کد خبر: ۳۳۹۱۴۳
تاریخ انتشار : ۱۰ مهر ۱۴۰۵ - ۲۰:۱۸
تقدیم به مادران میناب

آخرین بدرقه

اکرم رحمانی

شش‌ماه بود که هر روز، کمدش را مرتب می‌کرد.
صبح‌ها زود بیدار می‌شد و با دقت کتاب‌های کار علوم، ریاضی و فارسی را می‌چید.
چندتا دفتر و سه چهار تا مداد سیاه و قرمز؛ هر کدام را با وسواس در جای خودش می‌گذاشت.
مهرماه نزدیک بود و او کمی حساس‌تر شده بود.
اسباب‌بازی‌ها را در طبقه‌ بالاتر می‌گذاشت تا دست کسی به آنها نرسد. عاشق ماشین نیسان آبی کوچولویش بود؛ همان ماشین ساده‌ای که هر روز جایش را در کمد عوض می‌کرد. توپ فوتبال را هم گذاشته بود بالای کمد، درست کنار ماشین آبی، تا هروقت نگاهش کند ببیند که منتظر بازی است.
لباس‌ها را برمی‌داشت، باز می‌کرد و دوباره و دوباره تا می‌کرد؛ مرتب و مرتب‌تر، تا وقتی که هیچ خط اضافه‌ای در لباس‌ها نباشد. کارش همین شده بود. درواقع تمام دلخوشی‌اش، همین چند تکه اسباب‌بازی و سه چهار تا کتاب و دفتر بود. همین‌ها بود که او را به زندگی وصل می‌کرد. نهم‌ اسفند، روزی بود که همه چیز تغییر کرد.
وقتی پسرش برای آخرین‌بار صورتش را برگرداند و دستش را تکان داد، مادر با تمام وجودش برایش بوسه‌ای فرستاد. به او قول داد که ناهار، غذای مورد علاقه‌اش را بپزد و منتظرش باشد. قول داد که وقتی بیاید، با هم مشق هایش را بنویسند تا با بچه‌ها فوتبال بازی کند.
اما این، آخرین بوسه بود. مهرماه است... صدای آهنگ باز آمد بوی ماه مدرسه... کمد هنوز همان‌جا است؛ با کتاب‌های علوم و ریاضی و فارسی که به درس آخر نرسیدند. نیسان آبی و توپ فوتبال دست نخورده در طبقه بالاتر هستند، لباس‌ها تا شده‌اند و در کمد مانده‌اند. فقط حالا کسی نیست که مدادهای سیاه و قرمز را مرتب بچیند یا برای ناهار، غذای مورد علاقه‌اش را بخواهد. کمد خیلی مرتب است، اما خانه خیلی خالی.

captcha