بار اول مژههایش سوخت و بار دوم همه وجودش...
دفتر پژوهشهای مؤسسه کیهان
«... از کیف یوسف، چیزهایی باقی ماند؛ نیمهسوخته. سررسیدش که در آن متن تلگراف فرمانده کل قوا، امام(ره) را نوشته بود و موفقیت عملیات [ثامنالائمه(ع)] را گزارش میداد و جانمازش که جیب کوچکی داشت و مهرش را توی آن میگذاشت... عصر روز 7 مهر [1360]، پنج فرمانده آمدند اهواز که از آنجا با هواپیما به تهران بروند و با امام دیدار کنند و گزارش بدهند. کلاهدوز، فکوری، فلاحی، نامجوی و جهانآرا از جیپ پیاده شدند و به سالن فرودگاه رفتند،... C130 از روی باند بلند شد و به طرف تهران چرخید و اوج گرفت... هواپیما نزدیک تهران در منطقهای به نام کهریزک به زمین رسید. با ضربهای که خورد همهچیز پرت شد بالا. تابوتهای چوبی ریخت روی سر مجروحها و سُر خورد جلو. هواپیما کمی روی زمین خاکی رفت. تخته سنگی سینه هواپیما را شکافت و دو تکهاش کرد. بالها شکست و سوخت هواپیما بیرون ریخت و منفجر شد. شعله انفجار به آسمان رفت. فرماندهان، مجروحها، خدمهها، جنازهها همه سوختند.»
این جملات بخشی از کتاب «مژههای سوخته» است که حامد کلاهدوز فرزند سردار رشید اسلام، سرلشکر یوسف کلاهدوز درباره زندگی و دوران پدرش نوشت و در این جملات آخرین لحظات زندگی پربرکت شهید یوسف کلاهدوز و سرداران دیگر سپاه اسلام یعنی سرلشکر شهید ولی فلاحی جانشین ستاد مشترک ارتش جمهوری اسلامی ایران، سرتیپ نامجوی وزیر دفاع، نماینده امام در شورای عالی دفاع و فرمانده دانشکده افسری، سرتیپ شهید فکوری وزیر دفاع سابق و فرمانده سابق نیروی هوائی و مشاور رئیسستاد مشترک ارتش که همراه او به شهادت رسیدند را توصیف نموده است. سردارانی که هر یک روزگار پرفراز و نشیبی را طی کردند، که نکات شگفت و حیرتانگیز و در عین حال تکاندهنده بسیاری در خود دارد.
ماجرای تشکیلات بینام
یوسف که فرزند پدری کلاهدوز در قوچان به نام حسن و یک مادر مهاجر ایروانی به نام عزیزه بود از دانشکده افسری شروع کرد. در آنجا و در آن محیط طاغوتی با دوستی اصفهانی رفیق شد به نام حسن اقاربپرست (که او نیز همرزم یوسف شد در مبارزات علیه شاه و همسنگرش در سالهای دفاع مقدس). ازدواج یوسف کلاهدوز با دخترخاله اقاربپرست و ازدواج حسن اقاربپرست با خواهر یوسف کلاهدوز، ارتباط این دو دوست را دوچندان ساخت.
آنها در دانشکده افسری از قرآن و نهجالبلاغه میگفتند و میخواندند و مطالبش را با خط خوشی مینوشتند و به در و دیوار میزدند. در مجالس غیراخلاقی شرکت نمیکردند و در بوفه، اغذیه غیرحلال سفارش نمیدادند. به جای آن نماز میخواندند و در صورت امکان نماز جماعت برپا میکردند و اینها از نظر مسئولین آن دانشکده در آن دوران، قابل قبول نبود. اما استادی در دانشکده افسری به نام سیدموسی نامجوی آنها را با دنیای جدیدی آشنا ساخت. دنیای مبارزه مخفی علیه طاغوت و تلاش برای برپایی انقلاب و نظام اسلامی به رهبری امام خمینی.
شهید نامجوی از سال 1350 به بعد، با آن که فعالیت سیاسی در ارتش، خیلی خطرناک بود، بدون ترس و با شجاعت، اعلامیهها و نوارهای امام را جابهجا میکرد. یوسف کلاهدوز و حسن اقاربپرست در ارتباط با کلاسهای سروان موسی نامجوی، به عضویت تشکیلات مخفی درآمدند که هدف براندازی رژیم شاه و برپایی حکومت اسلامی داشت. در سال 1345 عدهای از جوانان مسلمان و پرشور پیرو امام خمینی، تشکیلاتی سیاسی/ نظامی را به صورت کاملا مخفی سازماندهی نموده و برای نخستینبار پس از متلاشی شدن حزب ملل اسلامی و هیئتهای موتلفه اسلامی، با تلاشی مستمر و با برنامهریزی دقیق و در حالی که خفقان شدیدی بر جامعه حاکم بود، یک سازمان انقلابی اسلامی را تشکیل دادند.
نفوذ در ارکان نظامی رژیم شاه
برنامه این تشکیلات بینام، تشکّل نیروهای مبارز حول محور خط امام و ولایت فقیه و نفوذ در ارگانهای لشکری رژیم شاه بود. اعضای مهم آن: «دکتر حسن آیت» و «سرهنگ موسی نامجوی» بودند که «یوسف کلاهدوز» هم به آنها پیوست و بعدا با «محمد منتظری» و جمعی از طلاب انقلابی حوزه علمیه قم، ارتباط برقرار کرده و همچنین یک تشکیلات دانشجویی اسلامی با مسئولیت «دکتر حسن عباسپور» را به خود جذب کردند.
این تشکیلات مخفی سیاسی/ نظامی موفق شد در ارگانهای حساس رژیم ستمشاهی بالاخص ارتش و گارد جاویدان نفوذ کند و با ایجاد شاخههای سری، به دست آوردن اطلاعات مهم نظامی و انتقال آن به نیروهای انقلابی پیرو امام، تامین سلاح مورد نیاز گروههای مسلح اسلامی، در دست گرفتن برخی پستهای کلیدی نظامی جهت وارد آوردن ضربه به رژیم در موقع مناسب، همچنین تربیت افراد مبارز درون این ارگانها، در یک دهه پایانی رژیم شاه خدمات ارزندهای به نهضت امام نمود.
و شهید کلاهدوز و شهید اقاربپرست، در این تشکیلات وظیفهای دشوار برعهده داشتند که از یک طرف ظاهر خود را حفظ نمایند تا ماموران ضد اطلاعات ارتش شاه به آنان شک نکنند و از طرف دیگر تشکیلات مزبور را در میان پرسنل مؤمن و معتقد ارتش، توسعه دهند.
راوی کتاب «مژههای سوخته» درباره این مقطع از زندگی شهید کلاهدوز و شهید اقاربپرست مینویسد:
«... اردیبهشت سال 1348 یوسف کلاهدوز و حسن اقاربپرست را فرستادند مرکز زرهی شیراز که دوره رسته مقدماتی زرهی ببینند... نزدیک یک سال بعد، یوسف و حسن را فرستادند خارج از کشور تا دوره ببینند. حسن رفت آمریکا و یوسف انگلستان... یوسف که به ایران برگشت، ضد اطلاعات ارتش احضارش کرد. گزارشهایی به یوسف نشان دادند که در آنها به موارد مشکوکی از سفر حسن اقاربپرست اشاره شده بود. حسن در آمریکا با کسی ملاقات کرده بود، یک فعال حقوق بینالملل. تعدادی کتاب هم با خودش به ایران آورده بود. در راه بازگشت رفته بود مکه و از آنجا رفته بود عراق و بعد آمده بود ایران. ضد اطلاعات میخواست بداند حسن چه کتابهایی آورده است و در عراق چه میکرده؟ حسن انگلستان که بود کتاب «ولایت فقیه» امام را از برادرش مهدی گرفته بود و با خودش آورده بود و توی در چوبی اتاق پنهان کرده بود. بالای در را شکافته بود و از آن بالا کتابهای ممنوع را بین جداره در میگذاشت. یوسف همه اینها را میدانست...»
از کار انداختن 200تانک
شهید کلاهدوز در بازگشت از ماموریت خارج کشور، با عزم جزمتر در خدمت تشکیلات یادشده قرار گرفت و جلسات متعدد قرائت قرآن و آموزش مباحث اسلامی برقرار کرد که از آن طریق ارتشیان مسلمان را جذب تشکیلات نمود. تکثیر و توزیع اعلامیهها و نوارهای سخنرانی حضرت امام و طراحی نقشههای مقابله با توطئههای ارتش و گارد شاه علیه انقلابیون مسلمان پیرو امام خمینی از جمله اقدامات کلاهدوز و یارانش در این دوران بود. شهید کلاهدوز از جهت علاقهای که به هنر و از جمله سینما داشت، یک دوربین سوپرهشت هم تهیه کرد و به فیلمبرداری از برخی نقاط و مناطق حساس نظامی پرداخت.
از جمله فعالیتهایی که شخص شهید کلاهدوز در آنها مشارکت داشت، متشکل کردن افسران انقلابی، طرح ترور شاه و خنثی کردن کودتای 21 بهمن 1357 با از کار انداختن حدود 200تانک گارد شاهنشاهی بود.
با پیروزی انقلاب، شهید کلاهدوز به فرمان امام و همراه گروهی از انقلابیون، اقدام به تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی نمودند. کلاهدوز به عنوان مسئول آموزش و عضو شورای فرماندهی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، نقش بسیار تاثیرگذاری در شکلگیری سپاه داشت و از همین روی به قائممقامی فرماندهی کل آن منصوب شد.
پای کار فیلم سفیر
تدوين اساسنامه تشكيلات سپاه از جمله مواردي بود كه شهيد کلاهدوز در آن نقش بسزايي داشت و حتی برای رنگ و فرم لباس و طراحی آرم و نشان سپاه نیز حساسیتها ویژهای به خرج میداد. در همین حال و احوال، علاقه به هنر و سینما را همچنان حفظ کرده بود و در نوشتن فیلمنامه و تولید فیلم «سفیر» نقش مهمی برعهده داشت. حامد کلاهدوز در کتاب «مژههای سوخته» درباره این وجه از فعالیتهای پدرش نوشته است:
«... داستان قیس بن مسهر به فیلمنامه تبدیل شد و با کمک مالی و حمایتهای سپاه برای فیلمبرداری آماده شد. فیلمبرداری که شروع شد، یوسف گاهی سر صحنه فیلم میرفت و به روند ساخت فیلم نظارت میکرد... فیلم سینمایی «سفیر» اولین پروژه تاریخی سینمای بعد از انقلاب بود. سال 61، سه سال بعد از انقلاب اکران شد و بیشترین فروش سال را به دست آورد. موقع اکران فیلم، یوسف شهید شده بود. در اولین نمایش فیلم که نمایش افتتاحیه فیلم بود، خانواده شهید را هم دعوت کردند. از حامد [فرزند شهید] که آن موقع 8 سالش بود خواستند که روی سن برود و با یک قیچی که توی سینی برایش آوردند، روبان را قیچی کند.»
مرحوم فریبرز صالح، کارگردان فیلم در مصاحبهای گفت:
«... وقتی آقای حداد عادل از تلویزیون رفتند، نمیدانم از چه کانالی اما کار به دست شهید کلاهدوز رسیده بود و ایشان از من خواستند که کار ساخت این فیلم را برعهده بگیرم... من به اتفاق چند نفر از دوستان که در تلویزیون کار میکردند، مامور به خدمت شدیم که این فیلم را برای شهید کلاهدوز بسازیم. کار را شروع کردیم و در نیمههای راه بود که متاسفانه ایشان شهید شدند. بعد از آن، سپاه از ما خواست که کار را ادامه دهیم...»
شهید کلاهدوز در میان پارههای آهن هواپیمای سی 130 و در کنار دیگر سرداران سوخت. حامد کلاهدوز درباره سوختن پدرش مینویسد:
«... یوسف کلاهدوز دوبار دچار سانحه سوختگی شد. بار اول در حادثه انفجار دفتر نخستوزیری که مژهها و کمی از ریش و ابروهایش سوخت و بعد از این حادثه بسیار تلاش کرد تا بفهمد اشکال کارش کجا بوده که همراه رجایی و باهنر به وصال معبود راه نیافته و زنده مانده است. گویا بیش از صورت، دلش سوخته بود. حادثه دوم درست یک ماه بعد اتفاق افتاد؛ وقتی هواپیما دچار سانحه شد و سقوط کرد. این بار تنش سوخت و روحش به ملکوت پرواز کرد.»