کد خبر: ۵۷۷۶۶
تاریخ انتشار : ۱۹ مهر ۱۳۹۴ - ۲۱:۴۰

غبار کفش تو ای پاسدار...

یکی از برادران پاسدار می‌گفت در ایام رحلت امام خمینی در بهشت‌ زهرا مستقر بودیم و درگیر انجام مراسم رحلت. بعد از کار سخت، کمی با دوستان در گوشه‌ای نشستیم تا خستگی رفع کنیم و نفسی تازه کنیم. لباس سبز سپاه بر تن داشتیم و سرگرم صحبت و تعریف اتفاقات روز، که زنی سالخورده وقتی ما را دید به سمتمان آمد و بی‌معطلی دست بر پوتین‌هایمان کشید و به صورتش مالید و ما تا متوجه شدیم ممانعت کردیم ولی آن زن روشن‌ضمیر گفت که «غبار کفش شما پاسداران تبرک است.» و ما مبهوت  و متحیر از اخلاصی که دیده بودیم و آن مسئولیتی که بر گرده خود حس کردیم سکوت کردیم و در فکر فرو رفتیم. و درست است، اگر پاسدار امثال همت و همدانی است باید گفت‌«غبار کفش تو ای پاسدار توتیای چشم من است.»
نمی‌توان به سادگی باور کرد رفتن تو را، که تو در اصل نرفته‌ای که مانده‌ای و ما، از جمله رفتگانیم. خدا شما را برای خود نگه داشت و این ماییم که با زمان و به مرور رفته‌ایم. و شما درّ ثمین بودید در صدف و قلب اقیانوس جایتان و ما کاه روی آبیم و اسیر موج و بادیم. نمی‌توان به راحتی پذیرفت کوچ جانانه تو را که چنین سبکبال پریدی و پر کشیدی و ما مرغکان در قفس، دل به چه دان و آبی خوش کرده‌ایم. نمی‌توان به آسانی کنار آمد با جای خالی تو ای مدافع حرم که حق نمک ارباب به جا آوردی و در موسم محرم به کربلاییان رسیدی ولی ما در پی و به طمع چرب و شیرین دنیا ناله‌کنانیم. ای سپیدروی مو سپید کرده در راه خدا، چگونه باید به دلهامان بقبولانیم که شما از این دیار نبودید و تنها چند روزی در قافله ما میهمان بودید و جنس شما که از مردان خدایید از خداست و جنس ماست که از خاک است. ما بی‌شما تنهاییم و کار نابلد، ما بی‌تو غریبیم در این شهر، دلیرا/ یک بار دگر از دل این معرکه برگرد. هر چند که مؤمنانی بودید و هستید که در عهدشان با خدا استوارند و وفادار. برخی‌هاتان شهید شدید و برخی دیگر منتظرند و هرگز از عهد خود برنگشتید.1 ما ماندگان شهادت می‌دهیم. اگر بپذیرند.
چقدر با شما فاصله داریم ای عزیزان. شما در اوج عزتید و ما نه. شما بر سفره خدا متنعمید و ما نه. شما چشمتان به دست خداست ولی ما دستمان در دست کدخداست. ما با مسببان شهادتتان توافق کردیم و شما با خدا موافقت کردید. شما چون ستاره‌های درخشان در دل آسمانید و ما به زمین چسبیدگان، تنها نگاهمان به آسمان است و صدایمان را که شاید بشنوید:‌ ای رها گردیدگان آن‌سوی هستی قصه چیست؟ چقدر فاصله بود و هست بین ما و شما و هر چه تو گفتی «تکلیف است برادر»، ما نفهمیدیم و تنها از حقوق شهروندی گفتیم. تو «مهتاب خین» بودی و ما وحشت مرداب. ما و برخی تنها از وظیفه دیگران گفتیم و شما به وظیفه خود عمل کردید. ما به نظاره نشستیم و شما در میانه میدان هل من مبارز طلبیدید و جهادتان را کامل کردید. و برخی به معاهده با شیاطین بزرگ و کوچک پرداختند و شما به عهد خود با خدا و رسولش وفا کردید. خوشا به حالتان و یا لیتنا کنا معکم فنفوز معکم فوزاً عظیماً.
شما جنگیدید و بی‌ادعا رفتید و ما بی‌زحمت تنها به دستاوردتان افتخار کردیم. شما جان شیرین و عزیز دادید و ما شریکان بی‌سرمایه بودیم و بر سفره سود و عزتتان نشستیم. شما از دشمن زهر چشم گرفتید و برخی، از شما چشم بستند و هر چه خواستند گفتند. دشمن به خاطر شما به ما احترام کرد و ما بی‌نام شما سخن راندیم. و شما با خون سرختان که بر لباس سبزتان ریخت به همه ثابت کردید که برحقید و یاوه‌گویان ناحقند که شما مرد معرکه بودید و دیگران مرد معرکه‌گیری. لباس پاسداری همان است که گذشتگان ما و پدران و مادران شهدا از آن خاطراتی خوش دارند و شنیدنی و برایش ارزشی قائلند که ما نمی‌دانیم.
شهادت می‌دهیم دیگران بهتر از ما شما را شناختند که شما مرد نبرد بودید و عمل. و فرماندهی که در صف مقدم جهاد حضور یابد قبل از آنکه بخواهد به دیگران درس رزم بدهد، مشق جانبازی و شهامت می‌دهد و این یکی از مهمترین تفاوت ما با دشمنان است. فرماندهان بزدلی که میدان جنگ سوریه و عراق را از لندن و واشنگتن فرماندهی می‌کنند، ببینند و بیاموزند که فرماندهان ما مرد میدانند و دست یافتن به مردان خدا در میدان، راحت‌تر از پیدا کردن نامردان شیطانی در سوراخ‌های بیابان و غارهای کوهستان‌های دوردست است. و یقینا داعش ددمنش و النصره- که به زودی باید اسمش را عوض کند- همچون طول تاریخ که عموما قاتلین مردان بزرگ، انسان‌های پست و حقیرند، تنها عمله و نوکر استکبارند و آمران و عاملان اصلی را باید در کاخ‌های سفید آمریکا و ترکیه و سرویس‌های جاسوسی انگلیس و اسرائيل و در برج‌های انحراف عاج جستجو کرد صد البته در میان شیوخ بی‌شرم آل سعود.
و حال ای حسین همدانی؛ ای از بزرگان؛ خود به ما بگو چگونه کنار آییم با فراق تو؟ و چگونه بگذریم از چهره پرصلابتت که لرزه در ستون فقرات دشمن می‌انداخت. و حضور تو ای شیر گِرد حرم، که جمعشان را چون شمل روبهکان و کفتاران ترسو به هم می‌ریخت. و چه مردانه در میانه میدان غرش‌کنان نفس می‌کشیدی و نفس از دشمن دون گرفته و امانشان را بریده بودی. قاتلهم الله انی یوفکون2 و این را می‌شود از خوشحالی آنان دید و دانست که با رفتن تو چقدر راحت شده‌اند. و نمی‌دانند و نمی‌فهمند که شادیشان موقتی است که در مکتب خمینی هزاران چون تو تربیت گشته‌اند و هزاران چون تو صف به صف منتظر فرمانند و آماده میدان. تا چنان کنند که دنیای معاصر نه دیده و نه شنیده است. این قاسم که گویی خاتم سلیمانی دارد، قاسم سپاه آخرالزمانی سیدالشهداست که دمار از روزگار بزرگ و کوچکشان درآورده و کدخدای جهانخوار را در به در و ملتمس ملاقات و نقشه‌هایش را نقش برآب کرده است. از آن بترسید که علی‌اکبرها و عباس‌ها به میدان بیایند که اگر به معرکه بیایند دیگر هرگز نوبت به حسین زمان و مهدی موعود عجل الله تعالی فرجه الشریف نخواهد رسید و در آن روز بزرگ واقعه این شیطان و بندگان شیطانند که دیگر غروب آفتاب را نخواهند دید. و سیعلم الذین ظلموا أی منقلب ینقلبون. 3
محمدهادی صحرایی
_________________________
1- من المومنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا (سوره احزاب آیه 23)
2- خدا بکشدشان؛ تا کجا [از حقیقت] انحراف یافته‌اند (سوره منافقون آیه 4)
3- و کسانی که ستم کرده‌اند به زودی خواهند دانست به کدام بازگشتگاه برخواهند گشت (سوره شعرا آیه 227)