ما دیگر نمیتوانیم فقط تماشاچی باشیم!
عزیزالله محمدی(امتدادجو)
تجمیع برآوردهای کارشناسی از جنگهای 12روزه، چهلروزه و 13روزه تحت عنوان (جنگ هرمز) و وقایع دامنهدار پیرامون این جنگها، گویای آن است که آنچه بیشتر از هر موضوع دیگر در حصول نتیجه آینده این جنگ مؤثر است؛ موضوع «تابآوری» در حوزههای مختلف، بهویژه در حوزه اقتصادی برای هر دو طرف جنگ هست که هر کدام از طرفین توانایی مدیریت و کنترل اجتماعی و اقتصادی بهتر و بیشتری داشته باشد در نهایت با توجه به مؤلفه قدرت اجتماعی و همراهی جامعه خود، پیروز نهائی جنگ خواهد بود.
در دنیای امروز که متفاوت با اعصار گذشته مؤلفه قدرت، تنها در بعد نظامی شناخته نمیشود و مؤلفهها و عرصههایی مثل سیاست، جمعیت، فرهنگ، اجتماع، فنآوری و... نیز به آن افزوده شده است؛ وجوه جنگ نیز بر تمام این عرصهها تسری یافته و بهطور طبیعی و ترکیبی سعی میشود تا طرف مقابل در تداوم جنگ دچار محاسبات غلط و اقدامات قابل پیشبینی شود.
بهطور ساده، مجموعه اقدامات طرفین جنگ برای برهمزدن محاسبات طرف مقابل را تحت عنوان جنگ شناختی میتوان شناخت که بهطور اخص از طریق عملیاتهای روانی و فریب و بیشتر در عرصه سیاسی و اجتماعی از طریق ابزار رسانه صورت میگیرد. اهمیت و قدرت برتر رسانههای جریانساز طوری است که با یک پژوهش ساده و مختصر میتوان گفت تأثیر رسانه حتی بر شکلگیری جنگها امروز از هر پدیده دیگر نزاعپذیر بیشتر است. مخاطب کمحوصله و فانپذیر (سرگرمشونده) رسانه امروز به تناسب ذائقه خود در فرآیند کشف حقیقت وقایع حرکت نمیکند و عموماً بهدنبال اخبار و محتوای گزینشی و کوتاه و تلگرافی با دامنه بصری جذاب است تا خود را از دغدغهها و پریشانیهای بیشمار نجات بخشد. رسانههای اصلی جهان (رسانههای سلطه) با فهم دقیق از نیاز مخاطب برای رفع دغدغه و پریشانی و سرگرمی به وضوح ابزار رسانه را در راستای اهداف ایجاد جنگ شناختی به کار میگیرند و با تسلط بر افکار و اذهان بهدنبال پیروزی در جنگهای مختلف هستند.
همانطور که طی دو هفته گذشته به تفصیل در همین ستون اشاره شد، پیروزی در این جنگ، نه با تصرف سرزمینها، بلکه با تصرف دوباره «ارادههای انسانی» حاصل خواهد شد و ما نیازمند به ساختن «شبکههای تمدنی» برای فهم هویت و نیاز خود در مقابل هجوم رسانهای هستیم؛ شبکههایی که در آن، هر فرد آگاه، مانند یک قطره در اقیانوس، اما در عین حال، دارای هویت و ارادهای است که میتواند جریان تاریخ را تغییر دهد. ناظر به تجمعات شبانه مردم مبعوثشده که اصلیترین مؤلفه قدرت امروز ایران شناخته میشوند؛ بارها ذکر کردهایم که زمان آن رسیده است که از «انزوای فردی» بهسمت «شبکهسازی تمدنی» حرکت کنیم؛ از «تربیت خودکار و بیروح» بهسمت «تربیت اختیاری و پرشور» گام برداریم؛ و در نهایت، از یک «جامعه مصرفکننده» به یک «تمدن محرک» تبدیل شویم؛ چرا که در این مسیر، تنها کسانی پیروز خواهند بود که نه از روی عادت، بلکه، از روی «معرفت و انتخاب» راه خود را برمیگزینند. به عبارتی حتی اگر این جمله شعاری نیز بوده باشد باید گفت: ما دیگر نمیتوانیم تنها تماشاچی باشیم؛ ما باید خود جریان تاریخ باشیم. ما با میل مصرفگرایی از طریق رسانه یا مصرف محتوای رسانه همواره باید از خویش این سؤال را داشته باشیم که این همه میل به رسانه آیا ما را به آگاهی بیشتر و روزافزون میرساند و یا اینکه آگاهی مؤثر و مفید ما را از ما میگیرد؟
رسانههای معاند فارسیزبان و همینطور فضای مجازی و شبکههای اجتماعی چون اینستاگرام با تولید محتوای بیپایان قابل اسکرول و دامنهدار همواره میکوشند تا به تغییر شناخت فرد به فرد جامعه از هویت فردی و اجتماعی خود دست یابند که در لحظه مورد نیاز واکنش غیرعقلانی و تغییر محاسبهشده را از او دریافت کنند. ما اگر بخواهیم فاصلهگذاری دقیق از واکنشسازی شبکههای اجتماعی، رسانههای فارسیزبان و جریان اصلی (رسانههای سلطه) با خود ایجاد کنیم؛ همواره باید بتوانیم بازسازی منطقی از اخبار و رویدادها برای مصرف رسانهای خود داشته باشیم که این نیاز به یک مدل و الگوی قابلسنجش دارد. نظریه مقاومت بهعنوان یک الگو و مدل قابلفهم (پارادایم) همانطور که در مطلب هفته پیش نیز اشاره شد- اثبات کرده است که میتواند ما را از یک واحد مصرفکننده به یک محرک تمدنی از طریق باسازی ساختار فردی و شبکهسازی اجتماعی برساند.
بدیهی است که ماهیت نبرد در عصر تغییر پارادایم نبردهای تمدنی در قرن بیست و یکم، دیگر در میادین فیزیکی و با ابزارهای نظامی کلاسیک تعریف نمیشوند؛ بلکه در لایههای زیرین «ذهنیت عمومی» و از طریق مدیریت «ارادههای انسانی» جریان دارند.
این جنگ که میتوان آن را «جنگ برای تسخیر معنا» نامید، هدف اصلی خود را از طریق رسانهها و جریانهای فرهنگی دنبال میکند. در این میان، بزرگترین تهدید، نه فروپاشی فیزیکی، بلکه «فروپاشی اراده» و تبدیلشدن ملتها به مجموعهای از موجودات منفعل و مصرفگرای است.
گرچه تأکید مکرر است؛ اما مؤکداً یادآور میشویم که برای درک این بحران (انفعال و مصرفگرایی) باید از مفهوم «جنگ تمدنی» به سمت بررسی «ابزارهای تربیت» حرکت کرد.
ابزار تربیت رسانهای هجومآورنده و سلطهجو، مبتنی بر تربیت جبری هست که همواره با بحرانسازیهای متعدد از هر پدیده میکوشد بستری را برای نگهداشت مخاطب در چارچوب انتقال آموزش ایجاد کند و از بحرانهای برساخته، در فرآیند «تربیت جبری» که بهطور ذاتی نهفتگی و پنهان شوندگی دارد بهره بگیرد. رسانههای جریان مادی، با بهرهگیری از تکرار بیپایان الگوهای رفتاری و ارزشهای مادیگرایانه، در پی ایجاد یک نوع مدل «خودکاری ذهنی» (Mental Automatism) برای تربیت مخاطب هستند. این مدل رفتار رسانهای و تربیتی، به معنای «برنامهریزی برای واکنشهای خودکار» است.
هدف رسانه، حذف «فضای تفکر» و جایگزینی آن با «عادتهای جبری» است. وقتی فرد تحتتأثیر رسانه قرار میگیرد، از سطح «انتخاب آگاهانه» به سطح «پذیرش غریزی» تنزل مییابد و در نهایت این فرآیند، منجر به خلق انسانی میشود که «فاعل» نیست، بلکه تنها یک «واکنشگر» (Reactor) است. کارشناسان رسانهای معتقد بر این هستند که این تربیت جبری رسانهای یا بهتر بگوییم «خفقان رسانهای» زیربنای اصلی بیتفاوتی اجتماعی و از بین رفتن توانایی نقد است که تمدنهای در حال زوال را به سمت خودکشی جمعی سوق میدهد.
نقطه مقابل این مدل (تربیت رسانهای) فهم دقیق از موضوع تربیت و بهطور خاص تربیت اختیاری است که بازپسگیری اراده و قدرت پرسشگری را بهعنوان یک ضرورت استراتژیک مطرح میکند. تربیت اختیاری، فرآیندی است که هدف آن، نه تثبیت رفتار، بلکه «توسعه ظرفیت انتخاب» است. تفاوت بنیادین این دو پارادایم در «منشأ حرکت» است: در تربیت جبری (رسانهای)، حرکت از «محیط به درون» (از رسانه به ذهن) صورت میگیرد، اما در تربیت اختیاری، حرکت از «معرفت به عمل» (از درون به جهان) است. تربیت اختیاری، فرد را به یک «تحلیلگر» تبدیل میکند که توانایی برخورد با پیامهای رسانهای را از طریق «سد دفاعی آگاهی» دارد. این مدل آموزشی، فرد را از حالت «مصرفکننده» (Consumer) خارج کرده و به مقام «کنشگر» (Agent) میرساند، و او را تبدیل به یک شخصیت توانمند و مقاوم و ایستا در برابر فشار محیطی میکند که بر پایه یک «معرفت درونی» که از پیش برگزیده و انتخاب شده.
گذار از انزوا (خفقان رسانهای) به سمت پویایی و حرکت یکی از پیچیدهترین مفاهیم در کنشگری است که در آن فرد از «ایمان فردی و ساکن» به «ایمان محرک و اجتماعی» متمایل میشود. در چند سده گذشته بسیاری از جریانهای اصلاحی بهدلیل درجازدن در سطح «ایمان شخصی» و عدم رسیدن به «نقطه تحرک»، در برابر فشارهای تمدنی مادی شکست خوردهاند که در بستر تاریخ نیز نمونههای متعدد از این نوع شکستها را بسیار دیدهایم. «نقطه تحرک» دقیقاً به معنای لحظه تبدیل انرژی پنهان
(معرفت و باور) به حرکت آشکار (کنش اجتماعی) است که رسانههای سلطه امروز بههیچوجه نمیخواهند مخاطب به این نقطه دست یابد. به عبارت گویاتر، از آنجایی که جهان غرب تجربهگرا سعی دارد؛ جهانبینی ادراکی سایر تمدنها را براساس فهم خود تحت سلطه قرار بدهد و با استفاده از از ابزار رسانه در این نبرد غالب تمدنی- براساس گفتههای خودشان- میخواهند پیروز خارج شوند؛ پس با اتکال به آنچه درخصوص نقطه حرکت و کنشگری و خروج از خفقان گفته شد؛ بازخوانی تمدن پیروز چنین میشود که تمدن پیروز: تمدنی است که بتواند ایمان را از حالت یک «عنصر آرام و انزواطلب» به یک «محرک تاریخی» تبدیل کند و این گذار تنها زمانی ممکن است که تربیت فردی (اختیاری) با یک ساختار جمعی همگرا و همسو پیوند بخورد و تبدیل به یک «بدنه و پیکره منسجم» شود.