کد خبر: ۳۳۹۹۶۲
تاریخ انتشار : ۲۱ مهر ۱۴۰۵ - ۲۱:۱۱
«سید عزیز»؛ زندگی‌نامه خودگفته شهید سید‌‌حسن نصرالله- 7

دبیرکل حزب‌الله

حمید داوودآبادی

مسئولیت‌ها
سال 1985م (1364ه.ش) بود که به منطقه بیروت آمدم و معاون مسئول منطقه بیروت که «سیّدابراهیم الامین» بود، شدم. من معاون مسئول منطقه و مسئول نظامی منطقه بیروت بودم.
برای مدت کمی هم امام جمعه بعلبک بودم و در مقطعی هم امام جمعه شهرک «نبی‌شیث» شدم. پس از آن هم به بیروت آمدم و در بیروت معاون مسئول منطقه و مسئول نظامی منطقه بیروت بودم. بعد از آن، یعنی تقریباً بعد از یک سال، مسئول منطقه بیروت شدم. سال 1988م (1367ه.ش) عضو «شورای مرکزی حزب‌الله» و نیز مسئول اجرایی حزب شدم و این مسئولیت برعهده‌ام گذارده شد؛ به‌طوری که تمام مناطق و شعبات زیر نظرم بود. یعنی شورا تصمیم می‌گرفت و من تصمیمات شورا را اجرا می‌کردم. تا سال 1989م (1368هـ.ش) و اوایل سال 1990م (1369ه.ش) در همین مسئولیت ماندم. 
این زمان بود که به‌طور قاطع تصمیم گرفتم که به قم بروم. بعد از اخذ اجازه از حضرت آيت‏الله خامنه‏اى سیّد قائد(دام‌ظله)، او به من اجازه داد به قم بروم و حضرت سیّد قائد در آن‌زمان دست‌خط نوشت که بهتر است که فلانی نماینده حزب‌الله در ایران باشد. سپس شروع به تحصیل در قم کردم و در همان موقع نماینده حزب‌الله لبنان در تهران بودم و برخی موضوعاتی را که حزب‌الله در لبنان احتیاج داشت، پیگیری می‌کردم. 
تقریباً نزدیک به یک سال در میان قم و تهران بودم. چند ماهی را در قم به تحصیل گذراندم و در درس «سیّدمحمد هاشمی» و «سیّدکاظم حائری» و «شیخ فاضل لنکرانی» حاضر شدم. اما از بدشانسی من، در نیمه دوم آن سال، جنگ میان جنبش امل و حزب‌الله دوباره شروع شد. شرایط خیلی سخت شد و ترجیح دادم بیشتر وقت‌ها در تهران باشم تا مسائل و مشکلات را پیگیری کرده و برخی امور را هماهنگ کنم. در همان موقع یعنی سال 1989م (1368ه.ش) بود که شهید سیّدعباس موسوی به تهران آمد و این هنگامی بود که اختلافاتی در داخل حزب‌الله به‌دلیل برخی مشکلات با بعضی افراد پدید آمده بود.
در آن‌زمان شیخ «صبحی طفیلی» دبیرکل حزب‌الله بود و سیّدعباس بسیار اصرار کرد که به لبنان برگردم. با حضرت آيت‏الله خامنه‏اى نیز صحبت کرد و برایش اهمیت برگشتن من را به لبنان، تشریح کرد. 
اما ما مشکل بزرگی در داخل حزب‌الله داشتیم. در اوایل سال معلوم بود که من کنار می‌روم یا در قم می‌مانم، واضح است که سیّد قائد بیشتر با ماندن من در قم موافق بود. اما در آخر سال، به‌سبب برخی اتفاقات و اصرار شهید سیّدعباس، حضرت آيت‏الله خامنه‏اى گفت: 
- سیّدحسن خودش تکلیف خود را می‌داند. 
پس من احساس کردم که دیگر جای شبهه باقی نمی‌ماند که برای من تکلیف شده است. سیّدعباس فشار آورد که من به لبنان برگردم و از رفتن به حوزه علمیه قم قطع امید کنم. در صورتی که من به‌صورت قاطع رفته بودم که به لبنان برنگردم، مگر بعد از دستیابی به درجه اجتهاد.
سرانجام به لبنان برگشتم و در آن‌زمان برای دوره‌ای کوتاه در بیروت ماندم. سپس به منطقه «اقلیم التفاح» در جنوب رفتم و در آنجا بود که در ایام جنگ میان حزب‌الله و جنبش امل، در محاصره افتادیم و برای مدت پانزده روز و نیم در محاصره ماندم.
به مدت پانزده روز و نصف در آنجا ماندیم تا این‌که بین ما و جنبش امل صلح شد و من به بیروت برگشتم. در آن دوره، تقریبا من هیچ مسئولیت اجرایی نداشتم. 
برادر حسین
در هنگام جنگ میان حزب‌الله و جنبش امل، برادر کوچک‌تر من، «سیّدحسین» مدتی مسئول نظامی جنبش امل در یکی از مناطق ضاحیه به‌نام منطقه «شیاح» بود. البته آنها او را با اسم مستعار «جهاد الحسینی» صدا می‌زدند. در اثنای همان جنگ میان امل و حزب‌الله در جنوب ضاحیه، او به‌طور شدیدی مجروح شد و نزدیک بود کشته شود، اما خداوند او را شفا داد و الان او کاری نمی‌کند. یعنی از زمان مجروحیتش تا الان، او هیچ‏کاری نمی‌کند و در خانه است.
ما خیلی همدیگر را دوست داشتیم و بالطبع همدیگر را می‌دیدیم و رابطه برادرانه هم داشتیم. حتی زمانی که او در جنبش امل علیه حزب‌الله می‌جنگید و من در حزب‌الله مسئولیت داشتم. حتی در ایام جنگ میان امل و حزب‌الله، او مرا دوست می‌داشت و به من احترام می‌گذاشت؛ اما من نتوانسته بودم عقاید و باورهای او را عوض کنم. او به جنبش امل تعصب داشت ولی بعد از مجروحیت و در سال‌های اخیر، شخص تقریباً متدینی شده است. یعنی نماز می‌خواند، روزه می‌گیرد و خانواده‌ای محجبه دارد و نیز دختر محجبه. یعنی به‌طور کلی به تمام امور دینی خود توجه و اهتمام دارد. الان رابطه ما با هم بسیار خوب است.
بعد از سفر من به قم و بازگشتم، شیخ «نعیم قاسم» مسئول اجرایی بود و امور اجرایی را پیگیری می‌کرد. زمانی که مسئول اجرایی بودم، او معاونم بود و پس از رفتنم به قم، او مسئول اجرایی شد. در آن‌زمان تقریباً به مدت یک سال یا شش ماه بعد از بازگشتم از اقلیم التفاح، وقتی که احساس شد اقلیم تقریباً آرام‌تر شده است، این گروه یک سال کار جهادی در حزب‌الله را سرپرستی و هدایت می‌کرد. 
فرمانده به آن شکل نبودم، ولی کارها را سرپرستی و پیگیری می‌کردم، تا این‌که انتخابات حزب‌الله انجام شد. یعنی مدت شورا به پایان رسید. در آن‌زمان یعنی اوایل سال 1991م (1370ه.ش) دبیرکل شیخ صبحی طفیلی بود و من، شهید سیّدعباس، شیخ حسین کورانی و شیخ نعیم قاسم در شورا بودیم. انتخابات جدید انجام شد و سیّدعباس موسوی به‌عنوان دبیرکل حزب‌الله انتخاب شد.
شهید سیّدعباس دبیرکل شد و من از نو مسئول اجرایی شدم و شیخ نعیم قاسم نیز معاون دبیرکل شد. کار را به اتفاق شهید سیّدعباس از نو شروع کردیم و من تا هنگام شهادت سیّدعباس، کارهای اجرایی را پیگیری می‌کردم. 
وقتی سیّدعباس(رضوان‌الله‌تعالی‌علیه) شهید شد و قبل از این‌که دفن شود، همگی تشییع را در بیروت انجام دادیم، سپس پیکرهای ایشان و خانواده‌اش را به بعلبک بردیم و در آنجا نیز تشییع کردیم. در بعلبک تا روز دوم ماندیم تا به نبی‌شیث برویم. در آن شب که در حقیقت قبل از دفن شهید سیّدعباس بود، شورای اجرایی حزب‌الله جلسه گذاشت و بحث و مذاکره شد. طبعاً جلسه بسیار خاصی بود. یعنی همه در حالت روحی خاصی بودند و گریه می‌کردند. زیرا ما، جلوی مردم خودمان را کنترل می‌کردیم و گریه نمی‌کردیم اما وقتی خودمان جلسه گذاشتیم، چندین ساعت در حال گریه بودیم. سپس برادران مسئله انتخاب دبیرکل را مطرح کردند. طبعاً همه برادرانی که آنجا بودند، از لحاظ سنی از من بزرگ‌تر بودند. یعنی شیخ محمد یزبک در حقیقت یکی از استادان من بود که من در پیشش چند بخش از کتاب «لمعه» را خوانده‌ام. شیخ نعیم قاسم نیز از من بزرگ‌تر بود و شیخ صبحی طفیلی تنها فرد از نسل شهید سیّدعباس بود. یعنی اگر که پیشش درس نخواندم و از استادانم نبود، اما او از نسل استادانم بود و آنان در کار و امور مربوط به خودمان، از من قدیمی‌تر بودند. با این وجود، همه این برادران اجماع‌نظر کردند که من دبیرکل بشوم و این برای من خیلی سخت و دشوار بود. 
باید بگویم که قبل از آن جلسه و وقتی که برادران با من صحبت می‌کردند، نظرم بر این بود که شیخ صبحی دبیرکل بشود. او قبل از شهید سیّدعباس دبیرکل بود، پس باید مجدداً دبیرکل می‌شد. اما در این جلسه، همه اجماع کردند که من دبیرکل شوم. حتی خود شیخ صبحی طفیلی. یعنی او به‌دلیل بسیاری ملاحظات، تأییدش بر این بود که من دبیرکل شوم. 
روز دوم که برای تشییع پیکر شهید سیّدعباس، همسر و فرزندش رفتیم، اعلام شد که شورا جلسه انتخاب دبیرکل جدید را برگزار کرده است و من نیز در مراسم تشییع سخنرانی کردم. البته این کار خیلی زود و با عجله انجام شد که برای حزب‌الله اهمیت داشت و نیز ضربه مهمی بر صهیونیست‌هایی که خیال می‌کردند اگر سیّدعباس را کشتند، ما اختلاف پیدا کرده و تکه‌تکه می‌شویم و حزب‌الله تمام خواهد شد، به‌شمار می‌آمد. 
این کار سریع، حزب‌الله را تثبیت کرد. وضعیتش را در لبنان قدرت بخشید و باعث ناامیدی و شکست دشمن شد. از آن‌زمان بود که من به‌عنوان دبیرکل حزب‌الله به فعالیت مشغول شدم. مدت مسئولیت سیّدعباس، دو سال بود که حدوداً ده ماه از آن سپری شده بود و من بقیه آن مدت را تمام کردم که این مدت زمانی، برایم حساب نشد؛ زیرا براساس قانون فعلی حزب‌الله، یک شخص می‌تواند فقط برای دو دوره دبیرکل شود. البته شورای سابق و نه این شورا، پیشنهاد تعدیل این قانون را داد که این بند نقض شود. اما هنوز هم به این قانون عمل می‌شود و حضرت سیّد قائد نیز منتظر این بود. سپس انتخاب من در شورا تکرار شد و دبیرکل شدم و برای مدت دوسال اعتبار حاصل کردم. این دوره اول بود و سپس دوباره در انتخاب سوم نیز آمدم و این دوره دوم بود که همین دوره فعلی است. مسئولیت این شورا به مدت سه سال است که از وقتی این مسئولیت را قبول کردم، تقریباً یک سال و سه یا چهار ماه باقی مانده است. یعنی فرض می‌شود که در ماه صفر و نه بعدتر از آن، انتخاب داخلی را در حزب‌الله انجام خواهیم داد. 
من در جایگاه دبیرکلی، با اتفاق‌نظر و هماهنگی میان اعضای شورا کار می‌کردم. یعنی در سه نوبتی که به‌عنوان دبیرکل انتخاب شدم، این امور در میان برادران و بالاجماع انجام می‌گرفت والان من در خدمت شما هستم. 
فقط اضافه کنم، بعد از این‌که حضرت سیّد قائد مسئولیت مرجعیت را قبول کرد، به من و جناب شیخ یزبک تفضل کرد و ما را وکلای عام خود قرار داد. من وکیل ایشان در منطقه بیروت و جبل‌عامل بودم و شیخ یزبک، وکیل ایشان در بقاع و شمال بود. از روزهایی که تکلیف جدید را برای ما فرستادند، مناطق را هم تقسیم کردند و من و شیخ یزبک نمایندگان عام حضرت آيت‏الله خامنه‏اى در لبنان شدیم. یعنی هرکسی در لبنان می‌تواند به من یا شیخ یزبک مراجعه کند. این در سطح تقدم عموم بر سطح شخصی است.
حضور در جبهه
در برخی مواقع، خودم در جبهه‌های جنگ حضور مستقیم داشته‌ام. البته به این شکل که کلاشنیکوف به‌دست بگیرم و تیراندازی کنم، نبوده است اما در اتاق عملیات، در نبردهای مناطق ضاحیه و یا در اقلیم التفاح یا جاهای دیگر، مشغول اداره عملیات بوده‌ام. یا مثلاً یک‌بار پنج-شش ماهی را به همراه تعدادی از برادران در محاصره به سر بردیم. خلاصه در همین حد.
شکر خدا در دوران مبارزه مجروح نشدم، البته دفعات زیادی تا مجروحیت پیش رفتم. مثلاً وقتی در ساختمانی که در آن سکونت داشتم، در محاصره بودیم. مثلاً در اینجا می‌نشستم، موشک‌ها به اتاق‌های مجاور می‌خوردند، اما اتاق ما آسیبی ندید و ما به طبقه دوم می‌رفتیم و موشک‌ها می‌آمدند و به هر آن‌چه در اطراف ما بود، آسیب وارد می‌کردند، اما اتاقی که من در آن بودم فقط شیشه‌ها و قسمت‌هایی از دیوار فرو می‌ریخت که البته من مجروح نمی‌شدم. 
ترور
تلاش برای ترور من، عملاً یک‌بار در سال 1989م (1368ه.ش) به‌وقوع پیوست. ما، در جاده بعلبک در حال تردد بودیم. همراهان عبارت بودند از سیّدعباس موسوی، شیخ صبحی طفیلی و سیّدابراهیم امین. ماشین‌ها از یکدیگر جدا حرکت می‌کردند. آنان برای ترور ما، اتومبیلی مملو از مواد منفجره در کنار جاده قرار داده بودند. وقتی اولین ماشین از کاروان ماشین‌های ما رسید، بمب را منفجر کردند. برخی افراد مورد اصابت ترکش و خورده آهن قرار گرفتند، اما هیچ‏کدام از ما آسیبی ندید. فقط برخی از برادران در ماشین اول به‌صورت اندکی مجروح شدند. این تلاش عملی شد اما تلاشی که به انجام نرسید، مربوط به سه سال پیش است. 
صهیونیست‌ها نقشه این ترور را کشیده بودند و در حال عملی ساختن آن بودند. ولی گروهی از نیروهای ویژه رژیم صهیونیستی که قرار بود عملیات ترور را اجرا کنند، در آخر مانور خود بودند که ظاهراً برحسب اتفاق، گلوله‌ای در میان آنها منفجر شد و همه کشته شدند که باعث لو رفتن طرح و منتفی‌شدن عملیات ترور شد. یعنی لغو شد. این چیزی است که من می‌دانم، ولی آن‌چه را که نمی‌دانیم، خدا به آن آگاه‌تر است.
این قضیه تصادف دو هلی‌کوپتر ارتش رژیم صهیونیستی را هم که گفته می‌شود مربوط به ترور یا ربودن ما بوده است، من مطمئن نیستم. برای این‌که من در بیروت هستم، این هلی‌کوپترها بزرگ هستند و نفرات زیادی را حمل می‌کنند. نمی‌توانند از جنوب به بیروت بیایند. بهترین‌شان از حیث نوع، از طرف دریا می‌آیند. پس من مطمئنم که هدفی در جنوب و در بقاع بوده است، 
نه در بیروت.

captcha