کد خبر: ۱۸۸۹۸۹
تاریخ انتشار : ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۹ - ۲۲:۰۲

دل زمانه تَرَک خورده، تشنه یاری‌ست(چشم به راه سپیده)



آتش سینه‌ی نِیستانی
شُکر از ایل کربلا هستیم
ما زمین‌خورده‌ی شما هستیم
به سمرقند یا بخارایی
یا به شن‌زارهای صحرایی
محملت بی‌غبار و راهت سبز
خوش‌نشین بر بُراقِ زیبایی
سرِ راهت قبیله‌ی مجنون
پشتِ سر چشم‌های لیلایی
آی بالا بلندِ کشمیری
کِی به این آب و خاک می‌آیی
لهجه‌ات هاشمی و زینب‌وار
مثل نهج‌البلاغه شیوایی
صید کردی نگاه آهو را
یعنی آقا زِ نسلِ زهرایی
کاروان را شبی بیار این سو
تا که چشم مرا بیارایی
***
با غمت خاک سرشته بیا
روی پیشانی‌ام نوشته بیا
آتش سینه‌ی نِیستانی
که مناجاتِ ماه شعبانی
جمکرانِ دلم گرفته ببین
می‌روم بی‌تو رو به ویرانی
ما قنوتی تَرک تَرک خورده
تو زلالی شبیهِ بارانی
از شما... بر بهشت می‌ارزد
کاسه‌ آبی و خُرده‌ی نانی
باز باران گرفته تا دَمِ صبح
در قنوتت مگر چه می‌خوانی
جمعه‌ای باز هم گذشت و نشد
که رهایم کنی زِ حیرانی
جمعه‌هایی که دیر می‌آیند
جمعه‌هایی عجیب طولانی
می‌کُند سردیِ جدایی تو
روزهایِ مرا زمستانی
راستی در کجایِ این خاکی
کربلا یا که در خراسانی
بادها می‌وزند و می‌گویند
شاید امشب بقیع می‌مانی
گاهی از بوی سیب می‌فهمم
علقمه رفته‌ای به مهمانی
شاید امشب مدینه‌ای شاید
یا که شاید دمشق، می‌دانی
هرکجا‌یی همیشه قلبت شاد
هرکجایی سرت سلامت باد
حسن لطفی
صبح امید
شبی که ‌اشک دلیلی برای بیداری‌ست
شکوه ذکر بلند تو بر لبم جاری‌ست
مسیر زمزمه‌ها سوی توست، می‌دانم -
دعا برای ظهور تو عاقبت کاری‌ست
خدا کند نشود چشم ما تهی از ‌اشک
که از ‌اشاره چشم تو ‌اشک ما جاری‌ست
قسم به‌‌ گریه‌‌کنان غروب هر جمعه
قسم به فرصت پاکی که لحظه زاری‌ست
به یک نگاه تو، آقا شدیم، یا مهدی
بیا اگر تو نیایی، نصیب ما خاری‌ست
علم به دوش بگیر ‌ای سوار صبح امید
که چشم عالم و آدم بر این علمداری‌ست
از آن زمان که تو رفتی بهار خشکیده‌ست
دل زمانه تَرَک خورده، تشنه یاری‌ست
حسین آذری
امداد آسمانی
 غروب روز سه‌شنبه دلم هوایی توست
و عاجزانه نگاهش به میزبانی توست
غروب روز سه‌شنبه دوباره می‌خوانم
بیا که لحظه امداد آسمانی توست
نظر به حال دلم کن که سرد و خاموش‌ست
همه امید من آقا به مهربانی توست
دوباره این دل شیدا مسافر راه‌ست
مسیر عاشقی‌ام صحن جمکرانی توست
نگاه مرحمت تو مرا بزرگی داد
بیا که شعر و غزل‌ها همه فدایی توست
بیا و روضه کرب و بلا بخوان امشب
بیا که فاطمه مشتاق روضه‌خوانی توست
 هاشم محمدی آرا
از قول کعبه بپرسم
ما را درآورده از پا، این درد چشمْ انتظاری
تا کی جدایی و دوری؟ تا کی دل و بی‌قراری؟
این خانه‌ها بی‌حضورت، زندان زجر و شکنجه‌ست
شوقی به خواندن ندارد، در این قفس‌ها، قناری
ای عیدِ جمعه، ز هجرت، روز عزای عمومی
ای چشم‌ها در فراقت، از ‌اشک، چون رودِ جاری
در بوته امتحانت، مثل طلا ذوب گشتیم
ممنون، دل سنگ ما را دادی چه نیکو عیاری
نه کوفی بی‌وفائیم، نه اهل مکر و ریائیم
ما بنده تحت امریم، تو صاحب‌الاختیاری
مالک نبودیم اگر نیست شور علی در سر ما
میثم نبودیم اگر نیست تقدیرمان سربداری
هر کس گدایت نباشد، فقر و فلاکت سزاش است
در چشم ما گنج قارون، بی‌توست عینِ نداری
از قول کعبه اجازه ست از تو بپرسم سؤالی
کِی دست پُر مِهر خود را بر شانه‌ام می‌گذاری؟
محمد قاسمی