خـانـواده مـن
فصل ۱۷ (۲۰۰۲-۱۹۲۶)
برای من چیزی با ارزشتر از خانوادهام وجود ندارد. برای من چیزی مهمتر از پیوند خانوادگیام، از یکدست بودن همهمان، از اتحادی که در طول این سالها ایجاد کردهایم، وجود ندارد. بچهها و نوههای من بزرگترین افتخار من هستند، به کمک آنها به اهدافم رسیدم، با یاری آنها از بحرانها نجات پیدا کردم.
به این خاطر که آنها آنجا بودند توانستم به رؤیاهایم دست پیدا کرده و آنها را محقق نمایم. برای من خانواده یک ارزش مقدس است. با غروری بینظیر میتوانم بگویم که خانواده ما یک ویژگی برجسته دارد. من یک خانواده مدرن، تحصیلکرده، خانوادهای با پیوندهای آشکار از سفارادی و اشکنازی دارم که در آن به صورت متحد و موفق زندگی میکنند.
خانوادهای که در آن هم مردان و هم زنان آزاد و بدون سابقه قبلی حرفههایی برای خودشان راهاندازی میکنند. پیوند خانوادگی نیمرودی بارها خودش را ثابت کرده است، به خصوص در لحظات دشوار، زمانی که در بحرانها گرفتار شده بودیم. در دنیا خانوادهای نیست که فرازونشیب نداشته باشد. همیشه میدانستیم که با مشارکت هم یک راهحل پیدا کرده و بر بحران غلبه خواهیم کرد، نه در انظار مردم، نه در روزنامههای زرد، نه با شایعات و نه با برنامههای تلویزیونی.
بدیهی است که فکر کنیم مقامات رسمی و غیر رسمی در اسرائیل به سختی برای خانوادههایشان وقت میگذارند. این برای تجار یک قانون است که به طور مداوم در سراسر جهان بگردند و تمام ساعتهای شبانهروز را کار کنند اما برای من نه. هم زمانی که افسر ارتش بودم و هم به عنوان یک تاجر همیشه میدانستم که باید یک وقتی را برای خانوادهام خالی کنم، به فرزندانم توجه کنم، از بازی با نوههایم لذت ببرم و بالاتر از همه در کنار همسر عزیزم ربکا باشم.
ربکا حق بزرگی به گردن من دارد. هر روز صبح وقتی که چشمهایم را باز میکنم از آفریدگار جهان تشکر میکنم که ما را با هم آشنا کرد و چنین عشق بزرگی را در این دهها سال زندگی مشترک بین ما قرار داد. این زن با حیا، آرام، باهوش و بسیار دانا خوشبختی زندگی من است. نسل نهم در اسرائیل، دختر یک خانواده حبرونی. بعضی از اعضای خانوادهاش در قتلعام حبرون1 کشته شدند. مادرش هم در بمباران جنگ استقلال در اورشلیم کشته شد.
یک ضربالمثل قدیمی چینی میگوید: مرد سر خانواده است: زن گردن است که سر را حرکت میدهد. من با این ضربالمثل موافق هستم. ربکا در مقابل من به معنای واقعی کلمه یک کمک است. هر زمان که نیاز باشد کمک میکند. همیشه درستترین حرف را میزند، همیشه میداند در زمان مناسب حمایت کند، او روح خانواده نیمرودی بوده است و روح آن باقی خواهد ماند. اگر نیاز به آرام کردن باشد، یا نیاز به مرتب کردن اوضاع یا ایجاد پیوند بین اعضای خانواده و یا نیاز به تشویق کردن و گرمابخشی به خانواده، او این کار را به خوبی و راحتی انجام میدهد. طایفه نیمرودی در طول این سالها از اقتدار اخلاقی ربکا بهره برده و هرگز شکی در آن راه نداشته و امتحان خود را پس داده است. ربکا همان ربکا بوده است. هم زمانی که از صفر شروع کردیم و هم زمانی که چیزی کم نداشتیم. شخصیت او هیچ تغییری نکرد، طرز رفتارش به همان صورت ادامه داشت، روابطش با همه انسانها یکسان بود، با نهایت ادب، با توجه به احساسات و ناراحتیهای دیگران. یک زن توانا و لایق. بهترین دوست در تمام زندگیام.
در بخش آغازین این کتاب تعریف کردم که کودکیِ سختی داشتم. با دستِ خالی به اسرائیل مهاجرت کردیم، پدرم را در سنین کودکی از دست دادم و کمی قبل از این که درسم را تمام کنم و همین که به بلوغ جسمی و روحی رسیدم، مجبور شدم خرج خانواده را بدهم و رؤیاها و خواستهها و آرزوهای خود را رها کنم.
ناگهان بخشی از کودکیام ناپدید شد. آن زمان به خودم قول دادم که در خانواده خودم این اتفاق هرگز نیفتد و همسر و فرزندانم در رفاه زندگی کنند و چیزی کم نداشته باشند، چیزی مانع از پیشرفت، تحصیل، رشد و ترقی و ساختن زندگی آنها نشود. به طور تمام و کمال به این قولم عمل کردم. به هر کدام از فرزندانم کمک کردم، تا جایی که میتوانستم به نوههایم رسیدگی کردم. چه کسی میداند، شاید این کار را برای نتیجههایم نیز انجام دهم. این برای من یک دایره بسته واقعی است. خانواده محترم نیمرودی از جایگاه خود در عراق و داراییها و آسایش خود در بغداد به نفع تحقق آرمانهای صهیونیسم صرف نظر کرد و با وجود شرایط بد به اسرائیل مهاجرت کرد و با شرایط خو گرفت و در آنجا ساکن شد و به یکی از خانوادههای صاحب نام در اسرائیل تبدیل شد. به امنیت و سازندگی در اسرائیل کمک کردیم. من گاهی خواب پدرم را میبینم، جایش بسیار در کنارم خالی است. کاش میشد برای لحظهای برگردد، مطمئنم که من را در آغوش میگرفت، به گرمی میبوسید و به من میگفت: یعقوب من به تو افتخار میکنم و من اشک میریختم و آدمی که عاشقش هستم را بوسهباران میکردم. این واقعاً میتوانست قشنگترین لحظه زندگی من باشد.
وقتی که پسر ارشدم عوفر متولد شد از خوشحالی سر از پا نمیشناختم. بسیار برای او دعا میکردم. ساعتهای زیادی او را تماشا میکردم، او را نوازش میکردم، در آغوش میگرفتم و با او صحبت میکردم.
وقتی که این پسر یکروزه بود خانوادهام را از بغداد به اورشلیم آوردم. پسرم را در آغوش گرفته بودم، یک نوزاد یکروزه، به او گفتم (در واقع به خودم گفتم): تو هرگز آنچه را من سپری کردم، سپری نخواهی کرد. تو به راه دیگری خواهی رفت، یک راه عادی و امن. تو تا جایی که ممکن باشد در بهترین شرایط بزرگ خواهی شد. تو بهترین شانسها برای پیشرفت و موفقیت را خواهی داشت و پیروز خواهی شد.
نه بر او سخت میگرفتم نه راحت. در هر کاری که انجام میداد از او بهترینها را میخواستم و حتی زمانی که متوجه میشدم بیش از حد از او خواستهام، او را به حال خود رها نمیکردم. زمانی که کلاس هفتم بود، در تهران برای اسرائیلیهای مقیم آنجا امتحان تنخ2 برگزار شد.
در آن زمان مانند هر دانشآموز کلاس هفتمی فقط بخش کمی از تنخ را میدانست، اما عوفر تصمیم گرفت برای این امتحان ثبتنام کرده و برای این رقابت آماده شود. روزها وشبها با او مینشستم و به او تنخ یاد میدادم. ساعاتی طولانی که با هم کار میکردیم من را به یاد خاطرات خانه پدریام در اورشلیم میانداختند.
پدرم هم در کنار من مینشست و به من آیههایی از تنخ را آموزش میداد، چشمان او میدرخشید و صدایش آواز میخواند. او خیلی کتاب مقدس را دوست داشت. بسیار از خواندن تنخ و جستوجوی معانی و مفاهیم و نکات آن لذت میبرد. او موفق شد عشق به تنخ را به من نیز منتقل کند و اکنون من راه او را ادامه میدهم و همان کار را با پسرم میکنم.
پینوشتها:
1. صهیونیستها شهر «الخلیل» را با نام عبری «حبرون» صدا میزنند. هر دو لغت به معنای «دوست» است و اشاره به حضرت ابراهیم(ع) دارد. بنا بر برخی اقوال، حضرت ابراهیم(ع) و همسرش ساره در شهر «الخلیل» به خاک سپرده شدهاند. چیزی که نیمرودی از آن به عنوان «قتلعام حبرون» یاد میکند به رویدادی در سال 1929 میلادی در زمان قیمومت انگلستان بر فلسطین بازمیگردد. صهیونیستها مدعی هستند در آن واقعه طی یک درگیری، مسلمانان باعث مرگ حدود 70 یهودی شدهاند. البته تعداد کشتهشدگان و چگونگی درگیری همچنان مورد بحث است. صهیونیستها این واقعه را بهانهای برای توسعه بیشتر سازمان شبهنظامی یهودی «هگانا» کردند که بعدها و با تشکیل رژیم جعلی اسرائیل ستونفقرات ارتش این رژیم را تشکیل داد.
2. تنخ مجموعه کتابهای مقدس یهودیان است که نزد مسیحیان کتاب مقدس عبری خوانده میشود.