کد خبر: ۵۰۳۷۲
تاریخ انتشار : ۳۰ تير ۱۳۹۴ - ۱۹:۱۳
ريزش خواص در حکومت علوي

فتنه ها و انحرافاتی که نخبگان را تسلیم امواج خود کرد !(پاورقی)


Research@kayhan.ir
در دوران حكومت حضرت امير (عليه السلام)، شبث از رؤساي قوم خود بود و سخت نسبت به حضرت وفاداري نشان مي‏داد؛ به‌طوري كه وقتي يكي از شخصيت‏هاي معروف قومش، يعني حنظله كاتب به معاويه پيوست، به دستور حضرت خانه‏اش را تخريب كرد.۱۹۷او در صفين فرماندهي بخشي از سپاه حضرت را به عهده داشت۱۹۸و دوبار از سوي علي(ع) به همراه هيأتي براي دعوت معاويه به بيعت انتخاب شد.۱۹۹او در نخستين ملاقاتش رفتار معاويه را به طور مستدل و منطقي مورد نقد قرار داد و از او خواست با بيعت با علي(ع) به نزاع بيهوده و همراه با خسران خويش خاتمه دهد. متن سخنان او نزد معاويه كه حاكي از توان بالايش در سخن‏وري و نقادي و هوش سياسي است، بدين شرح است:
« شما راهي براي اغواي مردم و جلب نظر و مطيع ساختن آنان نداشته‏اي؛ مگر اينكه به آنها گفته‏اي امامتان مظلومانه به قتل رسيده؛ پس در گرفتن انتقام خونش بشتابيد. در پي اين سخن مردمان ابله و پست و فرومايه، دعوتت را اجابت كرده‏اند و حال آنكه ما مي‏دانيم تو خود در ياري عثمان كوتاهي كرده، كشته شدنش را آرزو مي‏كرده‏اي تا اين منزلتي كه در پي آن هستي، نصيبت گردد.»۲۰۰
آن‏گاه به تهديد و نصيحت معاويه پرداخته، مي‏گويد:
« قسم به خدا در هيچ يك از اين امور خيري عايدت نخواهد شد. سوگند به خدا اگر به آنچه آرزو كرده‏اي نرسي، بدان كه حالت، حال شرورترين عرب هست و اگر به خواسته‏ات نائل گردي، مستحق شعله آتش خواهي بود؛ پس از خدا بترس اي معاويه؛ از عملت دست بردار و در امر (خلافت) با اهلش، منازعه مكن.»۲۰۱
از اين جملات پيداست شبث فردي دلير، داراي زباني گويا و منطقي محكم بوده كه اين‏چنين در برابر معاويه محاجّه مي‏كرده است. بنابراين ريشه تغيير موضع‏هاي او نمي‏تواند ضعف در تحليل مسائل سياسي ـ اجتماعي اش باشد. به علاوه نصايح او به معاويه مبني بر پرهيزكاري و ترس از آتش جهنم، حاكي از آن است كه وي لااقل در فكر و زبان به سراي ديگر اعتقاد داشته است. لکن او از لحاظ ثروت و مكنت اجتماعي نيز جايگاه بلندي در كوفه داشت، شايد به علت ضعف نفس و حب جاه و جلال، همواره سعي مي‏كرد مواضع خود را در عرصه سياسي، اجتماعي و نظامي با قدرت فائق جامعه تنظيم كند.
تا زماني كه اسلام قدرت داشت، از كفر به اسلام گرويد، اما هنگام رحلت پيامبر(ص) وقتي خيل كثيري از نو مسلمانان شهرهاي جزيره‏العرب از اسلام دست كشيدند و قدرت مرتدان روز به روز به فزوني گراييد، جزء مرتدان شد و خود را به يكي از مدعيان پيامبري نزديك كرد. ولي با سركوب شدن مرتدان توسط حكومت اسلامي، بار ديگر به نيروي برتر جزيره‏العرب، يعني اسلام متمايل گرديد و لباس كفر را از تن بيرون كرد. آنگاه در زمان حكومت علي(ع) تا وقتي كه علي(ع) بر معاويه مي‏چربيد، با علي(ع) بود؛ حتي به عنوان يكي از كارگزاران حضرت، در ميدان جنگ صفين نقش آفريد؛ اما وقتي جنگ صفين به حكميت ختم گرديد و علي(ع) به نتيجه مطلوب خود نرسيد و سپاه حضرت در اثر مخالفت‌‏هاي متحجران كوفه تضعيف گرديد، به خوارج پيوست؛۲۰۲ به طوري كه طبق نقل مسعودي، پس از صفين دوازده هزار تن از سپاهيان اميرمؤمنان(ع) از او جدا شدند و به حروراء رفتند و در آنجا شبث‏بن‌ربعي را رهبر خود قرار دادند۲۰۳. اين در حالي است که ذهبي از مغيره نقل می‌کند: «أوّل من حَکَّمَ ابن الکوَّاء و شبث؛۲۰۴اول کسي که حکميّت را مطرح کرد ابن کوّاء و شبث بودند.»
سپس از خارجي‏گري توبه کرد و به علي(ع) پيوست. بلاذري می‌نويسد: «کان فيمن رجع عن التحکيم بعد محاجه ابن عباس المحکّمه؛۲۰۵وي از کساني بود که بعد از مذاکره ابن‏عباس با سران طرفداران حکمیت از انديشه حکميت بازگشت.»
پس از مرگ معاويه نيز بار ديگر دگرگوني قدرت‏سالارانه را در شبث مشاهده مي‏كنيم؛ به طوري كه ابتدا وقتي نشانه‏هاي زوال قدرت امويان در كوفه ظاهر گرديد، همراه برخي از اشراف كوفه، طي نامه‏اي از حضرت سيدالشهدا(ع) درخواست كرد تا براي حاكميت به كوفه بيايد. متن نامه او و دوستانش چنين است:
«فقد أخضرّ الجناب و أينعت الثمار و طمّت الجمام، فإذا شئت فأقدم علي جند لك مجنّد؛۲۰۶باغ و بستان‏ها سرسبز گرديده و ميوه‏ها رسيده، نهرها از آب لبريز است، اگر مايلي بر سپاهي كه برايت مهيا گرديده وارد شو.»
اما وقتي ابن‌زياد بر كوفه مسلط شد و احتمال و شانس پيروي و حمايت كوفيان از امام حسين(ع) كاهش يافت، شبث بار ديگر
يكصد و هشتاد درجه تغيير موضع داده، به امويان پيوست و فرماندهي پياده نظام سپاه عمربن‏سعد را به عهده گرفت‏۲۰۷. امام حسين(ع) روز عاشورا وي و دوستانش را كه با كمال جسارت عهد خويش با آن حضرت را شكسته بودند، صدا زده، فرمودند:
« يا شبث‏بن‏ربعي! و يا حجار‏بن‏أبجر! و يا قيس‏بن‏الأشعث! و يا زيدبن‏الحارث! ألم تكتبوا إليّ أن قد أينعت الثمار و أخضر الجناب و طمت الجمام و إنما تقدم علي جند لك مجند، فاقبل؟؛۲۰۸ ای‌شبث‏بن‏ربعي! و اي حجاربن‏أبجر! و اي قيس‏بن‏شعث! و اي زيدبن‏حارث! مگر شما برايم ننوشتيد ميوه‏ها رسيده و بستان‏ها سبز گرديده و نهرها پُرآب شده، بيا كه بر لشكري كه برايت آماده‌باش است، وارد مي‏شوي؟»
ولي آنها در پاسخ اساساً ارسال نامه خويش را انكار نمودند و به دنبال آن، امام(ع) سخنان آنها را تكذيب نموده، فرمودند: «سبحان‏الله! بل والله لقد فعلتم؛۲۰۹ پاك و منزه است خدا! قسم به خدا شما چنين عملي را انجام داده بوديد.»
مواضع متغير و شناور و قدرت‏مدارانه شبث‏بن‏ربعي، بعد از نهضت ابي‏عبدالله(ع) نيز همچنان استمرار يافت؛ به طوري كه پس از شهادت آن حضرت، ابتدا به مختار پيوست؛ زيرا قدرت مختار بيش از ساير رقبايش در كوفه بود؛ ولي پس از آنكه قدرت مختار تضعيف شد، از او كناره‏گيري كرده و در قتل او شركت جست و بدين ترتيب پس از يك عمر خيمه شب‏بازي و رنگ به رنگ شدن، در سال هشتاد هجري در كوفه مرد.۲۱۰
سخن پاياني
آري پس از رحلت نبي مكرّم اسلام امواج فتنه‌ها وانحرافات به سوي جامعه اسلامي روي آورد، ولي درنخستين گام نخبگان وبرگزيدگان بودند كه خود را تسليم اين موج كردند و دين و نبوّت و ولايت را به سكه‌ها وجواهرات و پُست و مقام و نام و نشان دنيا فروختند وبه دنبال آن‌ها توده مردم دستشان را از دامن قرآن وعترت رها كرده، درپي عيش خوش و زندگي راحت وجستجوي نام و نان دويدند و پيشوايان جبهه حق را در ميدان مبارزه با باطل تنها گذاردند.
 آري در حکومت علوي برخي از بزرگان اصحاب و دين داران نامدار، تابعين و تابعين تابعين يعني كساني كه در راه اسلام مرارتها كشيده و دوران جواني خويش را در ميدان‌هاي جهاد و شهادت با زهد و تنگدستي وتحصيل علم سپري كرده بودند و براي ياري اسلام از جان ومال و آبرو و زن و فرزند خويش مايه گذاشته بودند. به افراد عافيت‌طلبي تبديل شدند كه بيش از آنکه دغدغه مصلحت دين مردم باشند در انديشه مصلحت خود بودند، از اين رو از گواهي دادن به حقايقي که خود شاهد و ناظرش بوده‌اند دم فرو مي بستند و زمينه وارونه جلوه دادن آن حقيقت را فراهم مي‌آوردند.
برخي ديگر ظاهري زاهد و پارسا داشتند ولي از بصيرت سياسي و ديني بويي نبرده بودند، از يک سوي دم از اخلاق و عرفان مي‌زدند و از سوي ديگر به اميرمومنان(عليه السلام) ناسزا مي‌گفتند و کينه آن حضرت را در دل مي پروراندند.
فقهايي که مرجع فتوا و حلال و حرام مردم بوده‌اند نيز مبتلا به لغزش شده نه تنها از خيمه ولايت بيرون رفتند بلکه به نزاع و دشمني با آن پرداختند، نه خود از ارزش‌ها دفاع مي‌كردند و نه كساني را كه براي احياي ارزش‌ها برمی‌خاست ياري مي‌كردند.
برخي ديگر ابتدا به حضرت پيوستند ولي وقتي احتمال غلبه معاويه در دلشان قوت يافت به دليل ضعف ايمان به معاويه پيوستند يا از ولايت زاويه گرفته به منتقدان و معترضان سيره علوي گراييدند.