آشنایی با سید عباس
حمید داوودآبادی
در تاریخ 15 دسامبر 1976م (24 آذر 1355 هـ.ش) درحالی که تقریباً پانزده سال ونیم داشتم، به تنهایی راهی نجف شدم و این اولین باری بود که به خارج از لبنان مسافرت میکردم. در نجف دوستی داشتم که لبنانی بود، یعنی با او در «ضاحیه» در منطقه «نبعه» آشنا شدم، که او شیخ «علی کُریَم» بود. او را از نبعه میشناختم. وقتی که به نجف رسیدم دنبال او گشتم، زیرا نجف را نمیشناختم. آن موقع از شهید شیخ علی میخواستم که مرا پیش سیّدمحمدباقر صدر ببرد. او به من گفت: لبنانیها معمولاً بهسبب فشار و کنترلی که ضداطلاعات عراق اعمال میکند، میترسند به خانه سیّد صدر بروند، اما من تو را به شخصی معرفی میکنم که تو را پیش او ببرد. او در رفتوآمد به خانه شهید صدر، فردی شجاع و نترس است. پس قرار ملاقات را با یکدیگر گذاشتیم. آن شخص «سیّدعباس موسوی» بود و اولین دیدار من با سیّدعباس موسوی در نجف اشرف در روز دوم رسیدنم و بهواسطه شهید علی کریم بود. دلیلی هم که باعث آن دیدار شد، جستوجوی فردی بود که مرا به محضر شهید آيتالله صدر ببرد.
وقتی که با سیّدعباس آشنا شدم، شرح احوالم را بازگو کردم و او داوطلب شد مرا پیش شهید صدر ببرد و گفت: «الان میرویم» و بلافاصله رفتیم به خانه شهید صدر و سیّدعباس نیز اجازه خواست که در طرفی بنشیند. در اتاق دفتر نشستیم و من نامههای سیّدمحمد غروی را به او دادم و ایشان بسیار به من التفات و توجه نمود، بهطوری که من اصلاً انتظار نداشتم شهید صدر با جایگاه و عظمتی که دارد، به نوجوانی که از لبنان آمده است، اینگونه توجه و اهتمام نشان دهد. تقریباً نیم ساعتی را نشستیم و او از من در مورد سیّدموسی صدر سؤالاتی پرسید- آن موقع قبل از ربوده شدن سیّدموسی صدر بود و نیز در مورد «حرکه محرومین»- همچنین در مورد فعالیتهای دینی در جنوب و درباره سیّدمحمد غروی، و سؤالاتی هم درباره جوانان لبنان، فرهنگ و گرایشات سیاسی از من پرسید. سؤالات بسیاری از من پرسید و من به تک تک سؤالات پاسخ میدادم و او با جوابهایی که من میدادم، غافلگیر شد؛ چرا که من در تشکیلات سیاسی و نیز در فعالیت فرهنگی کار کرده بودم و از کودکی بهطور عموم، توجه و اهتمام به اوضاع صحیح و حقیقی لبنان داشتم. پس از این سؤال و جوابها، شهید صدر (رحمتالله علیه) به شهید سیّدعباس موسوی گفت: شما را حامی و پشتیبان ایشان قرار میدهم و تو مسئول او هستی.
و درحالی که از اتاق خارج میشد، رو به من گفت: «آیا پولی در نزد تو هست؟»
که من گفتم: «خیر. من فقط هزینه بلیط و سفر تا نجف را همراه داشتم و با رسیدن به نجف، چیزی با خود ندارم زیرا اهل خانوادهام تنگ دست هستند و چیزی در اختیار ندارند.»
شهید صدر چند دینار عراقی از زیر تشک بیرون آورد و به شهید سیّدعباس داد و آن را تشریح کرد یعنی گفت: با این پول برای او یک عمامه میخری، با این پول برایش یک پیراهن سفید میخری، با این پول برایش یک قبا و با این پول برایش برخی از کتابها را میخری، و این هم برای مصارف شخصیاش. بعد از اینکه پول را تقسیم کرد، به شهید سیّدعباس گفت: اتاقی را در فلان مکان برایش انتخاب میکنی و هم مسئول اوضاع و احوال و هم مسئول تحصیل او میشوی.
میتوانم بگویم از آن روز به بعد، تحت نظر و حمایت سیّدعباس موسوی واقع شدم. و حقیقتاً از آن لحظه بود که محبت و دلبستگی به شهید سیّدعباس بسیار بیشتر از یک شاگرد به استاد، و یا یک برادر به برادر خود، در من رشد کرد. او واقعاً برای من به مثابه یک پدر بود. من در سن کمی بودم و او در نجف از من قدیمیتر بود و چنان به من التفات و توجه مینمود که یک پدر با فرزند خویش میکند، و من الان شهادت میدهم وقتی که در نجف بودیم، او به من بیش از خانوادهاش توجه و اهتمام داشت.
در همان ایام، اتاقی در مدرسه «ازریه» در نجف اشرف گرفتیم که نزدیک منزل سیّدعباس بود و او این محل را بهدلیل آنکه در نزدیکی منزلش قرار داشت، برای من انتخاب کرد. در این مدرسه، گروهی از طلاب لبنانی بودند که تقریباً همدوره با من، یعنی طلاب جدید در این حوزه بودند.
در همان سال، شمار زیادی از طلاب لبنانی به نجف آمدند و از ما گروهی شکل گرفت که از جمله آنان و از برادرانی که اکنون در قید حیات هستند، یعنی بهغیر از شیخ علی کریم که از این گروه بود و به شهادت رسید، «شیخ محمد خاتون» و شیخ «حسن یاسین» و دیگر برادران بودند. ما در قالب همین گروه، نزد سیّدعباس درس میخواندیم. سیّدعباس برای ما خیلی برتر از یک مدرس بود. یعنی ناظر و مراقب این گروه نیز بود. اما در میان این گروه، اهتمام و توجه خاصی به من داشت. حالا این توجه یا بهدلیل انگیزه شخصی بود، یا بنا بر توصیههای شهید صدر به این امر.
توجه و همت اصلی این گروه در نجف اشرف، کسب علم بود و تقریباً برای مدت یک سال و نیم در نجف ماندیم که این مدت را تماماً در تحصیل و درس گذراندیم. مثلاً در ایام ماه مبارک رمضان، در ایام محرم، و حتی در ولادتها و در وفاتها هم درس میخواندیم. میخواهم بگویم که سال تحصیلی ما تقریباً سیصد و پنجاه روز بود. سیّدعباس حتی در دو روز پنجشنبه و جمعه نیز به ما درس میداد. بهطوری که ماهها میگذشت و ما نمیدانستیم که مثلاً امروز روز دوشنبه است یا یکشنبه یا چهارشنبه؛ زیرا دائم در حال درس خواندن بودیم.
این گروه که سیّدعباس آن را نظارت و مراقبت میکرد، بهصورتی متفاوت از نجف، درس میخواند. یعنی مثلاً در عین اینکه دروس معمولی حوزه از جمله نحو و صرف و منطق و بلاغت و فقه را میخواندیم، دروسی در مورد ایمان، تفسیر، اخلاق، سیره و کتابهای «اقتصاد ما» و «فلسفه ما» که تألیف شهید صدر (رضوان الله تعالی علیه) هستند را نیز میخواندیم. باید اضافه کنم، روشی که سیّدعباس بهوسیله آن گروه را تربیت میکرد، این بود که برای آنان آزمونهای ماهانهای ترتیب میداد و وقتی کتاب را تمام میکردیم، باید حتماً امتحان میدادیم و ما گوش بهزنگ بودیم. یعنی هر روز قبل از اینکه درس جدید را شروع کند، درس قدیم را از آنان میپرسید و هرگاه پی میبرد که طلاب در درس قبل با هم برابر نیستند، به درس قبلی برمیگشت و آن موقع حسی بهوجود آمد که ما از سیّدعباس میترسیدیم. ما میترسیدیم که برای کلاس بیاید و ما در آنچه که او گفته و از ما خواهد پرسید، متبحر و ماهر نباشیم.
در مدرسه مذکور، اعضای این گروه بهخاطر ارتباطاتی که با شهید موسوی داشتند، از شهید صدر تقلید میکردند. البته یکی از آنها نیز مقلد آيتالله «سیّدابوالقاسم خویی» (قدس سره) بود که بعداً تقلیدش را به شهید صدر انتقال داد. در نتیجه، این گروه در فضای آن روز نجف متهم شد. بعضی میگفتند اینها عضو جنبش محرومین هستند و برخی هم میگفتند اینها عضو «حزب الدعوه» اند. گاهی نیز میگفتند اینها عضو گروه سیّد صدر هستند. یعنی اتهامات متعددی زده شد و سازمان ضداطلاعات عراق، مراقبت شدیدی بر روی مدرسه ما داشت.
ما، همه وقتمان را صرف تحصیل و رفتن به زیارت حرم میکردیم. همچنین مراجع را به شکل مستقیم در منزلشان زیارت میکردیم و تقریباً بهصورت دستهجمعی به منزل مراجع میرفتیم. چند بار هم به منزل حضرت امام خمینی (رضوان الله تعالی علیه) رفتم. اما بیشتر وقتها را در تحصیل و درس و مباحثه میگذراندیم.
در این دوره زمانی، مخصوصاً به جهت سن کمم که شانزده یا هفده سال بیشتر نداشتم، از اتفاقاتی که در نجف میگذشت، شناخت زیادی نداشتم. به همین خاطر در ذهنم نیست، یعنی در جزئیات اوضاع و احوالی که در نجف جریان داشت، و همینطور اوضاع مرجعیت، فعالیت نیروها و بعضاً اختلافاتی که در آنجا پیش میآمد، سرکشی نکرده و وارد نشدم.
یکی از اتفاقاتی را که الان بهیاد دارم، این است که در بیت یکی از مراجع، وقتی متوجه شدند من از شهید صدر تقلید میکنم، شهریهام را قطع کرده و در یکی دیگر از بیوت نیز ما را مورد مؤاخذه قرار دادند و آنجا هم شهریههای ما قطع شد؛ زیرا تعداد کمی از ما طلبهها معمم میشدیم و یا مثلاً خیلی زود لباس روحانیت میپوشیدیم یا به موضوعات و امور سیاسی اهتمام و توجه داشتیم. همینها خود کافی بود تا در نجف اشرف بهسبب این موضوعات، مورد مجازات قرار بگیریم.
در هنگام حضور در نجف، در جریان اربعین سال 1979م (1358 هـ.ش)، شهید سیّدعباس ما را تشویق کرد تا بهصورت گروهی بزرگ و با پای پیاده، به زیارت کربلا برویم. آن روز، ما بدون لباس روحانیت رفتیم و عمامهها و لباس را در مدرسه گذاشتیم و دشداشه یا ردای عراقی و حتی چفیه پوشیدیم و چند تا پتوی پشمی هم برداشتیم و برای زیارت رفتیم. در جاده خاکی مجاور رودخانه «فرات» راه افتادیم. نه از راه اصلی، یعنی ساحل رود و نه از راه آسفالته و خیابان اصلی، که فقط از جاده خاکی رفتیم. بین جاده خاکی و جاده اصلی و رودخانه فرات. طبعاً در این زیارت و مسافرت، خاطرات بسیار زیبایی برای ما پیش آمد. از شهید سیّدعباس یا عراقیهایی که با آنها برخورد میکردیم که به پذیرایی زوار اهتمام میکردند و یا هنگام ورود به کربلا و مشکلی که میان ما و ارتش عراق که کربلا را محاصره کرده بود، پیش آمد. از برخوردی که در این زیارت پیش آمد و هواپیمای عراقی تظاهراتکنندهها را بمباران کردند و تانکها نیز بر آنها یورش بردند که چند نفر به شهادت رسیدند و تعدادی از لبنانیها هم بازداشت شدند. از این واقعه با عنوان «انتفاضه بیستم ماه صفر» یاد میشود.
وقتی به نجف برگشتیم، متوجه شدیم که ضداطلاعات عراق به مدرسه ما سرکشی کرده و عمامهها و پیراهنهایمان را که در مدرسه بود، پیدا کرده است. به محض بازگشت از کربلا، تعدادی از طلاب لبنانی توسط سازمان امنیت عراق بازداشت شدند. در همین زمان بود که سیّدمحمدباقر حکیم و شهید صدر و تعداد زیادی از علما نیز بازداشت شدند. از آن روز، سختگیریها و فشار بر روی طلاب لبنانی شروع شد. به مدرسه ما آمدند و با تقسیم کردن طلاب به سه گروه، شروع به بازداشت کردند.
اول گفتند: «هرکس که در سال 1978م (1357هـ.ش) وارد عراق شده، کنار بایستد.»
پس عدهای کنار ایستادند، سپس آنها را با خود بردند. بعد از دو هفته مجدداً آمدند و گفتند: «هرکس که در سال 1977م (1356هـ.ش) وارد عراق شده، کنار بایستد.»
باز عدهای کنار ایستادند که آنها را نیز با خود بردند. با توجه به اینکه من در آخرین ماه سال 1976م (1355هـ.ش) وارد عراق شده بودم، آن روز هم نجات پیدا کردم.
البته روزهای بعد همواره منتظر سرکشی آخر ضداطلاعات عراق بودیم که بیایند و بگویند هر کس در سال 1976م وارد عراق شده است، زحمت را کم کند. در حوزه و مدرسه، همه از جمله کسانی که در سال 1976م وارد عراق شده بودند، نگران بودند. یعنی با این وضعیت، دیگر کسی از طلاب لبنانی در آنجا نمیماند. با وجود این، منتظر بودیم فرجی بر حال ما بشود. نمیدانستیم چه باید بکنیم. به بیوت مراجع و نزد علمای بزرگ لبنانی رفتیم که آنها فقط به ما گفتند: ما برایتان دعا میکنیم. یعنی اینکه کاری نمیتوانیم برایتان انجام دهیم.
یک روز وقتی که همراه شیخ حسن یاسین در حال دیدار یکی از مشایخ یعنی شیخ محمد خاتون بودیم، در منزل او که متاهل نیز بود، درنگ کردیم و در این هنگام یکی از برادران آمد و گفت: به مدرسه نروید.
گفتیم: «چرا؟»
گفت: «ماموران ضداطلاعات عراق آمدند و همه برادران را بردند.»
از حدود هفتاد- هشتاد لبنانیای که در آن مدرسه درس میخواندیم، فقط من، شیخ حسن یاسین و شیخی که آمد و به ما خبر داد، یعنی مرحوم شیخ «ایمن حمدان» نجات پیدا کردیم.
آن شب به خانهای رفتیم و روز دوم به بیوت مراجع مراجعه کردیم. این موضوع معلومی بود که ما به منزل سیّد خویی و منزل شهید صدر بیشتر رفت و آمد داشتیم و البته به بیت حضرت امام نرفتیم. آن مراجع نیز گفتند: شما مختارید.
گفتیم: «ما چه کنیم، یعنی بمانیم تا بازداشتمان کنند، یا اینکه برویم و از کشور خارج شویم؟»
گفتند: «شما آزادید هرکاری که میخواهید بکنید. شما چه بمانید و چه بروید، ذمهای برگردنتان نیست.»
ما چند روز به همین صورت آزاد بودیم که دیدیم وضعیتمان خیلی سخت و دشوار است. برای اینکه از خانهای به خانه دیگر نقل مکان میکنیم و همینطور باقی خواهیم ماند و هیچکس هم نیست که بتواند ما را تحمل کند. بهطور ناگهانی تصمیم گرفتیم مسافرت کنیم.
این نیز یکی از خاطرات زیبایی است که، با خودمان گفتیم وقتی وارد صحن امیرالمؤمنین(ع) میشویم، اولین عالمی را که ببینیم، نزدش استخارهای میگیریم. به هنگام ورود به صحن، اولین شخصی را که یافتیم «سیّد کشمیری» سیّد معروف بود. بدون اینکه برایش قصدمان را بگوییم، از او استخارهای خواستیم. پس استخارهای برایمان گرفت و گفت: خوب است، اما سفرتان دشوار است ولی در عاقبت به خیر منتهی میشود.
پس برای سفر آماده شدیم و راه افتادیم. در طی مسیر، یک بار در کربلا بازداشت و برای چند ساعت زندانی شدیم که از ما بازجویی به عمل آمد و سپس آزادمان کردند. از آنجا سوار یک ماشین شدیم که حادثه تصادف شدیدی برایمان پیش آمد.
به هر صورت که بود، با همان ماشین به بغداد رسیدیم که چندین مشکل در بغداد برایمان بهوجود آمد. در فرودگاه نیز تلاش کردند ما را بازداشت کنند، ولی به هر نحوی که بود، رد شدیم.
وقتی سوار هواپیما شدیم و به نزدیکی بیروت رسیدیم، هواپیما بهدلیل نقص فنی فرود نیامد و تقریباً چهار ساعت بالای فرودگاه ماند تا اینکه در نهایت در فرودگاه فرود آمد.