سوداگران شرف و عزّت و... وطن (مقاله وارده)
سید ابوالحسن موسوی طباطبایی
دوگانگی و چندصدایی در جامعه از بدیهیترین آثار تمدن بشری است. آدمیان متفاوت میاندیشند، گوناگون انتخاب میکنند و به امور مختلف دل میبندند. این ناهمسانی، عرصه رقابت، گفتوگو، نقد و تلاش برای بهتر شدن را پدید میآورد و همین تفاوتهاست که سرچشمه حرکت و مایه پویایی جامعه است. اجتماع انسانی برای جوشش و بالندگی به همزیستیِ رنگهای گوناگون نیاز دارد.
تاریخ فرهنگ و تمدن نیز از این نمونهها کم ندارد: اختلاف مکاتب هنری، تقابل دیدگاههای فلسفی، تنوع سلیقههای ادبی و رقابت میان جریانهای فکری، همگی در دورههای گوناگون به آفرینش، نقد و دگرگونی انجامیدهاند. اندیشه زمانی مجال رشد پیدا میکند که با اندیشههای دیگر روبهرو شود. هنر زمانی راههای تازه مییابد که در برابر شیوههای متنوع قرار گیرد و انسان هنگامی در باورهای خود مینگرد که صدای متفاوت دیگری را بشنود.
اما اگر گامی دیگر پیش برویم و از حوزه ارزشهای فرهنگی و اجتماعی به قلمرو منافع حیاتی و امنیت ملی برسیم، موضوع، صورتی دیگر پیدا میکند. در این عرصه، جایی برای دوگانگی و تعارض نیست و مردمی که سرنوشتشان به هم گره خورده باید یکدل و منسجم در کنار یکدیگر بایستند.
تمامیت ارضی، استقلال سیاسی، امنیتِ سرزمینی و حفظ منافعِ حیاتیِ کشور، اموری نیستند که جامعه، آنها را در حد تفاوت سلیقه ببیند و هر اظهار نظری در این باره را تحمل کند. هیچ ملتی نمیتواند و نباید در برابر آنچه موجودیت و امنیتش را تهدید میکند، مسامحه داشته باشد و برای اثبات صلحطلبی خود، منافع حیاتیاش را به قمار بگذارد.
در چنین شرایطی، سخن گفتن از مذاکره نباید آن را به یک واژهی زیبای فریبنده و گمراهساز تبدیل کند. مذاکره با طرفی که رسماً سیاست فشار حداکثری را دنبال میکند، تنها زمانی معنا دارد که محاسبهای دقیق از هزینه و فایده، قدرت چانهزنی، ضمانت اجرا و پیامدهای بلندمدت آن در میان باشد.
اما زنگ خطر آنگاه نواخته میشود که جماعتی اندک و معلومالحال، مذاکره را پوششی برای تسلیم شدن قرار دهند و در برابر فشار و تهدید دشمن، بهجای پشتیبانی از کشور و مردم خویش، از آنها بخواهند سر فرود آورند. بهجای آنکه از آغازگر جنگ، پاسخ بخواهند، کشور خویش را مقصر معرفی کنند و درعوضِ آنکه دشمن را در برابر رفتارش مسؤول بدانند، برای او عذر بتراشند و امتیاز دادن به متجاوز را با نام عقلانیت و مصلحت توجیه کنند!
در قاموس این جماعت، گویی واژهها جامهای وارونه پوشیدهاند. آنها الفاظی فاخر و گوشنواز بر زبان میرانند اما در ورای این ظاهر آراسته، مفاهیمی نهفته است که جز خفّت و حقارت در پی ندارد:
- صلح یعنی امتیاز یکطرفه و بیشتر به دشمن دادن و عقبنشینی از آرمانهای یک ملت.
- عقلانیت یعنی فراموشی گذشته دشمن، چشم فروبستن بر جنگافروزی، تحریم و رفتارهای وحشیانه او، عبرت نیاموختن از عهدشکنیها و بیتعهدیهایش و بیاعتنا ماندن به سنجش هزینه و فایده نشستن بر میز مذاکره.
- مردم یعنی آنها که در محاسبات تو جایی ندارند ولی باید بهای تصمیمات تو را بپردازند بیآنکه نظر و منافعشان لحاظ شود.
- آینده یعنی امروز مصلحت چنین است که استقلال و امنیت کشور را واگذار کنیم. برای من دوره مسؤولیت خودم اهمیت دارد و پس از آن دیگر به من مربوط نیست!
تفکر غربگرایی پیش از آنکه یک موضع سیاسی باشد، از نظر روانشناسی یک عادت ذهنی است. عادت به اینکه هر چه برچسب مدرن، لیبرال، حقوق بشر و دموکراتیک داشته باشد، قابل احترام و معاف از نقد است. غربزدگی یک بیماری لاعلاج است که قلب و مغز فرد را چون توده سرطانی تسخیر میکند و روزن امیدی برای وی باقی نمیگذارد.
غربگرا اهل استدلال نیست. حتی اهل عبرت گرفتن و کسب تجربه! جاده که نه! کورهراه اندیشه او یکطرفه است. غربگرا از دوست داشتن غرب به پرستش غرب رسیده و آن را ملاک و معیار قضاوتهایش قرار داده است. او نهتنها اهل محکوم کردن جنایات دشمن نیست، بلکه آن را توجیه میکند. جمله صادق زیباکلام درباره موشکباران مدرسه میناب معروف است. آن زمان که در این جنایت هولناک و جانگداز ۱۶۸ کودک معصوم قطعهقطعه شدند گفت: «اینکه آمریکا مدرسه میناب را هدف قرار داد حتماً دلیلی داشته است! شما کیفرخواستتان علیه آمریکا یکسویه است! هیچ وقت نگفتید که ما چکار کردیم! زدن پلها، بیمارستان و زیرساختهای ایران دلایلی دارد»!
در نگاه غربگرا هیچ جنایتی از سوی آمریکا بیتوجیه نمیماند، اما برای میهن، کوچکترین خطا نابخشودنی است. وی دشمن را پیوسته اطمینانبخش و قابل اعتماد میداند و ملت خودش را همواره مقصر و سزاوار مجازات. در برابر دشمن زبان عذرخواهی دارد و برای وطن زبان سرزنش. برای دشمن لبخند و تواضع دارد برای مردمِ خود خشم و عصبیت.
غربگرا هر مطالبه دشمن را منطقی و قابل پذیرش میشمرد و هر مقاومتی در برابر آن را افراطیگری و تندروی میخواند. برای دشمن، تعالی و پیشرفت قائل است و برای وطن بَدَویت و عقبماندگی. برای دشمن کورتکس (قشر مغز) ضخیم تصور میکند و برای خودی کورتکس نازک! برای دشمن، تمدن و شکوفایی میبیند و برای وطن جهل و جهان سومی. برای دشمن، منطق و خردورزی برمیشمارد و برای وطن لجاجت و ستیزهجویی. برای دشمن، حتی اگر دست به تحریم و جنگ بزند، شرایط پیچیده میتراشد، اما برای خودی، لغزشی کافی است تا همهچیز را محکوم کند. یک غربگرا دشمن را با نظرِ خطاپوش میبیند و وطن را با دیده عیبجو مینگرد و چه مناسب این حال است آنجا که شاعر میگوید:
وَ عَینُ الرِّضا عَن کُلِّ عَیب کَلیلَه / وَ لکِنَّ عَینَ السُّخطِ تُبدِی المَساوِیا
چشم عاشق از دیدن عیوب ناتوان است و چشم خشمگین همه کاستیها را آشکار میسازد.
غربگرا وادادگی را صلحطلبی، تحقیرِ خود را واقعگرایی و دشمنپسندی را تعامل معرفی میکند.
اما این، گوشهای از ماجراست! چرا که در بررسی نگاه غربزدگی، هر چه پیشتر میروی، با نمونههای تازهتری از وارونهنگری و نتایج آن روبهرو میشوی. گویی این سلسله را پایانی نیست و هر پرده که کنار میرود، پردهای دیگر از مصیبت غربزدگی آشکار میشود.
امام راحل(ره) بیش از چهار دهه پیش که این جریان هنوز تا بدین حد در جامعه رسوخ نکرده و دامنهای چنین گسترده نیافته بود، با بصیرت الهی خود آن را چنین تصویر فرمود: «ما از شرّ رضاخان و محمدرضا خلاص شدیم، لکن از شرّ تربیتیافتگان غرب و شرق به این زودیها نجات نخواهیم یافت. اینان برپادارندگان سلطه ابرقدرتها هستند.»
و این واقعیت امروز چه آشکار و برجسته خودنمایی میکند.