کافه سلطان؛ وارونگیِ واقعیت در بحران
آرش فهیم
سینمای دفاع مقدس و مقاومت و آثار مرتبط با موضوعات نظامی و دفاعی، همواره در سینمای ایران محک جدی برای سنجش تعهد فیلمساز به روایت واقعیتهای کلان اجتماعی و ملی بودهاند؛ گاهی فیلمسازان برای بهرهبردن از امکانات و بودجههای نهادهای دولتی، موضوعات ارزشی را بهانه قرار میدهند، بدون اینکه نتیجه کار در خدمت این سوژهها باشد. مثل فیلم «کافه سلطان»!
«کافه سلطان» به کارگردانی مصطفی رزاقکریمی بهعنوان یکی از پنج فیلم مرتبط با جنگ ۱۲روزه، سال گذشته در چهلوچهارمین جشنواره فیلم فجر به نمایش درآمد؛ اثری که روی کاغذ پتانسیل بالایی برای واکاوی ابعاد این تقابل داشت، اما در عمل به بیراهه رفت و نتوانست کمترین حقیقتِ زیسته این بحران را روی پرده عیان کند.
مشکل نخست و بنیادین فیلم از همین نقطه آغاز میشود: «کافه سلطان» نهتنها در خدمت ترسیم روایتی ملی، حماسی و برخاسته از بطن جامعه در مواجهه با جنگ نیست، بلکه تأثیر واقعی این جنگ، دفاع افتخارآفرین ایران و وحدت شکلگرفته در جامعه ایرانی را به شکلی آشکار وارونه به نمایش میگذارد. واقعیت تاریخی و میدانیِ حمله رژیم صهیونیستی به کشورمان، گواهی روشن بر دستیابی هموطنانمان به اتحادی کمنظیر، همبستگی ملی و انسجام قلبی بود؛ اتحادی که در روزهای سخت، مرزهای اختلاف را کمرنگ کرد و چهرهای یگانه و نمونه را در بین ملل جهان به نمایش گذاشت.
اما نگاه سازندگان «کافه سلطان» فرسنگها با این واقعیت فاصله دارد. در این فیلم، به جای نمایش این همبستگیِ ملی، شاهد به جان هم افتادن اعضای خانواده محوری داستان هستیم؛ خانوادهای که با برداشت نگارنده، نمادی از کلیت کشور و جامعه ایرانی در نظر گرفته شده است. فیلمساز به جای نمایش مقاومت در برابر دشمن بیرونی، جنگ را به درون خانه میآورد و پرده از بیحرمتی، پرخاشگری و تقابل فرساینده اعضای خانواده با یکدیگر برمیدارد. گویی از نگاه سازندگان، بحران خارجی تنها بهانهای است برای تسویهحسابهای درونخانوادگی و به تصویر کشیدن فروپاشی درونی، بیآنکه دلیل دراماتیک موجهی برای این حجم از کینه و تناقض تراشیده شود.
ریشه این ناکامی را باید در ضعف ساختاری اثر جستوجو کرد. مشکل اصلی فیلم این است که فیلمساز بهدلیل ناتوانی مفرط در خلق داستان، پردازش شخصیت و ساختار دراماتیکِ درستوحسابی، پشت نمادپردازیهای گلدرشت و شعاری پنهان شده است. البته این نمادپردازیها نیز درنیامدهاند و پیش از تولد، در سطحِ نشانههای خام و الکن باقی ماندهاند؛ نمادهایی که نهتنها به عمق اثر کمک نمیکنند، بلکه گاه دچار تناقضهای فاحش روایی هستند. نمونه بارز این ناتوانی را میتوان در شخصیتپردازی زنِ داستان با بازی آزیتا حاجیان دید؛ شخصیتی که قرار بوده بهواسطه طراحیِ فیلمنامه، زنی خودرأی، مستبد و آمرانه باشد، اما در عمل و بهدلیل اجرای ضعیف و پرداخت الکن، متضاد با این روحیات از آب درآمده و کارکردش در درام گم میشود.
این ضعفِ همهجانبه، به ساختار بصری اثر نیز تسری پیدا کرده است. با وجود محوریتِ مکانِ «کافه» – که هم در متنِ درام و هم در عنوانِ فیلم خودنمایی میکند – حتی یک نمای معرف یا قابِ هوشمندانه که بتواند به فضاسازی و زیباییشناسی فیلم کمک کند، از این لوکیشن ساخته نشده است. کافه در اینجا نه یک مکانِ زنده با روح و شناسنامه، که یک استودیوی بسته بیروح است که دوربین در آن سرگردان است.
بهطور کلی، در «کافه سلطان» هیچ چیزی درنیامده و همه چیز ابتر، الکن و ضعیف باقی مانده است؛ فیلمی که نه قصه میگوید، نه نمادهایش معنا مییابند و نه از جنگ و مقاومت ۱۲روزه، درکی فراتر از یک سوءتفاهمِ خانوادگی ارائه میدهد!