کد خبر: ۴۳۹۸۹
تاریخ انتشار : ۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۴ - ۲۱:۱۹

ای آخرین توسل سبز دعای ما...(چشم به راه سپیده)

Email:SEPIDEH@Kayhannews.ir

موج‌های سرگردان
با نگاهی به جشن ماهی‌ها، قد کشیده است با وضو دریا
 این مزامیر سبز داوودست، آری آدینه صبح موعودست
می‌سراید به گوش شالوها، آیه‌های ظهور او دریا
ساحل آشفته هیاهوها، ناگهان سجده پرستوها
با سرانگشت موج می‌بارد، بغض صد قرن در گلو دریا
موج‌ها- موج‌های سرگردان- روی احساس صخره‌ها خوردند
شروه خوان چون همیشه جاشوها، شد تب آلود جستجو دریا
شانه‌هایش شگفت توفانی ست، باز پیشانی‌اش تب‌آلوده ست
ایستاده است رو به آبی‌ها، با کسی گرم گفتگو دریا
جاده آکنده از نفس‌هایش، گل فروش ست در تماشایش
نا شکیبانه چشم می‌دوزد، بر افق‌های پیش رو دریا
رو به فانوس‌های دریایی، باز ساحل نشین شبگردی ست!
شانه‌هایش شقایق زخمی، چشم‌هایش... خودت بگو دریا
در دلش آسمان ترک خورده ست، یا سماع هزار ققنوس ست
سر به پیشانی تو می‌کوبد، مثل آیینه رو به رو دریا
می‌سپارم دلم به آهنگش، محو تصنیف‌های دلتنگش
می‌تراود دعای عهد انگار، می‌سراید به های و هو دریا
از خمستان پیاله آخر، پس چه شد جرعه‌ای نیفشاندند
باده‌نوشان عطش عطش مردند، خواند از این درد صد گلو دریا
خیمه‌اش کی جزیره خضر است؟، این نفس‌های اوست این جاهاست!
این نسیم بهار آدینه، می‌وزد از کدام سو دریا؟
می‌کند استغاثه هر شب ماه، کاشکی خال گونه‌اش بودم
کاش سرباز کوچکش باشم، در دلش مانده آرزو دریا
بر سرش ابر سوره کوثر، روی دوشش ردای پیغمبر
ای غزل سر به خون بزن اینجا، می‌توان ریخت در سبو دریا؟
محمد حسین انصاری‌نژاد
ما کجا؟... عشق کجا؟
تا کی این گونه بماند دل ما آقا جان؟
عاشق و فارغ و درگیر و جدا آقا جان
بی سبب نیست اگر فاصله‌ها کم نشدند
صاف و صادق نشده سینه ما آقا جان
جای جارو زدن حال و هوای دل هم؛
«گوشه‌ای رفته و گفتیم:» بیا آقا جان
«ما که رندیم و گدا دیر شما ما را بس»
گرچه این بیشتر ست از سر ما آقا جان
تو که دارای جهانی دل ما را بردار
چه کسی می‌خرد این سوخته را؟ آقا جان
سیصد و چند شود سال؟  که تکمیل شوند
سیصد و چند نفر از همه جا آقا جان
ما که هستیم؟ که لاف از غم عشقت بزنیم
ما کجا؟... عشق کجا؟... درد کجا آقا جان؟
یک شب ای کاش «بیاید به سراپرده چشم»
در نمازی خم ابروی شما آقاجان
عارفه دهقانی
***
نجات غریق‌کو؟
کشتی‌ نشسته‌ایم نجات غریق کو؟
ناجی ما ز بحر مخوف و عمیق کو؟
از غصه فراق رسیده است جان به لب
یا رب شریک قصه و یار شفیق کو؟
فریادرس
انگار برای نفسم همنفسی نیست
در دشت وجودم اثر خار و خسی نیست
رفتند رقیبان و به این نکته رسیدیم
در شهر شما هیچ کسی یار کسی نیست
خاموش نشستیم در این خلوت غمبار
ما را به جز اندیشه عصیان هوسی نیست
پرواز نموده ست دلم در طلب دوست
هر چند که محدوده آن جز قفسی نیست
ای جمعه آخر تو به فریاد دلم رس
در باقی این هفته که فریادرسی نیست
عزیزالله بهروزی