مدیریت رهبر شهید در فتنهها و آشوبها
عزیزالله محمدی (امتدادجو)
انقلاب اسلامی ایران از سال ۱۳۵۷ بهطور آشکار و رسمی سه جنگ تحمیلی را تحت عناوین دفاع مقدس اول تا سوم پشت سر گذاشته که هرکدام از این جنگها تابع شرایط خاص و ویژگیهای متفاوت بودهاند.
بهطور قطع، از میان این سه جنگ، جنگ چهلروزه (رمضان) به دلایل متعددی از اهمیت بیشتری برخوردار بود؛ چراکه جبهه سلطه جهانی، تمامعیار و با تمام توان و قدرت نظامی و فناوری و رسانهای وارد این جنگ شد تا بهاصطلاح آنچه را که در طول حدود نیمقرن پیش نتوانسته است رقم بزند، یکجا به سرانجام برساند.
خاصترین اتفاق جنگ چهلروزه، شهادت رهبر فرزانه و حکیم و مدبر انقلاب اسلامی، حضرت آیتالله خامنهای (قدسالله نفس الزکیه) بود که در آغازین لحظات جنگ پیش آمد و استنباط تمام کارشناسان نظامی و سیاسی دنیا این بود که کار جمهوری اسلامی ایران از همان لحظه تمام خواهد شد و جامعه ایرانی از درون به فروپاشی خواهد رسید.
ظاهر هر سه جنگ تحمیلی در آغاز، یک بحران بزرگ محسوب میشد که دو جنگ اخیر بیشتر مورد توجه قرار گرفت و تمرکز دشمن بهطور ویژه برای خارج ساختن توان مدیریتی و کنترل بحران از سوی رهبر انقلاب اسلامی و در نهایت فروپاشی بود؛ اما مجموعه اقدامات صورتگرفته در چند لایه مختلف و بهصورت ترکیبی نشان از آن داشت که رهبر شهید با تکیه بر امداد الهی از توانمندی ویژهای در کنترل و مدیریت بحران برخوردار بودند که نتایج ظفرمندانه آن را همگان به چشم دیدند. در بخشهای قبلی این مطلب، به مرور سوابق کنترل و مدیریت بحران ایشان از پیش از پیروزی انقلاب اسلامی تا روزهای آغازین جنگ تحمیلی با ذکر و روایت مصادیق پرداختیم و در ادامه به موارد دیگر میپردازیم.
طرح ایجاد سیل مصنوعی
روزهای آغازین جنگ، مطابق طراحیهای صدام، حرکت قوای مسلح و نیروهای زرهی و مکانیزه بعثی به سمت اهواز و کل مناطق درگیر بسیار برقآسا و در خیلی از مواقع غیرقابلکنترل بود که برای جلوگیری از این پیشرفت وی، علاوه بر اقدامات پشتیبانی و عملیاتی نیروی هوایی، اقدامات متنوعی نیز در سطح و بر روی زمین نیاز بود.
حضور آیتالله خامنهای با لباس ارتشی در محل لشکر ۹۲ زرهی اهواز که موجی از خوشحالی و شادی و روحیه را در بین رزمندگان و بهخصوص ارتشیها ایجاد کرده بود؛ موجب شد تا بعضی از فرماندهان جهت جلوگیری از پیشرفت نیروی زرهی دشمن، طرح آباندازی و ایجاد سیل مصنوعی در دشتهای غرب اهواز را ارائه دادند که نیاز به هماهنگیهای فوری و تصویب طرح در لایههای بالای تصمیمگیری داشت.
آیتالله خامنهای با درک دقیق شرایط و با انجام سریع هماهنگیهای لازم، مقدمات اجرای این طرح را فراهم ساخت تا با اجرای این طرح، بهطور عملی و هوشمندانه از پیشروی سریع دشمن جلوگیری به عمل آید که به این وسیله بحران بهوجودآمده تا حدود زیادی کنترل و قابل هدایت شود.
این طرح در هفتم مهر پس از آن اجرا شد که خبر رسید دشمن از سمت حمیدیه به سمت اهواز در حرکت است. حمیدیه از اهواز ۲۳ کیلومتر فاصله دارد و دشمن تا پنجکیلومتری اهواز رسیده بود. خبر به امام (ره) که رسید، جوانان اهوازی را ترغیب به دفاع ساخت و هشتم مهرماه، در نهایت مدیریت آب و فاضلاب، طرح رهاسازی آب از شرق و غرب کرخه کور در جنوب حمیدیه را بعد از بررسی تأیید کرد و طرح، زیر نظر آیتالله خامنهای و ستاد جنگهای نامنظم در دشتهای کرخه با رهاسازی آب اجرا شد. آب پس از مدت کوتاهی در دشت فرو نشست و تانکهای دشمن بهطور عملی از حرکت بازایستادند و به گل نشستند.
آیتالله خامنهای در گفتوگو با خبرگزاری پارس فرمودند که همان شب علی غیور اصلی که از نیروهای ارتشی بود که بعد از پیروزی انقلاب اسلامی به سپاه پیوسته بود، به همراه چهل نفر از رزمندگان سپاهی موفق میشوند از موقعیت پیشآمده استفاده کنند و ضمن انهدام بخش اعظمی از تانکها، تعداد ۱۵۰ دستگاه تانک را نیز به غنیمت بگیرند. این پیروزی رزمندگان و شکست دشمن در پیشروی به دلیل اجرای طرح سیل مصنوعی، روحیه مردم و رزمندگان را بهطور قابلملاحظهای افزایش داد.
حضور آیتالله خامنهای و شهید چمران در جنوب و ایجاد استراتژی دفاع مردمی برای وجببهوجب خاک میهن در مقابل موانعی که بنیصدر ایجاد میکرد و حتی جلسات شورای عالی دفاع را برگزار نمیکرد؛ یک استراتژی دقیق و کنترلکننده بحران بود.
موفقیت این طرح باعث شد تا بعضی از مسئولین ردهبالا و تصمیمگیر وقت به این فکر بیفتند که اجرای این طرح را در وسعت بیشتر و با حجمی بزرگتر برای زمینگیر کردن نیروی زرهی و مکانیزه دشمن با انهدام سد دز و کارون و جاری شدن آب این دو سد به سمت پاییندست و دشتها دوباره اجرا کنند که دارای عواقب طبیعی و زیستی و فنی بسیاری بود.
آیتالله خامنهای، بهرغم اصرار برخی مسئولین که بهشدت به دنبال اجرای این طرح بودند و خودسرانه برخی مراحل فنی را نیز پیش برده بودند، با مشورتی که با وزیر وقت نیرو، شهید عباسپور، داشت، به دلیل خسارات و عواقب جبرانناپذیر بعدی که از قِبَلِ اجرای این طرح میتوانست بهوجود بیاید، از اجرای آن جلوگیری کرد.
اهواز ـ تهران؛ تهران ـ اهواز
آیتالله خامنهای با تردد مداوم آخر هفتهها از اهواز به تهران برای ارائه گزارش به امام و انجام هماهنگیهای گسترده در پایتخت و همینطور حضور در نماز جمعه تهران، سعی میکرد سطوح حاکمیتی و جامعه و رسانهها را با واقعیتها و الزامات و نیازمندیهای جنگ بیشتر آشنا کند.
هنوز بخشی از مردم و بخشی از معادلات ذهنی دشمن بر پایه عدم اعتماد به ارتش به دلیل ساختار پیش از انقلاب و کودتای نقاب بود؛ اما آیتالله خامنهای با درک دقیق ماهیت ارتش و نیروهای متعهد و جانبرکف آن، در اولین نماز جمعهای که از اهواز بازگشت و با لباس ارتشی که زیر لباس روحانیت داشت، با برشمردن روحیات انقلابی و اسلامی رزمندگان ارتش سعی کرد پیوند اجتماعی و سیاسی را بین مردم و ارتش برقرار کند که همین موضوع مقدمات وقایع بسیار ارزشمندی را در آتی فراهم کرد و بهطور خاص اطمینان خاطر مردم از جنگ و خلوص رزمندگان را فراهم ساخت تا از ایجاد تنشهای مصنوعی اجتماعی و سیاسی نیز بدین نحو بکاهد و علاوه بر آن، بر بسیج همگانی و ایمانی قلبی مردم بر مقاومت نیز کمک مؤثری داشته باشد.
خطر سقوط سوسنگرد
یکی دیگر از بحرانهای بهوجودآمده در این دوران، یعنی حدود ۲۲ آبان، محاصره سوسنگرد است که خبر آن را سرهنگ سلیمی، رئیس ستاد جنگهای نامنظم، بهصورت تلفنی به آیتالله خامنهای در تهران میدهد و ایشان بلافاصله این موضوع را در جلسه شورای عالی دفاع مطرح میکند و بنیصدر از این موضوع ابراز اطلاع کرده و مدعی میشود که بناست عملیاتی انجام شود.
بعد از سه روز، آیتالله خامنهای مجدداً با دریافت اخبار واصله متوجه میشود که برای سوسنگرد هیچ اقدامی نشده و بیست نفر از همافران نیروی هوایی به همراه تعدادی پاسدار و رزمندههای جنگهای نامنظم در محاصره هستند و هیچگونه امکانات زیستی و آذوقه نیز برای آنها فراهم نیست.
آیتالله خامنهای دوباره شخصاً به اهواز میرود و تلفنی رزمندههای سوسنگرد خبر از عدم وجود آذوقه میدهند و در خصوص وضعیت شهر و سوپرمارکتها هم اطلاعاتی را گزارش میکنند که بهرغم گرسنگی و پر بودن مغازهها از اجناس، اما افسران ارتش و رزمندگان به اموال مردمی که در شهر نبودند دست نمیزنند. تعبیر آیتالله خامنهای از این رزمندهها با این خلوص و با این میزان از پاکی، «فرشته» است که این رزمندهها واقعاً فرشته بودند و آیتالله خامنهای با توجه به شرایط، اجازه استفاده از اجناس مغازهها را صادر میکند تا رزمندهها از مضیقه آذوقه و غذا خارج شوند تا بتوانند استقامت لازم را برای ادامه جنگ در آن لحظات داشته باشند.
همان شب، سپاه و شهید چمران تصمیم میگیرند عملیاتی را به منظور شکست حصر سوسنگرد و نجات رزمندگانی که در آنجا در محاصره قرار گرفته بودند انجام دهند و در این عملیات بنا میشود تا تیپ دو لشکر ۹۲ زرهی اهواز و توپخانه نیز در این عملیات حضور داشته باشد که به این ترتیب، این اولین عملیات مشترک تمام نیروها در کنار هم برای مبارزه با رژیم بعث محسوب میشود. آیتالله خامنهای بعد از هماهنگیهای لازم در تیپ دو لشکر ۹۲ اهواز و برخی دیگر از اقدامات، با رضایت از شرایط هماهنگی نیروها و رزمندگان، به ستاد جنگهای نامنظم بازمیگردد و گزارش هماهنگیهای صورتگرفته را نیز به شهید چمران ارائه میدهد که در ظاهر همه چیز خوشحالکننده بوده است.
نامههای سرنوشتساز
۲۵ آبان روزی است که هماهنگیها برای انجام عملیات شکست حصر سوسنگرد صورت گرفته، اما آیتالله خامنهای از بدعهدیها و اقدامات خودسرانه بنیصدر آگاه است؛ بنابراین عصر همان روز گزارش وضعیتی از شرایط را به حضرت امام (ره) ارائه میدهد که طی آن امام (ره) دستور صادر میکنند که تا فردا حصر سوسنگرد باید شکسته شود و تیمسار فلاحی را نیز بهعنوان مباشر عملیات منصوب میکند.
آیتالله خامنهای در شب عملیات، با وجود آمادگی صددرصد نیروها، بهخاطر حفظ شأنیت کلام حضرت امام (ره) از دستور امام (ره) به کسی چیزی نمیگوید تا شرایط بر اساس شرایط معمول و عادی و تدابیر نظامی پیش رود. روایت آیتالله خامنهای از آن شب چنین است: «من تازه خوابم برده بود که چمران آمد پشت در اتاق و مرتب در را محکم میزد که فلانی، فلانی بیدار شو. طرح به هم خورد».
خبری آمده بود که تیپ دو لشکر ۹۲ زرهی اهواز به دستور بنیصدر از عملیات خارج شده و به این ترتیب، بدون حضور تیپ ۲ انجام عملیات معنایی نداشت. سرهنگ قاسمی، فرمانده لشکر خوزستان، میگوید که دستور از بالاست و بنیصدر به فرمانده نیروی زمینی دستور داده است که تیپ ۲ در این عملیات شرکت نکند.
در این لحظات که زمان بسیار محدودی برای آغاز عملیات باقی مانده و وقت تنگ بوده، مطابق آن پیشبینی که از قبل آیتالله خامنهای داشته، قلم به دست میشود و دو نامه را به سرهنگ قاسمی و تیمسار فلاحی در طی یک ساعت مینویسد و ضمن شرح شرایط و وضعیت، دستور امام (ره) مبنی بر شکست حصر سوسنگرد را هم به آنها ابلاغ میکند.
لحن این دو نامه بسیار قرص و محکم و حاوی یادآوری مسئولیت این دو مقام نظامی است که اگر عملیات بدون حضور تیپ دو لشکر ۹۲ شکست بخورد، مسئولیت و عواقب شکست بر عهده آنها خواهد بود و شهید چمران نیز برای تأثیرگذاری بیشتر، دردمندانه ذیل همان نامه اوضاع را تشریح میکند.
سالها بعد، در یک دیدار خصوصی، سرهنگ قاسمی همان نامه را که آن شب آیتالله خامنهای برای او نوشته بود، بهعنوان یک سند تاریخی از جنگ و قدرت مدیریت بحران آیتالله خامنهای به نزد ایشان میآورد که با توجه به شرایط خاص زمان نگارش، امکان اخذ روگرفت نیز نبوده، اما هماینک این نامه بهعنوان یک سند تاریخی در نمایشگاه «در لباس سربازی» در معرض دید بازدیدکنندگان قرار دارد:
شب دوشنبه ۲۶/۸/۵۹ ساعت ۰۱:۱۰
سرکار سرهنگ قاسمی، فرمانده لشکر ۹۲ زرهی اهواز
با سلام
شنیدم تیمسار ظهیرنژاد به شما تلفن کردهاند که تیپ ۲ فردا وارد عمل نشود مگر بنا به امر و منظورشان امر آقای رئیسجمهور [بنیصدر] است. من این عدول از تصمیم عصر را قابل توجیه نمیدانم. این بهمعنای تعطیل یا به ناکامی کشاندن عملیات فردا است. استعداد دشمن چنان است که آن دو گروهان پیاده یارای کار درستی در برابر آن ندارند و اگر تیپ وارد عمل نشود، در حقیقت تک انجام نگرفته است. صبح اگر برای تصمیم نهایی بخواهیم منتظر آمدن تیمسار ظهیرنژاد بمانیم، وقت خواهد گذشت. جوانان ما در سوسنگرد حداکثر تا صبح مقاومت خواهند کرد و صبح زود اگر ما قدری بار دشمن را سبک نکنیم، همه نابود خواهند شد و شهر کاملاً سقوط خواهد کرد. خلاصه اینکه به نظر و تشخیص ما کار باید به همان روال که عصر صحبت شد پیش برود و تیپ آماده باشد که صبح وارد عمل شود. در غیر این صورت، مسئولیت سقوط سوسنگرد با هر کسی است که از این تصمیم عدول کرده است.
سیدعلی خامنهای
متن نامه دکتر چمران:
من رسماً اعلام جرم میکنم
بهنام نماینده امام و نماینده شورای عالی دفاع، از این همه اهمال و اتلاف وقت و به هدر رفتن خون جوانان شکایت دارم؛ چند روز است که فریاد میکشم تا بالاخره دیشب جوابی شنیده شد، امروز انتظار عمل داشتم، متأسفانه نشد، امروز صبح در حضور سرکار و سرهنگ شهبازی ایرادات و نظرات خود را گفتم، و شما فکر کردید و جواب دادید که فردا صبح زود انجام میشود و الان میبینم که میخواهند به تأخیر بیندازند و این یعنی مرگ ۵۰۰ جوان و سقوط سوسنگرد و حمیدیه و اهواز و من در این صورت همه شما را در مقابل خدا و خلق مسئول میدانم.
دکتر چمران
عملیات آزادسازی سوسنگرد
با این اقدام بهنگام و سرنوشتساز، کنترلکننده و مدیریت بحران آیتالله خامنهای، تیپ دوم لشکر ۹۲ زرهی اهواز به عملیات میپیوندد و صبح زود بهطور عملی انجام عملیات کلید میخورد.
آیتالله خامنهای با تسلط بر اوضاع و شرایط سعی داشت در این لحظههای حساس با سرکشی به رزمندگان و لشکر ۹۲ و تیپ دو، ضمن تقویت روحیه رزمندگان، شرایط را از نزدیک بررسی و در صورت نیاز اقدامات خاص مرتبط را انجام دهد که به این ترتیب، نیروها و تانکها در جاده سوسنگرد استقرار یافته و نیروهای بعثی را تعقیب کردند.
گرچه در آن عملیات، شهید چمران بهرغم ورزیدگی و چابکی در رزم و بهرغم رشادتهایی که داشته و غنیمتهایی که گرفته شده بود، مجروح میشود؛ اما در نهایت، در عرض چند ساعت، یعنی تا ساعت ۱۴ همان روز، به دستور امام (ره) و با تدبیر بهنگام و شبانهای که آیتالله خامنهای در نگارش نامه به فرماندهان ارتش داشته، حصر سوسنگرد میشکند و سوسنگرد نجات مییابد و ضمن آزادی، خطر سقوط اهواز نیز دفع میشود. سه روز بعد، آیتالله خامنهای در جلسه شورای عالی دفاع با ارائه گزارشی از آزادسازی سوسنگرد و با شرح وضعیت جبههها، با استناد به این عملیات، همت و غیرت و شجاعت و عزم رزمندهها را میستاید که اراده برای جنگ و شکست صدام دارند و موفقیت در این عملیات یعنی اینکه میشود دشمن را به عقب راند؛ اما در نقطه مقابل، کارشکنیهایی را مطرح میسازد که از جانب بعضیها سر میزند و منظور دقیقاً بنیصدر بود که در همان جلسه حضور داشته است.
حضور در جبهههای غرب
رکود جبهههای جنوبی و جلوگیری از پیشرویهای دشمن عامل و فرصتی شد تا آیتالله خامنهای چندین بار به جبهههای غربی نیز سرکشیهای متوالی داشته باشد و ضمن شناسایی مناطق و دیدار با رزمندگان و مردم این مناطق، از نزدیک نسبت به شرایط و وضعیت جنگی این مناطق اتخاذ تصمیم و هماهنگی داشته باشد.
نکته قابلتوجه در این بازدیدها، فعالیت شدید عناصر گروهکهای تجزیهطلب و ستون پنجم بود که تلاش مضاعف داشتند تا با ارسال اطلاعات به رژیم بعث عراق، شرایط آسیبرسانی به حضرت آیتالله خامنهای را فراهم کنند که طی یکی از این اقدامات کوردلانه، در پی ارسال اطلاعات ستون پنجم، لحظاتی بعد از خروج آیتالله خامنهای از یک موقعیت خاص، آن موقعیت مورد اصابت توپخانه دشمن قرار میگیرد که در این موقعیت، شهید احمد متوسلیان همراه با ایشان بوده و با درک شرایط موجود، قبل از وقوع حادثه آیتالله خامنهای را ترغیب به خروج از منطقه مینماید.
گرچه تصور عمومی بر این است در ششم تیرماه آیتالله خامنهای مورد ترور قرار گرفت؛ اما در واقع، اقدام به ترور ایشان بارها اتفاق افتاده بود که میتوان اتفاق بهوقوعپیوسته در جبهههای غرب را اولین اقدام تروریستی علیه ایشان دانست؛ ضمن آنکه به دلیل روحیه جهادی و مجاهدتی که خود ایشان داشتند، حضور در موقعیتهای خطرناک، از جمله عبور از محاصره آبادان و رودخانه بهمنشیر، بهرغم خطراتی که وجود داشت نیز از جمله موقعیتهایی بود که میتوانست جان ایشان را در معرض خطر قرار دهد.
عزل بنیصدر از فرماندهی کل قوا
آیتالله خامنهای بعد از هر بازدید از مناطق جنگی و شناسایی نقاط ضعف و قوت، عیناً دریافتهای خود را به امام گزارش میداد که این گزارشها در تصمیمگیریهای حضرت امام (ره) بسیار اثرگذار بودند. قطعاً یکی از این آثار گزارشهای دقیق و صادقانه و دلسوزانه را در عزل بنیصدر میتوان جستوجو کرد.
همچنین یکی از اقدامات آیتالله خامنهای، مؤانست با خانوادههای شهدا بود که به این طریق، ضمن تکریم این خانوادهها و رسیدگی به مشکلاتشان، پیامی را نیز به سطح جامعه منتقل میساخت که خانوادههای شهدا باید مورد تکریم قرار بگیرند و مضاف بر آن، بدینوسیله تقویت انگیزه و روحیه برای رزمندگان نیز فراهم میشد.
بیستم خرداد ۱۳۶۰ روزی است که آیتالله خامنهای در شیرود تنکابن مازندران به دیدار خانواده شهید شیرودی و کشوری رفته و همان شب در انتهای شب خبر عزل بنیصدر از سمت فرماندهی کل قوا توسط امام (ره) را از طریق رادیو میشنود و بلافاصله به تهران بازمیگردد تا در بحبوحه جنگ، شرایط و وضعیت جنگی از کنترل خارج نشود.
ده روز بعد، روز بسیار عجیبی است که در حوزه سیاسی و نظامی دو اتفاق بسیار تأثیرگذار میافتد و از آن روز به بعد، تحولات سیاسی و جنگ شکل متفاوتی را به خود میگیرند. اولین اتفاق در حوزه نظامی است که دکتر مصطفی چمران به شهادت میرسد و امام خمینی (ره) در ستایش او چنین میگوید: «چمران در این دنیا شرف را بیمه کرد و در آن دنیا هم رحمت خدا را بیمه کرد. ما و شما هم خواهیم رفت؛ مثل چمران بمیرید». این واقعه تا مدتها فضای نظامی و شرایط جنگ و تصمیمگیریها را تحت تأثیر قرار داده بود.
واقعه دوم که عرصه سیاسی و تحولات جنگ را کاملاً تحت تأثیر قرار داد؛ استیضاح بنیصدر در مجلس بود که در آن روز آیتالله خامنهای، مطابق اسناد موجود، درحالیکه دو نفر دیگر از نمایندگان استیضاح نیز وقت خود را به ایشان داده بودند، با ادله محکم و با ارائه مستندات بسیار ارزشمند و کافی در طی چهارده بند توانست مجلس را نسبت به عدم کفایت بنیصدر قانع سازد و در نهایت، مجلس با اکثریت آرا به عدم کفایت بنیصدر رأی داد.
دعای روز شنبه
عزل بنیصدر و اثبات بیکفایتی، مقدمه بسیار تراژیک و غمباری برای ترور افراد و اشخاص سیاسی و اجتماعی و همینطور مردم عادی در خیابانها و محافل و مجالس بود که آغاز آن را باید از لحظه سوءقصد به جان آیتالله خامنهای در مراسم ترحیم شهید چمران در مدرسه شهید مطهری بدانیم.
در مدرسه شهید مطهری، در هنگام سخنرانی با تیغ موکتبری به آیتالله خامنهای سوءقصد میشود که با هوشیاری محافظین و البته مجروح شدن او این ترور بینتیجه میماند؛ اما این پایان کار نیست و ششم تیر یکی از روزهای بسیار بسیار عجیب و دارای بار معنایی برای تاریخ انقلاب اسلامی و ایران است که طی آن آیتالله خامنهای با انفجار یک بمب جاسازیشده در یک ضبط صوت دچار جراحات شدید و زیاد میشود.
ششم تیرماه ۱۳۶۰، آیتالله خامنهای مطابق برنامه از پیش تعیینشده که در مسجد ابوذر سخنرانی داشت، بعد از دیدار با حضرت امام در جماران، درحالیکه شهید عباس بابایی نیز تا مقداری از مسیر ایشان را همراهی میکند تا در خصوص مشکلات نیروی هوایی گفتوگویی داشته باشند؛ به سمت مسجد ابوذر حرکت میکند که رادیوی ماشین روشن بوده و دعای روز شنبه در آن قرائت میشد.
روایت آیتالله خامنهای از آن لحظات خاص این است که به دلیل مفاهیم روحانی و معنوی دعای روز شنبه، لحظاتی منقلب میشوند و حتی قطرات اشکی نیز از چشمان ایشان سرازیر میشود که ترجمه متن آن دعا به این شرح است: «به نام خدا که رحمتش بسیار و مهربانیاش همیشگی است؛ به نام خدا که سخن پناهجویان و گفتار پرهیزگاران است و پناه میبرم به خدای بلندمرتبه از ستم ستمگران و نیرنگ حسودان و سرکشی ظالمان و او را میستایم، ستایشی برتر از ستایش ستایشگران، خدایا! تویی یگانه بیانباز و پادشاه علیالاطلاق، در فرمانرواییات مخالفت نشوی و در پادشاهیات هماوردی نداری، از تو میخواهم که بر بنده و فرستادهات محمد درود فرستی و سپاس نعمتهایت را چنان قسمت من کن که مرا به کمال خشنودیات نائل گرداند و مرا به لطف توجهت بر طاعت و پایبندی بر بندگیت و شایستگی پاداشت یاری کنی و تا زندهام به بازداشتن از گناهانت بر من مهر ورزی و تا زمانی که مرا باقی میداری بر انجام آنچه بهرهام رساند توفیقم دهی و به کتاب خود (قرآن) برای پذیرش حق، سینهام را فراخ گردانی و بار گناهانم را با تلاوتش از نامه اعمالم فروریزی و در دین و جانم به من سلامت بخشی و کسانی که به آنها انس گرفتهام از من وحشتزده نکنی و در باقیمانده عمرم احسانت را بر من تمام کنی، چنانکه در گذشته عمرم بر من احسان نمودی، ای مهربانترین مهربانان»
مسجد ابوذر و آغاز ترورها
مسجد ابوذر محل هفتگی برای حضور مردم و شنیدن صحبتهای آیتالله خامنهای بود که با توجه به شرایط سیاسی کشور مملو از جمعیت و خبرنگاران بود. مسعود تقیزاده با پوشش خبرنگاری و با ضبط صوتی به تریبون نزدیک میشود، درحالیکه آیتالله خامنهای در خصوص جایگاه زن در اسلام و در نظام جمهوری اسلامی سخنرانی دارد. ضبط خبرنگاری با دقت و وسواس تمام و با تنظیمات خاص به سمت چپ تریبون و در نزدیکترین نقطه به قلب آیتالله خامنهای قرار میگیرد؛ اما اراده خداوند چیز دیگری غیر از اراده گروهک فرقان و مسعود تقیزاده و ضدانقلاب بود. نویزی به سیستم صوتی میافتد و صدای میکروفون دچار اشکال میشود و آیتالله خامنهای برای تنظیم صدا فاصلهای از تریبون میگیرد که در همین هنگام انفجاری تمام مسجد و محیط را در بر میگیرد. مردم پریشان میشوند و به سمت خروجی مسجد فرار میکنند و محافظین سراسیمه پیکر خونین آیتالله خامنهای را که از ناحیه گردن و کتف و شانه و صورت آسیب جدی دیده است را با همان حالت در غرق به خون در آغوش میگیرند و به اولین درمانگاه میرسانند؛ اما اطبا در آنجا اظهار میکنند که هیچ اقدامی نمیتوانند بکنند.
روایت موجود در سایت خامنهای دات آی آر، آن لحظهها را چنین روایت میکند:
آیتالله خامنهای در مسیر بیمارستان، هر وقت به هوش میآمدند، زیر لب زمزمهای میکردند؛ شهادتین میگفتند. لبها و چشمها تکان میخوردند؛ خیلی کم البته. در خیابان قزوین، خودرو به یک درمانگاه کوچک رسید. پنج نفر آدم با قیافهی خونآلود و اسلحه به دست، وارد درمانگاه شدند و آقا را روی دست این طرف و آن طرف بردند.
با آن صورت خونآلود، کسی امام جمعهی شهر را نشناخت. دکتری با گوشی دکتری ضربان قلب را گرفت: «نمیشود کاری کرد.» محافظها با سرعت به سمت در خروجی رفتند. پرستاری که تازه از راه رسیده بود، پرسید: «ایشان کی هستند؟ دارند تمام میکنند». اسم آقای خامنهای را که شنید، گفت: «ببریدشان بیمارستان؛ اما یک کپسول اکسیژن هم با خودتان ببرید.»
انگار کسی صدای آن پرستار را نشنید. کپسول را برداشت و خودش را به ماشین رساند. «آقا این کپسول لازمتان است.» کپسول اکسیژن و پایهی آهنی چرخدار را نمیشد برد توی ماشین. پایههای کپسول را تکیه دادند روی رکاب ماشین، پرستار هم نشست بالای سر آقا. در تمام راه، ماسک اکسیژن را روی صورت آقا نگه داشت و به همه دلداری داد. یکی از محافظها پرسید: «حالا کجا برویم؟» پرستار گفت: «بیمارستان بهارلو، پل جوادیه». ماشین انگار ترمز نداشت.
محافظ بیسیم را برداشت. کُدشان «حافظِ هفت» بود. «مرکز ۵۰-۵۰»؛ این رمزِ آمادهباش بود، یعنی حافظ هفت مجروح شده. کسی که پشت دستگاه بود، بلند زد زیر گریه.
محافظ یکدفعه توی بیسیم گفت: «با مجلس تماس بگیر.» اسم دکتر فیاضبخش و چند نفر دیگر از پزشکهای مجلس را هم گفت؛ «منافی، زرگر، ... بگو بیایند بیمارستان بهارلو.»
ماشین را از در عقب بیمارستان بردند توی محوطه. برانکارد آوردند و آقا را رساندند پشت در اتاق عمل. دکتر محجوبی از همدان آمده بود بیمارستان بهارلو. تازه جراحیاش را تمام کرده بود. داشت دستش را میشست که از اتاق عمل خارج شود. آقا را که با آن وضع دید، گفت خیلی سریع دوباره اتاق عمل را آماده کنند.
سمت راست بدن پر از ترکش بود و قطعات ضبط صوت. قسمتی از سینه کاملاً سوخته بود. دست راست از کار افتاده و ورم کرده بود. استخوانهای کتف و سینه بهراحتی دیده میشد. ۳۷ واحد خون و فراوردههای خونی به آقا زدند. این همه خون، واکنشهای انعقادی را مختل کرد. دو سه بار نبض افتاد. چند بار مجبور شدند پانسمان را باز کنند و دوباره رگها را مسدود کنند. کیسههای خون را از هر دو دست و هر دو پا به بدن تزریق میکردند، اما باز هم خونریزی ادامه داشت.
یکدفعه یکی از دکترها دست از کار کشید. دستکشش را درآورد و گفت: «دیگر تمام شد.» بیراه نمیگفت؛ فشار تقریباً صفر بود. یکی دیگر از دکترها به او تشر زد که چرا کشیدی کنار؟ فشار کمکم بالا آمد و دوباره شروع کردند.
دکتر منافی، همانطور که میآمد بیمارستان بهارلو، تلفن زده بود که دکتر سهراب شیبانی، جراح عروق، و دکتر ایرج فاضل هم بیایند. آقای بهشتی هم دکتر زرگر را خبر کرده بود. دکتر محجوبی که حال و روز دکتر زرگر را دید، گفت: «نگران نباش، من خونریزی را بند آوردهام.»
عمل تا آخر شب طول کشید، اما دیگر نمیشد درمان را آنجا ادامه داد. کنترل امنیتی بیمارستان بهارلو مشکل بود. تنها بیمارستانی هم که میشد بعد از عمل مراقبتهای لازم را به عمل آورد، بیمارستان قلب بود. آن موقع رئیس بیمارستان قلب دکتر میلانینیا بود. چند ماه بعد، نام همین بیمارستان را گذاشتند «بیمارستان قلب شهید رجایی».
هلیکوپتر خبر کردند. نمیتوانستند بیمار را از میان ازدحام مردم نگران بیرون ببرند. محافظ پشت بیسیم گفته بود که قلب ایشان صدمه دیده؛ رادیو هم همین را اعلام کرده بود. مردم نگران بودند که نکند قلب ایشان از کار افتاده باشد، آمده بودند و میگفتند «قلب ما را بردارید و به ایشان بدهید.»
با هزار ترفند، هلیکوپتر را وسط میدان بیمارستان نشاندند. تا برسند به بیمارستان قلب، خط مانیتور وضعیت نبض، دو بار ممتد شد. دکترها میگفتند آقا چند مرتبه تا مرز شهادت رفته و برگشته. یکبار همان انفجار بمب بود، یکبار خونریزی بسیار وسیع و غیرقابلکنترل بود، یکبار هم جمع شدن پروتئینها در ریه و حالت خفگی. همهی اینها گذشت، اما بیمار تب و لرز شدیدی داشت. چند پتو میانداختند روی آقا. گاهی حتی دکترها بغلشان میکردند تا لرز را کمتر کنند. معلوم نبود منشأ این تبها کجاست؟ ضایعهی کوچکی هم در ریه دیده بودند.
آقا لولهی تنفس داشتند و نمیتوانستند حرف بزنند. خودشان کاملاً حس کرده بودند که دست راستشان کار نمیکند. اولین چیزی که با دست چپ نوشتند، دوتا سؤال بود؛ «همراهان من چطورند؟» «مغز و زبان من کار خواهد کرد یا نه؟»
دکتر باقی روی سطحی از پوست بدن کار میکرد که برای ترمیم و پیوند به قسمتهای آسیبدیده برداشته بودند. زخمها زیاد بودند. درد زخمها خیلی زیاد بود، اما دکترها میگفتند تحمل آقا زیادتر است. میگفتند «اصلاً مسکنها به حساب نمیآیند.»
بحث دکترها این بود که بالاخره تکلیف این دست چه میشود؟ شکستگیاش رو به بهبود بود، ولی هیچ علامت حرکتی نداشت. چند نفر از جراحان و ارتوپدها بحث میکردند که دست قطع شود یا بماند.
امام مرتب پیغام میدادند و از اطرافیان میپرسیدند که: «آقاسیدعلی آقا چطورند؟» پیامشان ساعت دو بعدازظهر پخش شد. دکتر میلانینیا رادیو را گذاشت بیخ گوش آقا. آن موقع ایشان به هوش بودند؛ روح تازهای انگار در وجودشان دمید، جان گرفتند.
حالشان بهتر بود، اما هنوز قضیه ۷۲ تن را نمیدانستند. از تلویزیون آمدند که گزارش تهیه کنند. یک ساعتی معطل شدند تا آقا به هوش آمد. پرسیدند حالتان چطور است؟ گفتند: «من بحمدالله حالم خیلی خوب است» و شعر رضوانی شیرازی را خطاب به امام خواندند:
بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت
سر خُمِّ می سلامت شکند اگر سبویی
کمکم به اطرافیان فشار میآوردند که: «آقاجان من باید از وضع کشور اطلاع پیدا کنم. شما هم رادیو را از من گرفتهاید، هم تلویزیون را.» دکترها بهانه میآوردند که امواج رادیویی، دستگاههای درمانی ما را بههم میریزد و عملکردشان را مختل میکند!
خیلی از چهرههای انقلاب برای عیادت میآمدند، اما آقا مرتب از شهید بهشتی میپرسیدند: «چرا همه میآیند، اما ایشان نمیآید؟» شک کرده بودند که یک خبرهایی هست. دوروبریها هم مانده بودند که چطور به ایشان بگویند. دکتر منافی گفت بهترین راه این است که بگوییم حاج احمدآقا و آقایان رجایی و باهنر و هاشمی رفسنجانی بیایند و کمکم ایشان را مطلع کنند. جمع شدند، اما باز هم نتوانستند بگویند.
گفتند فقط یکیدو نفر شهید شدهاند. آقا از جمع آن شهیدها به دو نفر خیلی علاقه داشت؛ دکتر بهشتی و محمد منتظری.