دیدار یار غائب، دانی چه شوق دارد؟ ابری که در بیابان بر تشنهای ببارد... (چشم به راه سپیده)
کی میآیی؟
پژمردهام اى بهار، كى مىآيى
خورشيدِ در انتظار، كى مىآيى
از ظلم، شب تيره شده روز بشر
اى وارث ذوالفقار، كى مىآيى
محمدرضا سهرابينژاد
ظاهر میشود روزی
بهار از پشت چشمان تو ظاهر میشود روزی
زمین با ماه تابانت، مجاور میشود روزی
صدایت میرسد از پشت پرچینها و دالانها
سکوت راه، در گامت مسافر میشود روزی
بهجز رنگینکمان در شهر، دیواری نمیماند
خدا در کوچههای شهر، عابر میشود روزی
بیابانها به گِرد کوهها چون تاک میپیچند
زمین، سرمست از این رقص مناظر میشود روزی
تمام برکهها را خوی دریا میدهی ای ماه
درخت از شوق تو مرغ مهاجر میشود روزی
ترنج آفرینش، قصری از آیینه خواهد شد
حریر نور و گل، فرش معابر میشود روزی
بُتان بر شانه محراب و منبر سایه افکندند
تو میآیی، خدا سلم منابر میشود روزی
چه باک از طعنه ناباوران؟ ما خوب میدانیم
که شب میمیرد و خورشید ظاهر میشود روزی
سمند نور، زلف تیرگیها را برآشوبد
به فرمانی که از چشم تو صادر میشود روزی
تو باقیمانده حقی، به زیتون و زمان سوگند
تمام عصرها با تو معاصر میشود روزی
در و دیوار، دیوان غزلهای تو خواهد شد
و حتی سنگ، با نام تو شاعر میشود روزی
حامد حسینخانی
جان جهان
عالم همه جسم است و تو جانى، مهدى
يعنى تو همان جان جهانى، مهــــــدى
تنها نه گذشته، حال و آينــــده ز توست
حقا كه تو صاحب الزمانى، مهـــــــدى
؟؟؟؟
برگرد!
اى وارث ذوالفقار مولا برگـــــــرد!
اى نور دو چشم آل طاها، برگـــــرد!
ما شعله به شعله سوختيم از غم ياس
اى منتقم حضرت زهرا، برگـــــــرد!
؟؟؟؟
حسرت یک نگاه
خواهی که لبم پر آه باشد، باشد
چشمم به در و به راه باشد، باشد
خواهی اگر ای عزیز زهرا این دل
در حسرت یک نگاه باشد، باشد
سید مجتبی شجاع
تو را دیدم
در شهر، تو را دیدم و نشناختمت
در ذهن همه، تو را چه بد ساختمت
با صد گنه بزرگ و کوچک هر روز
آقای عزیز... گریه انداختمت
مهرداد قصريفر
تکبیر تو
شوق تو به باغ لاله جان خواهد داد
عطر تو به گلها، هیجان خواهد داد
فردا که در آفاق بپیچد نورت
تکبیر تو کعبه را تکان خواهد داد
؟؟؟؟
ما منتظریم
دل را به تو یادگار دادن خوب است
در دست تو اختیار دادن خوب است
ما منتظریم و عاشق و دلدارت
آقا چقدر شعار دادن خوب است
؟؟؟؟
امتحان کن!
از پشت نقابمان عیان کن ما را
آئینه عبرت جهان کن ما را
اینجا همه ادعّای یاری داریم
یک جمعه بیا و امتحان کن ما را
کاظم بهمنی
از بس که ...!
شد بسته در هر دو جهان از بس که
خشکید زمین و آسمان از بس که
بد نیست اگر کمی خجالت بکشیم
خون شد دل صاحبالزّمان از بس که
جلیل صفربیگی
شرمنده که ...
ما حق تو را ادا نکردیم هنوز
جان در ره تو فدا نکردیم هنوز
شرمنده که آخر دعا میفهمیم
بهر فرجت دعا نکردیم هنوز
؟؟؟؟
بهار با یک گل
بوی گلها عالمی را مست و حیران میکند
دیدن مهدی هزاران درد، درمان میکند
مدّعی گوید که با یک گل نمیآید بهار
فاطمه دارد گلی، عالم گلستان میکند
؟؟؟؟