از سینمای جهانی تا سینمای جشنوارهای
تجارت سیاه با سینمای سفارتی
آرش فهیم
جهانی شدن، یکی از ویژگیهای سینمای کشورهای صاحب صنعت سینما در سطح جهان است. مصداق بارز جهانی شدن سینما، هالیوود است. به طوری که بخشی از قدرت نرم آمریکا در عرصه بینالملل از طریق فیلمها و سریالهای هالیوودی تثبیت شده است. با این حال، سینمای کشور ما با وجودی که یک پای ثابت اغلب جشنوارههای مشهور سینمایی جهان است اما هنوز نتوانسته مایه «قدرت نرم» ایران در حوزه بینالملل شود. در ویترین افتخارات سینمایی ما انواع جوایز دیده میشود، اما جای سوال است که چرا با وجودی که فیلمهای ایرانی حضور پررنگی در جشنوارههای جهانی دارند و ما انواع جوایز این جشنوارهها را کسب کردهایم، اما همچنان فاقد سینمای جهانی هستیم؟
مسیر انحرافی
گرچه معرفی فیلم از ایران برای حضور در جشنوارههای غربی به قبل از انقلاب بر میگردد، اما تکامل و همچنین اوجگیری جریان سینمای جشنوارهای در سالهای پس از انقلاب رخ داد. در دوران طاغوت، جریان غالب در سینمای ایران، «فیلمفارسی» بود. سینمایی که با هدف تخدیر و فریب طبقات محروم جامعه نضج گرفته بود. با این حال نوع دیگری از سینما به تقلید از سینمای اروپا هم با تظاهرات روشنفکرانه و نخبهپسند به وجود آمد. سینمای روشنفکری قبل از انقلاب که با عنوان موج نو شناخته میشد، محصول سیاستهای فرهنگی فرح دیبا بود. این نوع سینما از آنجایی که در داخل کشور مشتری چندانی نداشت، جشنوارههای خارجی را هدف قرار داد. نخستین حضور جدی سینمای ایران در جشنوارههای خارجی با فیلم «گاو» به کارگردانی داریوش مهرجویی کلید خورد. البته در آن دوران و به دلیل ضعف کلی فیلمهای ایرانی، در عرصه بینالملل موفقیت چندانی نصیب سینمای ایران نشد.
با پیروزی انقلاب اسلامی و پیشرفت سینما در ایران، به طور طبیعی مخاطبان خارجی نیز به سینمای ما علاقهمند شدند. حتی برخی از آثار سینمای ما نظیر فیلم «بچههای آسمان» ساخته مجید مجیدی به کتابهای درسی مدارس راه یافتند و با اقتباس از آنها، فیلمهای دیگری هم تولید شد. و یا برخی از فیلمهای نخست سیدرضا میرکریمی توانستند نمایندگان مناسبی برای سینمای ایران در خارج باشند. فیلمهایی چون «زیر نور ماه» و «خیلی دور،خیلی نزدیک» در عین بازنمایی نزدیک به واقع جامعه، فرهنگ و مردم ایران، با ذائقه سینمادوستان در دیگر نقاط جهان نیز تناسب داشتند.
با این حال و با سیاستگذاریهای خاص مدیران فرهنگی، این سینمای گلخانهای شبهروشنفکری بود که خودش را به عنوان انتخاب اصلی برای صدور به فرامرزها غالب کرد. متأسفانه رویکرد مدیران سینمایی در دهه 60 به گونهای بود که به تقویت این نوع فیلمها میانجامید. نکته قابل توجه این است که سردمداران اصلی جریان سینمای روشنفکری در همان ابتدای انقلاب نامه سرگشاده تند و تیزی را علیه سیاستهای فرهنگی نظام تازه مستقر اسلامی منتشر کردند. آنها در این نامه نظام را به سانسوری شدیدتر از دوره قبل از انقلاب متهم کردند. اتفاق عجیب این بود که همان افرادی که نامه مذکور علیه نظام را امضا کرده بودند، بعدا به فیلمسازهای نورچشمی مدیران دولتی تبدیل شدند! با حمایتها و بودجههای دولتی به مسافرت میرفتند و فیلمهایی میساختند که برای مخاطب ایرانی کمترین جذابیت ممکن را داشت و بیگانه پسند بودند. سردمدار این جریان، عباس کیارستمی بود. او با فیلمهایی چون «خانه دوست کجاست» و «زندگی و دیگر هیچ» خودش را به عنوان کارگردانی با زبان و لحنی در تعارض با مخاطب عام سینما مطرح کرد. کیارستمی با فیلم «طعم گیلاس» که تصویری پوچگرایانه، مخوف و دهشتناک از زندگی مردم در ایران نمایش میدهد توانست جایزه بهترین فیلم جشنواره کن را بگیرد. این اولین و تنها فیلم ایرانی بوده که تاکنون چنین جایزهای را دریافت کرده است.
دوران انحطاط
از اواسط دهه 70 و با روی کارآمدن دولت موسوم به اصلاحات، انحطاط سینمای ملی در ایران نیز آغاز شد. تضعیف سینمای دفاع مقدس و فیلمهای مردم پسند از یک طرف و فضاسازی برای رشد دوباره فیلمفارسی و خودنمایی بیشتر سینمای شبهروشنفکری باعث شد که در این دوره سینمای ایران با کاهش روزافزون تماشاگر و فقر اقتصادی مواجه شود. با وجودی که در سالهای بعد از انقلاب، سینما با رونق نسبی اقتصادی همراه بود، از سال 76 تا 84، هنر هفتم به طور تدریجی از سبد فرهنگی خانوادههای ایرانی خارج شد. تا آنجا که از این دوره، مخاطبهای سینما به قشر خاصی محدود شد.
همگام با افول سینما در دوران دوم خرداد، سینمای جشنوارهای اوج گرفت. برخی از فیلمسازان که از مخاطب وطنی ناامید شده بودند، راه نجات از ورشکستگی اقتصادی را در ساخت فیلم برای فستیوالها یافتند. از این دوران بود که عباس کیارستمی دیگر فیلمهایش را در داخل ایران نمایش نداد و آثار خود را به طور اختصاصی برای محافل غربی ساخت. محسن مخملباف هم که دیگر کاملا دچار دگردیسی شده بود، ایران را ترک کرد و به فیلمسازی برای کمپانیهای غربی مشغول شد. فیلمسازهای تازه واردتری مانند بهمن قبادی و جعفر پناهی هم راه کیارستمی و مخملباف را در پیش گرفتند. بعدها برخی از سینماگران دستپرورده دولت و صداوسیما نیز جشنوارههای غربی را هدف گرفتند. نمونه شاخص این گروه، اصغر فرهادی بود. فرهادی که در صداوسیما و با سریالهایی چون «روزگار جوانی» (به عنوان فیلمنامهنویس) و «داستان یک شهر» (به عنوان کارگردان) کار را آموخته بود، رفتهرفته به طیف فیلمسازهای جشنواره ای پیوست. البته اصغر فرهادی برخلاف امثال مخملباف و قبادی، سعی کرد تا پایگاه خود را در داخل کشور نیز حفظ کند. به این تریب، فیلمهای او هم مطابق سیاستهای جشنوارههای غربی، تصویری منفی از کشور ایران و نظام اسلامی نمایش میدهند و هم به عنوان نماینده رسمی نظام جمهوری اسلامی به جشنوارههای خارجی معرفی میشوند! ویژگی مشترک همه فیلمهای ایرانی که به جشنوارههای غربی راه مییابند، «چرک نمایی» جامعه امروز ایران و عقب افتاده نشان دادن مردم سرزمین ماست. این موضوع در فیلمهای اصغر فرهادی کمی خفیفتر و در لایههای پنهان است، اما در فیلمهای سایرین، به طور آشکار و زننده به تصویر کشیده میشود.
سینمای سفارتی
دولتهای غربی به وسیله جوایز جشنوارههای خود، نوعی مدیریت از راه دور را بر سینمای ایران اعمال میکنند. به این صورت که این جشنوارهها با انتخاب فیلمهایی با مضامین خاص و دادن جایزه به آنها، فیلمسازها را به ساخت آثاری با همان مضامین تشویق و ترغیب میکنند. هنوز فراموش نکردهایم که دستاندرکاران جشنواره کن، برای کارگردان فیلم «زیر نور ماه» شرط تعیین کردند که فقط در صورتی به این فیلم جایزه میدهند که سکانس مربوط به معرفی یک روحانی مسلمان شیعه در نقش منجی را حذف کند!
با جایزههای فستیوالهای غربی در این سالها، جریان موسوم به «سیاهنمایی» به یک جریان غالب و حاکم بر سینمای ما تبدیل شده است. این موضوع پس از اهدای جوایز متعدد به فیلم «جدایی نادر از سیمین» بیشتر به چشم آمد. چون بعد از این اتفاق، ناگهان حجم فیلمهای تلخ و سیاه در سینمای ایران چند برابر شد. حتی برخی از فیلمها با کپیبرداری مستقیم از آثار اصغر فرهادی ساخته شدند. به همین دلیل هم در ادبیات سینمایی ما برای این گونه فیلمها، گاه از لفظ «سینمای سفارتی» یاد میشود. یعنی این فیلمها با سفارش خارجیها از طریق شرطیسازی برخی از فیلمسازان به وسیله هدایای جشنوارهها ساخته میشوند. متأسفانه نهادهای دولتی و حاکمیتی در ایران، به خصوص وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی تسلیم این جشنوارهها شدهاند. تا جایی که حتی دیگر قادر به کنترل فیلمها برای حضور در خارج از کشور نیستند. حتی جعفر پناهی با وجودی که با حکم قوه قضائیه از ساخت فیلم ممنوع شده بود اما در همه سالهای محکومیت خود، فیلم میساخت و حتی فیلمهای خود را به جشنوارههای خارجی نیز ارسال میکرد! فیلمهایی به خاطر اغراق در نمایش معضلات اجتماعی و حمایت از فتنه سال 88 در داخل کشور ممنوع از نمایش هستند، اما به جشنوارههای خارجی رفته و جایزه هم میگیرند. شوربختانه، رسانههای خارجی نیز براساس این فیلمها، اهانتهای بیشرمانهای را به کشور ما روا داشتهاند. به طور مثال، پس از نمایش فیلم «قصهها» به کارگردانی رخشان بنیاعتماد در جشنواره فیلم ابوظبی، روزنامه ضدایرانی «النهار» نوشت: «این فیلم، برملاکننده زشتیهای جامعه ایرانی است»
جهانی یا جشنوارهای؟
برخلاف سینمای ما که جشنوارهها و جایزههایی چون اسکار، کن، ونیز و برلین را برای راه یافتن به عرصههای جهانی برگزیده است، کشورهای غربی ورود به بازارها و سینماها را هدف قرار داده اند. فیلمهای کارگردانهایی مثل آلفرد هیچکاک، جان فورد، اورسن ولز و ... هیچ جایزه مهمی را از جشنواره های جهان –و حتی اسکار- نگرفتهاند، اما به خاطر به نمایش در آمدن در سالنهای سینما میان سینمادوستان در سرتاسر جهان محبوبیت یافتهاند. این فیلمها، بیش و پیش از آنکه با «سیاهنمایی» و طرح مسائل سیاسی خلاف منافع ملی خود بخواهند دل شرکتهای توزیع فیلم در سایر کشورها را به دست بیاورند، با غنای هنری و تکنیکی ملهم از فرهنگ بومی خود به چنین جایگاهی دست یافتند. اگر امروز فیلمهای هالیوود و بالیوود توانستهاند بازارهای دنیا را فتح کنند، به خاطر پرهیز از سیاهنمایی علیه کشور خودشان بوده است. اگر دقت کنید، فیلمهای سینمای آمریکا و هند به عنوان پرمخاطبترین فیلمها در سطح جهان، نه تنها هیچ اثری از اغراق در زشتیها و کاستیهای سرزمین خود ندارند که برعکس، به جلوهها و زیباییهای کشور خود میپردازند. به عنوان مثال، کمتر فیلمی از کشور فرانسه را میتوان یافت که اثری از برج ایفل در آن نمایان نباشد. چون برج ایفل، نمادی از کشور فرانسه است و در جذب توریست نیز موثر است. در فیلمهای هالیوودی هم به این ترتیب است. یعنی حتی در انتقادیترین فیلمهای اجتماعی سینمای آمریکا، میتوان جلوهای از زیباییهای آن کشور را دید. حتی در فیلمهای وسترن که عمدتا در فضایی دور از تمدن رخ میدهند نیز، عنصری به نام «گاوچرانی» به عنوان فرهنگ اصیل ایالات متحده میدرخشد.
اما این وضعیت درباره سینمای ایران کاملا معکوس است. یعنی آنچه از سینمای ایران به عنوان سفیر فرهنگی به اقصی نقاط جهان میرود، عمدتا نمایانگر تصویری چرک و زننده از این سرزمین است. به همین دلیل هم سینمای ما هنوز هم با یک سینمای جهانی فاصله دارد و عنوان سینمای جشنوارهای برای آن شایستهتر است.
جهانی شدن، یکی از ویژگیهای سینمای کشورهای صاحب صنعت سینما در سطح جهان است. مصداق بارز جهانی شدن سینما، هالیوود است. به طوری که بخشی از قدرت نرم آمریکا در عرصه بینالملل از طریق فیلمها و سریالهای هالیوودی تثبیت شده است. با این حال، سینمای کشور ما با وجودی که یک پای ثابت اغلب جشنوارههای مشهور سینمایی جهان است اما هنوز نتوانسته مایه «قدرت نرم» ایران در حوزه بینالملل شود. در ویترین افتخارات سینمایی ما انواع جوایز دیده میشود، اما جای سوال است که چرا با وجودی که فیلمهای ایرانی حضور پررنگی در جشنوارههای جهانی دارند و ما انواع جوایز این جشنوارهها را کسب کردهایم، اما همچنان فاقد سینمای جهانی هستیم؟
مسیر انحرافی
گرچه معرفی فیلم از ایران برای حضور در جشنوارههای غربی به قبل از انقلاب بر میگردد، اما تکامل و همچنین اوجگیری جریان سینمای جشنوارهای در سالهای پس از انقلاب رخ داد. در دوران طاغوت، جریان غالب در سینمای ایران، «فیلمفارسی» بود. سینمایی که با هدف تخدیر و فریب طبقات محروم جامعه نضج گرفته بود. با این حال نوع دیگری از سینما به تقلید از سینمای اروپا هم با تظاهرات روشنفکرانه و نخبهپسند به وجود آمد. سینمای روشنفکری قبل از انقلاب که با عنوان موج نو شناخته میشد، محصول سیاستهای فرهنگی فرح دیبا بود. این نوع سینما از آنجایی که در داخل کشور مشتری چندانی نداشت، جشنوارههای خارجی را هدف قرار داد. نخستین حضور جدی سینمای ایران در جشنوارههای خارجی با فیلم «گاو» به کارگردانی داریوش مهرجویی کلید خورد. البته در آن دوران و به دلیل ضعف کلی فیلمهای ایرانی، در عرصه بینالملل موفقیت چندانی نصیب سینمای ایران نشد.
با پیروزی انقلاب اسلامی و پیشرفت سینما در ایران، به طور طبیعی مخاطبان خارجی نیز به سینمای ما علاقهمند شدند. حتی برخی از آثار سینمای ما نظیر فیلم «بچههای آسمان» ساخته مجید مجیدی به کتابهای درسی مدارس راه یافتند و با اقتباس از آنها، فیلمهای دیگری هم تولید شد. و یا برخی از فیلمهای نخست سیدرضا میرکریمی توانستند نمایندگان مناسبی برای سینمای ایران در خارج باشند. فیلمهایی چون «زیر نور ماه» و «خیلی دور،خیلی نزدیک» در عین بازنمایی نزدیک به واقع جامعه، فرهنگ و مردم ایران، با ذائقه سینمادوستان در دیگر نقاط جهان نیز تناسب داشتند.
با این حال و با سیاستگذاریهای خاص مدیران فرهنگی، این سینمای گلخانهای شبهروشنفکری بود که خودش را به عنوان انتخاب اصلی برای صدور به فرامرزها غالب کرد. متأسفانه رویکرد مدیران سینمایی در دهه 60 به گونهای بود که به تقویت این نوع فیلمها میانجامید. نکته قابل توجه این است که سردمداران اصلی جریان سینمای روشنفکری در همان ابتدای انقلاب نامه سرگشاده تند و تیزی را علیه سیاستهای فرهنگی نظام تازه مستقر اسلامی منتشر کردند. آنها در این نامه نظام را به سانسوری شدیدتر از دوره قبل از انقلاب متهم کردند. اتفاق عجیب این بود که همان افرادی که نامه مذکور علیه نظام را امضا کرده بودند، بعدا به فیلمسازهای نورچشمی مدیران دولتی تبدیل شدند! با حمایتها و بودجههای دولتی به مسافرت میرفتند و فیلمهایی میساختند که برای مخاطب ایرانی کمترین جذابیت ممکن را داشت و بیگانه پسند بودند. سردمدار این جریان، عباس کیارستمی بود. او با فیلمهایی چون «خانه دوست کجاست» و «زندگی و دیگر هیچ» خودش را به عنوان کارگردانی با زبان و لحنی در تعارض با مخاطب عام سینما مطرح کرد. کیارستمی با فیلم «طعم گیلاس» که تصویری پوچگرایانه، مخوف و دهشتناک از زندگی مردم در ایران نمایش میدهد توانست جایزه بهترین فیلم جشنواره کن را بگیرد. این اولین و تنها فیلم ایرانی بوده که تاکنون چنین جایزهای را دریافت کرده است.
دوران انحطاط
از اواسط دهه 70 و با روی کارآمدن دولت موسوم به اصلاحات، انحطاط سینمای ملی در ایران نیز آغاز شد. تضعیف سینمای دفاع مقدس و فیلمهای مردم پسند از یک طرف و فضاسازی برای رشد دوباره فیلمفارسی و خودنمایی بیشتر سینمای شبهروشنفکری باعث شد که در این دوره سینمای ایران با کاهش روزافزون تماشاگر و فقر اقتصادی مواجه شود. با وجودی که در سالهای بعد از انقلاب، سینما با رونق نسبی اقتصادی همراه بود، از سال 76 تا 84، هنر هفتم به طور تدریجی از سبد فرهنگی خانوادههای ایرانی خارج شد. تا آنجا که از این دوره، مخاطبهای سینما به قشر خاصی محدود شد.
همگام با افول سینما در دوران دوم خرداد، سینمای جشنوارهای اوج گرفت. برخی از فیلمسازان که از مخاطب وطنی ناامید شده بودند، راه نجات از ورشکستگی اقتصادی را در ساخت فیلم برای فستیوالها یافتند. از این دوران بود که عباس کیارستمی دیگر فیلمهایش را در داخل ایران نمایش نداد و آثار خود را به طور اختصاصی برای محافل غربی ساخت. محسن مخملباف هم که دیگر کاملا دچار دگردیسی شده بود، ایران را ترک کرد و به فیلمسازی برای کمپانیهای غربی مشغول شد. فیلمسازهای تازه واردتری مانند بهمن قبادی و جعفر پناهی هم راه کیارستمی و مخملباف را در پیش گرفتند. بعدها برخی از سینماگران دستپرورده دولت و صداوسیما نیز جشنوارههای غربی را هدف گرفتند. نمونه شاخص این گروه، اصغر فرهادی بود. فرهادی که در صداوسیما و با سریالهایی چون «روزگار جوانی» (به عنوان فیلمنامهنویس) و «داستان یک شهر» (به عنوان کارگردان) کار را آموخته بود، رفتهرفته به طیف فیلمسازهای جشنواره ای پیوست. البته اصغر فرهادی برخلاف امثال مخملباف و قبادی، سعی کرد تا پایگاه خود را در داخل کشور نیز حفظ کند. به این تریب، فیلمهای او هم مطابق سیاستهای جشنوارههای غربی، تصویری منفی از کشور ایران و نظام اسلامی نمایش میدهند و هم به عنوان نماینده رسمی نظام جمهوری اسلامی به جشنوارههای خارجی معرفی میشوند! ویژگی مشترک همه فیلمهای ایرانی که به جشنوارههای غربی راه مییابند، «چرک نمایی» جامعه امروز ایران و عقب افتاده نشان دادن مردم سرزمین ماست. این موضوع در فیلمهای اصغر فرهادی کمی خفیفتر و در لایههای پنهان است، اما در فیلمهای سایرین، به طور آشکار و زننده به تصویر کشیده میشود.
سینمای سفارتی
دولتهای غربی به وسیله جوایز جشنوارههای خود، نوعی مدیریت از راه دور را بر سینمای ایران اعمال میکنند. به این صورت که این جشنوارهها با انتخاب فیلمهایی با مضامین خاص و دادن جایزه به آنها، فیلمسازها را به ساخت آثاری با همان مضامین تشویق و ترغیب میکنند. هنوز فراموش نکردهایم که دستاندرکاران جشنواره کن، برای کارگردان فیلم «زیر نور ماه» شرط تعیین کردند که فقط در صورتی به این فیلم جایزه میدهند که سکانس مربوط به معرفی یک روحانی مسلمان شیعه در نقش منجی را حذف کند!
با جایزههای فستیوالهای غربی در این سالها، جریان موسوم به «سیاهنمایی» به یک جریان غالب و حاکم بر سینمای ما تبدیل شده است. این موضوع پس از اهدای جوایز متعدد به فیلم «جدایی نادر از سیمین» بیشتر به چشم آمد. چون بعد از این اتفاق، ناگهان حجم فیلمهای تلخ و سیاه در سینمای ایران چند برابر شد. حتی برخی از فیلمها با کپیبرداری مستقیم از آثار اصغر فرهادی ساخته شدند. به همین دلیل هم در ادبیات سینمایی ما برای این گونه فیلمها، گاه از لفظ «سینمای سفارتی» یاد میشود. یعنی این فیلمها با سفارش خارجیها از طریق شرطیسازی برخی از فیلمسازان به وسیله هدایای جشنوارهها ساخته میشوند. متأسفانه نهادهای دولتی و حاکمیتی در ایران، به خصوص وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی تسلیم این جشنوارهها شدهاند. تا جایی که حتی دیگر قادر به کنترل فیلمها برای حضور در خارج از کشور نیستند. حتی جعفر پناهی با وجودی که با حکم قوه قضائیه از ساخت فیلم ممنوع شده بود اما در همه سالهای محکومیت خود، فیلم میساخت و حتی فیلمهای خود را به جشنوارههای خارجی نیز ارسال میکرد! فیلمهایی به خاطر اغراق در نمایش معضلات اجتماعی و حمایت از فتنه سال 88 در داخل کشور ممنوع از نمایش هستند، اما به جشنوارههای خارجی رفته و جایزه هم میگیرند. شوربختانه، رسانههای خارجی نیز براساس این فیلمها، اهانتهای بیشرمانهای را به کشور ما روا داشتهاند. به طور مثال، پس از نمایش فیلم «قصهها» به کارگردانی رخشان بنیاعتماد در جشنواره فیلم ابوظبی، روزنامه ضدایرانی «النهار» نوشت: «این فیلم، برملاکننده زشتیهای جامعه ایرانی است»
جهانی یا جشنوارهای؟
برخلاف سینمای ما که جشنوارهها و جایزههایی چون اسکار، کن، ونیز و برلین را برای راه یافتن به عرصههای جهانی برگزیده است، کشورهای غربی ورود به بازارها و سینماها را هدف قرار داده اند. فیلمهای کارگردانهایی مثل آلفرد هیچکاک، جان فورد، اورسن ولز و ... هیچ جایزه مهمی را از جشنواره های جهان –و حتی اسکار- نگرفتهاند، اما به خاطر به نمایش در آمدن در سالنهای سینما میان سینمادوستان در سرتاسر جهان محبوبیت یافتهاند. این فیلمها، بیش و پیش از آنکه با «سیاهنمایی» و طرح مسائل سیاسی خلاف منافع ملی خود بخواهند دل شرکتهای توزیع فیلم در سایر کشورها را به دست بیاورند، با غنای هنری و تکنیکی ملهم از فرهنگ بومی خود به چنین جایگاهی دست یافتند. اگر امروز فیلمهای هالیوود و بالیوود توانستهاند بازارهای دنیا را فتح کنند، به خاطر پرهیز از سیاهنمایی علیه کشور خودشان بوده است. اگر دقت کنید، فیلمهای سینمای آمریکا و هند به عنوان پرمخاطبترین فیلمها در سطح جهان، نه تنها هیچ اثری از اغراق در زشتیها و کاستیهای سرزمین خود ندارند که برعکس، به جلوهها و زیباییهای کشور خود میپردازند. به عنوان مثال، کمتر فیلمی از کشور فرانسه را میتوان یافت که اثری از برج ایفل در آن نمایان نباشد. چون برج ایفل، نمادی از کشور فرانسه است و در جذب توریست نیز موثر است. در فیلمهای هالیوودی هم به این ترتیب است. یعنی حتی در انتقادیترین فیلمهای اجتماعی سینمای آمریکا، میتوان جلوهای از زیباییهای آن کشور را دید. حتی در فیلمهای وسترن که عمدتا در فضایی دور از تمدن رخ میدهند نیز، عنصری به نام «گاوچرانی» به عنوان فرهنگ اصیل ایالات متحده میدرخشد.
اما این وضعیت درباره سینمای ایران کاملا معکوس است. یعنی آنچه از سینمای ایران به عنوان سفیر فرهنگی به اقصی نقاط جهان میرود، عمدتا نمایانگر تصویری چرک و زننده از این سرزمین است. به همین دلیل هم سینمای ما هنوز هم با یک سینمای جهانی فاصله دارد و عنوان سینمای جشنوارهای برای آن شایستهتر است.