انگیزه طلبگی
حمید داوودآبادی
پس از مهاجرت از منطقه شرقی بیروت به جنوب لبنان، گروهی متشکل از جوانان را تشکیل دادیم و شروع به فعالیت اسلامی در روستایمان کردیم. در آنموقع کمونیستها بهطور کامل بر روستای ما تسلط داشتند، اما بحمدالله من توانستم شماری از جوانان را از خواب غفلت بیدار کنم و همچنین در این دوره بود که تحصیلات دبیرستان را آغاز کردم. در همین زمانها بود که تشکیلاتی از «جنبش امل» در روستای ما فعالیت داشت و این زمانی بود که «سیّدموسی صدر» در لبنان حضور داشت. البته اکثر افراد منتسب به جنبش امل، افرادی فرهنگی نبودند. اگر دقیقاً بگویم، در آنموقع در دوره دبیرستان بودم و سنم نیز پانزده سال بود که آنها از من خواستند مسئول تشکیلاتی جنبش امل در روستا بشوم و من نیز پذیرفتم. تقریباً برای مدت یک سال و نیم در این سمت فعالیت کردم.
درهمان موقع بود که با دکتر «مصطفی چمران» (رحمتاللهعلیه) آشنا شدم؛ چرا که او دیدارهای هفتگی با مسئولین روستا در جنوب داشت. توجیهات و آموزشهای سیاسی را به آنان میداد، مشکلات اجرایی و تشکیلاتی را از آنان میشنید و آنان را به راهحل مشکلاتشان سوق میداد. طبعاً رابطه با دکتر چمران دوستانه بود. هنگامی که این جلسات هفتگی تمام میشد، هر نفر از ما به روستایش بازمیگشت.
وقتی در مدرسه بودم دائماً جزو شاگرد اولها بودم. بهخصوص در دروس ریاضیات، شیمی، جبر و هندسه. در این مواد درسی بسیار به رتبههای اول میرسیدم. یادم نمیآید نمرههای درسیام چند بود، اما در کلاس دائماً و پشت سرهم، نفر اول، دوم یا سوم بودم.
همانطور که برایتان گفتم، از بچگی دوست داشتم طلبه بشوم و همانند سیّدموسی که عکس او در خانهمان بود، عمامه بر سر داشته باشم. الان به خاطرم آمد که در خانه ما عکسی بود- گفتم که در خانواده و فامیل پدرم اصلا هیچ روحانیای وجود ندارد، ولی از فامیل مادرم، عمویش روحانی سیّدی بود و عکسش در خانه ما بود– و من دوست داشتم که همچون آن سیّد، روحانی بشوم و از زمان بچگی این عشق را داشتم. دائماً فکر میکردم که به حوزه بروم. تا زمانی که با سیّدمحمد غروی آشنا شدم و فرصت آن فراهم شد. این انگیزه من بود و من برای کسب علم از زمان بچگی عشق وعلاقه داشتم و در فکر آن بودم. وقتی در روستایی بودیم که تمام جوانهای آنجا کمونیست بودند، من شبهنگام و وقت خواب فکر میکردم چگونه جوانان روستایمان به اسلام متعهد شوند و چگونه اهالی روستای ما همه متدین گردند و چگونه باید در لبنان یک حکومت اسلامی اقامه کنیم. طبعاً این انسانی که فرهنگش این باشد، طبیعی این است که هدف او تحصیل و کسب علم باشد.
واکنش خانوادهام نسبت به طلبه شدن من، منفی بود. پدرم نپذیرفت و مادرم نیز قبول نکرد. حتی یادم میآید که مادرم نسبت به روحانیت دید خوبی نداشت. برای اینکه پدرش نیز اندک سالی روحانی بود و به نجف رفته بود. او عمامه را کنار گذاشته بود و من اصلاً جریان پدربزرگم را نمیدانستم و نیز نمیدانستم که پدربزرگم روحانی بوده و عمامه را کنار گذاشته است. مادرم نظر تندی به روحانیها داشت. البته اینها فقط در نتیجه مسائل خانوادگی بود و نه از روی قصدی خاص یا از نظر سیاسی یا چیز دیگر. مادرم به من میگفت:
- اگر به نجف بروی، به تعداد گدایان یک نفر اضافه میشود.
یعنی در لبنان روحانی بهنام «گدا» شناخته شده بود. یعنی کسی که با آنچه مردم به او میدهند زندگی را میگذراند. و در نتیجه آن دو قبول نکردند. من هم به آنها کلک زدم. من به آنها گفتم که در لبنان شغل زیادی وجود ندارد و اوضاع خوب نیست. اگر در لبنان بمانم، جنبش امل مرا برای جنگ میبرد ولی اگر به نجف بروم، در دبیرستان درس میخوانم و در کنار آن هم درس طلبگی میخوانم. آنها با این باور قبول کردند که من به دبیرستان میروم و بعد از تمام کردن دبیرستان، وارد دانشگاه بغداد میشوم و در دوره دکترا متخصص میشوم و الی آخر. ولی من وقتی به نجف رفتم، اصلاً به دبیرستان فکر نکردم و یک هفته بعد از ورود به نجف، عمامه به سر کردم و عکسم را درحالی که عمامهای به سر داشتم، برای آنها فرستادم. یعنی که این موضوع بهوقوع پیوسته و دیگر تمام شده است.
تا دیپلم را در بیروت خواندم و بعد از آن برای دروس حوزوی، به نجف رفتم.
من از زمان کودکی علاقه شدیدی به کسب علوم دینی داشتم و خیلی زیاد دوست داشتم در حوزه درس بخوانم. وقتی که به هر فرد معممی نگاه میکردم، سخت بهصورت او خیره میشدم. از کودکی هرگاه در محضر برخی مشایخ مینشستم، برای مدتی طولانی به عمامه آنان نگاه میکردم، یعنی به خود عمامه و چین و پیچش آن. آنموقع عمامه بهصورت تکهای پارچه بود که دستاری سیاهرنگ بر آن پیچیده شده بود.
دستار پدرم را میگرفتم، آن را بر تکهای پارچه میپیچیدم و به عمامه اضافه میکردم، سپس آن را بر سر میگذاشتم. وقتی کوچک بودم، انگیزه و میل شدیدی به سمت کسب علم و این پوشش داشتم. در آن زمان به این فکر افتادم که به نجف بروم.
در خانواده ما، هیچ فرد روحانیای وجود ندارد. نهتنها در خانواده خودمان، بلکه در عموها، پسرعموها، پدربزرگم، برادران پدربزرگم، پسران برادران پدربزرگم و پدرانشان. یعنی مطمئن هستم که در سه چهار نسل پدرم و پدربزرگم و پدربزرگ پدرم و پدربزرگ پدربزرگم، یعنی در این چند نسل در فامیل ما، هیچ روحانیای
وجود ندارد.
در حقیقت تربیت مذهبیای که باعث شد من طلبه بشوم، یکی از توفیقات الهی است. گفتم که در خانه ما، دینداری بهصورت خیلی عادی بود. یعنی دینداری پدر و مادرم این بود که فقط نماز میخواندند و در ماه رمضان روزه میگرفتند. حتی شناختشان به احکام شرعی خیلی خیلی محدود بود. الان وقتی که به آن روزها فکر میکنم، خداوند سبحان را بسیار شکر میکنم. تقریباً میتوانم بگویم، کسی با من در این مورد صحبت نکرد و دستم را نگرفت که به این راه ببرد. من تا آنجا که در خاطرم هست، خیلی کوچک بودم که در خانهمان نسخههایی از قرآن کریم بود. من قرآن را در دست میگرفتم و میخواندم. البته همه چیزش را درک نمیکردم، اما بهشت و جهنم و عذاب، در ذهن من حک میشد.
خانه ما دو اتاق داشت که در یکی من و برادران و خواهرانم میخوابیدیم، و پدر و مادرم نیز در اتاق دیگر. شب وقتی میخوابیدم، در خواب آتش و جهنم را میدیدم و اینکه مرا در جهنم میانداختند. در این موقع، آشفته و با ترس از خواب میپریدم و خیلی هم میترسیدم. از شدت ترس به اتاق پدر و مادرم پناه میبردم و میان آن دو میخوابیدم و آنها مرا وسط جای میدادند. این جریان، هر شب تکرار میشد و من خواب آتش و جهنم را میدیدم و اینکه مرا در جهنم میاندازند.
بعدها پیش کتابفروش دورهگردی که مجلات و کتب را در راه پخش میکرد، رفتم و نزد او کتابی را که اسمش «ارشادالقلوب» بود، یافتم. در آن زمان من هشت- نه سال داشتم. این کتاب را پیدا کردم و از او گرفتم. کتاب ارشادالقلوب «دیلمی» همهاش مواعظ و قصص است که بر روی من خیلی تأثیر گذاشت و من معتقدم که این کتاب، تأثیر بسیار زیادی بر زندگی من داشت. از آن زمان شروع به جستوجوی کتابهای اسلامی کردم. درحالی که کتابخانههای اسلامی را نمیشناختم و بلد نبودم. بهخاطردارم که در آن موقع پیش یکی از دستفروشها، کتاب «قضاوتهای امیرالمؤمنین(ع)» را که کتاب کوچکی بود، پیدا کردم. هر کتابی را که پیدا میکردم، به خانه میآوردم و شروع به خواندن آن میکردم و قبل از اینکه کتاب را تمام کنم، دوباره از اول شروع میکردم به خواندن. به خاطر اینکه علاقه و عطش زیادی داشتم که بخوانم و بدانم.
چند سالی را به همین منوال گذراندم. در محله ما، هیچ فرد متدینی نبود. من با هیچ روحانی یا آدم متدینی آشنا نشدم. در محله ما، حاجی مسنی بود که ریش داشت و در مغازه خود نماز میخواند. من با این نظر که او فرد متدینی است، میرفتم تا فقط ریشش و چگونگی نماز خواندن او را تماشا کنم. خیلی او را دوست داشتم.
پدرم که سیّدموسی صدر را دوست میداشت، عکسهایی از سیّدموسی را به خانه آورد. من مینشستم و زمانی طولانی به عکس سیّدموسی که سیّد و روحانی و معمم بود، خیره میشدم. یعنی در جستوجوی هر فرد روحانی یا متدین یا هر کسی بودم که از او استفاده ببرم و با او مرتبط شوم. تا اینکه تحصیلات ابتدایی را تمام کردم. سنم تقریباً ده- یازده سال بود که برای ادامه تحصیلات در مقطع راهنمایی، به منطقه دیگری رفتم که نزدیک مسجدی بود که سیّد فضلالله در آن نماز میخواند. در آنجا با گروهی از جوانان با ایمان آشنا شدم و شروع به رفتوآمد به مسجد کردم. اما در سالهای اول، یعنی قبل از اینکه به دهسالگی برسم، تقریبا چند سال فقط توفیقی الهی و تکیه بر تواناییها و چیزهای اندک و ناچیز شخصی داشتم.
آن سالها، با خواندن قرآن و برخی کتابها، شبهنگام خوابهایی میدیدم و از آتش جهنم میترسیدم. در آن زمان، آن حالت معنوی بهتر از الان بود. به خاطر دارم که بر نماز شب مداومت داشتم. از وقتی که مسئول شدم، دیگر اهل نماز و این چیزها نیستم. (با خنده و مزاح) یعنی در آن موقع، وقتی قرآن تلاوت میکردم یا نماز میخواندم یا به این موضوعات اهتمام داشتم، بسیار توجه و حضور قلب داشتم؛ یعنی صفحه نفسم پاک بود و به این دنیا، محکم بسته و گرفتار نشده بودم. این در دوره خردسالی بود.
در شهر صور که من در آنجا در دوره دبیرستان مشغول به تحصیل بودم، با جناب «سیّدمحمد غروی» آشنا شدم. البته او ایرانیالاصل بود اما در نجف زندگی کرده و در نزد امام شهید «سیّدمحمدباقر صدر» درس خوانده بود. طی یک سالونیم که به شهر صور میرفتم، با او آشنا شدم و او مرا بسیار تشویق کرد. من در جستوجوی راه ورود به نجف بودم. یعنی کسی که مرا به نجف بفرستد و من به یک معرفت و شناخت زیاد دست پیدا کنم. من میتوانم آن دوره را از توفیقات الهی بهشمار بیاورم، چرا که با برخی از علما آشنا شدم و آنان به من گفتند که مرا با خودشان به نجف خواهند برد، اما با وجود تلاش بیشتر در این جهت، با شکست مواجه میشدم. یا مشکل در گذرنامه سفر (پاسپورت) بود، یا در تأمین هزینههای مالی، یا در مشکلات گوناگون دیگر که در نتیجه موفق به این کار نشدم، تا اینکه به واسطه سیّد غروی، توانستم و به نجف رفتم.
بعدها فهمیدم اگر برایم این امکان فراهم میشد که از طریق آن مشایخ و در حالی که نوجوان بودم به نجف میرفتم، به دست دوستان آنها در نجف- که از هواداران رژیم بعثی بودند- میافتادم و امکان داشت که مرا به گمراهی بکشانند و خداوند سبحانه و تعالی، این راه را بست و اجازه نداد، اما راه سیّدمحمد غروی، شکر خدا راه مناسبی بود و ایشان در همان موقع مرا با تعدادی نامه خطاب به شهید سیّد صدر و آيتالله «سیّدمحمود هاشمی» و «سیّدمحمدباقر حکیم» و دیگر دوستان، همراه کرد.