کد خبر: ۳۴۰۴۳۷
تاریخ انتشار : ۲۹ مهر ۱۴۰۵ - ۲۱:۰۷

آی مردم، دعا کنیم امشب صاحب ذوالفقار برگردد(چشم به راه سپیده)

سیدی خسته‌ایم دور از تو
چه کنم با فراغ دلبر خویش
این غمِ ناتمام را چه کنم؟
عمر من پا گذاشت در پیری
گر نبینم امام را، چه کنم؟
چند قرن است عشق دنبالِ
سیصد و سیزده نفر گردد
آی مردم، دعا کنیم امشب
صاحب ذوالفقار برگردد
غرق دلشوره‌ایم و حق داریم
ای دو عالم فدای هیبت تو
غرق دلشوره‌ایم و می‌ترسیم
شیعه عادت کند به غیبت تو
خبری از عزیز زهرا نیست
غصه سرگرم درددل بافی است
چه بگویم هنوز در گوشم
صحبت شیخ احمد کافی است
«نوجوان‌هایمان که پیر شدند
پیرهامان اسیر خاک شدند»
سیدی بی‌کسیم رحمی کن
عاشقان از غمت هلاک شدند
سیدی خسته‌ایم دور از تو
خسته از این همه پریشانی
ای شفاخانه خدا نفست
حال ما خوب نیست می‌دانی
خسته‌ات کرده‌ایم زین همه لاف
ما نبودیم لایق حدت
ای امام کریم رب کرم
بگذر از ما به حرمت جدت...
احمد بابائي
تمام دلخوشی‌ام
غروب جمعه دلم بوی یار می‌گیرد
افق افق دل من را غبار می‌گیرد
نه با زیارت یاسین دلم شود آرام
نه با دعای سماتم قرار می‌گیرد
نوای ندبه صبحم هنوز ورد لب است
که نغمه عشراتم به بار می‌گیرد
دل صنوبری‌ام زین هوای مه‌آلود
نه از فراق که از انتظار می‌گیرد
قسم به عصر که خسران قرین انسان است
مگر هر آنکه دانش خود را به کار می‌گیرد
بدان که دلبر ما جان برای یاری خویش
در این دیار هزاران هزار می‌گیرد
به گوش منتظران گو که صبح نزدیک است
اگر چه شب ز رفیقان دمار می‌گیرد
جمال یار چو خورشید عالم افروز است
حجاب نفس تو را زان نگار می‌گیرد
تمام دلخوشی‌ام یک نگاه کوچک اوست
ز چیست یار من از من کنار می‌گیرد
اگر که یار نخواهد به جلوه غم ببرد
دل زهیر چو شب‌های تار می‌گیرد
زهیر دهقانی آرانی
سوار صبح امید
شبی که ‌اشک دلیلی برای بیداری‌ست
شکوه ذکر بلند تو بر لبم جاری‌ست
مسیر زمزمه‌ها سوی توست، می‌دانم -
دعا برای ظهور تو عاقبت کاری‌ست
خدا کند نشود چشم ما تهی از ‌اشک
که از ‌اشاره چشم تو ‌اشک ما جاری‌ست
قسم به‌‌گریه‌ کنان غروب هر جمعه
قسم به فرصت پاکی که لحظه زاری‌ست
به یک نگاه تو، آقا شدیم، یا مهدی
بیا اگر تو نیایی، نصیب ما خاری‌ست
علم به دوش بگیر ‌ای سوار صبح امید
که چشم عالم و آدم بر این علمداری‌ست
از آن زمان که تو رفتی بهار خشکیده‌ست
دل زمانه تَرَک خورده، تشنه یاری‌ست
حسین آذری
ایل خورشید
روزی سوار سبز باران خواهد آمد
آبی‌ترین رؤیای انسان خواهد آمد
روزی نسیمانه تمام جاری عشق
تا مرز دل با رمز طوفان خواهد آمد
از شرق اقیانوس شب آرام آرام
آن ماه اطلس‌پوش پنهان خواهد آمد
مردی شبیه آسمان از ایل خورشید
با کوله بار نور و عرفان خواهد آمد
پای تمام چشمه‌ها نرگس بکارید
نور دل چشم انتظاران خواهد آمد
یاس سپید من به صبح عشق سوگند
روزی شب ما هم به پایان خواهد آمد
محمد حسینی
خورشید من!
پائیز شد فصل بهاری که به من دادند
طی شد تمام روزگاری که به من دادند
خورشید پیشم هست امّا من نمی‌بینم
نفرین به این چشمان تاری که به من دادند
یعقوب نابینای راه یوسفم کرده
این‌گریه بی‌اختیاری که به من دادند
از بس نیامد که زمان رفتنم آمد
این‌گونه سر شد انتظاری که به من دادند
پایان کار «من» به وصل «او» نینجامید
آخر چه شد قول و قراری که به من دادند
ای جاده‌ها! ‌ای جمعه‌ها! ‌ای مردم دنیا
کو وعده آن تک‌سواری که به من دادند
من آرزوی دیدنش را می‌برم، شاید 
گاهی بیاید تا مزاری که به من دادند
حالا زمستان‌ست و من در گور خوابیدم
خورشید من! این خانه تاری که به من دادند
علی اکبر لطیفیان

captcha