آشنایی با امام خمینی(ره)
حمید داوودآبادی
در لبنان، امام خمینی شناخته شده نبود. البته نام مراجع دیگری همچون سیّد حکیم، سیّد خویی، سیّد شاهرودی و سیّد صدر مطرح بود.
اولین باری که اسم امام خمینی را شنیدم، اواخر سال 1976م (1355هـ.ش) در نجف اشرف بود. وقتی که به نجف رسیدم، تقریباً چند هفته بعد، برای اولین بار با امام آشنا شدم یا به تعبیری با نام امام. یعنی وقتی در نجف بودم، اسم حضرت امام را شنیدم. وقتی در لبنان بودم اصلاً اسم امام را نشنیده بودم.
چند هفته بعد از رسیدن به نجف، دوست داشتم که با مراجع آشنا بشوم. یک نفر از من خواست و من هم به بیوت همه آقایان مراجع از جمله امام خمینی رفتم. در آنزمان امام را در خانهای که در منطقهای بود که به آن «برانی» میگفتند، دیدم. یعنی نشستیم و چای خوردیم. البته رفت و آمد آنچنانی به بیت امام نداشتم و فقط دو بار در سال برای دادن امتحانات به آنجا رفتم. ایشان برای پرداخت شهریه، امتحان ویژه میگرفتند و در واقع بدون امتحان چیزی نمیپرداختند. من هم دو بار برای دادن امتحان به بیت امام رفتم.
صد درصد مطمئن نیستم، اما به گمانم کسی که از من امتحان گرفت، کسی بود که در آنزمان مسئول گرفتن امتحانات بود و میتواند «سیّدجعفر کریمی» باشد. بعداً امام را یک بار و درحالی که به حرم میرفت و نیز یک بار دیگر در بیرون از مسجد «الخدره» در صحن امام امیرالمومنین(ع) بعد از وفات شهید «سیّدمصطفی خمینی» دیدم.
بهطور کلی امام را در نجف دفعات اندکی مشاهده کردم و یک بار هم در منزلش او را دیدم. طبعاً ما- تمام لبنانیها نه فقط ما- در نجف با ایرانیها قاطی نمیشدیم و امام را جز اینکه یکی از مراجع موجود در نجف است، نمیشناختم. طبعاً معلوم بود که دروس امام به فارسی بود و طلاب لبنانی در دروسش حاضر نمیشدند و همینطور بهسبب جَوی که در نجف بر ضد امام و نیز بر ضد شهید صدر بود. چرا که اصلاً مخالفین، به امام میگفتند «کمونیست» و به شهید صدر میگفتند «سنَی». اما بهخاطر اینکه استادان ما از لبنانیها بودند و آنها نیز از شاگردان شهید صدر بودند، ارتباط اصلی ما با شهید صدر بود و ما با امام یا یکی از شاگردان امام نیز در نجف آشنا نشدیم.
در نجف شناختم از امام کاملاً سطحی بود. نه فقط ما، بلکه عموم لبنانیها نیز امام خمینی را نمیشناختند. یعنی نامش را همچون هر مرجع دیگر میشنیدند، ولی چیز زیادی نمیدانستند، چون علمای موجود در لبنان همگی از شاگردان سیّد خویی، سیّد حکیم و سیّد صدر بودند و هیچ ارتباطی با امام نداشتند. به همین خاطر جزو مبلغان و مروجان امام (رضواناللهتعالیعلیه) نبودند. مگر اندکی از لبنانیها که در قم بودند و تعدادشان نیز کم بود، ایشان را میشناختند. البته آنها هم فعالیت مهمی در لبنان نداشتند تا امام را به مردم معرفی کنند.
ما با امام بعد از خروجش از نجف و رفتن به پاریس، از طریق رسانهها آشنا شدیم و نه از طریق روحانیت و حوزه و اینها. من با امام قبل از اینکه بهعنوان یک مرجع تقلید یا زعیم یک حوزه علمیه آشنا باشم، بهعنوان رهبرانقلاب او را شناختم و بهخاطر رشد و تربیتمان، و نیز توجهمان به موضوعات و مسائل سیاسی و انقلابی، از نخستین لحظهای که عکس امام را دیدم، نخستین موقعیت امام را نیز دیدم و به امام دلبسته شدم. یعنی امام برای ما تبدیل به همه چیز شد.
میتوانم نکته مهمی را در اینجا ثبت کنم و آن، اینکه:
لبنانیهایی که نزد شهید صدر درس خواندند و از شهید صدر تأثیر گرفتند، همان کسانی هستند که بیشترین تعلق و تأثیر پذیری را نسبت به امام خمینی داشتند. برعکس بقیه لبنانیهایی که نیاز به وقت داشتند، اینها بهسرعت جزو یاران و عاشقان امام شدند و شروع به مصاحبت و همراهی با امام و انقلاب در ایران و تحولاتی که بهوقوع پیوست، کردیم. تا اینکه چند ماه بعد از انقلاب، آيتالله صدر به شهادت رسید و در آنزمان موضوع مرجعیت تقلید، نزد ما روشن و واضح نبود. ما که عموماً مقلد شهید صدر بودیم، مقلد سیّد خویی شدیم. تا اینکه من در سال 1982م (1361هـ.ش)- همان سالی که در تهران بازداشت شدم- به ایران رفتم، سه ماه در قم ماندم و مجموعهای بیَنات و دلایل را جمع آوری کردم و به لبنان برگشتم. با شهید سیّدعباس، شیخ محمد یزبک و برادران دیگر و نیز بقیه که بسیار زیاد به آراء سیّدمحمود هاشمی احترام میگذاشتند، صحبت کردم، و مجموع نظرات و آراء را در مورد امام گفتم. پس در نتیجه همه کسانی که از شهید صدر تقلید میکردند، مقلد امام شدند و حرکت تقلید از امام، در لبنان شروع به گسترش کرد. در همان سال و در پی تجاوز اشغالگران صهیونیست به لبنان، ارتباط محکم و استواری میان لبنانیها و امام شروع شد. یعنی ارتباط مستقیم از آن سال، یعنی از زمان شکلگیری حزبالله آغاز شد.
بعد از خروج امام از نجف و رفتن ایشان به پاریس، عکس امام وارد هر خانهای در لبنان شد. یعنی بهطور ناگهانی این دلبستگی خیلی زیاد شد و اصلاً واضح است دستی الهی بود که این جوّ را متحول کرد. اولین کتابی را هم که از امام خواندم، کتاب «حکومت اسلامی» بود که به زبان عربی چاپ شده بود.
اولین ملاقاتم با امام در ایران، که ملاقات خصوصی هم نبود، در سال 1982م (1361هـ.ش) در روز جهانی مستضعفان در نیمهشعبان بود که هیئتهایی از لبنان رفتند و من نیز با آن هیئتها و مهمانانی که در مراسم شرکت کردند، همراه بودم. بعد از پیروزی انقلاب، اولین بار امام را در حسینیه جماران دیدم.
من این جلسه را بهعنوان مثال برای بحثی که مدتی قبل در دیدار با دانشجویان دانشگاهی داشتم، میزدم. یکی سؤال کرد:
- فناء فی الله یعنی چه؟
و من به او گفتم:
- نمیدانم فناء فی الله چیست، اما میتوانم برایت تشبیهی بیاورم و آن عبارت است از اینکه برای تو اتفاقی بیفتد و تو خودت، حواس و احساساتت و آنچه را که در اطراف توست، فراموش کنی و جز به چیزی که در برابرت قرار دارد، مشغول نشوی. گمان میکنم این همان فناء است. اما فناء فی الله به هر صورت که باشد، میدانم که این همان فناست.
و ماجرای حسینیه جماران را در مورد این موضوع برایشان نقل کردم. از لحظهای که امام وارد شد تا لحظهای که خارج شد، فشار شدیدی وجود داشت. ما نشسته بودیم و از این نشستن معذَب بودیم. تقریباً بیشتر از نیم ساعت امام سخنرانی کرد و من در طول این ورود و خروج امام، چیزی احساس نکردم. نه فشاری که بر من بود، و نه روح و جسمم و نه چیز دیگری. اصلاً شک دارم که پلک زده باشم. میترسیدم در آن لحظه از نگاه بهصورت امام محروم شوم. کلاً غرق در امام شدم.
این اولین دیدارم با امام در حسینیه بود. دیدار دوم در سال 1986م (1365هـ.ش) بود که همراه برادران شورای حزبالله به دیدار با امام (رضواناللهتعالیعلیه) رفتیم. مضمون این دیدار و صحبتی که امام با ما داشت، در صحیفه نور هست. من در آنموقع به اتفاق همه برادران در اتاق شخصی امام در جماران بودیم. برادران همگی سرهایشان را پایین انداخته بودند و جرأت این را که به امام نگاه کنیم، نداشتیم. یعنی نگاهمان را میدزدیدیم و وقتی امام متوجه طرف دیگری میشد، به او نگاه میکردیم. در آن جلسه سیّدعباس، شیخ صبحی، سیّد ابوهشام، و بقیه بودند.
به غیر از صحبتی که در صحیفه نور آمده، امام صحبت دیگری با ما نکردند. در آن جلسه این امکان نبود. برای اینکه امام (رضواناللهتعالیعلیه) در آنزمان کارهای ما را به حضرت آیتالله خامنهای که آنزمان رئیس جمهوری بود، محول کرد و طبعاً در مسائل و جزئیات کارهای ما وارد نمیشد.
ملاقات سومی هم با امام به تنهایی داشتم که مربوط به چند ماه قبل از وفات ایشان است. اصلاً کسی حتی مرحوم سیّداحمد نیز در اتاق نبود و فقط من بودم و امام. حال آن روزم اصلاً قابل توصیف نیست. من وارد اتاق امام شدم و غافلگیر شدم که من تنها در اتاق هستم. دلیل ملاقات هم، وجود جنگ شدید میان جنبش أمل و حزبالله بود که درباره برخی مسائل و مشکلات، بین ایران و لبنان رفت و آمد داشتیم.
برادران مسئول در جمهوری اسلامی نیز غرق در بسیاری مسائل بودند و آنطور که باید، و بهصورت مطلوب و کافی، به کارهای ما رسیدگی نمیکردند و پیگیر نمیشدند. ما از این مسئله گله داشتیم. من در بیت حضرت امام، با مرحوم سیّداحمد خمینی و شیخ «حسن رحیمیان» رابطه بسیار خوب و آشنایی داشتم، اما از طریق وزارت امور خارجه و از راه رسمی وقت ملاقات با امام گرفتم. درحالی که مسئول اجرائی حزبالله و عضو شورای حزبالله بودم، گفتم که صحبتی دارم که میخواهم آن را به خود امام بگویم.
امام هم از روی لطف و محبتی که به حزبالله داشت، وقت ملاقات داد. نیم ساعت پیش امام بودم و این نیم ساعت برای من موقعیت ارزشمندی بود. من بیست دقیقه نزد امام صحبت کردم و گزارشهایی به او دادم.
در که باز شد، وقتی وارد اتاق شدم، من جلو رفتم و دست امام را بوسیدم. گزارشی را که نوشته بودم، بهدست ایشان دادم و نشستم روی زمین. امام روی کاناپه نشسته بود و من با فاصله نشسته بودم. با دیدن این که هیچکس دیگر وارد اتاق نشد، غافلگیر شدم. جلسه خصوصی خصوصی بود.
امام به من اشاره کرد که صحبت کنم، ولی من فقط فارسی را میفهمیدم ولی نمیتوانستم به فارسی تکلم کنم. امام به من گفت:
- بفرمایید ...
من شروع کردم به صحبت کردن. چون آرام حرف میزدم و با ایشان فاصله داشتم، صدا نمیرسید؛ که امام خندید و به زبان فارسی به من گفت:
- صدایتان را بالاتر ببرید.
من هر چه صدایم را بالا بردم، امام نمیشنیدند. پس به من گفتند:
- بیایید اینجا بنشینید.
تقریباً پیش پای امام نشستم و شروع به صحبت کردم. در بیست دقیقه اوضاع و مشکلاتمان، و نیز جنگ میان امل و حزبالله و دیگر مسائل را برایشان توضیح دادم- البته این دیدار ضبط نشد، یعنی ضبط صوت یا چیزی در آنجا نبود. سیّداحمد خمینی و هیچکس دیگری هم در اتاق نبود. ایشان سؤال کرد:
- این چیزهایی که گفتید، خلاصه این گزارش است؟
من گفتم: «بله.»
امام گفتند: «گزارش را خواهم خواند و به آن رسیدگی و اهتمام میکنم.»
و طبعاً توصیه به تقوا و صبر و پایداری کردند. الان دقیقاً در خاطرم نیست که امام به من چه گفتند، برای اینکه بهت زده و هول شده بودم و خوب مطالب را نفهمیدم. در کل سخن ایشان را درک کردم، اما چیزی بهیادم نمانده است. اما از جمله مسائلی که امام به من گفت، این بود که:
- ما شما را ترک نمیکنیم.
و این برای ما مهم بود. از این جمله مهمتر برای من، نبود.
وقتی که بیرون آمدم، به یاد دارم برای برادرانی که در بیت امام و در بیرون بودند، تعریف کردم که چه گذشت. آنها هم به من گفتند که این هفته در انتظار این هستند که امام چیزی بگوید. در آنزمان مشکل شیخ «حسینعلی منتظری» و دیگر مسائل وجود داشت. پس امام نیز در یکی از سخنرانیهای خود گفت:
- دفاع از اصل جمهوری اسلامی و از حزبالله، اصل خدشه ناپذیری است.
و این چند روز بعد از دیدار ما با او بود که ایشان به من گفتند:
- من به مسئولین سفارش میکنم که به شما توجه کنند و من هرگز شما را ترک نخواهم کرد.
این آخرین دیدار مستقیم و حضوری من با امام بود. اما الحمدلله توفیق داشتم که بهسبب دوستی با برخی افراد در بیت امام، هر بار که به ایران میرفتم، به دستبوسی امام بروم.
آن روز امام درباره کسی چیزی نپرسید و فقط به آنچه که من گفتم، گوش دادند. مسئله کلی بود. یعنی این موضوع به تأکید بیشتر از جانب امام برای حمایت از حزبالله احتیاج داشت. برای اینکه حتی آقایان، یعنی مسئولین نیز در ایران ترس داشتند که چیزی که در لبنان جریان دارد، جنگ میان شیعیان است. یعنی آنها نیز نگران بودند و به همین خاطر آمادگی کافی نداشتند که پشتیبانی بزرگی از حزبالله بکنند. برای اینکه این خونریزی میان شیعیان بود و باید از طرف امام تکلیف میشد.
در همان سالی که به اتفاق چند نفر در قالب هیئت اعزامی به ایران رفتیم، اولین باری که حضرت سیّد قائد را که رئیسجمهوری بود، میدیدم و در مهمانی با هیئتهای اعزامی دیدار غیرمستقیم بود و بعداً که من عضو شورا شدم، رابطهام از نزدیک با حضرت سیّد قائد شروع شد که این جریان مربوط است به سال 1986م (1365هـ.ش) که وقتی در هیئت اعضای شورا به ایران میرفتیم، دائماً با حضرت سیّد قائد و جناب آقای شیخ «هاشمی رفسنجانی» و بقیه مسئولان دیدار داشتیم. اما در موضوعات بهخصوص و فوری، تنهایی میرفتم. برادران مرا به تنهایی میفرستادند و من به تنهایی با حضرت آيتالله خامنهاى که آنزمان رئیس جمهوری بود، دیدار میکردم. بهیاد دارم در آنزمان، در یکی از دیدارها، به تنهایی یک ساعت در خدمتشان ماندم. وقتی به اتفاق شورا میرفتیم، دو یا سه ساعت میماندیم. پیش ایشان خیلی میماندیم.
موضوع تمام دیدارها، حزبالله بود- البته حضرت سیّد قائد توجه و اهتمام زیادی به حزبالله داشتند و نیز دوستدار حزبالله بودند و افراد را بهخوبی میشناسند. یعنی فلانی و فلانی و فلانی را به اسم میشناسند. از وضعیتشان، مشکلاتشان، نقاط مثبتشان و نقاط منفیشان مطلع هستند. از همه چیز آگاه هستند و از نزدیک پیگیر هستند. در سالهای اخیر، ایشان جانشین حضرت امام بودهاند. ما با ایشان نه بهعنوان رئیسجمهوری، بلکه با این عنوان که ایشان از طرف امام مسئول لبنان هستند، قضایا را پیگیری میکردیم. حتی به یاد دارم که در مورد برخی مسائل، به جناب آقای هاشمی رفسنجانی مراجعه میکردیم و او جواب نمیداد و میگفت:
- شما لازم است که از حضرت سیّد خامنهاى بخواهید.
و ما پیش سیّد قائد میرفتیم و خواستههایمان را مطرح میکردیم.