چرا سینمای استراتژیک در ایران کمرنگ است(بخش دوم)
هالیوود، صحنه گردان قهرمانان پوشالی (گزارش روز)
امروزه " فرهنگ "و مسائل حول محور فرهنگی به ابزار "جنگ نرم " در دست سردمداران قدرت برای حفظ بقایشان بدل شده است. سینمایی که در بدو تولد به آن نگاهی صرفا "سرگرمی و تفریح " بود حال به ابزاری مهم در جهت تاثیر سیاستهای کشورهای سلطه گر بر دیگر کشورها شده است.
دست اندکاران در حوزه جنگ نرم از ابزارهای فرهنگی چون سینما برای اضمحلال کشورهای دیگر و جایگزینی ریشههای فکری خودشان بهره میبرند. کشوری چون آمریکا در راستای جنگ نرم با استفاده از ابزار سینمای استراتژیک توانسته است سیاستهای سلطه گرایانه خودش را با تاثیر بر اندیشه و فرهنگ دیگر کشورها پیش ببرد.
صحنه گردانان سینمای استراتژیک در آمریکا
سینما در دنیای امروز ابزاری برای انتقال "فرهنگ" است. به نحوی که سینمای آمریکا در این مقوله با استراتژی فرهنگی خود در قبال سینما پاسخگوی سیاستهای داخلی و ملموس کردن سیاستهای سلطه گرایانه خود به جهان شده است .
محمدصادق باطنی،کارگردان مستند وفعال فرهنگی در گفت و گو با گزارشگر کیهان ،در مقوله سبک زندگی از سه سبک ارتباطی بشر با عنوان ؛ رابطه با خود، رابطه با خدا، رابطه با دیگران و طبیعت با جهان پیرامون در مقایسه با نگاه استراتژیک سینمای آمریکا به مسایل کشورش سخن به میان میآورد و ادامه میدهد: " در استراتژیهای نظام آمریکا برای رابطه انسان با خود میتوانیم به مقوله بیمیلی و عدم رغبت جوانان آمریکایی به ازدواج را مثال زد. در آمریکا روابط دوستی بین دخترها و پسرها زیاد شده و به همین نسبت تعداد فرزندان نامشروع افزایش یافته است. از سوی دیگر روند رشد جمعیت در آمریکا رو به افول گذاشته و لازم است برای صعودی کردن این سیر نزولی چارهای اندیشه شود... چارههای فراوانی اندیشیده میشود، یکی از این راهکارها: «تقدس بخشیدن به فرزندان حرامزاده» و «دادن جایگاهی ویژه به «مادران مجرد». حال صحنه گردانِ این چاره اندیشیِ فرهنگی آمریکا چه کسی است؟ پاسخ بسیار ساده است: "هالیـــــــوود"
باطنی در ادامه میافزاید :” در همین زمان در دو جریان سینما و تلویزیون آمریکا فیلمهای متعددی ساخته میشود که در آنها نه تنها حرامزادگان مشروعیت پیدا میکنند، بلکه تبدیل میشوند به منجیان عالم بشریت و مادران این فرزندان نامشروع تبدیل میشوند به نگهبانان مقدس این فرزندان منجی. در فیلم «نبرد خدایان»، ساخته سال 2010، فردی که قرار است دنیا را از شر خدایان نجات دهد، یک «حرامزاده نیمه بشر- نیمه خدا» است. در فیلم سینمایی «فرزند بشریت» ساخته سال 2006، 18 سال است که بشر صاحب فرزند نشده و نسل بشر، رو به نابودی است؛ به ناگهان زنی سیاه پوست فرزندی را حامله میشود و جنگی برای تصاحب این فرزند این مادر راه میافتد. اما نکتهای که در فیلم به سادگی از کنار آن گذشته میشود این است که این فرزند بشریت یک مشکل کوچک دارد، آن هم اینکه مادرش زنی فاسد است و پدرش نامشخص!! در فیلم «لژیون» میکائیل از آسمان به زمین میآید تا از بشر در مقابل خداوند و جبرئیل دفاع کند! خداوندی که از نسل بشر خسته شده و به جبرئیل دستور داده تا منجی بشریت را به قتل برساند تا نسل بشر به سرانجام مسیر خود برسد. منجی بشریت، فرزندی حرامزاده است که میکائیل خود را مامور حفاظت از مادر حامله این فرزند میداند! در سریال معروف «گمشدگان» منجی بشریت، فرزند خانمی است به نام «کلیر»، زنی که فرزندی در رحم دارد که برایش مهم نیست برای چه مردی است! و مثالهای فوق نمونههای اندکی هستند از جریان فرهنگساز سینمای آمریکا که تمام قد، بارِ استراتژیکترین تصمیم گیریهای فرهنگی سیاستگذاران فرهنگی آمریکا را به دوش میکشد. "
سینمای استراتژیک در خدمت اهتزاز پرچم آمریکا
محمد تقی فهیم، منتقد سینما در توضیحی که چرا کشورهای آمریکا و برخی کشورهای دیگر از سینمای استراتژیک برخوردارند، میگوید: از آنجا که سینما در کشوری چون آمریکا بومی و ملی است وسینماگران و تهیه کنندگان و...در خدمت نظام حاکمه قرار دارند و سرمایه داران هالیوود هم به دنبال حفظ این قدرت و اتوروتیه سرمایه داری کلان کشور آمریکا است، لذا سینما هم به درستی آن را انجام میدهد. طی یک هارمونی و فرهنگ نهادینه شده همه وظیفه خود را درست انجام میدهند تا خروجی سینمایشان در عین سود آوری برای کشورشان بتواند در واقع در خدمت احتزاز پرچمشان هم باشد. بخش خصوصی به شدت به دنبال باز گرداندن سرمایه و سودآوری سینما است. به هر حال افرادی که دست به تولید فیلمهای استراتژیک میزنند ودر حالیکه منتقدانه وارد حوزههای مختلف میشوند همچنان به خطوط قرمزهای خود پایبندهستند. چون حفظ اقتدار کشور و ارزشهای کاپیتالیسم کلان حاکم بر جهان .
محمدصادق باطنی، در ادامه سخنان محمد تقی فهیم که وجود سینمای استراتژیک در آمریکا را به خاطر حفظ اقتدار و اهتزار پرچمش در جهان میداند از یک نمونه از استراتژیهای نظام آمریکا در رابطه" انسان با دیگران "میگوید: " وقتی از سال 2001 ماجرای جنگهای آمریکا در خاورمیانه مطرح شد، یک نیاز استراتژیک خود را نمایان کرد. آن هم اینکه، جوانان آمریکایی که تا دیروز مشغول خوش گذرانی و لاابالی گری در خیابانهای تگزاس و لاس وگاس بودند چگونه بایست به یک آن، به سربازان آماده رزم در خیابانهای کابل و بغداد تبدیل بشوند. اینجا بود که دوباره سینمای استراتژیک هالیوود پا به عرصه حل مشکلات استراتژیک آمریکا گذاشت. این امر با یک استراتژی در سینمای آمریکا دنبال شد و با یک استراتژی دیگر در تلویزیون آن."
قهرمانهای پوشالی سینمای استراتژیک آمریکا
این مستند ساز جوان ادامه میدهد: " سینمای آمریکا شروع به ساخت قهرمانان پوشالی از دل جنگهای روز آمریکا کرد، در سال 2008 فیلمی ساخته شد به نام «مهلکه». فیلمی که داستان یک کارشناس خنثیکننده بمب به نام «ویلیام جیمز» را به تصویر میکشد که رکورددار خنثی کردن بمب در جنگ عراق است.
جیمز که تمام ویژگیهای یک قهرمان جنگی را دارد، از قضا بسیار هم دلش برای عراقیها میسوزد و جدای از نجات سربازان آمریکایی از هیچ تلاشی هم برای نجات کودکان عراقی از شر اسلام و تروریسم فروگذار نمیکند! این فیلم استراتژیک که توسط خانم «کترین بیگلو» ساخته شده، در سال 2010 به طرزی عجیب وارد جریان جشنوارههای سینمایی آمریکا شده و حتی در جشنواره اسکار شش جایزه از جمله جایزه بهترین فیلم و بهترین کارگردانی را از آن خود میکند. "
باطنی در ادامه اظهار میدارد: " خانم بیگلو در سال 2012 و در اثنای ماجرای انتخابات ریاست جمهوری آمریکا که قرار بود به انتخاب مجدد اوباما بینجامد، به عنوان یک کارگردان دموکرات یک خوش خدمتی دیگر به رئیس جمهور محبوبش میکند و فیلمی میسازد با موضوع دستگیری بن لادن توسط ارتش آمریکا. فیلمی که یک قهرمان زن دارد به نامِ «مایا». مایا یک جاسوس CIA است که ده سالِ خستگی ناپذیر به دنبال سرنخهایی برای دستگیری بن لادن میگردد و نهایتا موفق میشود وی را یافته و با پشتیبانی ارتش آمریکا به قتل برساند. آنچه در این فیلم خودنمایی میکند، تصویرسازی از یک زن قهرمان جنگی در آمریکاست که بسیار هم مورد توجه جشنوارههای آمریکایی قرار میگیرد و حاصلش هم 5 نامزدی و یک جایزه در اسکار سال 2013 میشود.”
این فعال فرهنگی از به روزترین فیلم قهرمان ساز هالیوود، «تک تیرانداز آمریکایی» نام میبرد و میافزاید: " این فیلم ماجرای سالها رشادت «کریس کایل» در جنگ عراق را به تصویر میکشد! نکته جالب اینجاست که مهمترین دلیل شهرت کایل، این است که وی رکورددار اسنایپ کردنِ مردم مسلمان عراق است! در طول فیلم بارها و بارها این به اصطلاح قهرمان جنگی برای جوانان آمریکایی در موقعیت قتل مردم عراق به تصویر کشیده میشود و همواره کایل بهترین تصمیم را میگیرد، چه این تصمیم به کشتن یک کودک عراقی منجر شود و یا به کشته شدن یک مادر مسلمان. همه این تصویرسازیهای سینمایی تلاشی است برای ایجاد روحیه حماسی در جوانان آمریکایی و معنا بخشیدن به بیمعناترین و ناجوانمردانهترین جنگهای دنیا.”
در یک تعریف جامع و کلی باید گفت آمریکا به عنوان متولی " سینمای استراتژیک " در هالیوود با ساخت فیلمهایی استراتژیک به ایجاد انگیزش درونی در افراد دست میزند تا بقای جامعه خود را حفظ کند.
تفکر استراتژِیست در فضای پارادایمی هنرمند
سهیل سلیمی ،نویسنده وکارگردان فیلم "فرشتگان قصاب " سینمای استراتژیک را یک ژانر نمیبیند بلکه سینمایی را ترسیم میکند که پشت سر آن تفکر استراتژیست وجود دارد و ادامه میدهد: "تفکر استراتژیک "معمولا نه در دل تفکر تک تک هنرمندان بلکه در پارادایمی که هنرمند در آن رشد میکند، وجود دارد. هنرمندی که در فضای هالیوود رشد میکند نیاز نیست به او بگویند که در وصف مثلا یهود و صهیونیست فیلم بساز ! این تفکر از کودکی در فیلمساز نهادینه شده و پارادایم موجود آن را تحمیل کرده است. فیلمساز هالیوودی احساس نمیکند که فیلمی که میسازد سفارشی است ؛ در صورتی که کار او سفارشی است. فیلمساز مجبور است فیلم را با سیاستهای تعریف شده در کشور بسازد ؛ در غیراین صورت سیستم برای تولید فیلمش از آن حمایت نخواهد کرد. به نظر میرسد همه چیز در فضا پارادایمی و روند طبیعی جریان دارد و نتیجه آن ساخت فیلمهایی است که از هالیوود میبینید. در صورتی که این اتفاق در جای دیگر دنیا، لحن سفارشی پیدا میکند چون جامعه دوم این فضا را برای هنرمندش آماده نکرده است و فیلمش با عنوان سفارشی یاد میشود چون در آن جامعه این باورها نهادینه نشده است. زمانی که فضا برای ساخت فیلمهای استراتژیک مهیا نیست ،خروجی کار این حس را به مخاطب القا میکند ."
به گفته محمد صادق باطنی، آمریکا سال هاست تلاش میکند جهان بینی شیطان محور خود را به مخاطبین آمریکایی و مخاطبین جهانی حقنه کند. در این بین اصلیترین استراتژی آمریکا عادیسازی شیطان در نگاه مخاطبان است. مجددا هالیوود نخستین مجموعهای است که به خدمت این استراتژیِ راهبردی آمریکا میآید. از مدتها پیش فیلمهای فراوانی در هالیوود ساخته شده است که وظیفه شان عادیسازی شیطان در نگاه مخاطب است، قهرمانان فیلم یا شیطان هستند، یا رابطهای حسنه با شیطان دارند و یا موجودی شیطانی هستند که با ظاهری پلید مشغول نجات بشریت است و مخاطب از همه جا بیخبر، در طول تمام این فیلمها مشغول همذات پنداری با شیطان است.”
ژانر ترس، استراتژیهای نظام آمریکا
در رابطه انسان با خدا
باطنی، کارگردان سینما با اشاره به استراتژیهای نظام آمریکا در رابطه انسان با خدا ازنخستین ژانر هالیوود با عنوان « ژانر ترس» سخن به میان میآورد و ادامه میدهد: « سیل عظیم فیلمهایی که به شخصیت پردازی موجودات شیطانی همچون دراکولا، خون آشام، زامبی، گرگینه و... میپردازند در حال ارائه تصویری تکراری از موجودات شیطانی برای مخاطب هستند. اما آنچه این جریان عادیسازی را بسیار پیچیدهتر کرده است، ظهور ژانرهای متناقض نمایی همچون «کمدی-ترسناک»، «خانوادگی-ترسناک» و یا «انیمیشن-ترسناک» است که همذات پنداری با شیطان را در پوستهای طنز یا کودکانه و یا خانوادگی به خورد مخاطب میدهد و مخاطب بدون اطلاع از محتوای این فرمِ کادوپیچی شده، محتوای آن را دریافت میکند.”
وی ادامه میدهد: " در سالهای 2004 و 2008 در هالیوود مجموعه فیلمهایی ساخته میشود با نامِ «پسرجهنمی». در این فیلمها دنیا دچار آسیبی عظیم شده و ضد قهرمانی شیطانی به دنبال نابودی دنیاست. اینجاست که موجودی شیطانی و دوست داشتنی به نام «پسرجهنمی» که یک غول بامزه و خرابکار است! در جایگاه منجی دنیا قرار میگیرد و مخاطب در موضع همذات پنداری با قهرمان فیلم، آرزوی نجات دنیا توسط پسری جهنمی را در سر میپروراند. «گیلرمو دل تورو» کارگردان این دو فیلم است که تمام کارهایش رنگ و بوی شیطانی دارد، وی در سال 2006 نیز فیلم مهمی میسازد به نام «هزارتوی فان»، این فیلم ظاهری فانتزی و کودکانه دارد و داستان دختری اسپانیایی به نام «اُفلیا» را روایت میکند که در برهه جنگ جهانی دوم، به همراه مادرش گیرِ فرماندهی سنگدل و ترسناک به نام «کاپیتان ویدال» افتادهاند و در این بین مقدّر میشود که اُفلیا به عنوان شاهزاده، منجی یک دنیای افسانهای شود. جالب اینجاست که تمامی موجودات این دنیای افسانه ای، شیطانی هستند و افلیا رفتاری بسیار عادی با آنها دارد. در واقع فیلم در ژست و ظاهری کودکانه فضایی شیطانی را برای مخاطب ترسیم میکند و ظاهر و خوی شیطانی را برای مخاطب جا میاندازد.”
محمد صادق باطنی میافزاید: " در مجموعه فیلمهای بتمن که با عنوان «شوالیه تاریکی» و در سالهای 2008 و 2012 روانه بازار شدند، مخاطب در تمام طول فیلم با یک موجود سیاه پوش همذات پنداری میکند که نمادش «خفاش» است و شبها را برای عملیاتهای خود انتخاب میکند و خانهای در زیرِ زمین دارد. مخاطبی که سالها با داستانهای بتمن خو گرفته است، خود را آماده کرده تا موجودی از جنس سیاهی و تاریکی به عنوان منجی برای نجات وضع بشر ظهور کند. در فیلم «بدنهای گرم» ساخته 2013 مخاطب آموزش همذات پنداری با یک زامبی را میبیند و در فیلم «دراکولای گفته نشده» ساخته سال 2014 مخاطب به همراه قهرمان فیلم «لُرد وِلَد دراکولا» و با یاری موجودات شیطانی به مصاف «سلطان محمد» پادشاه عثمانی میرود. در فیلم «ملیفیسنت» هم داستان زیبای خفته برعکس میشود و این بار مخاطب (برعکس انیمیشن زیبای خفته) حق را به شخصیت منفی داستان یعنی «ملیفیسنت» (به معنای شرور) میدهد و با این موجود (که ظاهری شیطانی هم دارد) همذات پنداری میکند و وی را به عنوان نگهبان منجی عالم میپذیرد.”
ورود استراتژی سینمای آمریکا در فضای انیمیشن
این کارگردان، زمانی این داستان را پیچیدهتر میبیند که این روند عادیسازی از قالب فیلمهای سینمایی به ژانر انیمیشن وارد میشود .
وی میگوید: « جریان عادیسازی شیطان خود را متناسب با مخاطب کودک و نوجوان بازطراحی میکند. در انیمیشن «کارخانه هیولاها» که بعدها در سال 2012 قسمت دوم آن یعنی «دانشگاه هیولاها» ساخته شد مخاطب کودک تماما با موجوداتی شیطانی و عجیب و غریب همذات پنداری میکند و ظاهر وحشتناک و خلق و خوی شیطانی این موجودات با رنگ و لعاب جذاب فیلم، کاملا موجوداتی این گونه را در نگاه مخاطب عادی میکند. در انیمیشن «نورمن غیرطبیعی» ساخته سال 2013، کودکی به نام نورمن را میبینیم که با موجودات ماوراء الطبیعه رابطه دارد و موجودات شیطانی را میبیند و این موجودات در نگاهش بسیار عادی جلوه میکنند. در انیمیشن «هتل تراسیلوانیا» که در همان سال ساخته شده است، یک بار دیگر مخاطب بایست با دراکولا بنای همذات پنداری و رفاقت بگذارد و در موضعی جابجا، در نگاه موجودات شیطانی (همچون گرگینه، فرانکشتاین، زامبی، خون آشام و...) بنشیند و از انسانها بهراسد. همین ماجرا در انیمیشن «فرانک وینی» اتفاق میافتد و «تیم برتون» که پیش از این هم علاقه خود به ساخت انیمیشنهای شیطانی را در انیمیشن «عروس مرده» نشان داده بود، این بار یک انیمیشن سیاه و سفید میسازد و داستان ترسناک فرانکشتاین را در قالبی کودکانه برای مخاطبان کودک و نوجوان خود تعریف میکند. مثالهای خدمت هالیوود به روند استراتژیک عادیسازی شیطان بسیار فراوانتر از توان محدود این نوشتار است، ولی به نظر میرسد که همین چند فیلم مثال زده شده در این نوشتار برای اینکه بگوییم هالیوود یک بار دیگر به خدمتِ استراتژیهای کلان آمریکایی آمده، کافی است. "
دست اندکاران در حوزه جنگ نرم از ابزارهای فرهنگی چون سینما برای اضمحلال کشورهای دیگر و جایگزینی ریشههای فکری خودشان بهره میبرند. کشوری چون آمریکا در راستای جنگ نرم با استفاده از ابزار سینمای استراتژیک توانسته است سیاستهای سلطه گرایانه خودش را با تاثیر بر اندیشه و فرهنگ دیگر کشورها پیش ببرد.
صحنه گردانان سینمای استراتژیک در آمریکا
سینما در دنیای امروز ابزاری برای انتقال "فرهنگ" است. به نحوی که سینمای آمریکا در این مقوله با استراتژی فرهنگی خود در قبال سینما پاسخگوی سیاستهای داخلی و ملموس کردن سیاستهای سلطه گرایانه خود به جهان شده است .
محمدصادق باطنی،کارگردان مستند وفعال فرهنگی در گفت و گو با گزارشگر کیهان ،در مقوله سبک زندگی از سه سبک ارتباطی بشر با عنوان ؛ رابطه با خود، رابطه با خدا، رابطه با دیگران و طبیعت با جهان پیرامون در مقایسه با نگاه استراتژیک سینمای آمریکا به مسایل کشورش سخن به میان میآورد و ادامه میدهد: " در استراتژیهای نظام آمریکا برای رابطه انسان با خود میتوانیم به مقوله بیمیلی و عدم رغبت جوانان آمریکایی به ازدواج را مثال زد. در آمریکا روابط دوستی بین دخترها و پسرها زیاد شده و به همین نسبت تعداد فرزندان نامشروع افزایش یافته است. از سوی دیگر روند رشد جمعیت در آمریکا رو به افول گذاشته و لازم است برای صعودی کردن این سیر نزولی چارهای اندیشه شود... چارههای فراوانی اندیشیده میشود، یکی از این راهکارها: «تقدس بخشیدن به فرزندان حرامزاده» و «دادن جایگاهی ویژه به «مادران مجرد». حال صحنه گردانِ این چاره اندیشیِ فرهنگی آمریکا چه کسی است؟ پاسخ بسیار ساده است: "هالیـــــــوود"
باطنی در ادامه میافزاید :” در همین زمان در دو جریان سینما و تلویزیون آمریکا فیلمهای متعددی ساخته میشود که در آنها نه تنها حرامزادگان مشروعیت پیدا میکنند، بلکه تبدیل میشوند به منجیان عالم بشریت و مادران این فرزندان نامشروع تبدیل میشوند به نگهبانان مقدس این فرزندان منجی. در فیلم «نبرد خدایان»، ساخته سال 2010، فردی که قرار است دنیا را از شر خدایان نجات دهد، یک «حرامزاده نیمه بشر- نیمه خدا» است. در فیلم سینمایی «فرزند بشریت» ساخته سال 2006، 18 سال است که بشر صاحب فرزند نشده و نسل بشر، رو به نابودی است؛ به ناگهان زنی سیاه پوست فرزندی را حامله میشود و جنگی برای تصاحب این فرزند این مادر راه میافتد. اما نکتهای که در فیلم به سادگی از کنار آن گذشته میشود این است که این فرزند بشریت یک مشکل کوچک دارد، آن هم اینکه مادرش زنی فاسد است و پدرش نامشخص!! در فیلم «لژیون» میکائیل از آسمان به زمین میآید تا از بشر در مقابل خداوند و جبرئیل دفاع کند! خداوندی که از نسل بشر خسته شده و به جبرئیل دستور داده تا منجی بشریت را به قتل برساند تا نسل بشر به سرانجام مسیر خود برسد. منجی بشریت، فرزندی حرامزاده است که میکائیل خود را مامور حفاظت از مادر حامله این فرزند میداند! در سریال معروف «گمشدگان» منجی بشریت، فرزند خانمی است به نام «کلیر»، زنی که فرزندی در رحم دارد که برایش مهم نیست برای چه مردی است! و مثالهای فوق نمونههای اندکی هستند از جریان فرهنگساز سینمای آمریکا که تمام قد، بارِ استراتژیکترین تصمیم گیریهای فرهنگی سیاستگذاران فرهنگی آمریکا را به دوش میکشد. "
سینمای استراتژیک در خدمت اهتزاز پرچم آمریکا
محمد تقی فهیم، منتقد سینما در توضیحی که چرا کشورهای آمریکا و برخی کشورهای دیگر از سینمای استراتژیک برخوردارند، میگوید: از آنجا که سینما در کشوری چون آمریکا بومی و ملی است وسینماگران و تهیه کنندگان و...در خدمت نظام حاکمه قرار دارند و سرمایه داران هالیوود هم به دنبال حفظ این قدرت و اتوروتیه سرمایه داری کلان کشور آمریکا است، لذا سینما هم به درستی آن را انجام میدهد. طی یک هارمونی و فرهنگ نهادینه شده همه وظیفه خود را درست انجام میدهند تا خروجی سینمایشان در عین سود آوری برای کشورشان بتواند در واقع در خدمت احتزاز پرچمشان هم باشد. بخش خصوصی به شدت به دنبال باز گرداندن سرمایه و سودآوری سینما است. به هر حال افرادی که دست به تولید فیلمهای استراتژیک میزنند ودر حالیکه منتقدانه وارد حوزههای مختلف میشوند همچنان به خطوط قرمزهای خود پایبندهستند. چون حفظ اقتدار کشور و ارزشهای کاپیتالیسم کلان حاکم بر جهان .
محمدصادق باطنی، در ادامه سخنان محمد تقی فهیم که وجود سینمای استراتژیک در آمریکا را به خاطر حفظ اقتدار و اهتزار پرچمش در جهان میداند از یک نمونه از استراتژیهای نظام آمریکا در رابطه" انسان با دیگران "میگوید: " وقتی از سال 2001 ماجرای جنگهای آمریکا در خاورمیانه مطرح شد، یک نیاز استراتژیک خود را نمایان کرد. آن هم اینکه، جوانان آمریکایی که تا دیروز مشغول خوش گذرانی و لاابالی گری در خیابانهای تگزاس و لاس وگاس بودند چگونه بایست به یک آن، به سربازان آماده رزم در خیابانهای کابل و بغداد تبدیل بشوند. اینجا بود که دوباره سینمای استراتژیک هالیوود پا به عرصه حل مشکلات استراتژیک آمریکا گذاشت. این امر با یک استراتژی در سینمای آمریکا دنبال شد و با یک استراتژی دیگر در تلویزیون آن."
قهرمانهای پوشالی سینمای استراتژیک آمریکا
این مستند ساز جوان ادامه میدهد: " سینمای آمریکا شروع به ساخت قهرمانان پوشالی از دل جنگهای روز آمریکا کرد، در سال 2008 فیلمی ساخته شد به نام «مهلکه». فیلمی که داستان یک کارشناس خنثیکننده بمب به نام «ویلیام جیمز» را به تصویر میکشد که رکورددار خنثی کردن بمب در جنگ عراق است.
جیمز که تمام ویژگیهای یک قهرمان جنگی را دارد، از قضا بسیار هم دلش برای عراقیها میسوزد و جدای از نجات سربازان آمریکایی از هیچ تلاشی هم برای نجات کودکان عراقی از شر اسلام و تروریسم فروگذار نمیکند! این فیلم استراتژیک که توسط خانم «کترین بیگلو» ساخته شده، در سال 2010 به طرزی عجیب وارد جریان جشنوارههای سینمایی آمریکا شده و حتی در جشنواره اسکار شش جایزه از جمله جایزه بهترین فیلم و بهترین کارگردانی را از آن خود میکند. "
باطنی در ادامه اظهار میدارد: " خانم بیگلو در سال 2012 و در اثنای ماجرای انتخابات ریاست جمهوری آمریکا که قرار بود به انتخاب مجدد اوباما بینجامد، به عنوان یک کارگردان دموکرات یک خوش خدمتی دیگر به رئیس جمهور محبوبش میکند و فیلمی میسازد با موضوع دستگیری بن لادن توسط ارتش آمریکا. فیلمی که یک قهرمان زن دارد به نامِ «مایا». مایا یک جاسوس CIA است که ده سالِ خستگی ناپذیر به دنبال سرنخهایی برای دستگیری بن لادن میگردد و نهایتا موفق میشود وی را یافته و با پشتیبانی ارتش آمریکا به قتل برساند. آنچه در این فیلم خودنمایی میکند، تصویرسازی از یک زن قهرمان جنگی در آمریکاست که بسیار هم مورد توجه جشنوارههای آمریکایی قرار میگیرد و حاصلش هم 5 نامزدی و یک جایزه در اسکار سال 2013 میشود.”
این فعال فرهنگی از به روزترین فیلم قهرمان ساز هالیوود، «تک تیرانداز آمریکایی» نام میبرد و میافزاید: " این فیلم ماجرای سالها رشادت «کریس کایل» در جنگ عراق را به تصویر میکشد! نکته جالب اینجاست که مهمترین دلیل شهرت کایل، این است که وی رکورددار اسنایپ کردنِ مردم مسلمان عراق است! در طول فیلم بارها و بارها این به اصطلاح قهرمان جنگی برای جوانان آمریکایی در موقعیت قتل مردم عراق به تصویر کشیده میشود و همواره کایل بهترین تصمیم را میگیرد، چه این تصمیم به کشتن یک کودک عراقی منجر شود و یا به کشته شدن یک مادر مسلمان. همه این تصویرسازیهای سینمایی تلاشی است برای ایجاد روحیه حماسی در جوانان آمریکایی و معنا بخشیدن به بیمعناترین و ناجوانمردانهترین جنگهای دنیا.”
در یک تعریف جامع و کلی باید گفت آمریکا به عنوان متولی " سینمای استراتژیک " در هالیوود با ساخت فیلمهایی استراتژیک به ایجاد انگیزش درونی در افراد دست میزند تا بقای جامعه خود را حفظ کند.
تفکر استراتژِیست در فضای پارادایمی هنرمند
سهیل سلیمی ،نویسنده وکارگردان فیلم "فرشتگان قصاب " سینمای استراتژیک را یک ژانر نمیبیند بلکه سینمایی را ترسیم میکند که پشت سر آن تفکر استراتژیست وجود دارد و ادامه میدهد: "تفکر استراتژیک "معمولا نه در دل تفکر تک تک هنرمندان بلکه در پارادایمی که هنرمند در آن رشد میکند، وجود دارد. هنرمندی که در فضای هالیوود رشد میکند نیاز نیست به او بگویند که در وصف مثلا یهود و صهیونیست فیلم بساز ! این تفکر از کودکی در فیلمساز نهادینه شده و پارادایم موجود آن را تحمیل کرده است. فیلمساز هالیوودی احساس نمیکند که فیلمی که میسازد سفارشی است ؛ در صورتی که کار او سفارشی است. فیلمساز مجبور است فیلم را با سیاستهای تعریف شده در کشور بسازد ؛ در غیراین صورت سیستم برای تولید فیلمش از آن حمایت نخواهد کرد. به نظر میرسد همه چیز در فضا پارادایمی و روند طبیعی جریان دارد و نتیجه آن ساخت فیلمهایی است که از هالیوود میبینید. در صورتی که این اتفاق در جای دیگر دنیا، لحن سفارشی پیدا میکند چون جامعه دوم این فضا را برای هنرمندش آماده نکرده است و فیلمش با عنوان سفارشی یاد میشود چون در آن جامعه این باورها نهادینه نشده است. زمانی که فضا برای ساخت فیلمهای استراتژیک مهیا نیست ،خروجی کار این حس را به مخاطب القا میکند ."
به گفته محمد صادق باطنی، آمریکا سال هاست تلاش میکند جهان بینی شیطان محور خود را به مخاطبین آمریکایی و مخاطبین جهانی حقنه کند. در این بین اصلیترین استراتژی آمریکا عادیسازی شیطان در نگاه مخاطبان است. مجددا هالیوود نخستین مجموعهای است که به خدمت این استراتژیِ راهبردی آمریکا میآید. از مدتها پیش فیلمهای فراوانی در هالیوود ساخته شده است که وظیفه شان عادیسازی شیطان در نگاه مخاطب است، قهرمانان فیلم یا شیطان هستند، یا رابطهای حسنه با شیطان دارند و یا موجودی شیطانی هستند که با ظاهری پلید مشغول نجات بشریت است و مخاطب از همه جا بیخبر، در طول تمام این فیلمها مشغول همذات پنداری با شیطان است.”
ژانر ترس، استراتژیهای نظام آمریکا
در رابطه انسان با خدا
باطنی، کارگردان سینما با اشاره به استراتژیهای نظام آمریکا در رابطه انسان با خدا ازنخستین ژانر هالیوود با عنوان « ژانر ترس» سخن به میان میآورد و ادامه میدهد: « سیل عظیم فیلمهایی که به شخصیت پردازی موجودات شیطانی همچون دراکولا، خون آشام، زامبی، گرگینه و... میپردازند در حال ارائه تصویری تکراری از موجودات شیطانی برای مخاطب هستند. اما آنچه این جریان عادیسازی را بسیار پیچیدهتر کرده است، ظهور ژانرهای متناقض نمایی همچون «کمدی-ترسناک»، «خانوادگی-ترسناک» و یا «انیمیشن-ترسناک» است که همذات پنداری با شیطان را در پوستهای طنز یا کودکانه و یا خانوادگی به خورد مخاطب میدهد و مخاطب بدون اطلاع از محتوای این فرمِ کادوپیچی شده، محتوای آن را دریافت میکند.”
وی ادامه میدهد: " در سالهای 2004 و 2008 در هالیوود مجموعه فیلمهایی ساخته میشود با نامِ «پسرجهنمی». در این فیلمها دنیا دچار آسیبی عظیم شده و ضد قهرمانی شیطانی به دنبال نابودی دنیاست. اینجاست که موجودی شیطانی و دوست داشتنی به نام «پسرجهنمی» که یک غول بامزه و خرابکار است! در جایگاه منجی دنیا قرار میگیرد و مخاطب در موضع همذات پنداری با قهرمان فیلم، آرزوی نجات دنیا توسط پسری جهنمی را در سر میپروراند. «گیلرمو دل تورو» کارگردان این دو فیلم است که تمام کارهایش رنگ و بوی شیطانی دارد، وی در سال 2006 نیز فیلم مهمی میسازد به نام «هزارتوی فان»، این فیلم ظاهری فانتزی و کودکانه دارد و داستان دختری اسپانیایی به نام «اُفلیا» را روایت میکند که در برهه جنگ جهانی دوم، به همراه مادرش گیرِ فرماندهی سنگدل و ترسناک به نام «کاپیتان ویدال» افتادهاند و در این بین مقدّر میشود که اُفلیا به عنوان شاهزاده، منجی یک دنیای افسانهای شود. جالب اینجاست که تمامی موجودات این دنیای افسانه ای، شیطانی هستند و افلیا رفتاری بسیار عادی با آنها دارد. در واقع فیلم در ژست و ظاهری کودکانه فضایی شیطانی را برای مخاطب ترسیم میکند و ظاهر و خوی شیطانی را برای مخاطب جا میاندازد.”
محمد صادق باطنی میافزاید: " در مجموعه فیلمهای بتمن که با عنوان «شوالیه تاریکی» و در سالهای 2008 و 2012 روانه بازار شدند، مخاطب در تمام طول فیلم با یک موجود سیاه پوش همذات پنداری میکند که نمادش «خفاش» است و شبها را برای عملیاتهای خود انتخاب میکند و خانهای در زیرِ زمین دارد. مخاطبی که سالها با داستانهای بتمن خو گرفته است، خود را آماده کرده تا موجودی از جنس سیاهی و تاریکی به عنوان منجی برای نجات وضع بشر ظهور کند. در فیلم «بدنهای گرم» ساخته 2013 مخاطب آموزش همذات پنداری با یک زامبی را میبیند و در فیلم «دراکولای گفته نشده» ساخته سال 2014 مخاطب به همراه قهرمان فیلم «لُرد وِلَد دراکولا» و با یاری موجودات شیطانی به مصاف «سلطان محمد» پادشاه عثمانی میرود. در فیلم «ملیفیسنت» هم داستان زیبای خفته برعکس میشود و این بار مخاطب (برعکس انیمیشن زیبای خفته) حق را به شخصیت منفی داستان یعنی «ملیفیسنت» (به معنای شرور) میدهد و با این موجود (که ظاهری شیطانی هم دارد) همذات پنداری میکند و وی را به عنوان نگهبان منجی عالم میپذیرد.”
ورود استراتژی سینمای آمریکا در فضای انیمیشن
این کارگردان، زمانی این داستان را پیچیدهتر میبیند که این روند عادیسازی از قالب فیلمهای سینمایی به ژانر انیمیشن وارد میشود .
وی میگوید: « جریان عادیسازی شیطان خود را متناسب با مخاطب کودک و نوجوان بازطراحی میکند. در انیمیشن «کارخانه هیولاها» که بعدها در سال 2012 قسمت دوم آن یعنی «دانشگاه هیولاها» ساخته شد مخاطب کودک تماما با موجوداتی شیطانی و عجیب و غریب همذات پنداری میکند و ظاهر وحشتناک و خلق و خوی شیطانی این موجودات با رنگ و لعاب جذاب فیلم، کاملا موجوداتی این گونه را در نگاه مخاطب عادی میکند. در انیمیشن «نورمن غیرطبیعی» ساخته سال 2013، کودکی به نام نورمن را میبینیم که با موجودات ماوراء الطبیعه رابطه دارد و موجودات شیطانی را میبیند و این موجودات در نگاهش بسیار عادی جلوه میکنند. در انیمیشن «هتل تراسیلوانیا» که در همان سال ساخته شده است، یک بار دیگر مخاطب بایست با دراکولا بنای همذات پنداری و رفاقت بگذارد و در موضعی جابجا، در نگاه موجودات شیطانی (همچون گرگینه، فرانکشتاین، زامبی، خون آشام و...) بنشیند و از انسانها بهراسد. همین ماجرا در انیمیشن «فرانک وینی» اتفاق میافتد و «تیم برتون» که پیش از این هم علاقه خود به ساخت انیمیشنهای شیطانی را در انیمیشن «عروس مرده» نشان داده بود، این بار یک انیمیشن سیاه و سفید میسازد و داستان ترسناک فرانکشتاین را در قالبی کودکانه برای مخاطبان کودک و نوجوان خود تعریف میکند. مثالهای خدمت هالیوود به روند استراتژیک عادیسازی شیطان بسیار فراوانتر از توان محدود این نوشتار است، ولی به نظر میرسد که همین چند فیلم مثال زده شده در این نوشتار برای اینکه بگوییم هالیوود یک بار دیگر به خدمتِ استراتژیهای کلان آمریکایی آمده، کافی است. "