کد خبر: ۱۵۱۲۵۲
تاریخ انتشار : ۱۲ دی ۱۳۹۷ - ۲۱:۰۵

ببار بر دل تب‌دار این بیابان‌ها(چشم به راه سپیده)



غم نخستین
نوشته است به نام تو سِفر تکوین را
وَ آفریده به عشقت غم نخستین را
خدا که تعبیه کرده‌ست وقت پلک‌زدن
درون چشم تو زیباترین مضامین را
فرشتگان همگی خوشه‌چین حلقه تو
که یادشان بدهی آیه آیه والتین را
نگاه کردن تو مو به موست از این رو-
سپرده‌اند به تو موشکافی دین را
تو کیستی که خدا نیز وقت خلقت تو-
گشوده است به حیرت زبان تحسین را
کبری موسوی
خنده غنچه
خنده غنچه مرا یاد تو می‌اندازد
در دلم، خانه‌ای از نور خدا می‌سازد
بس تفاخر کند این باغ به صحرا و به دشت
که به یمن نفست، بر همگان می‌نازد
جامه‌ات سبز، چمن سبز، همه صحرا سبز
پرچمی سبز، به تکریم تو می‌افرازد
باغ، خندان و غزل‌خوان و زمین پر نعمت
همه  دشت، به توصیف تو می‌پردازد
خنده سبز چمنزار، به هنگام بهار
به همه زَردی و هر سَردی و غم می‌تازد
مست و دل شاد، ز دیدار تو، هر رهگذری
به تماشای تو عالم دل و جان می‌بازد
مصطفی معارف
بیا که بی‌تو...
بیا که بی‌تو نه سحر را طاقتی است و نه صبح را صداقتی؛ که سحر به شبنم لطف تو بیدار می‌شود و صبح، به سلام تو از جا بر می‌خیزد.
بیا که بی‌تو آینه‌ها، زنگار غربت گرفته‌اند.
هیچ کس حریم اطلسی‌ها را پاس نمی‌دارد و بر داغ لاله‌ها مَرهم نمی‌گذارد.
بیا که بی‌تو، قنوت شاخه‌ها، اجابتی جز غروب تلخ خزان ندارد.
بی‌تو کدام دست مهر، سرشک غم از دیدگان یتیمان بر می‌گیرد؟
کجاست آغوش مهربانی که دل‌های زخمی را به ضیافت ابریشمی بخواند؟
ای آبِ آب! رودخانه‌ها عطش دیدار تو را دارند و در بستر انتظار، به سوی دریای ظهور تو شتابان‌اند. قامتی به استواری کوه، دلی به بی‌کرانگی دریا، طراوتی به لطافت سبزینه‌ها، سینه‌ای به فراخی آسمان‌ها و صمیمیتی به گرمی خورشید می‌خواهد تا بشود تو را خواند و کاروان دل‌ها را به منزلگاه امید کشاند.
این همه را که اندکی بیش نیست، از دل شکسته‌ترین منتظران تاریخ دریغ مدار، که ظهور تو اجابت دعای ماست.
حمزه کریم‌خانی
زمان گذشت...
 زمان گذشت و قلبم گواهی می‌دهد که به یقین تو می‌آیی.
تو می‌آیی و آیینه‌های زنگار گرفته قرن‌ها جهالت و سکوت و روزمرگی را دوباره جلا خواهی داد.
تو می‌آیی و قلب‌های سیاه شده از تنهایی را دوباره با حضور روشنی‌بخش خود نورانی خواهی کرد.
تو می‌آیی و دلم را خویشاوند تمام پنجره‌های جهان می‌کنی.
تو می‌آیی و چشمان جهان را به آبشاران زلال معنویت پیوند می‌زنی.
تو می‌آیی و فریادهای فرو خفته ستمدیدگان جهان را معنا می‌بخشی.
تو می‌آیی و گوش جهان را که از فریادهای گوشخراش شیاطین کفر و الحاد کر شده است، با زمزمه روحبخش محبتت نوازش می‌کنی.
تو می‌آیی و من خوب می‌دانم که روزی از همین دریچه که سال‌هاست بسته مانده است، جوانه‌ای خواهد رویید؛ جوانه‌ای سبز که از خیال همیشه منتظر من به سمت آسمان‌های آبی حضور تو سر بر خواهد آورد.
تو می‌آیی و زمین در زیر پای تو از شادی می‌شکفد.
تو می‌آیی و رودهای احساس، از دستان پر مهر نسیم، بر منتظران واقعی‌ات جاری می‌شوند.
ای تجلی مهر خداوند در زمین! شوره‌زار خشک دل‌های خسته‌مان در انتظار نوازش نرم نگاه پر مهر توست!
سوار سبزپوش آرزوهای ما! روایت‌گر فتح و پیروزی مسلمانان! وارث بدر و حنین! ذوالفقار حیدر در دستان توست و نرمی کلام مصطفی از زبان تو جاری می‌شود.
یا حُجّه الله علی خلقه!
هلا نگاه تو باران‌ترین باران‌ها
ببار بر دل تب‌دار این بیابان‌ها
بگو که پنجره بر دوش، تا کجا آخر
سکوت و صبر تو و پرسش خیابان‌ها
چقدر این دل بر باد رفته‌ام خوانده است
تو را زحنجره زخمی نیستان‌ها
سید علی پورطباطبایی
  عطر عدالت
برای عدالت می‌نویسم،
می‌نویسم، برای روزهایی که عطر عدالت، کوچه‌های دلتنگی را لبریز کند و نسیم شادی‌بخش شاپرک‌ها چتری برای دلخوشی شمعدانی‌ها باشند.
به امید روزی که یک بار دیگر، صدای دلنشین بلال، از مأذنه‌های شهر بلند شود و خستگی را، از تن منتظران بزداید.
به امید روزی می‌نویسم که پیچک‌های عاشق، از روشنای پنجره‌ها بالا روند و دست در دست ابرها با آسمان پیوند بخورند.
دلخوشیم برای فردایی که بهار، پیراهن سبز خود را بر تن کند و پروانه‌ها، تمام کوچه‌باغ‌ها را با بال‌های طلایی خودشان جارو کنند و زمین، از دست‌های مهربان باران، فراوانی بنوشد و آنگاه است که مطمئن می‌شوم،
 «هزار آیینه می‌روید به هرجا می‌نهی پا را  
همین قدر از تو می‌دانم، هوایی کرده‌ای ما را
میان چشم‌هایت دیده ام قد می‌کشد باران...
و اندوهی که وسعت می‌دهد بی‌تابی ما را»
آقای مهربان! هزار و این همه سال است که خنده‌ها، از لب‌ها گرفته شده و کوچه‌های امید، در حسرت یک بهار ماندگار تکیده. احساس‌ها در خود فراموشی خاموش می‌شود، وقتی که پرچم‌های رنگارنگ تزویر، بر فراز ویرانی‌های تمدّن در اهتزاز باشد.
مهربان همدم! روزگار بدی شده است. برای تمامی عاشقانت. از خود می‌بریم و با گناه پیوند می‌خوریم و در گرداب معاصی دست و پا می‌زنیم و کسی به داد دلِ تنگ ما نمی‌رسد.
... تو می‌دانی، بسیار سخت است که باشیم و از نیامدنت گلایه نکنیم. سخت است که تو را برای چهار فصل امید، نخوانیم و در خود بپوسیم.
در روزگاری که پرستوها، از سرزمینِ وجودشان کوچ می‌کنند و تحمل سوز تازیانه‌های فراق را ندارند، جان می‌کَنیم. دریاها در رکودی به وسعت یک باور، می‌میرند و از دلِ دریاها مرداب‌ها جان می‌گیرد و ماهی‌های سرخ عاشق، در حسرت امواج خروشان دریا، پولک‌های طلایی خود را در تُنگ کوچک تنهایی‌شان می‌شویند و فریاد می‌زنند که:
«ای آخرین ترانه و ‌ای آخرین بهار
باز آکه بی‌حضور تو تلخ است روزگار
مولای سبزپوش من، ‌ای منجیِ بزرگ
تعجیل کن که تاب ندارم در انتظار.»
ابراهیم قبله آرباطان