کد خبر: ۳۴۰۲۶۰
تاریخ انتشار : ۲۶ مهر ۱۴۰۵ - ۲۱:۰۱
از سجده‌ نیمه‌شب تا میدان حماسه‌

روایــت مـــردانـی که به عهـدشـان با خدا وفــا کردند

بعضی رفتن‌ها، پایان یک زندگی نیست؛ آغاز روایتی است که سال‌ها بعد، همچنان در دل‌ها و خاطره‌ها ادامه پیدا می‌کند. روایت مردانی که در روزگار انتخاب، آسایش را وانهادند و با تکیه بر ایمان، عشق به میهن و وفاداری به آرمان‌هایشان، راهی را برگزیدند که به شهادت ختم شد. از جوانی که سال‌ها پیش از شهادتش به خواهرش وعده داده بود روزی سربلندش خواهد کرد، تا رزمنده‌ای که سجاده و جبهه را دو سنگر بندگی می‌دانست؛ از نوجوانانی که وصیت‌نامه‌هایشان بوی یقین می‌دهد تا خانواده‌هایی که سال‌هاست با یاد عزیزانشان، چراغ راهشان را روشن نگه داشته‌اند.
در این شماره از صفحه فرهنگ مقاومت، پای روایت خواهران شهدا می‌نشینیم؛ روایت‌هایی از مهربانی و مسئولیت‌پذیری، از دلتنگی و صبوری، از لحظه‌های آخر و پیام‌هایی که از میان سطرهای وصیت‌نامه‌ها به امروز رسیده‌اند. خاطراتی که نشان می‌دهند شهادت، تنها یک واقعه در تقویم تاریخ نیست؛ حقیقتی است که در رفتار، ایمان و انتخاب انسان‌ها ریشه می‌دواند و در حافظه نسل‌ها باقی می‌ماند. این روایت‌ها، یادآور نام‌هایی هستند که از میان ما رفته‌اند، اما راه و رسمشان هنوز ادامه دارد‌.
سید محمد مشکوةالممالک

فانوس روشنی در دل کوهستان
خاطره‌نگار: شهلا غفاری‌راد، خواهر شهید حمید غفاری‌راد
ولادت: ۹/۱۲/۱۳۴۳ – بیجار، استان کردستان
شهادت: ۱۳/۲/۱۳۶۲ – پایگاه عملیاتی هزارکانیان
نحوه شهادت: اصابت ترکش خمپاره توسط گروهک‌های ضد انقلاب
مزار شهید: بیجار، گلزار شهدا
هنوز هم وقتی از برادرم حمید حرف می‌زنم، بغضی گلویم را می‌گیرد و افتخاری در دلم زنده می‌شود؛ افتخار به برادری که در جوانی، مردانه پای عهدی که با خدا بسته بود ایستاد.
حمید، در نهم اسفند ۱۳۴۳ در شهر بیجار به دنیا آمد. از همان کودکی، آرام، مهربان و اهل محبت بود. همیشه هوای پدر و مادرم را داشت و در کارهای خانه و باغ، کنارمان بود. وقتی پدرم بعد از بازنشستگی، بیشتر وقتش را در باغ می‌گذراند، حمید همیشه همراهش بود؛ کمک در کاشت، آبیاری و کارهای باغ. به مادرم هم بسیار احترام می‌گذاشت. به‌قول خودش، رضایت خدا در رضایت پدر و مادر است.
تحصیلاتش را تا سوم راهنمایی ادامه داد، اما با اوج‌گیری انقلاب، دیگر ماندن در کلاس برایش معنا نداشت. می‌گفت: «وقتی کشور به جوش آمده، نشستن سر درس چه فایده‌ای دارد؟» از همان موقع وارد فعالیت‌های انقلابی شد.
سال ۱۳۶۱ به سپاه پاسداران پیوست. چون علاقه‌ زیادی به کار فنی داشت، وارد واحد موتوری سپاه شد و خیلی زود در آن زمینه مهارت پیدا کرد، اما هدفش خیلی بزرگ‌تر بود؛ می‌خواست مدافع مرزهای اسلام و انقلاب باشد. برای همین، داوطلبانه به مناطق عملیاتی اعزام شد.
مدتی در روستای قشلاق نوروز، اطراف بیجار خدمت کرد و بعد عازم منطقه‌ هزارکانیان از توابع شهرستان دیواندره شد. آن منطقه، تازه از لوث وجود ضدانقلاب پاک شده بود و موقعیت حساسی داشت.
مدتی خبری از او نداشتیم. نه تلفنی بود و نه راهی برای ارتباط. نگرانی، همه‌مان را فرا گرفته بود. بعدها فهمیدیم خبر دل‌نگرانی ما به گوش حمید رسیده و او سه روز پیاده راه آمده بود تا فقط دل پدر و مادرم را آرام کند. وقتی رسید، پاهایش تاول زده بود. دو روز کامل خوابید، بعد بلند شد، آمد پیش مادرم و گفت: «مرا حلال کنید... شاید این آخرین مرخصی‌ام باشد...» چهره‌اش نورانی‌تر از همیشه شده بود. نمی‌دانم، شاید خودش هم حس کرده بود که وقت پرواز نزدیک است.
سرانجام، شب ۱۳ اردیبهشت ۱۳۶۲، هنگامی که در سنگر نگهبانی بود، هدف ترکش خمپاره‌ گروهک‌های ضد انقلاب قرار گرفت و به شهادت رسید.
آن زمان، من و همسرم در روستا معلم بودیم. خیلی غیرمنتظره، شوهرم گفت: «برای عروسی دخترخاله‌ات به بیجار برویم.» وسط هفته بود و عجیب. در راه، مدام حرف از لباس و تدارک عروسی می‌زدم؛ ولی او ساکت بود. نزدیک بیجار که رسیدیم، گفت: «حمید مجروح شده، برویم به او سر بزنیم.» دلم لرزید. حس بدی داشتم... وقتی رسیدیم و پارچه‌های سیاه را بر در خانه دیدم، دانستم که دیگر حمید میان ما نیست... مادرم جلو آمد، اشک‌هایم را پاک کرد و گفت: «ناراحت نباش دخترم... از حضرت زینب(س) که بالاتر نیستیم. خدا امانتی داده بود، حالا پس گرفت. باید صبر کرد و دشمن را شاد نکرد.» با اینکه در دلش آتش بود؛ ولی آراممان می‌کرد. وقتی تعریف کرد که در غسالخانه خواسته زیر گلوی حمید را ببوسد، اما دیده که سرش تقریباً جدا شده و تنها پوست نازکی باقی مانده است... ما دیگر چیزی نگفتیم، فقط اشک ریختیم. پیکر پاکش با حضور مردم بیجار تشییع شد و در گلزار شهدای شهر، به خاک سپرده شد.
وصیت‌نامه‌ شهید حمید غفاری‌راد
شهادت، دعوتی است به سوی نسل‌ها، خدا را شاکرم که بر من منت نهاد و در این امتحان الهی سرافراز بیرون آمدم.
ای پدر مهربانم! مشیت خدا این است که امانتش را باز پس گیرد. خوشحال باش که آن را در مسیر حق بازگرداندی.
ای مادر عزیزم! تو باعث خیر و سعادت من شدی، مانع نشدی، بلکه مشوقم بودی... مبادا برایم گریه کنی، روح من آزرده می‌شود.
ای خواهرانم! زینب(س) را الگوی خود قرار دهید و با حجابتان پیام خون مرا به جامعه برسانید.
ای امت حزب‌الله! امام عزیز را تنها نگذارید، او راه قرآن را می‌رود، رهایش نکنید...
خدایا، خدایا، تا انقلاب مهدی، خمینی را نگهدار...
سردار سجده
خاطره‌نگار: عصمت ‌سادات موسویان، خواهر سردار جانباز شهید سید حسن موسویان
ولادت: ۱۵/۹/۱۳۴۷ – اهواز، استان خوزستان
شهادت: ۱۵/۱۲/۱۳۹۹ – قم
نحوه شهادت: اثرات جراحات ناشی از دوران دفاع مقدس و مجروحیت در سوریه
مزار شهید: قم، گلزار شهدا
برادرم سید حسن، سیدی ساده‌زیست و مؤمن بود که از همان آغاز، نوری از ارادت به دین در چشمانش می‌درخشید. او در خانواده‌ای مذهبی در اهواز دیده به جهان گشود و خیلی زود، پای در مسیر بندگی و ایثار گذاشت. از همان نوجوانی دل در گرو اسلام و آرمان‌های انقلاب داشت. او کودکی باهوش، مهربان و مؤدب بود. هم در خانه احترام همه را داشت و هم در مسجد چهره‌ای شناخته‌شده و محبوب بود. مکبر مسجد بود، اهل نماز جماعت و دلداده‌ دعا برای پیروزی اسلام. اهل سخاوت بود و همیشه دیگران را به نیکی و دستگیری از نیازمندان تشویق می‌کرد.
برادرم از چهارده سالگی، فعالیت‌های انقلابی‌اش را از مسجد حاج علوان اهواز آغاز کرد. خیلی زود راهی جبهه شد. در عملیات کربلای ۴ در جزیره‌ مجنون، بر اثر اصابت ترکش به سر، زانو و کف پا به‌شدت مجروح شد. با وجود درد و سختی، حاضر نشد ترکش‌ها را خارج کند. می‌گفت: «این ترکش‌ها یادگار رفاقت با شهداست.» بعدها در جبهه‌های کرمانشاه و کردستان هم حاضر بود. پس از پایان جنگ، به سپاه پیوست و در مجموعه بیت رهبری، با تعهد و سکوتی مثال‌زدنی خدمت کرد. تحصیلات خود را در رشته حقوق در دانشگاه امام صادق (ع) به پایان رساند، اما هرگز از سنگر خدمت و دفاع دست نکشید. او نه‌تنها در جنگ تحمیلی، بلکه در نبرد با داعش نیز بار دیگر لباس جهاد پوشید و در سوریه فرماندهی عملیات‌ها را برعهده گرفت.
هیچ‌گاه از درد و جراحاتش حرفی نمی‌زد. می‌گفت: «اگر بگویم، دل مادرم می‌گیرد.»
برادرم اهل شکایت نبود، اهل عبادت بود. سجاده‌اش همیشه گسترده بود و اشک‌های نیمه‌شبش را خدا می‌دید. عشق او به حضرت ولی‌عصر(عج) در دعاهایش موج می‌زد.
سید حسن، در ۱۵ اسفند ۱۳۹۹، درحالی‌که در سجده‌ نماز بود، به دعوت حق لبیک گفت. زخمی که سال‌ها با صبر، تحمل کرده بود، پیکرش را خم کرد، اما دلش را محکم‌تر از همیشه به آسمان سپرد. لحظه‌ شهادتش با شب شهادت امام موسی کاظم(ع) مصادف شد؛ چه شب باعظمتی برای پرواز روحی پاک...
وقتی فرزندش خبر شهادتش را داد، دلم لرزید، اما بلافاصله گفتم: «برادرم رفت، اما سبک‌بال رفت، در حال نماز، در حال راز و نیاز...»
همیشه به ما می‌گفت: «اگر می‌خواهید در مسیر حق بمانید، محرومان را فراموش نکنید، برای فرج امام زمان(عج) دعا کنید و پای انقلاب و ولایت بایستید.»
برای او، خدمت به مردم عبادت بود و اطاعت از ولایت، عین عقلانیت. هیچ‌گاه از انقلاب و آرمان‌هایش جدا نشد.
سید حسن، تنها یک فرمانده‌ نظامی نبود، او فرمانده‌ دل‌ها بود. با صبرش، مهربانی‌اش و ایمان ریشه‌دارش، الگویی شد برای همه‌ ما. او شهیدی است که در رکوع اخلاص و در سجده‌ عبادت، به معراج رسید. نامش، صدای آرام تکبیرش، و نَفَس‌های سوخته از درد، اما شکرگزارش، تا همیشه در دل ما زنده است.
برادرم، تکیه‌گاه مهربان کودکی‌ام
خاطره‌نگار: معصومه دانا، خواهر شهید ابوالفتح دانا
ولادت: ۲/۲/۱۳۴۵ – میانه، استان آذربایجان شرقی
شهادت: ۱۲/۱۲/۱۳۶۵ – حاج عمران، مرز پیرانشهر، عملیات کربلای ۷
نحوه شهادت: اصابت ترکش خمپاره
مزار شهید: تهران، بهشت زهرا (س)، قطعه ۲۹، ردیف ۶۶، شماره ۱
در دوران کودکی، ما در یکی از روستاهای شهرستان میانه زندگی می‌کردیم؛ جایی که مدرسه‌ای وجود نداشت. ابوالفتح، با اینکه سن کمی داشت، اما شوق تحصیل باعث شد یک سال کامل در منزل یکی از اقواممان در روستای مجاور بماند تا بتواند به مدرسه برود.
از همان کودکی، مهربان و بااحساس بود. در خانه، پشت و پناه مادرم بود. یادم هست در سال ۱۳۵۸ برادر دیگرم علیرضا، که فقط چند ماه داشت، بیمار شد. مادرم که زبان فارسی را نمی‌دانست و آذری‌زبان بود، برای رساندن علیرضا به بیمارستان، نیاز به همراهی داشت. برادرم ابوالفتح، آن روزها نوجوانی ۱۲ یا ۱۳ ساله بود، اما بدون هیچ تردیدی دست مادر را گرفت و تا سال‌ها در دوره بیماری علیرضا، یار و همراهش ماند.
برادرم، شخصیتی داشت سرشار از محبت و ادب. بیش از هر چیزی، احترام عمیقی برای مادرم قائل بود؛ آن‌قدر که خاک پایش را هم طلا می‌دانست. حتی پس از شهادتش، در خواب‌هایی که از او دیدم، همواره سفارش می‌کرد که مراقب مادرم باشم و دل او را نیازارم. در هر مرخصی‌ای که به خانه می‌آمد، تک‌تک اقوام را می‌دید و صله‌رحم را فراموش نمی‌کرد. عشق به خانواده در وجودش موج می‌زد.
آخرین باری که او را دیدم، بهمن‌ماه سال ۶۵ بود؛ آخرین مرخصی‌اش قبل از شهادت. آن روز نمی‌توانستم از او دل بکنم. بهانه می‌گرفتم و نمی‌خواستم به مدرسه بروم، اما مثل همیشه که به تحصیل اهمیت می‌داد، مرا به زور راهی مدرسه کرد. نمی‌دانستم آن آخرین باری‌ست که او را می‌بینم...
پس از شهادتش، دلتنگی و بی‌قراری‌ام به اوج رسید. شبی در خواب دیدمش؛ زخمی بود و در حال احتضار. از او خواستم نرود، گفت که دیگر وقت رفتن است. گفت تا الآن هم فقط برای من مانده و حالا باید به عالم ملکوت هجرت کند.
در همان خواب، درحالی‌که نور از چهره‌اش می‌تابید، گفت: «زندگی را زیبا ببین، صبور باش و درست را با جدیت ادامه بده...» و سپس، روحی سبک‌بال، همچون کبوتری سپید، از جسمش جدا شد و به آسمان رفت... من ماندم و سال‌ها داغ فراقش.
روزی که از مدرسه به خانه برگشتم، دیدم همه جمع شده‌اند. صدای گریه‌ها، ناله‌ها و شیون‌ها فضای خانه را پر کرده بود. هنوز باورم نمی‌شد. گفتند: «برادرت شهید شده...» در سکوت و بهتی عجیب 
فرو رفتم. باورش سخت بود، اما حقیقت داشت...
امروز، بعد از گذشت این سال‌ها، هنوز که هنوز است محبتش در دلم زنده است. من دختربچه‌ای بیش نبودم که در آغوش برادر بزرگ‌ترش بزرگ شده بود. خاطرات کودکی‌ام رنگ برادرم را دارند. هر گوشه‌ ذهنم، هر لحظه‌ شادی یا دلتنگی، یاد او را در دلم زنده می‌کند.
خوشا به سعادت برادرم، که حضرت فاطمه زهرا سلام‌الله‌علیها او را به فرزندی پذیرفت... و چه افتخاری بالاتر از این؟ هر بار که به زیارت شهدا می‌روم، با تمام وجود می‌گویم برادرم، سلام مرا به مادرمان حضرت زهرا (س) برسان...
سرباز عاشورایی
خاطره‌نگار: اعظم ظریفی، زن برادر شهید علی‌اصغر صولتی
ولادت: ۱/۶/۱۳۴۵ – روستای استرک، کاشان، استان اصفهان
شهادت: ۱۶/۸/۱۳۶۱ – منطقه عین‌خوش، عملیات محرم‌
نحوه شهادت: اصابت ترکش خمپاره به گلو
مزار شهید: کاشان، گلزار شهدای روستای استرک
علی‌اصغر صولتی، در اولین روز شهریور ۱۳۴۵، در روستای استرک کاشان، در دامان مادری عفیف و پدری زحمتکش به دنیا آمد. از کودکی درس اخلاق آموخت و در شش‌سالگی راهی دبستان شد. مادرش می‌گوید علی‌اصغر همیشه اصرار داشت صبح زود برای نماز صبح بیدارش کنم. شجاعت و بی‌پروایی‌اش در شعار دادن علیه رژیم پهلوی و شرکت در تظاهرات، او را در میان هم‌سالانش متمایز کرده بود.
پس از پیروزی انقلاب، علی‌اصغر مانند دیگر نوجوانان انقلابی در مجالس و برنامه‌های انقلابی حضور فعال داشت. با دسترنج کارش امرارمعاش می‌کرد و گاهی به خانواده کمک مالی می‌داد. در خانه، فردی عاطفی و مهربان بود و محبت ویژه‌ای به پدر و مادرش داشت. در نوجوانی، علاوه بر درس، در قالی‌بافی به مادرش کمک می‌کرد و گاهی اجناس مغازه‌ پدر را با دوچرخه در کوچه‌ها می‌فروخت. به مادرش می‌گفت: «تا من هستم، غصه نخور، خودم کمک‌حالتان هستم.»
وقتی برادران پاسدار، برای ثبت‌نام اعزام به جبهه به روستا آمدند، علی‌اصغر با اشتیاق و اشک شوق به جمع آن‌ها پیوست. مادرش تعریف می‌کند: «من بیرون بودم که پدرش پیغام داد علی‌اصغر رضایت‌نامه می‌خواهد. به او گفتم لازم نیست بروی، پیش ما بمان. گفت مادر، تو چهار پسر داری، یکی را باید در راه خدا بدهی. رضایت بدهی یا نه، من می‌روم.» مادر که ناراحتی او را دید، با رفتنش موافقت کرد. علی‌اصغر خودش انگشت مادر را گرفت و به رضایت‌نامه زد.
در اولین اعزام، به دلیل ضعف جسمانی از دوره‌ آموزشی برگشت، اما با اصرار و پافشاری دوباره اعزام شد و آموزش نظامی را با موفقیت گذراند.
علی‌اصغر در جبهه، نامه‌هایی برای خانواده و دوستان می‌نوشت و از معجزات و امدادهای غیبی در سنگرهای عشق سخن می‌گفت. در آخرین مرخصی‌اش به خانواده گفت: «من و امثال من باید برویم تا راه کربلای حسین باز شود. 
باید از اسلام دفاع کنیم.» او که در عشق شهادت می‌سوخت، در عملیات محرم سال ۶۱ به‌عنوان کمک آرپی‌جی‌زن در کنار هم‌رزم عزیزش، نادر احمدیان، رشادت‌ها آفرید. در ۱۶ آبان ۱۳۶۱، در منطقه‌ عین‌خوش، با اصابت ترکش خمپاره به گلو، به معبودش وصل شد.
پیش‌بینی هم‌رزمش، نادر احمدیان، درباره شهادتشان به حقیقت پیوست. وقتی مادر علی‌اصغر و مادر رزمنده سیدعباس مصطفوی از نادر خواستند مراقب فرزندانشان باشد، نادر گفت: «اولین لیوان شربت را به من می‌دهند، کمی که خوردم، بقیه را به اصغر می‌دهم. اگر هم چیزی ماند، به عباس می‌رسد.» و همان شد که گفت؛ نادر و علی‌اصغر در یک روز به شهادت رسیدند.
علی‌اصغر در ساخت مسجد روستا کمک‌های زیادی کرد. پس از شهادتش، پدرش با پس‌انداز او درب اصلی مسجد را خرید و نصب کرد. هنوز هم با وجود بازسازی مسجد، آن درب به یادگار مانده و یاد علی‌اصغر را زنده نگه داشته است. او با شهادتش باعث افتخار و سربلندی خانواده شد.
وصیت‌نامه شهید علی‌اصغر صولتی
بسم‌الله الرحمن الرحیم
به نام خدایی که دست جنایتکار آمریکا و دست‌نشانده‌هایش مثل صدام را از ملت ما قطع می‌کند. اینجانب علی‌اصغر صولتی، فرزند حبیب، متولد مهر ۱۳۴۵، در سال ۱۳۶۱ به جبهه حق علیه باطل رفتم. از پدر و مادر عزیزم می‌خواهم مرا حلال کنند و زحمت‌هایی که برایم کشیده‌اند ببخشند. نمازها و روزه‌های قضایم را ادا کنند و مرا کنار شهدای استرک به خاک بسپارند. از همسایه‌ها و فامیل طلب بخشش کنید و از خدا بخواهید ظهور حضرت مهدی(عج) را نزدیک کند.
به برادران کارگر و کشاورز می‌گویم: سنگرهای پشت جبهه را حفظ کنید. با برادری کنار هم، دست جنایتکار آمریکا را از سر ملت‌های مستضعف قطع کنید. ما راه کربلای حسین را باز می‌کنیم تا با هم به زیارت اباعبدالله برویم. کشاورزان عزیز، با کشت بیشتر گندم، مملکت را به خودکفایی برسانید تا محتاج ابرقدرت‌ها نباشیم. برادران استرک، مرا حلال کنید و ببخشید.
خدایا، خدایا، تا انقلاب مهدی، خمینی را نگهدار. سلام بر خمینی بت‌شکن و ملت شهیدپرور ایران.
والسلام
سرباز گهواره‌ای انقلاب
خاطره‌نگار: فاطمه احمدیان، خواهر شهید علیرضا (نادر) احمدیان
ولادت: ۱/۱/۱۳۴۴ – روستای استرک، کاشان، استان اصفهان
شهادت: ۱۶/۸/۱۳۶۱ – منطقه عین‌خوش، عملیات محرم
نحوه شهادت: به‌عنوان آر.پی.جی‌زن در عملیات محرم
مزار شهید: کاشان، گلزار شهدای روستای استرک
نادر احمدیان، در اولین روز بهار ۱۳۴۴ در روستای استرک کاشان دیده به جهان گشود. هنگامی که حضرت امام خمینی(ره) در قم دستگیر و به تهران منتقل شدند، در پاسخ به سؤال مأموری که پرسید: «با کدام سربازان قصد انقلاب دارید؟» فرمودند: «سربازان من در گهواره‌ها هستند.» نادر، یکی از همان سربازان بود که در لحظه‌ نیاز، چون یاران امام حسین(ع) به میدان نبرد شتافت و اسماعیل‌وار به قربانگاه ابراهیم بت‌شکن قدم گذاشت.
او در خانواده‌ای متدین پرورش یافت و تحصیلات خود را تا مقطع سیکل در روستای زادگاهش ادامه داد. سپس، در کنار پدر به کشاورزی مشغول شد. نادر از نظر اخلاق و رفتار، زبانزد اهالی روستا بود. حضور فعال او در مسجد محل و هیئت انصارالحسین(ع) استرک، نشان‌دهنده‌ تعهد دینی‌اش بود. پیران روستا از کمک‌های او به سالمندان و رفتار نیکویش به نیکی یاد می‌کنند.
با آغاز جنگ تحمیلی، روح پاک و لطیف نادر، تاب تحمل تجاوز دشمن به خاک اسلام را نداشت. او به پایگاه بسیج پیوست، دوره ۴۵ روزه‌ آموزش مقدماتی را گذراند و در تیرماه ۱۳۶۱ عازم جبهه شد. خواهرش، نقل می‌کند که وقتی نادر قصد رفتن به جبهه را داشت، خانواده اصرار کردند که بماند، اما او پاسخ داد: «در و دیوار این روستا به من نگاه می‌کنند و می‌گویند چرا از میهن خود دفاع نمی‌کنی؟»
پس از سه ماه حضور در جبهه، چند روزی به مرخصی آمد. با وجود تب شدید، اصرار داشت به جبهه بازگردد. وقتی خانواده به دلیل بیماری‌اش مانع شدند، گفت: «چهار ماه از بیت‌المال مسلمین مصرف کرده‌ام، اما هیچ دفاعی در جبهه انجام نداده‌ام. باید برگردم تا مدیون بیت‌المال نباشم.»
 این حساسیت به بیت‌المال، نشان‌دهنده‌ سلوک او به تأسی از امیرالمؤمنین(ع) بود.
نادر احمدیان در عملیات محرم با رمز «یا زینب (س)»
به‌عنوان آر.پی.جی‌زن درخشید و در ۱۶ آبان ۱۳۶۱، در منطقه‌ عین‌خوش، همراه با هم‌رزم خود، شهید علی‌اصغر صولتی، شربت شهادت نوشید. شجاعت او و یارانش در این عملیات، در یاد منطقه‌ عین‌خوش ماندگار شد.
وصیت‌نامه شهید علیرضا (نادر) احمدیان
اینجانب علیرضا احمدیان، فرزند رمضانعلی، متولد ۱۳۴۴ از استرک کاشان، چند کلمه به‌عنوان وصیت‌نامه برای خانواده، دوستان و آشنایان می‌نویسم:
1. پدر و مادر عزیزم، از لطف شما که اجازه دادید به جبهه‌ حق علیه باطل بروم، بسیار سپاسگزارم. مادرجان، وصیت من این است که مثل کوه در برابر سختی‌ها بایستید و برای شهادتم غمگین نباشید. اگر به شهادت رسیدم، مرا کنار شهدا در قبرستان به خاک بسپارید. اگر برایم گریه کنید، راضی نخواهم بود.
2. ای کشاورزان عزیز، آبروی اسلام در دستان شماست. پینه‌های دستان شما چون شمشیری برنده برای اسلام است تا پرچم سرخ حسین(ع) را بر کاخ ستمگران برافرازید. من نتوانستم جهاد اکبری که شما انجام می‌دهید را به سرانجام برسانم. خط ابراهیمی، محمدی، حسینی و خمینی را حفظ کنید.
من کوچک‌ترین رزمنده‌ اسلامم و همه‌ برادران رزمنده‌ام از من روشن‌ترند. خدایا شکر که در زمانی زندگی می‌کنم که رهبری چون امام خمینی(ره) دارد که فرعونیان زمان را سرنگون کرد. این جنگ را صدام به تحریک آمریکا و با حمایت سعودی، کویت، مصر و اردن آغاز کرد، اما خدا نخواست نقشه‌هایشان به نتیجه برسد. خون بر شمشیر پیروز است و حق بر باطل.
والسلام من اتبع  الهدی. انا لله و انا الیه راجعون.
من زودتر به کربلا می‌رسم...
خاطره‌نگار: طاهره کفتری، خواهر شهید عبدالرحیم (عبدالکریم) کفتری
ولادت: ۱۸/۱۱/۱۳۴۴ – دامغان، استان سمنان
شهادت: ۱۲/۷/۱۳۶۲ – پاسگاه زید
نحوه شهادت: اصابت گلوله به سر
مزار شهید: دامغان، گلزار شهدا
با تولد عبدالرحیم، خیر و برکت به زندگی ما آمد. پدرم نام عبدالکریم را برایش انتخاب کرد، و از همان آغاز، بندگی خدا در وجودش نمایان بود. کودکیِ پرکار و پرتلاشی داشت. همیشه کنار پدرمان در باغ کار می‌کرد، هیزم جمع می‌کرد و در امور خانه یاری می‌رساند.  
تحصیلات ابتدایی‌اش را در مدرسه‌ هاتف گذراند و دوران راهنمایی و دبیرستان را نیز در دامغان ادامه داد. درحالی‌که هنوز در سوم دبیرستان بود، راهی جبهه شد. برای کمک به خانواده، بنّایی و لوله‌کشی می‌کرد و حتی هنگام اعزام به جبهه هم کتاب‌هایش را با خود برد تا در زمان آزادش، مطالعه و تحصیل را ادامه دهد.در محله، بسیجی فعال بود و در نماز جماعت شرکت می‌کرد. 
حضورش در مسجد امام حسن مجتبی(ع) پررنگ بود و مکبر مسجد بود. باوقار، مؤمن، و غیرتمند بود. نسبت به حجاب و ناموس تعصب خاصی داشت. 
با اینکه از من کوچک‌تر بود، اما همیشه مراقبم بود. حتی شب‌هایی که برای درس خواندن به خانه‌ دوستانم می‌رفتم، تا دم در همراهی‌ام می‌کرد. می‌گفت: «چه ساعتی برمی‌گردی؟ من دنبالت می‌آیم.» در وصیت‌نامه‌اش نیز نسبت به حجاب و حفظ غیرت دینی تأکید داشت.در یکی از اعزام‌ها به جبهه، از ناحیه‌ سر مورد اصابت گلوله قرار گرفت و دو ماه در بستر بیماری بود. با وجود درد و ضعف جسمی، مرتب شعار هیهات منّا الذله بر زبانش جاری بود؛ گویی که با تمام وجود آن را زندگی می‌کرد.
روز ۱۲ مهر ۱۳۶۲، درست در شب اول محرم، پر کشید و به خیل شهدا پیوست. آن شب، در خواب دیدمش. بر فراز ضریح امام حسین (ع) نشسته بود. با تعجب گفتم: «چرا رفتی آن بالا؟» لبخند زد و گفت: «من گفته بودم از همه زودتر به کربلا می‌رسم...» او و هم‌رزمانش رفتند، راه را گشودند، و آخرین درجه‌ای که یک بسیجی می‌تواند بگیرد، یعنی شهادت را دریافتند. امید دارم بتوانم رهرو واقعی این راه باشم...
در وصیت‌نامه‌اش به پایبندی به اصول انقلاب تأکید داشته و توصیه کرده که رهرو امام باشید. به رعایت حجاب و تقوا و همچنین دعا برای فرج امام زمان(عج) در هنگام قنوت، بسیار سفارش کرده بود. در بخشی از وصیت‌نامه‌اش نوشته بود: «دهان دشمن را با ایمان خود بکوبید...، در برابر دشمن گریه نکنید، تا دل شاد نشوند.»
شهیدی با علامت مهر بر شانه
خاطره‌نگار: منصوره شهبازی فراهانی، خواهر شهید محمد شهبازی فراهانی
ولادت: ۴/۸/۱۳۴۸ – محله شکوفه، استان تهران
شهادت: ۵/۱۱/۱۳۶۵ – شلمچه، عملیات کربلای ۵
نحوه شهادت: اصابت ترکش به ران
مزار شهید: تهران، بهشت زهرا (س)، قطعه ۲۹، ردیف ۴۲، شماره ۴
محمد شهبازی فراهانی، در ۴ آبان ۱۳۴۸، هنگام اذان ظهر در محله‌ شکوفه، خیابان کرمانِ تهران به دنیا آمد. مادربزرگش معتقد بود علامت مهر روی شانه‌ راستش، نشانه‌ شخصیت بزرگ او خواهد بود. پدرش، راننده‌ شرکت واحد بود و محمد در کودکی، برای دیدن او به ایستگاه اتوبوس می‌رفت. در کودکی، پس از زمین خوردن با دوچرخه، ران پایش آسیب دید و قرار بود جراحی شود، اما مادرش با توسل به امام زمان(عج) و خواندن نماز، شفای او را گرفت. صبح روز بعد، پزشک اعلام کرد نیازی به عمل نیست.
محمد، پسری خوش‌اخلاق و شوخ‌طبع بود. بااین‌حال، به بزرگ‌ترها، به‌ویژه پدرش احترام می‌گذاشت. در برابر حرف‌هایشان سر به زیر می‌انداخت یا گریه می‌کرد. عاشق فوتبال بود و در زمین باز محله با دوستانش بازی می‌کرد. غیرت دینی‌اش در نوجوانی آشکار بود؛ در دوازده یا سیزده سالگی به خواهر بزرگ‌ترش، که چادری بود، تأکید می‌کرد حتی در دمپایی نباید پایش مشخص باشد. از تابستان‌های دوره‌ راهنمایی، با کار در تراشکاری، مستقل شد و لباس، کفش و لوازم شخصی‌اش را خودش تهیه می‌کرد. او با سخاوت برای خواهر و برادرها و کودکان فامیل هدیه می‌خرید و در عیدها به بچه‌ها کادو می‌داد. یک‌بار که برق قطع شده بود، با حوله‌ خیس، بالای سر خواهرش ایستاد و او را باد زد تا گرمش نشود.
محمد از دوره راهنمایی با تراشکاری آشنا شد و به‌سرعت مهارت آموخت. دستگاه تراش و موتور خرید و کارش را به‌صورت جدی ادامه داد. با وجود تحصیل تا دوم راهنمایی، در کارش موفق بود. او همچنین به آموزش نظامی رفت و سپس عازم جبهه شد. ظهرها پس از کار، ابتدا نمازش را می‌خواند، ناهار می‌خورد، استراحت کوتاهی می‌کرد و دوباره به کار بازمی‌گشت.
او عاشق خانواده، به‌ویژه کودکان بود. عشق او به کشور و امام خمینی(ره) در فداکاری‌اش نمایان شد، زمانی که جانش را در راه دفاع از میهن تقدیم کرد. غیرت و مهربانی‌اش، او را به الگویی برای خانواده و جامعه تبدیل کرد. آخرین دیدارم با محمد، هنگام عزیمت به جبهه بود. مادر گفت برایش کتلت درست کنم. محمد با ساک آماده، در سکوتی پر از بهت با من خداحافظی کرد. برای آخرین‌بار از جلوی دربِ خانه او را که تنها ۱۷ سال داشت، تماشا کردم. مهم‌ترین توصیه‌اش، مانند دیگر شهدا، حفظ حجاب بود: «خواهرم، حجاب تو از خون من رنگین‌تر است.»
محمد، در ۲۵ دی ۱۳۶۵ عازم جبهه شد و در ۵ بهمن، در عملیات کربلای ۵ در شلمچه، بر اثر اصابت ترکش به ران به شهادت رسید. این ایام، مصادف با فاطمیه بود. خبر شهادتش در ۹ بهمن اعلام شد و در ۱۰ بهمن، روز جمعه، به خاک سپرده شد. 
مادر با صلابت، او را در قبر گذاشت و گفت: «فرزندم را خودم می‌خواهم به خاک بسپارم.» او حتی به من اجازه‌ پوشیدن لباس مشکی نداد و گفت: «محمد داماد شده، نمرده که مشکی 
بپوشید.»
برادرم برای من همچنان زنده است، چنان‌که قرآن می‌فرماید، شهدا نزد خدا روزی می‌خورند. او با غیرت، مهربانی، سخاوت و عشق به حجاب، اثری عمیق بر جای گذاشت. محمد به من، عشق به حجاب را آموخت که هنوز با یاری خدا برایم ارزش والایی دارد. روحش شاد.
شعری با دست‌خط مادر شهید:
اگه عالم همه با ما ستیزند 
 اگه شویند با خون پیکرم رو 
 اگه با آتش و خون خو بگیرم
 اگه با تیغ خونم رو بریزند 
 اگه گیرند از پیکر سرم رو 
 ز خط سرخ رهبر بر نگردم
 وصیت‌نامه شهید محمد شهبازی
بسم‌الله الرحمن الرحیم
با سلام به رهبر بزرگوار انقلاب اسلامی و با سلام به پدر و مادرم و خواهر و برادرم. امیدوارم حالتان خوب باشد. آقاجون، من اینجا حالم خوب است و امیدوارم رزمندگان عزیز با پیروزی کامل به خانواده خود برگردند. آقاجون و مامان، ما، در گردان و اردوگاه هستیم و اینجا آدرس کامل ندارد که جواب نامه بیاید، پس نامه ندهید. دعا به جان امام یادتان نرود. دیگر عرضی ندارم.
خدایا، خدایا، تا انقلاب مهدی، خمینی را نگهدار.
از طرف محمد شهبازی
۲۹/۱۰/۶۵

captcha