یکی از هزاران برکت اردوهای جهادی
پزشک جهادگر
* اردوی جهادی تعطیل ناپذیر است
یکی از صدها خصوصیت جهادگری و شرکت در اردوی جهادی آنست که در صورت تداوم حضور در روستاها برای محرومیت زدایی، بیخیالی از وجودت رخت بر بسته و هر لحظه، محرومیتهای اهالی مقابل دیدگانت حاضر میشود و اینگونه است که در اوضاع و احوال گوناگون زندگی حتی زمانی که ازدواج میکنی یا فرزنددار میشوی بازهم اردوی جهادی برایت تعطیل ناپذیر است.فرقی نمیکند که اولین عید زندگی مشترک باشد یا اولین لحظه تحویل سال که خداوند نو گلی را به تو هبه کرده است. آن چه مهم است آنکه نمیتوانی بیخیال ولی نعمتان انقلاب باشی...
یادم میآید آقای مصطفی را 5 سال پیش در بشاگرد که دیدم شتاب دارد برای بازگشت به تهران و در به در به دنبال خودرویی است که از خمینی شهر خود را به بندرعباس واز آنجا به تهران برساند. تعجب کردم چون او سال هاست در هجرت و جهاد به سر میبرد و همیشه دنبال بیشتر ماندن بود تا زودتر برگشتن. که در نهایت پاسخم داد: «فلانی! فردا مراسم عقد من هست و...»... تعجب کردم از این همه تعهد تازه داماد نسبت به هموطنان خود.
هیچگاه فراموش نمیکنم. حاج صفری، روحانی جوان را در روستاهای کردستان او را دیدم. دیدم که ناگاه چگونه خوشحال و شادمان شد و وقتی علت را جویا شدم، خطاب کرد «برادر! همین الان به من اطلاع دادند که فرزند سومم چشم به جهان گشود...» و باز ماندم که مگر میشود این همه مسئولیت پذیری در قبال مردم عزیزمان آن هم نه در دوران دفاع مقدس که همین دو سال قبل (سال 1392 )؛ و نه از سوی یک فرد جا افتاده به لحاظ سنی که از سوی یک طلبه جوان نسل سومی.
و من نیز که اکنون دو کودک دارم یکی متولد سال فتنه- که تمام 9 ماه انتظار تولدش را در خیابانها و در مبارزه با فتنه سپری کرده- و دومی نیز روز اول هفته بسیج سال 92 به دنیا آمد. خوب میدانم که تمام دوران قبل و بعد از تولد فرزندانم، هر لحظه نیاز به پزشک بود به هر طرف که مینگریستم مطبی بود یا درمانگاهی و یا بیمارستانی که دغدغه را از من و همسرم میگرفت و پدر را شرمنده خانوادهاش نمیکرد که در مقابل درد همسر یا بیقراری فرزند؛ دست و پایش را گم کرده و مستاصل و درمانده گردد و... هرچه خدا را شکر کنیم باز هم کم است اگرچه ناشکری گویا با نافمان گرهی ناگشوده خورده است.
* پدرانی خجل و مادرانی مظلوم
دهها صحنه دلخراش و جان سوز از چهره خجل پدران غیرتمند و مظلومیت مادران محجوب روستایی از مقابل دیدگانم گذر میکند که محرومیت روستا در نبود پزشک و امکانات بهداشت و درمان، علت العلل آن شرمساری و مظلومیت است.
همان سال فتنه که از تولد فرزندم سه ماهی نمیگذشت، نیمه شب بود که در روستایی دور افتاده در بلوچستان مشغول پیادهروی در محوطه روستا بودم. صدای گریه نوزادی که تمامی نداشت توجه مرا به خود جلب کرد. خود را به پشت خانه رساندم. گویا نوزاد از دل درد به خود میپیچید، مادر هم میگریست و پدر نیز که نمیدانست چه کند فقط به مادر دلداری میداد! چرا که برای رسیدن به اولین پزشک حداقل پنج ساعت زمان نیاز داشت. البته اگر خودرویی در روستا یافت میشد! و اگر پولی به اندازه کرایه ماشین در جیب میبود ...
یا خاطره تلخ آن جوان 20 ساله روستایی که از سر شب تا زمان استراحت جهاد گران، شاید 10 باری آمد و رفت تا آنکه از او سوال نمودم «اکبر جان !چرا اینقدر مستاصلی؟! و گفت: «همسرم از درد به خود میپیچد و قرار است خدا نوزادی دهد »گفتم: «این که خوشحالی دارد نه ...» که جمله ام را قطع کرد و ادامه داد: «همسرم بیماری قلبی دارد و آخرین بار، دکتر گفته است برای زایمان باید در بیمارستانی باشی که ICU داشته باشد و ...» حالا پیدا کن یک خانه بهداشت با بهیار را در این منطقه؛ مطب و درمانگاه و بیمارستان آن هم بیمارستانی با بخش ویژه پیشکش!!
و تنها راه ما دعا بود ویاری پزشک اردو که الحمدلله نوزاد عزیز سالم به دنیا آمد و مادر هم در سلامت. اما اگر پزشک گروه جهادی نبود خدا میداند که برای آن مادر جوان چه اتفاقی میافتاد اگرچه عمر در ید اختیار «هو» است و لاغیر.
آخرین مورد هم، همین نوروز 94 بود. در حالی که گروه پزشکی « منتظران خورشید » در خانه بهداشت مشغول طبابت بودند مردی شتابان آمد و از درد همسرش گفت: از آنجا که در حالت طبیعی از روستا تا شهر (اولین بیمارستان) هفت ساعتی راه بود ( از آخرین روستا 12 ساعت در حالت عادی) و آنروز هم که بارشهای مکرر باران و تگرگ موجب سرازیر شدن سیل و خرابی راه شده و عملا ارتباط با شهر قطع شده بود. آن مرد جوان که قرار بود تا ساعتی دیگر پدر شود، تنها روزنه امید را در گروه جهادی دیده بود. پزشک خواهر به همت بچههای پشتیبانی که سریعا خودرو را آماده کردند به سمت خانه آن مادر حرکت کرد بخشی از راه را با خودرو و مثل همیشه با دنده کمکدار که لازمه آن منطقه کوهستانی بود و بخش دیگر را نیز پیاده صعود کردند. پزشک گروه نیز 20 سالی بود که در تخصص دیگری طبابت میکرد امّا با مدد از نام حضرت زهرا (علیها السلام) نوزاد را سالم به دنیا آورده و سلامت مادر نیز، شادی همگان را مضاعف کرد و پدر هم که ایام فاطمیه بود نام فرزند دلبندش را «محسن» نهاد تا همیشه قدردان بیبی باشد...لحظهای نگذشت که برهای ذبح شد و جای همه خوانندگان خالی کباب مفصلی خوردیم. این اتفاق (نجات اهالی) که مصادیق متعدد دیگری در مار و عقرب گزیدگی و سایر بیماریها دارد یکی از هزاران برکت حضور گروههای جهادی در روستا هاست و صد البته توفیقی است برای جهادگران که خدمت و ثواب بیشتری هم نمایند.
* آنچه اهالی به جهادگران میآموزند
بی شک، اولین برکت حضور جوانان شهری برای خدمت رسانی به روستاییان؛ متوجه خود بچههای جهادی است. جهادگران، خلوص وصفای باطنی- ارتباطات انسانی و صمیمانه- مهر و محبت خالصانه و عشق بیشیله و پیله را از مردمان پاک سیرت روستا میآموزند و قلب و روح و جانشان را از زنگارهای غربت که ارمغان تکنولوژی شهرهاست، صیقل میدهند و به همین خاطر است که دلهای جهادگران بسی زلالتر و شفافتر است از سایر اقشار مردمی در شهر. اگرچه برکات غیرقابل شمارش دیگری نیز دارد برای جهادگران که ارزندهترین آن «کادرسازی برای انقلاب» است تا «منتظرانی» تربیت شوند که با ساختن خود و جامعه، بستر ساز حضور و ظهور «حضرت خورشید» باشند.
قلمی فرسوده از اسماعیل احمدی
یکی از صدها خصوصیت جهادگری و شرکت در اردوی جهادی آنست که در صورت تداوم حضور در روستاها برای محرومیت زدایی، بیخیالی از وجودت رخت بر بسته و هر لحظه، محرومیتهای اهالی مقابل دیدگانت حاضر میشود و اینگونه است که در اوضاع و احوال گوناگون زندگی حتی زمانی که ازدواج میکنی یا فرزنددار میشوی بازهم اردوی جهادی برایت تعطیل ناپذیر است.فرقی نمیکند که اولین عید زندگی مشترک باشد یا اولین لحظه تحویل سال که خداوند نو گلی را به تو هبه کرده است. آن چه مهم است آنکه نمیتوانی بیخیال ولی نعمتان انقلاب باشی...
یادم میآید آقای مصطفی را 5 سال پیش در بشاگرد که دیدم شتاب دارد برای بازگشت به تهران و در به در به دنبال خودرویی است که از خمینی شهر خود را به بندرعباس واز آنجا به تهران برساند. تعجب کردم چون او سال هاست در هجرت و جهاد به سر میبرد و همیشه دنبال بیشتر ماندن بود تا زودتر برگشتن. که در نهایت پاسخم داد: «فلانی! فردا مراسم عقد من هست و...»... تعجب کردم از این همه تعهد تازه داماد نسبت به هموطنان خود.
هیچگاه فراموش نمیکنم. حاج صفری، روحانی جوان را در روستاهای کردستان او را دیدم. دیدم که ناگاه چگونه خوشحال و شادمان شد و وقتی علت را جویا شدم، خطاب کرد «برادر! همین الان به من اطلاع دادند که فرزند سومم چشم به جهان گشود...» و باز ماندم که مگر میشود این همه مسئولیت پذیری در قبال مردم عزیزمان آن هم نه در دوران دفاع مقدس که همین دو سال قبل (سال 1392 )؛ و نه از سوی یک فرد جا افتاده به لحاظ سنی که از سوی یک طلبه جوان نسل سومی.
و من نیز که اکنون دو کودک دارم یکی متولد سال فتنه- که تمام 9 ماه انتظار تولدش را در خیابانها و در مبارزه با فتنه سپری کرده- و دومی نیز روز اول هفته بسیج سال 92 به دنیا آمد. خوب میدانم که تمام دوران قبل و بعد از تولد فرزندانم، هر لحظه نیاز به پزشک بود به هر طرف که مینگریستم مطبی بود یا درمانگاهی و یا بیمارستانی که دغدغه را از من و همسرم میگرفت و پدر را شرمنده خانوادهاش نمیکرد که در مقابل درد همسر یا بیقراری فرزند؛ دست و پایش را گم کرده و مستاصل و درمانده گردد و... هرچه خدا را شکر کنیم باز هم کم است اگرچه ناشکری گویا با نافمان گرهی ناگشوده خورده است.
* پدرانی خجل و مادرانی مظلوم
دهها صحنه دلخراش و جان سوز از چهره خجل پدران غیرتمند و مظلومیت مادران محجوب روستایی از مقابل دیدگانم گذر میکند که محرومیت روستا در نبود پزشک و امکانات بهداشت و درمان، علت العلل آن شرمساری و مظلومیت است.
همان سال فتنه که از تولد فرزندم سه ماهی نمیگذشت، نیمه شب بود که در روستایی دور افتاده در بلوچستان مشغول پیادهروی در محوطه روستا بودم. صدای گریه نوزادی که تمامی نداشت توجه مرا به خود جلب کرد. خود را به پشت خانه رساندم. گویا نوزاد از دل درد به خود میپیچید، مادر هم میگریست و پدر نیز که نمیدانست چه کند فقط به مادر دلداری میداد! چرا که برای رسیدن به اولین پزشک حداقل پنج ساعت زمان نیاز داشت. البته اگر خودرویی در روستا یافت میشد! و اگر پولی به اندازه کرایه ماشین در جیب میبود ...
یا خاطره تلخ آن جوان 20 ساله روستایی که از سر شب تا زمان استراحت جهاد گران، شاید 10 باری آمد و رفت تا آنکه از او سوال نمودم «اکبر جان !چرا اینقدر مستاصلی؟! و گفت: «همسرم از درد به خود میپیچد و قرار است خدا نوزادی دهد »گفتم: «این که خوشحالی دارد نه ...» که جمله ام را قطع کرد و ادامه داد: «همسرم بیماری قلبی دارد و آخرین بار، دکتر گفته است برای زایمان باید در بیمارستانی باشی که ICU داشته باشد و ...» حالا پیدا کن یک خانه بهداشت با بهیار را در این منطقه؛ مطب و درمانگاه و بیمارستان آن هم بیمارستانی با بخش ویژه پیشکش!!
و تنها راه ما دعا بود ویاری پزشک اردو که الحمدلله نوزاد عزیز سالم به دنیا آمد و مادر هم در سلامت. اما اگر پزشک گروه جهادی نبود خدا میداند که برای آن مادر جوان چه اتفاقی میافتاد اگرچه عمر در ید اختیار «هو» است و لاغیر.
آخرین مورد هم، همین نوروز 94 بود. در حالی که گروه پزشکی « منتظران خورشید » در خانه بهداشت مشغول طبابت بودند مردی شتابان آمد و از درد همسرش گفت: از آنجا که در حالت طبیعی از روستا تا شهر (اولین بیمارستان) هفت ساعتی راه بود ( از آخرین روستا 12 ساعت در حالت عادی) و آنروز هم که بارشهای مکرر باران و تگرگ موجب سرازیر شدن سیل و خرابی راه شده و عملا ارتباط با شهر قطع شده بود. آن مرد جوان که قرار بود تا ساعتی دیگر پدر شود، تنها روزنه امید را در گروه جهادی دیده بود. پزشک خواهر به همت بچههای پشتیبانی که سریعا خودرو را آماده کردند به سمت خانه آن مادر حرکت کرد بخشی از راه را با خودرو و مثل همیشه با دنده کمکدار که لازمه آن منطقه کوهستانی بود و بخش دیگر را نیز پیاده صعود کردند. پزشک گروه نیز 20 سالی بود که در تخصص دیگری طبابت میکرد امّا با مدد از نام حضرت زهرا (علیها السلام) نوزاد را سالم به دنیا آورده و سلامت مادر نیز، شادی همگان را مضاعف کرد و پدر هم که ایام فاطمیه بود نام فرزند دلبندش را «محسن» نهاد تا همیشه قدردان بیبی باشد...لحظهای نگذشت که برهای ذبح شد و جای همه خوانندگان خالی کباب مفصلی خوردیم. این اتفاق (نجات اهالی) که مصادیق متعدد دیگری در مار و عقرب گزیدگی و سایر بیماریها دارد یکی از هزاران برکت حضور گروههای جهادی در روستا هاست و صد البته توفیقی است برای جهادگران که خدمت و ثواب بیشتری هم نمایند.
* آنچه اهالی به جهادگران میآموزند
بی شک، اولین برکت حضور جوانان شهری برای خدمت رسانی به روستاییان؛ متوجه خود بچههای جهادی است. جهادگران، خلوص وصفای باطنی- ارتباطات انسانی و صمیمانه- مهر و محبت خالصانه و عشق بیشیله و پیله را از مردمان پاک سیرت روستا میآموزند و قلب و روح و جانشان را از زنگارهای غربت که ارمغان تکنولوژی شهرهاست، صیقل میدهند و به همین خاطر است که دلهای جهادگران بسی زلالتر و شفافتر است از سایر اقشار مردمی در شهر. اگرچه برکات غیرقابل شمارش دیگری نیز دارد برای جهادگران که ارزندهترین آن «کادرسازی برای انقلاب» است تا «منتظرانی» تربیت شوند که با ساختن خود و جامعه، بستر ساز حضور و ظهور «حضرت خورشید» باشند.
قلمی فرسوده از اسماعیل احمدی