کد خبر: ۸۷۶۲۶
تاریخ انتشار : ۱۸ مهر ۱۳۹۵ - ۲۱:۲۶

باز عاشورایی دیگر در پیش است...


 ...و دیگر بار محرم بر کرانه دلها می‌نشیند تا کوچه‌های بیقرار اندیشه را لبریز تپش‌های عاشقی کند...کاروان توحید به مرز خشک کویر تفتیده رسیده است... اینجا کربلاست ... سرزمین موعود ... مسلخ آزادگان... میعاد دلدادگان... میقات شاهدان شهید... عرفات عاشقان طریق... مشعر جانهای مشتعل... منای ابراهیم... حجر اسماعیل... و عجبا که دست تقدیر مروه و صفای زینب را اینجا رقم زد... اینجا کربلاست... بارهای تعلق را بر زمین باید نهاد و خیمه‌های تقوا برافراشت... عشق را در شعله‌های عطش باید جست،  ایمان را در میانه میدان باید آزمود و صبر را در سکوت سنگین زینب(س)... هنوز دود خیمه‌های سوخته ...حدیث نیزه‌های شکسته، قصه استخوان‌های زیر سم ستوران گسسته و ناله‌های دردمند کودکان دلخسته از نوای جانسوز نی‌نوا می‌آید ...هجرت خورشیدی که در میانه روز رنگ شفق گرفت...بیرق وفایی که در کرانه فرات بر خاک فتاد...درفشی که آزادگی را بر بلندای نیزه‌ها تفسیر کرد و صبری که حسرت شکستن را تا ابدیت تاریخ بر قلب تاریک کفر نهاد... عاشورا صحنه یکتای دلدادگی دوستان خداست... آنان که خدا را در کربلا دیدند و عاشقانه از جام بلا، باده‌ها نوشیدند... پیمانه عمرشان لبریز صهبای الست بود ...و معبد دلهایشان آکنده از فریاد انت ربی و انا عبدک ... در مجمر جانشان شرار ایمان شعله می‌افروخت و در مشکات اندیشه‌شان، روشنای بندگی، نور تواضع ... وفا پیش معرفتشان کلاه ادب بر زمین می‌نهاد و صلابت پیش صبرشان زانوی خشوع... به راستی کدام دل، بی‌گذر از کربلا عاشقی کرد و کدام سر، بی‌عبور از جاده عاشورا شور سرگشتگی یافت؟...
اینک عاشورا و صحرای تفتیده کربلا... سپاه سپید نور آرام و مصمم آخرین صبح زندگی را با تبسم آغاز کرده... شوق رهیدن از حقارت خاک، دل‌های مشتاق را بیقرار پرواز می‌کند... آخرین مشعرالحرام کاروان در خلوت شب‌های کویر کربلا به صبح رسیده است... روز سینه آسمان را می‌شکافد و شعله بیداد زبانه عطش را بالا می‌کشد ...... تقدیر بر آن است مذهب در برهوت کویر و در وا عطشای کودکان صغیر.... در چکاچک شمشیرها...در تفوق حق بر باطل ...در حقارت مسموم مغیلان و لطافت برهنه پای کودکان، بیمه شود...غنچه باغ ولایت که با تیغ ستم پرپر شد، جبرئیل نیز تاب نیاورد ، سر به زیر بال نهان کرد و‌گریست. عرش لرزید...و صحرا از درد به خود پیچید...دست‌های وفا که از قامت شجاعت عباس جدا شد، رشته امید نیز از هم گسیخت... چشم‌هایی که از شرم لبهای تشنه حسین(ع) روی دیدار نداشت،  به زخم نیزه‌ها خلید و گام‌هایی که در برابر نگاه منتظر کودکان پاسخی نداشت برای همیشه از حرکت ایستاد... اینک حسین(ع) تنها در میانه میدان... جنود قابیل در برابر تنهایی هابیل صف کشیده...جهان کفر در برابر عظمت اسلام قد برافراشته...شمشیرهای باطل به کفر آهیخته و دل‌های مکدر از پذیرش حق روی برتافته ... دشت پر از لاله‌های پرپر است... اصحاب وفا پیش تراب قدم عشق جان باخته‌اند... جای خالی پرستوهای پرکشیده،  دشنه تنهایی را در قلب خیمه‌ها فرو می‌کند... سایه‌های ترس لحظه به لحظه بلند‌تر می‌شود... آخرین وداع ... آخرین اندرزها............آخرین خطابه دعوت... هل من ناصر ینصرنی؟..... ذوالجناح بی‌سوار بازمی‌گردد... آتش حقارت دامن خیمه‌ها را می‌گیرد... بیداد بر پیکره اسلام تازیانه می‌زند... مسیحای حقیقت بر صلیب نیزه میرود... و رقیه ، سه ساله دختر دردانه پدر در کنج خرابه‌های شام بال‌های خسته‌اش را بر هم می‌نهد... پاهای کوچک زخمی‌اش را به نسیم می‌سپارد تا خواب ناز ابد چشم‌های نگرانش را به تماشای آرامش ملکوت بَرَد...
اینک بیرق سرخ عاشورا بر بلندای قله‌های انسانیت قرن به قرن و نسل به نسل آزاد مردان راستین را به آزادگی صلا می‌دهد... هنوز بوی غربت مشک‌های بر خاک فتاده... بی‌تابی کودکان طاقت از دست داده... بغض اسیران غریب و زخم بدن‌های نحیف بر غیرت شیعه شعله می‌افکند... کوچه‌های تاریخ هنوز پر از شرمندگی رنج و محنت کودکی است که‌گریه‌های غریبانه اسارتش را با سیلی رذالت خاموش کردند... بغضی که از وحشت شلاق جرات شکستن نیافت... آری حماسه عاشورا امانت تشیعی است که شجاعت را در خیبر... وحدانیت را در محراب شهادت، آزادگی را بر بلندای نیزه، صبر را در اسارت و جسارت را در کاخ شام، رقم زد و اینک در قطره‌قطره خون منتظران ظهور می‌جوشد و می‌خروشد...
 دکترسعید نیاکوثری
captcha