کد خبر: ۳۳۸۹۰۷
تاریخ انتشار : ۰۵ مهر ۱۴۰۵ - ۲۱:۱۵
گفت‌وگوی کیهان با پدر و مادر شهید حنانه مهدی‌خواه

دختری از «شجره طیبه» که چراغِ راهِ خانواده شد

بعضی روایت‌ها با دلتنگی یک پدر آغاز می‌شوند و به اشک ختم می‌شوند، اما روایت حنانه مهدی‌خواه، دختر هفت‌ساله‌ای که در حمله به مدرسه شجره طیبه میناب به شهادت رسید، فقط روایت داغ یک خانواده نیست؛ روایت پدر و مادری است که میان دلتنگی برای دخترش و باور به جایگاه شهید ایستاده و تلاش می‌کند از دل این فقدان، راهی برای ادامه زندگی پیدا کند. پدری که می‌گوید حنانه ما را بیمه کرده است و معتقد است فرزند شهیدش حالا چراغ راه خانواده است؛ چراغی که نباید اجازه دهند خاموش شود.
حنانه دختری بود که والدینش برای تربیت او و خواهرش ریحانه، از انتخاب مدرسه تا کلاس قرآن و حضور در مساجد و هیئت‌ها با وسواس و دغدغه قدم برداشته بود. مدرسه شجره طیبه را نیز با همین نگاه انتخاب کرده بود؛ جایی که اخلاق، محبت و قرآن را پیش از آموزش در اولویت قرار می‌داد.
اما این روایت، فقط درباره گذشته نیست. پدر حنانه پس از شهادت دخترش، از تجربه‌ای حرف می‌زند که به اعتقاد او باید برای آینده یک تلنگر جدی باشد؛ از ضرورت آموزش پدافند غیرعامل در سطوح مختلف ارگان‌های دولتی و غیردولتی و آمادگی مدارس تا مراقبت بیشتر از فرزندان در روزگاری که آسیب‌های فرهنگی و فضای مجازی می‌تواند مسیر تربیت آنها را تغییر دهد. او در عین پذیرش شهادت به عنوان افتخاری بزرگ، از مسئولان می‌خواهد از کنار درس‌های این حادثه ساده نگذرند.
صفحه فرهنگ مقاومت روزنامه کیهان، این بار پای صحبت پدر و مادر شهید حنانه مهدی‌خواه نشسته است؛ پدر و مادری که از دختر مهربانشان، علاقه او به قرآن و شهدا، آخرین خداحافظی متفاوتش، لحظه‌های تلخ جست‌وجوی پیکرش، باورش به زنده بودن شهدا و نشانه‌هایی که به گفته خودش پس از شهادت از حنانه و مدیر مدرسه دیده‌اند می‌گوید؛ و در پایان، از مسئولیتی سخن می‌گوید که حالا بر دوش همه ماست: اینکه بچه‌هایی که رفتند، فقط در قاب عکس‌ها نمانند و رفتنشان، راهی برای بهتر شدن آینده باشد.
سید محمد مشکوة الممالک
مهدی‌خواه هستم، پدر شهید حنانه مهدی‌خواه. حنانه دانش‌آموز کلاس اول بود و در بیست‌و‌پنجم آذرماه سال ۱۳۹۷ در جزیره کیش به دنیا آمد و در حمله ناجوانمردانه نهم اسفند ۱۴۰۴ رژیم غاصب و کودک‌کش آمریکایی-صهیونی در دبستان شجره طیبه میناب به شهادت رسید، دختر دیگرم ریحانه متولد سال ۱۳۹۴ دانش‌آموز کلاس پنجم همین دبستان بود که در این حادثه مجروح شد و توسط یکی از معلمان بازمانده از زیر آوار خارج گردید.
حنانه رابطه بسیار نزدیکی با من داشت و به شدت به من وابسته بود. او مثل خیلی از دخترهای دیگر به شدت بابایی بود و خاطرات زیادی از شیرین‌کاری‌هایش به یاد دارم.
ما حدود ۸ سال در جزیره کیش زندگی می‌کردیم و حنانه نیز متولد جزیره کیش بود و سپس به میناب منتقل شدیم.
سوئیچی که پنهان می‌شد تا پدر بماند
حنانه محبت خود را به روش‌های گوناگون ابراز می‌کرد و یکی از باارزش‌ترین ویژگی‌هایش همین ابراز محبت بود. او بسیار به من وابسته بود و گاهی‌اوقات که قصد رفتن به سر کار داشتم، سوئیچ ماشین را پنهان می‌کرد تا مانع رفتنم شود. صبح‌ها که می‌خواستم به سر کار بروم، مجبور می‌شدیم به اتفاق همسرم او را بیدار کنیم تا محل سوئیچ را بگوید. حنانه می‌گفت: بابا سر کار نرو.
من هم به او می‌گفتم: اگر سر کار نروم، چگونه می‌توانم خوراکی برایتان تهیه کنم؟
این رفتارها از شیرین‌کاری‌های او بود؛ شیرین‌کاری‌هایی که آن روزها شاید برایمان فقط خاطرات شیرین یک دختر کوچک بود، اما امروز هر کدامشان بخشی از دلتنگی‌های پدری است که دیگر صدای بابایی دخترش را نمی‌شنود. پس از این حادثه، حتی توان ورود به اتاق او و دیدن عکس‌هایش را ندارم.
علاقه به قرآن و هیئت
حنانه به کلاس‌های قرآن علاقه فراوانی داشت و موفق به کسب رتبه نیز شده بود. او در سن رشد بود و کلاس اول را می‌گذراند، اما علاقه خاصی به قرآن داشت. در مراسمات و هیئت‌ها همراه ما شرکت می‌کرد.
در دوران سکونت در جزیره کیش، او را به هیئت‌های مسجد امیرالمؤمنین(ع) و امام‌ حسن ‌مجتبی(ع) می‌بردیم.
در روز حادثه، برخلاف روال همیشگی، ریحانه زودتر سوار ماشین شد. معمولاً حنانه زودتر سوار می‌شد و ریحانه با تأخیر می‌آمد، اما آن روز قضیه برعکس شد.
من در ماشین نشسته بودم و دیدم ریحانه سوار شد. پرسیدم: حنانه کجاست؟ گفت: دارد خودش را آماده می‌کند.
پس از مدتی حنانه با تأخیر آمد. پرسیدم: چرا دیرکردی؟ گفت: باید تکالیفم را کامل انجام می‌دادم شب قبل تکلیف نوشته بودم و خانم معلم گفته بود باید کامل انجام شود.
آخرین وداع
آن روز حنانه روزه کله‌گنجشکی داشت. به او گفتم: بابا زودباش، پول توجیبی به تو می‌دهم تا بتوانی چیزی برای خودت تهیه کنی. او با اکراه پول را از من گرفت و وارد مدرسه شد.
در طول هفت تا هشت ماهی که او را به مدرسه می‌رساندم، هرگز به این شکل با او خداحافظی نکرده بودم. شیشه ماشین دودی بود و از پشت شیشه می‌دیدم که با خواهرش دارد صحبت می‌کند. هرچقدر نگاه کردم که به من نگاه کند متوجه من نشدند و من از پشت شیشه برای او دست تکان دادم و گفتم: فدایتان شوم.
این رفتار برای من بسیار عجیب بود، چرا که هرگز به این شکل با فرزندانم خداحافظی نکرده بودم. این آخرین خاطره من از اوست و چهره او و حرف‌های روز آخرش همواره در ذهن من هست.
حساسیت و ابراز محبت
حنانه بسیار حساس بود و محبت خود را به طور کامل ابراز می‌کرد. حتی به لباس پوشیدن من نیز حساس بود و می‌گفت: فلان پیراهن را بپوش. او بسیار دقت می‌کرد و دختر بزرگ‌ترم نیز همین ویژگی را دارد.
حنانه به مسافرت علاقه فراوانی داشت. هر سال توفیق می‌یافتم در تابستان او را به مشهد به زیارت امام رئوف علی بن موسی الرضا(ع) ببرم.
حنانه رابطه بسیار صمیمی با خواهرش ریحانه و برادر کوچک‌ترش محمد علی داشت. اگرچه با برادر کوچک‌ترش دعواهای برادری داشت، اما همیشه با محبت رفتار می‌کرد. او می‌گفت: محمد علی را خیلی دوست دارم اما کاش مرا اذیت نمی‌کرد.
از لحظه انفجار تا شناسایی پیکر حنانه
من یکی از پرسنل بهداشت و درمان هستم و آن‌روز در محل‌کار بودم. از آغاز حملات هوایی مطلع بودیم که تهران مورد حمله قرار گرفته است. ساعت ۱۰ و ۵۸ دقیقه معلم حنانه، شهیده بسارده با خانمم تماس می‌گیرد که بیایید دنبال بچه‌ها که خانمم به خاله‌اش می‌سپارد (مادر شهید پیرزاده) ایشان در مسیر بودند که حدود ساعت ۱۱ و ۲۴ دقیقه که صدای انفجار شنیده شد.
فکر می‌کردم یکی از مراکز نظامی مورد حمله قرار گرفته است. بلافاصله به سمت مدرسه حرکت کردم. نزدیک مدرسه، خیابان‌ها قفل شده بود و تردد غیرممکن بود. گفتند مدرسه مورد اصابت قرار گرفته و آمبولانس و نیروهای امدادی داشتند دانش‌آموزان را از مدرسه خارج می‌کردند. وقتی وارد محیط مدرسه شدم، دیدم کلاس حنانه کاملاً تخریب شده است. دلم فروریخت.
یکی از بستگان گفت صدای ریحانه را شنیده و او زنده است و به بیمارستان منتقل شده است. همکارانم از بیمارستان تماس گرفتند گفتند: آقای مهدی‌خواه بیا، ریحانه اینجاست.
گفتم: من دوتا از دخترام در این دبستان بودند...
کلاس در طبقه بالا قرار داشت و پله‌ها کاملاً تخریب شده بود. کلاس کاملاً از بین رفته بود. حدود دو ساعتی در محوطه مدرسه ماندم اما کاری جز باز کردن کاورها که ببینم آیا پیکر دخترم جز آنها هست یا خیر از دستم بر نمی‌آمد که چند کاور را باز کردم اما متأسفانه دخترم را نیافتم و دیگه رفتم به سمت بیمارستان سراغ دختر مجروحم ریحانه.
آن شب در بیمارستان منتظر بودیم و اجساد را بررسی می‌کردیم. روز بعد، از روی عکس‌هایی که از اجساد خارج شده، گرفته بودند، جسد حنانه را شناسایی کردم.
سپس به سردخانه رفتم و جسد دخترم را پیدا کردم. جسد او کاملاً سالم بود و طبق گفته‌های شاهدین صحنه در آغوش معلم مهربانشان شهیده سمیرا بسارده و زیر آوار خفه شده بودند. که از همین مسئله بسیار ناراحت و متأثر شدم و می‌گفتم ای‌کاش تجهیزات بهتری وجود داشت، شاید می‌توانستند دخترم و بسیاری از این کودکان مظلوم را نجات بدهند و...
دختری که با شهدا مأنوس بود
حقیقتاً فرصت این را نداشتم که در محافل شهدا به این شکل صحبت کنم. در دوران سکونت در کیش و پس از آن، به یادمان‌های شهدا می‌رفتیم. یکی از شهدای گمنام در آنجا دفن شده بود. به نماز جمعه می‌رفتیم و به گلزار شهدا سر می‌زدیم. حنانه به همراه برادرش به آنجا می‌رفت و به شهدا ادای احترام می‌کرد. این علاقه را داشت که همراه ما باشد و با شهدا صحبت کند.
این حادثه مسیر زندگی ما را تغییر داد. همان‌طور که در قرآن آمده، همه ما به سوی خدا بازمی‌گردیم.این دو سه ماه همه در غم و اندوه بودیم. سه عید را پشت سر گذاشتیم. اولین عید ما عید فطر بود، سپس عید نوروز و عید قربان. در همه این اعیاد فقط جای خالی آنها را می‌بینیم و این جای خالی را احساس می‌کنیم.
آخرین تولد حنانه سه ماه قبل از حادثه بود. او در بیست‌و‌پنجم آذر متولد شده بود. به یاد دارم برای خرید کادو رفته بودم و او نیز همراه من بود. به او گفتم: تو در ماشین بمان تا من بروم و برگردم. سپس گفتم: چشمانت را ببند تا چیزی در ماشین بگذارم. او دوست داشت جشن تولدش شلوغ باشد و دوستانش را دعوت کند. خودش پیگیر برگزاری جشن بود و دوست داشت دوستانش بیایند. با وجود سن کم، بسیار خاص بود و محبت خود را ابراز می‌کرد.
حنانه برای من بسیار عجیب بود. تمام خصوصیات او، محبت و ابراز محبتش، و حضورش در اطراف من احساس می‌شود. در این مدت بسیار بی‌تاب هستم، شاید بیشتر از خانواده. چهره او، لبخندش و شوخی‌هایش همیشه جلوی چشم من است.
او اهل شوخی و مزاح بود و ما را در مسافرت یا خانه می‌خنداند. اگرچه به خواب من نیامده، اما حضورش را همواره احساس می‌کنم. انگار همین‌جا نشسته و لبخند می‌زند. به او می‌گویم: بابا، مرا تنها گذاشتی، قرار ما این نبود.
من حتی جلوی خودش هم می‌گفتم که هیچ‌وقت دوست ندارم بعد از او باقی بمانم. او کاملاً متوجه بود که اگر مریض می‌شد چقدر ناراحت می‌شدم. حتی دوست نداشتم با آمپول و سرم اذیت شود.
حرف آخر پدر شهیده حنانه مهدی‌خواه
انتظار من از مسئولین این است که به همه چیز توجه کنند. ما معنا و تفاوت مرگ عادی و شهادت را می‌فهمیم، شهادت افتخار و جایگاه بالایی دارد که شاید نتوانم آن را توصیف کنم. امیدوارم ان‌شاءالله دیگر شاهد چنین حوادثی این‌چنینی نباشیم. همه می‌دانیم که دشمن خباثت خودش را دارد و می‌خواهد از هر طریق ممکن به ما آسیب برساند. اما ما می‌بایست هوشیار باشیم با رعایت بسیاری از مسائل پیش‌پاافتاده مثل رعایت اصول پدافند غیرعامل به فرموده امام و رهبر شهیدمان که در یکی از بیاناتشان فرمودند پدافند غیرعامل را تشبیه به مصون‌سازی بدن انسان درمقابل انواع میکروب‌ها و ویروس‌ها نمودند و فرمودند اگر به این مقوله توجه جدی شود حتی اگر دشمن ضرب و زوری هم بزند اما هرگز به اهدافش نخواهد رسید و همین مسئله اگر مقداری توجه بیشتری داشتیم شاید به این حجم اتفاق نیفتاده بود.
جمعه‌ها روز مصلی است
زهرا جباری مادر شهیده حنانه مهدی‌خواه: همیشه سعی کردم دل و روح بچه‌هایم را با فضای مسجد و معنویت گره بزنم. ما هرشب در کیش که بودیم در نماز جماعت و مسجد شرکت می‌کردیم. در مناسبت‌ها فرزندانم را به نماز جمعه می‌بردم و کم‌کم برایشان عادت شده بود. حنانه می‌گفت: مامان، جمعه‌ها روز مصلی است. 
هر هفته آنها را به مصلی می‌بردم و آنجا با بچه‌ها بازی می‌کردند. حنانه هنوز به سن تکلیف نرسیده بود؛ هفت سالش بود. 
تمام تلاشم را می‌کردم و نتیجه را به خدا و حضرت زهرا(س) واگذار می‌کردم.
دعا می‌کردم سرباز آقا باشد
برای مدرسه، خیلی گشتم تا یک مدرسه قرآنی پیدا کنم که از لحاظ اخلاقی، فرهنگی و پرورشی مناسب باشد. ریحانه، دختر بزرگ‌ترم، الحمدلله دختری مسجدی بود و همیشه در صف اول نماز جماعت می‌ایستاد. حنانه هم دست‌پرورده ریحانه بود. مدرسه‌ای که سال قبل در آن درس می‌خواندند، از لحاظ آموزشی خوب بود، اما فضای آن به دلشان نمی‌چسبید. گشتم و مدرسه شجره طیبه را پیدا کردم. همان‌طور که از اسمش مشخص است، کارشان اول اخلاق، محبت و قرآن بود و کاملاً بچه‌ها را جذب خودشان کرده بودند.
حنانه بسیار مهربان بود. معلمش را خیلی دوست داشت و همیشه از دوستانش صحبت می‌کرد. بیشتر با حنانه ذاکری خواهان دختر معاون مدرسه، و آتنا چملی دوست بود. من همیشه برای فرزندانم دعا می‌کردم که عاقبت‌به‌خیر شوند.
وقتی آنها را به مدرسه می‌بردم، دعا می‌کردم: حافظ و عامل قرآن باشند، خوش‌خلق باشند، از یاران امام زمان باشند و جزو سربازان آقا باشند. فکر نمی‌کردم به این زودی دعای من مستجاب شود.
شهدا از حال ما باخبرند
من معتقدم شهدا زنده‌اند و از حال ما آگاه‌اند. دو مورد را بعینه دیدیم.
یک روزی که کیف حنانه را تحویل گرفتم. کتاب‌هایش همه داخل کیف بود، اما کتاب علوم، دفتر مشق و دفتر نقاشی او داخلش نبود. مادربزرگش بدون اطلاع ما رفته بود و یکی از وسایل بچه‌ها را گرفته بود. همان شب، همسایه‌مان در خواب دید که حنانه با عجله می‌آید و کتابی در دست دارد و می‌گوید: این‌ را به مامان من بده. یعنی بچه‌ها از حال ما باخبرند.
یا درباره خانم طاهری مدیر مدرسه، من رفتم بالای مزارشان و گفتم: خانم طاهری، حواست به بچه‌ها باشد. همیشه می‌گفت: کاری می‌کنم مدرسه برند شود. 
به او گفتم: نیستی که ببینی مدرسه برند شد و نام شما همه‌جا پیچیده. گفتم: ان‌شاءالله حواست به بچه‌ها باشد. حنانه که به خواب ما نمی‌آید، حداقل شما به خواب ما بیا و از احوال بچه‌ها بگو و...
چند شب بعد از شهادت حنانه مادرم آمده بود خانه ما که تعریف کردند بعد از نماز صبح، در حالت بین خواب و بیداری بودم که خانمی از در آمد و گفت: من خانم طاهری هستم.
مادرم اصلاً نمی‌دانست خانم طاهری چه کسی است. وقتی بیدار شد، گفت: خانم طاهری مدیر مدرسه بچه‌ها بود؟ یعنی آنها از حال ما باخبرند شاید این خواب به دلیل سفارشی که بر سر مزارش کرده بودم که حواسش به بچه‌ها باشد آمد و به خانه ما سر زد.
حنانه ما را بیمه کرده است
این حادثه تأثیر عمیقی بر زندگی ما گذاشته است. من به همسرم می‌گویم حنانه ما را بیمه کرده است. می‌گویند شهید زنده است؛ یعنی الان چراغ راه ماست. ما نباید راه را گم کنیم. سعی می‌کنیم متفاوت از قبل باشیم و همیشه یادمان باشد که خانواده شهید هستیم. مقام شهید بسیار بالاست و اگر قدر بدانیم، حنانه می‌تواند ما را نجات دهد. او راه را برای ما مشخص کرده و ما را آگاه کرده است.
به همسرم می‌گویم به مقام شهادت فکر کن. درست است که دلبستگی و علاقه به فرزند هست و من به عنوان مادر دلتنگ می‌شوم، اما هیچ‌وقت گله و شکایتی نکن. ما خودمان اصالتاً اهل شهرستان بشاگرد و ساکن و بزرگ‌شده میناب هستیم اما مردم میناب بسیار مردم ولایی و اهل‌بیتی هستند. عزاداری‌هایشان بسیار پررنگ است. شب‌های دوشنبه و پنجشنبه همیشه عزاداری دارند و ایام فاطمیه‌شان نیز بسیار پررنگ است. مردم اینجا صاف و ساده و اهل‌بیتی هستند.
حنانه بسیار مؤدب و مهربان بود. با همین سن کم، بسیار مؤدب بود. صدای بلندی داشت و شوخ‌طبع بود. بیان شیوایی داشت و در کلیپ‌هایی که از او هست، صدایش را می‌توان شنید. آرزوی دندانپزشک شدن داشت و به خاله‌اش که دندانپزشک بود علاقه خاصی داشت. می‌گفت: دوست دارم مثل خاله‌ام دندانپزشک شوم.
خودشان در محیط امن راه را پیدا کنند
من تمام تلاشم را برای فرزندانم می‌کردم و نتیجه را به خدا واگذار می‌کردم. هیچ‌وقت تسلیم شرایط نمی‌شدم. سعی می‌کردم فرزندانم را از مجالسی که با اعتقادات و آرمان‌های ما زاویه دارد، دور نگه‌دارم. نه با تذکر، بلکه با مدیریت، کاری می‌کردم کمتر در آن فضا قرار بگیرند تا خودشان راه را پیدا کنند.روز اولی که خانم طاهری، مدیر مدرسه، با اولیا جلسه گذاشت، پرسید: انگیزه‌تان چه بوده که بچه‌ها را به مدرسه شجره طیبه آورده‌اید؟
گفتم: بیشتر مسائل فرهنگی، تربیتی و پرورشی. گفتم بچه‌ها در محیط امن بزرگ می‌شوند و خودشان راه را پیدا می‌کنند؛ بهتر از این است که من نتوانم از پس مسائل و آسیب‌های امروز بربیایم. گفتم خودشان در محیط امن پرورش پیدا کنند و راه را پیدا کنند.
من همیشه دنبال این بودم که فرزندانم را به کلاس قرآن بفرستم تا اول قرآن‌شان قوی شود و اعتقادشان قوی شود. بعداً آنها را به کلاس زبان و سایر کلاس‌ها می‌بردم تا درچیزی عقب نباشند.
راه بچه‌ها را ادامه دهید
توصیه من به خانواده‌ها این است که راه بچه‌هایشان را ادامه دهند و سعی کنند با خصوصیات آنها آشنا شوند. الان آسیب‌ها زیاد شده و بسیاری از حقایق ممکن است وارونه جلوه داده شود، به‌خصوص در فضای مجازی؛ مگر اینکه کسی خودش مدیریت کند. مراقب بچه‌هایشان باشند تا در دام شبکه‌های مختلف و افراد مختلف قرار نگیرند و راه را گم نکنند.
من خودم علاقه قلبی و جانی به حضرت آقا داشتم. آرزوی دیدار داشتم و علاقه خاصی به ایشان داشتم. خدا شاهد است همین چند هفته قبل از شهادتشان بود که سراغ می‌گرفتم و می‌پرسیدم چگونه می‌شود به دیدار رهبری رفت، از خیلی وقت قبل دنبال این بودم. 
دختر دایی‌ام بسیجی فعال بود و کاروان‌ها را می‌شناخت. زن‌دایی‌ام نیز فرزندانش در سپاه بودند. از آنها می‌پرسیدم از چه طریقی می‌شود رفت دیدار حضرت آقا.
بسیار مشتاق دیدار بودم، اما اگر آرزوی من محقق نشد، الحمدلله دخترم همراه با حضرت آقا رفت. ان‌شاءالله که از ما راضی باشد و از تربیت ما. ان‌شاءالله حنانه هم که قطعاً در خیمه ایشان است، به عنوان فرزند کوچکشان پذیرفته شود و همراه خودشان شهید شده باشد. الحمدلله چیزی که ما را تسلی می‌دهد، همین است.
حنانه را به حضرت زهرا و حضرت رقیه می‌سپارم
حنانه را به حضرت زهرا(س) و حضرت رقیه(س) می‌سپارم. خدا را شاکریم که خداوند ما را لایق این قرار داد که فرزندمان در زمره شهدا باشد که سهمی در این نظام مقدس و پیروزی‌ها داشته باشیم. 
شعار لبیک یا خامنه‌ای ما پابرجاست. همان‌طور که آقای مهدی رسولی گفت، هرکاری کردند نتوانستند شعار ما را تغییر دهند. همچنان لبیک یا خامنه‌ای بر زبان ماست و نظام ما را تغییر ندادند و نتوانستند شعار ما را تغییر دهند.

captcha