مردی که برخاست(یادداشت روز)
هشتاد و سه تُن بمب برای از جا کندن هر کوهی کافی است اما اگر آن کوه، کوه استوار مقاومت، سید حسن نصرالله باشد قضیه فرق میکند. بمبهای سنگرشکن آمریکایی BLU-109 آن روز 27 سپتامبر 2024 (6 مهر 1403) در عصر پاییزی بیروت، نردبانی شدند تا سید را فراتر از هر قلهای بر شانههای آسمان بنشانند.
سید رفت تا از بلندای تاریخ مقاومت با دستی بازتر و کلامی نافذتر، همسنگرانش را در نبرد با لشکریان شیطان فرماندهی کند. رزمندگانی که برخلاف روزهای آغازین، حالا دیگر آوازهشان در جهان پیچیده است. روزهای آغازین یعنی اولین سالهای دهه 1980 میلادی؛ زمانی که رژیم صهیونیستی تا بیروت پیشروی کرد و دولت متبوعش را به ریاست «بشیر جمیل» بر سر کار آورد. زمانی که خبری از «حزبالله لبنان» نبود.
برای هر قوم و ملتی همیشه در اوج ناامیدی و سختی، مرد یا مردانی پیدا میشوند که بار سنگین تاریخ را بر شانههای نحیف خود میکشند. سید و دوستانش از جمله آن مردان بودند. جمعی کوچک با تصمیمی بزرگ که آن روزها از دل آشوبهای داخلی و خارجی لبنان برخاستند تا سرنوشت کشورشان را جور دیگری رقم بزنند.
کم یا زیاد، یک نفر، دو نفر، صد نفر و ... فرقی ندارد؛ وقتی مسئولیتی الهی را بر دوش میکشی باید از «کمیّتها» بگذری و دل بر کیفیت نفوس و جانها، و قوت اراده و ایمانها بسپاری؛ اینجا دیگر «یک» هرگز با «یک» برابر نیست. هر «فرد» یک ملت است و هر «رزمنده» یک لشکر.
جوانانی اندک و کمسنوسال که بعدها «حزبالله لبنان» لقب گرفتند، برای اخراج رژیم صهیونیستی از لبنان برخاستند. دلشان گرم بود به بشارت پیرمردی روشنضمیر و دوستداشتنی در جماران که به آنها گفت: «من پیروزی را در پیشانی شما میبینم.» در غربت دلگیر لبنان و در روزهایی که نه فقط مخالفان که حتی دوستانشان هم به آنها پناه نمیدادند، شروع به عملیاتهای چریکی در جنوب لبنان کردند تا هر روز حضور ارتش اشغالگر اسرائیل و مزدورانش در این منطقه را سیاهتر از روز قبل کنند.
برخلاف ارتش صهیونیستی، آنها نه نیروی هوایی داشتند، نه نیروی دریایی و نه حتی نیروی زمینی مجهز به تانک و نفربر و ... تعدادی سلاح سنگین و بیشتر سلاحهای سبک، در کنار مشتی نارنجک و بمبهای دستساز تمام ادوات نظامیشان بود و البته بزرگترین سلاحشان یعنی ایمان را برای لحظهای از خود جدا نکردند. چشم ظاهربینِ دنیاپرست در چنین مصاف نابرابری جز شکست و نابودی نمیبیند و برای همین «مقاومت» سید و دوستانش در برابر اسرائیل را «خودکشی» میخواندند.
«مقاومت» اما مثل همیشه جواب داد و از جوانانی کمتجربه، جنگاورانی آبدیده ساخت که عرصه را بر دشمن صهیونیستی چنان تنگ کردند تا راهی جز فرار نداشته باشند. چه کسی باور میکرد گروه کوچکی که به طعنه آنها را «حزبالمجانین» میخواندند پس از 18 سال مبارزه مستمر، سرانجام در 25 می 2000 (۵ خرداد ۱۳۷۹) سرزمین لبنان را از حضور اشغالگران صهیونیست پاک کنند؟!
دو روز پس از عقبنشینی رژیم صهیونیستی از جنوب لبنان یکی از افسران ارشد رژیم به «معاریو» گفت: «ما در تجربه بسیار سخت و مصیبتبار 22 ساله در لبنان 1580 کشته و 6485 زخمی دادیم. این میزان، از تلفات جنگ ژوئن 1967 که طی آن اراضی سه کشور عربی به تصرف ما درآمد، بسیار بیشتر است. حال اگر درست قضاوت کنیم میبینیم که ما خود از لبنان خارج نشدیم، بلکه فرار کردیم.» مدیر مرکز مطالعات راهبردی بگین-سادات مستقر در اراضی اشغالی خیلی صریحتر به شکست اعتراف کرد و 13 ژوئن 2000 (24 خرداد 1379) به جروزالمپست گفت: «ما تحت فشار نظامی عقبنشینی کردیم. تجهیزاتمان را در منطقه باقی گذاشتیم و مردم لبنان به سربازانمان توهین کردند. این به هیچ عنوان نشانگر پیروزی ما نیست. ما در لبنان شکست خوردیم، این اصلاً خوب نیست.»
سید میگفت: «آزادسازی جنوب لبنان در سال ۲۰۰۰، دوره پیروزیها را پایهگذاری کرد.» نام «سید حسن نصرالله» و آوازه «حزبالله لبنان» در جهان پیچید و دشمن مجبور شد از این پس جایگاه ویژهای برای آنها در محاسبات خود باز کند. بعد از پاکسازی خاک لبنان از وجود اشغالگران صهیونیست، نوبتِ پاکسازی زندانهای اشغالگران صهیونیست از حضور اسیران لبنانی بود. کاری که سید مقاومت و همرزمانش در حزبالله لبنان مدتی پس از جنگ 33 روزه به اتمام رساندند. جنگی تمامعیار که توسط رژیم صهیونیستی در واکنش به عملیات «الوعد الصادق» حزبالله برای به اسارت گرفتن نظامیان اسرائیلی آغاز شد. علیرغم ضربات کوبنده و غافلگیرکننده حزبالله بر رژیم صهیونیستی اما در مقطع کوتاهی کار برای سید مقاومت چنان سخت شد که حاج قاسم گفت: «من یاد قصه حضرت مسلم افتادم؛ نه برای خودم بلکه برای سید.»
سید اما اهل پا پس کشیدن نبود. در اوج سختی و غربت در مسیرش پایدار ماند و ادامه داد. این بار بشارت آقای عزیز ایران بود که دل سید و هسنگرانش را گرم کرد: «نتیجه این جنگ، همانند پیروزی جنگ خندق خواهد بود؛ و اگرچه سختیهای زیادی دارد اما پیروزی بزرگی حاصل میشود.» آقایی که میگفت: «آن وقتی که میتوانید، مبارزه کنید؛ وقتی که دیدید دارید شکست میخورید، باز هم مبارزه کنید؛ تا برسید به آن لحظهای که یقین میکنید حتما شکست خواهید خورد، باز هم مبارزه کنید؛ وقتی در آن لحظهای که یقین دارید حتما شکست میخورید باز به تلاش و کوشش و مبارزه خودتان ادامه دادید؛ آن وقت پیروزی و فتح نصیبتان خواهد شد.» همینطور هم شد؛ با استقامت سید و یارانش، حزبالله شروط خود را در جنگ
33 روزه بر رژیم صهیونیستی تحمیل کرد و سرانجام دو سال بعد در جولای 2008 (تیر 1387) آخرین اسرای لبنانی در تبادل با جنازه دو سرباز اسرائیلی از زندان رژیم صهیونیستی آزاد شدند.
فلسطین، فلسطین و باز هم فلسطین؛ دغدغهای که سید مقاومت لحظهای از آن غافل نبود. او پیروزی سال 2000 حزبالله را به «فلسطین» تقدیم کرد و گفت «هدف آنجاست». در روز آزادسازی آخرین اسرای لبنانی نیز دولتهای عرب را خطاب قرار داد و گفت فکری برای آزادی اسیران فلسطینی کنند. با شروع عملیات «طوفانالاقصی» هم لحظهای در حمایت از فلسطین شک نکرد؛ درست از فردای 7 اکتبر در حالی که حتی یک گلوله هم به سوی لبنان و حزبالله شلیک نشده بود، مردانه به یاری مجاهدان فلسطینی رفت تا دستکم بخشی از ماشین کشتار رژیم صهیونیستی را در شمال اراضی اشغالی مشغول کند.
40 سال از مبارزه او و یارانش با رژیم صهیونیستی در اولین سالهای دهه 1980 میلادی میگذشت اما او با همان انگیزه و ایمان روزهای اول باز هم برای ادای وظیفه الهی خود برخاست.
«مرگ در بستر» کابوس همیشه همراه هر مجاهدی است. 27 سپتامبر 2024 (6 مهر 1403) سید از این کابوس رها شد. او با محاسنی سپید شده از سالها مبارزه، با آن چهره بشاش و با آن لبخندهای بیادماندنی در قابی نشست که آرزوی همه انبیاء و اولیاء در تمام طول تاریخ است. سلام بر مردی که برخاست، در زمانی که امیدی به رهایی نبود؛ سلام بر مردی که بر مسیر پایدار ماند، در زمانی که شماتت میشد و سلام بر مردی که فلسطین را تنها نگذاشت، در زمانی که غزه با سکوت شیوخ عرب در خون میغلتید. سلام بر سیدالشهدای مقاومت شهید «سید حسن نصرالله»؛ فرماندهی که حالا در همسایگی خدا با توانی بیشتر، یارانش را فرماندهی میکند.
سید محمدعماد اعرابی