگر دلم نمیخواهد جایی را ببینم.شنیدن صدا که جای خود دارد. تنها دود نبود که در فضای کوچک دور و برم میپیچید، گاه و بیگاه صدا هم تنم را میلرزاند. وقتی صدای سم اسب بلندتر میشد و صدای کلفت مردانه و خشناش توی دشت میپیچید: «به کسی رحم نکنید. غنیمتها از آن خودتان». من بیشتر میترسیدم و دامن نیمسوخته خیمه را چنگ میزدم. در اوج وحشت صدا زدم:
- عمه...عمه...عمو...عمو...برادر...
جز صدای سم اسب و هیاهوی وحشیانه مردان جوابم نبود. صدای بیمارگونه برادرم علی بن الحسین را شنیدم که در اوج ضعف میگفت: «علیکنّ بالفرار».
وقتی در تاریکی شب میدویدم، سواری وحشیانه به دنبالم بود و من بودم و سنگ و خار بیابان. رسید، چنگال مردانهاش را میان موهایم حس کردم و بهدنبالش دردی که رعشه بر جانم انداخت. رهایم کرد و رفت. من ماندم و درد گوش و تنهائی و بیابان تاریک.
نه خواب بودم و نه بیدار، آخر! مگر کسی میتواند با درد گوش و وحشت بیابان بخوابد.
من بودم و پناه بوته خار. بوی مهربانی و آرامش به سمتم میآمد. رسیده و نرسیده مرا با دستهای مهربانش بلند کرد و در آغوش کشید. به گرمی آغوش عمه میمانست. قلبم آرام گرفت. در آغوش مهربانش دست روی گوشهایم گذاشتم.
آخر! من از مادرم زهرا(س) رازداری را یاد گرفتهام. نباید عمه جای سیلی و گوشهای پارهام را میدید.
صلیالله علیک یا رقیه بنت الحسین(ع)
ابوالقاسم محمدزاده