ريزش خواص در حکومت علوي
فتنه ها و انحرافاتی که نخبگان را تسلیم امواج خود کرد !(پاورقی)
Research@kayhan.ir
در دوران حكومت حضرت امير (عليه السلام)، شبث از رؤساي قوم خود بود و سخت نسبت به حضرت وفاداري نشان ميداد؛ بهطوري كه وقتي يكي از شخصيتهاي معروف قومش، يعني حنظله كاتب به معاويه پيوست، به دستور حضرت خانهاش را تخريب كرد.۱۹۷او در صفين فرماندهي بخشي از سپاه حضرت را به عهده داشت۱۹۸و دوبار از سوي علي(ع) به همراه هيأتي براي دعوت معاويه به بيعت انتخاب شد.۱۹۹او در نخستين ملاقاتش رفتار معاويه را به طور مستدل و منطقي مورد نقد قرار داد و از او خواست با بيعت با علي(ع) به نزاع بيهوده و همراه با خسران خويش خاتمه دهد. متن سخنان او نزد معاويه كه حاكي از توان بالايش در سخنوري و نقادي و هوش سياسي است، بدين شرح است:
« شما راهي براي اغواي مردم و جلب نظر و مطيع ساختن آنان نداشتهاي؛ مگر اينكه به آنها گفتهاي امامتان مظلومانه به قتل رسيده؛ پس در گرفتن انتقام خونش بشتابيد. در پي اين سخن مردمان ابله و پست و فرومايه، دعوتت را اجابت كردهاند و حال آنكه ما ميدانيم تو خود در ياري عثمان كوتاهي كرده، كشته شدنش را آرزو ميكردهاي تا اين منزلتي كه در پي آن هستي، نصيبت گردد.»۲۰۰
آنگاه به تهديد و نصيحت معاويه پرداخته، ميگويد:
« قسم به خدا در هيچ يك از اين امور خيري عايدت نخواهد شد. سوگند به خدا اگر به آنچه آرزو كردهاي نرسي، بدان كه حالت، حال شرورترين عرب هست و اگر به خواستهات نائل گردي، مستحق شعله آتش خواهي بود؛ پس از خدا بترس اي معاويه؛ از عملت دست بردار و در امر (خلافت) با اهلش، منازعه مكن.»۲۰۱
از اين جملات پيداست شبث فردي دلير، داراي زباني گويا و منطقي محكم بوده كه اينچنين در برابر معاويه محاجّه ميكرده است. بنابراين ريشه تغيير موضعهاي او نميتواند ضعف در تحليل مسائل سياسي ـ اجتماعي اش باشد. به علاوه نصايح او به معاويه مبني بر پرهيزكاري و ترس از آتش جهنم، حاكي از آن است كه وي لااقل در فكر و زبان به سراي ديگر اعتقاد داشته است. لکن او از لحاظ ثروت و مكنت اجتماعي نيز جايگاه بلندي در كوفه داشت، شايد به علت ضعف نفس و حب جاه و جلال، همواره سعي ميكرد مواضع خود را در عرصه سياسي، اجتماعي و نظامي با قدرت فائق جامعه تنظيم كند.
تا زماني كه اسلام قدرت داشت، از كفر به اسلام گرويد، اما هنگام رحلت پيامبر(ص) وقتي خيل كثيري از نو مسلمانان شهرهاي جزيرهالعرب از اسلام دست كشيدند و قدرت مرتدان روز به روز به فزوني گراييد، جزء مرتدان شد و خود را به يكي از مدعيان پيامبري نزديك كرد. ولي با سركوب شدن مرتدان توسط حكومت اسلامي، بار ديگر به نيروي برتر جزيرهالعرب، يعني اسلام متمايل گرديد و لباس كفر را از تن بيرون كرد. آنگاه در زمان حكومت علي(ع) تا وقتي كه علي(ع) بر معاويه ميچربيد، با علي(ع) بود؛ حتي به عنوان يكي از كارگزاران حضرت، در ميدان جنگ صفين نقش آفريد؛ اما وقتي جنگ صفين به حكميت ختم گرديد و علي(ع) به نتيجه مطلوب خود نرسيد و سپاه حضرت در اثر مخالفتهاي متحجران كوفه تضعيف گرديد، به خوارج پيوست؛۲۰۲ به طوري كه طبق نقل مسعودي، پس از صفين دوازده هزار تن از سپاهيان اميرمؤمنان(ع) از او جدا شدند و به حروراء رفتند و در آنجا شبثبنربعي را رهبر خود قرار دادند۲۰۳. اين در حالي است که ذهبي از مغيره نقل میکند: «أوّل من حَکَّمَ ابن الکوَّاء و شبث؛۲۰۴اول کسي که حکميّت را مطرح کرد ابن کوّاء و شبث بودند.»
سپس از خارجيگري توبه کرد و به علي(ع) پيوست. بلاذري مینويسد: «کان فيمن رجع عن التحکيم بعد محاجه ابن عباس المحکّمه؛۲۰۵وي از کساني بود که بعد از مذاکره ابنعباس با سران طرفداران حکمیت از انديشه حکميت بازگشت.»
پس از مرگ معاويه نيز بار ديگر دگرگوني قدرتسالارانه را در شبث مشاهده ميكنيم؛ به طوري كه ابتدا وقتي نشانههاي زوال قدرت امويان در كوفه ظاهر گرديد، همراه برخي از اشراف كوفه، طي نامهاي از حضرت سيدالشهدا(ع) درخواست كرد تا براي حاكميت به كوفه بيايد. متن نامه او و دوستانش چنين است:
«فقد أخضرّ الجناب و أينعت الثمار و طمّت الجمام، فإذا شئت فأقدم علي جند لك مجنّد؛۲۰۶باغ و بستانها سرسبز گرديده و ميوهها رسيده، نهرها از آب لبريز است، اگر مايلي بر سپاهي كه برايت مهيا گرديده وارد شو.»
اما وقتي ابنزياد بر كوفه مسلط شد و احتمال و شانس پيروي و حمايت كوفيان از امام حسين(ع) كاهش يافت، شبث بار ديگر
يكصد و هشتاد درجه تغيير موضع داده، به امويان پيوست و فرماندهي پياده نظام سپاه عمربنسعد را به عهده گرفت۲۰۷. امام حسين(ع) روز عاشورا وي و دوستانش را كه با كمال جسارت عهد خويش با آن حضرت را شكسته بودند، صدا زده، فرمودند:
« يا شبثبنربعي! و يا حجاربنأبجر! و يا قيسبنالأشعث! و يا زيدبنالحارث! ألم تكتبوا إليّ أن قد أينعت الثمار و أخضر الجناب و طمت الجمام و إنما تقدم علي جند لك مجند، فاقبل؟؛۲۰۸ ایشبثبنربعي! و اي حجاربنأبجر! و اي قيسبنشعث! و اي زيدبنحارث! مگر شما برايم ننوشتيد ميوهها رسيده و بستانها سبز گرديده و نهرها پُرآب شده، بيا كه بر لشكري كه برايت آمادهباش است، وارد ميشوي؟»
ولي آنها در پاسخ اساساً ارسال نامه خويش را انكار نمودند و به دنبال آن، امام(ع) سخنان آنها را تكذيب نموده، فرمودند: «سبحانالله! بل والله لقد فعلتم؛۲۰۹ پاك و منزه است خدا! قسم به خدا شما چنين عملي را انجام داده بوديد.»
مواضع متغير و شناور و قدرتمدارانه شبثبنربعي، بعد از نهضت ابيعبدالله(ع) نيز همچنان استمرار يافت؛ به طوري كه پس از شهادت آن حضرت، ابتدا به مختار پيوست؛ زيرا قدرت مختار بيش از ساير رقبايش در كوفه بود؛ ولي پس از آنكه قدرت مختار تضعيف شد، از او كنارهگيري كرده و در قتل او شركت جست و بدين ترتيب پس از يك عمر خيمه شببازي و رنگ به رنگ شدن، در سال هشتاد هجري در كوفه مرد.۲۱۰
سخن پاياني
آري پس از رحلت نبي مكرّم اسلام امواج فتنهها وانحرافات به سوي جامعه اسلامي روي آورد، ولي درنخستين گام نخبگان وبرگزيدگان بودند كه خود را تسليم اين موج كردند و دين و نبوّت و ولايت را به سكهها وجواهرات و پُست و مقام و نام و نشان دنيا فروختند وبه دنبال آنها توده مردم دستشان را از دامن قرآن وعترت رها كرده، درپي عيش خوش و زندگي راحت وجستجوي نام و نان دويدند و پيشوايان جبهه حق را در ميدان مبارزه با باطل تنها گذاردند.
آري در حکومت علوي برخي از بزرگان اصحاب و دين داران نامدار، تابعين و تابعين تابعين يعني كساني كه در راه اسلام مرارتها كشيده و دوران جواني خويش را در ميدانهاي جهاد و شهادت با زهد و تنگدستي وتحصيل علم سپري كرده بودند و براي ياري اسلام از جان ومال و آبرو و زن و فرزند خويش مايه گذاشته بودند. به افراد عافيتطلبي تبديل شدند كه بيش از آنکه دغدغه مصلحت دين مردم باشند در انديشه مصلحت خود بودند، از اين رو از گواهي دادن به حقايقي که خود شاهد و ناظرش بودهاند دم فرو مي بستند و زمينه وارونه جلوه دادن آن حقيقت را فراهم ميآوردند.
برخي ديگر ظاهري زاهد و پارسا داشتند ولي از بصيرت سياسي و ديني بويي نبرده بودند، از يک سوي دم از اخلاق و عرفان ميزدند و از سوي ديگر به اميرمومنان(عليه السلام) ناسزا ميگفتند و کينه آن حضرت را در دل مي پروراندند.
فقهايي که مرجع فتوا و حلال و حرام مردم بودهاند نيز مبتلا به لغزش شده نه تنها از خيمه ولايت بيرون رفتند بلکه به نزاع و دشمني با آن پرداختند، نه خود از ارزشها دفاع ميكردند و نه كساني را كه براي احياي ارزشها برمیخاست ياري ميكردند.
برخي ديگر ابتدا به حضرت پيوستند ولي وقتي احتمال غلبه معاويه در دلشان قوت يافت به دليل ضعف ايمان به معاويه پيوستند يا از ولايت زاويه گرفته به منتقدان و معترضان سيره علوي گراييدند.