دلم جز هوایت هوایی ندارد (چشم به راه سپیده)
Email:SEPIDEH@Kayhannews.ir
تو آن عصری و آن صبحی
سرم را میزنم از بیکسی گاهی به درگاهی
نه با خود زاد راهی بردم از دنیا، نه همراهی
اگر زاد رهی دارم همین اندوه و فریاد است
«نه بر مژگان من اشکی نه بر لبهای من آهی»
غروبی را تداعی میکنم با شوق دیدارش
تماشا میکنم عطر تنش را هر سحرگاهی
دلم یک بار بویش را زیارت کرد... این یعنی
نمیخواهد گدایی را براند از درش شاهی
نمیخواهم که برگردد ورق، ابلیس برگردد
دعای دست میگویی، چرا چیزی نمیخواهی؟
از این سرگشتگی سمت تو پارو میزنم مولا!
از این گم بودگی سوی تو پیدا میکنم راهی
به طبع طوطیان هند عادت کردهام، هندو
همه شب رام را میگفت و من الله اللهی
اگر عصری ست یا صبحی تو آن عصری تو آن صبحی
اگر مهری ست یا ماهی تو آن مهری تو آن ماهی
دل مصر و یمن خون شد ز مکر نابرادرها
یقین دارم که تو آن یوسف افتاده در چاهی
علیرضا قزوه
کنار خط افق
میان راه سفید و سیاه افتاده
خوش آن پیاده که در پای شاه افتاده
اگرچه قسمت من قلب سرد و تاریکی است
عزیزتر ز تو آیا به چاه افتاده؟
بهانهای شده این نوبهار تقویمی
همیشه نبض زمین با تو راه افتاده
نه دل به وسعت دریا که با تو موج شویم
نه در پیاله ما عکس ماه افتاده!
تو نیستی که به تک بیتهای دفتر من
همیشه سایهای از خیمه گاه افتاده
تو نیستی که دلم مات روزگار شده
میان راه سفید و سیاه افتاده
کنار خط افق یک سوار منتظر است
درون فال زمین یک سپاه افتاده
الهام صفالو
***
بی اذن تو هرگز عددی صد نشود
بر هر که نظر کنی دگر بد نشود
زهرا تو دعا کن که بیاید مهدی
زیرا تو اگر دعا کنی رد نشود
سید مجتبی شجاع
آقا تو کجایی؟
وقت است که از چهره خود پرده گشایی
«تا با تو بگویم غم شبهای جدایی»
اسپندم و در تاب و تب از آتش هجران
«چون عودم و از سوختنم نیست رهایی»
«من در قفس بال و پر خویش اسیرم»
ای کاش تو یکبار به بالین من آیی
در بنده نوازی و بزرگی تو شک نیست
من خوب نیاموختم آداب گدایی
عمری ست که ما منتظر آمدنت، نه
تو منتظر لحظه برگشتن مایی
میخواستم از ماتم دل با تو بگویم
از یاد رود ماتم و دل چون تو بیایی
امشب شدهای زائر آن تربت پنهان؟
یا زائر دلسوخته کرب و بلایی
ای پرسش بیپاسخ هر جمعه عشاق
آقا تو کجایی؟ تو کجایی؟ توکجایی؟
یوسف رحیمی
تو آن عصری و آن صبحی
سرم را میزنم از بیکسی گاهی به درگاهی
نه با خود زاد راهی بردم از دنیا، نه همراهی
اگر زاد رهی دارم همین اندوه و فریاد است
«نه بر مژگان من اشکی نه بر لبهای من آهی»
غروبی را تداعی میکنم با شوق دیدارش
تماشا میکنم عطر تنش را هر سحرگاهی
دلم یک بار بویش را زیارت کرد... این یعنی
نمیخواهد گدایی را براند از درش شاهی
نمیخواهم که برگردد ورق، ابلیس برگردد
دعای دست میگویی، چرا چیزی نمیخواهی؟
از این سرگشتگی سمت تو پارو میزنم مولا!
از این گم بودگی سوی تو پیدا میکنم راهی
به طبع طوطیان هند عادت کردهام، هندو
همه شب رام را میگفت و من الله اللهی
اگر عصری ست یا صبحی تو آن عصری تو آن صبحی
اگر مهری ست یا ماهی تو آن مهری تو آن ماهی
دل مصر و یمن خون شد ز مکر نابرادرها
یقین دارم که تو آن یوسف افتاده در چاهی
علیرضا قزوه
کنار خط افق
میان راه سفید و سیاه افتاده
خوش آن پیاده که در پای شاه افتاده
اگرچه قسمت من قلب سرد و تاریکی است
عزیزتر ز تو آیا به چاه افتاده؟
بهانهای شده این نوبهار تقویمی
همیشه نبض زمین با تو راه افتاده
نه دل به وسعت دریا که با تو موج شویم
نه در پیاله ما عکس ماه افتاده!
تو نیستی که به تک بیتهای دفتر من
همیشه سایهای از خیمه گاه افتاده
تو نیستی که دلم مات روزگار شده
میان راه سفید و سیاه افتاده
کنار خط افق یک سوار منتظر است
درون فال زمین یک سپاه افتاده
الهام صفالو
***
بی اذن تو هرگز عددی صد نشود
بر هر که نظر کنی دگر بد نشود
زهرا تو دعا کن که بیاید مهدی
زیرا تو اگر دعا کنی رد نشود
سید مجتبی شجاع
آقا تو کجایی؟
وقت است که از چهره خود پرده گشایی
«تا با تو بگویم غم شبهای جدایی»
اسپندم و در تاب و تب از آتش هجران
«چون عودم و از سوختنم نیست رهایی»
«من در قفس بال و پر خویش اسیرم»
ای کاش تو یکبار به بالین من آیی
در بنده نوازی و بزرگی تو شک نیست
من خوب نیاموختم آداب گدایی
عمری ست که ما منتظر آمدنت، نه
تو منتظر لحظه برگشتن مایی
میخواستم از ماتم دل با تو بگویم
از یاد رود ماتم و دل چون تو بیایی
امشب شدهای زائر آن تربت پنهان؟
یا زائر دلسوخته کرب و بلایی
ای پرسش بیپاسخ هر جمعه عشاق
آقا تو کجایی؟ تو کجایی؟ توکجایی؟
یوسف رحیمی