کد خبر: ۳۳۸۷۰۱
تاریخ انتشار : ۰۳ مهر ۱۴۰۵ - ۱۹:۱۸
«امید و شکست» خاطرات سال‌ها فعالیت اطلاعاتی- امنیتی یعقوب نیمرودی برای اسرائیل- 93

«آبشا» به گرجستان رفت

گرجستان نفتی از خود ندارد. همه نفت این کشور از آذربایجان می‌رسد، کشوری غنی از نفت که مجرای خروجی به دریای سیاه و دریای مدیترانه برای آن وجود ندارد. علی رغم توافق میان کشورها، نفت با قطارها از آذربایجان به بندر باتومی در دریای سیاه هدایت می‌شود و در ازای خدمات حمل‌ونقل و امنیت آن، گرجستان یک پنجم از نفت یا فرآورده‌هایش را دریافت می‌کند. به عبارت دیگر، یک پنجم هر‌تانکر متعلق به گرجستان است. طبق بهترین سنت کمونیستی میراث گرجستان سابق، دسترسی به نفت گرجستان تقریباً یک مأموریت غیر ممکن است. فقط رشوه و روابط کمک می‌کنند تا این راه هموار شود. افراد کلیدی معمولاً مقامات ارشد در دولت گرجستان هستند و این دقیقاً مأموریت «آبشا» بود،‌ تانکر را پیدا کند و آن را به سمت من بکشاند.
«آبشا» به گرجستان رفت. او را به تلفن ماهواره‌ای مجهز کردم – من فکر می‌کنم که او یکی از اولین کسانی بود که از این وسیله استفاده می‌کرد – و من با ن› به لندن رفتم. در منزل من مستقر شدیم و از آنجا بر عملیات پیچیده نظارت کردیم. مأموریت «آبشا» قرار بود با خروج‌ تانکر از گرجستان به اتمام برسد. ما باید بر مرحله بعدی عملیات هم مراقبت می‌کردیم – فروش ‌تانکر کشتی در قلب دریا.
«آبشا» به تفلیس رفت. همراه با وی الی رهمیلویچ رفت. با وجود سابقه گرجستانی‌اش، «آبشا» به زبان محلی مسلط نبود و با رهمیلویچ مساعدت شد، مهندسی در تخصص خود که در دوره جنگ دوم جهانی در سیبری ماند و آنجا یاد گرفت. با آمدنش به اسرائیل به «تعمیر و نگهداری هواپیما» پیوست و سپس به عنوان فرستاده وزارت دفاع در ایالات متحده خدمت کرد. با بازگشتش به اسرائیل در سیبات {اداره صادرات دفاع} در وزارت دفاع کار کرد و پس از اینکه بازنشسته شد به تیم من پیوست و در همه اقدامات ما در اتحاد جماهیر شوروی سابق کمک کرد. بلافاصله وقتی به تفلیس رسید، «آبشا» تلاش‌ها برای ملاقات با وزیر انرژی و نفت گرجستان را آغاز کرد، فردی کلیدی در عملیات که از طریق رئیس‌جمهور شواردنادزه خواست تا «در همه حالی»، همان طور که گفت، مراقب باشد که نیمرودی‌ تانکر سوختی را که قولش را به او داده دریافت کند.
در نهایت با کمک فرد رابط، دو نفر در رستورانی لاکچری در مرکز تفلیس ملاقات کردند. «آبشا» وزیر گرجستانی را به یک شام خوب متنعم کرد و در طول آن در حضورش نامه رئیس‌جمهور شواردنادزه را نشان داد که خود را مکلف کرده تا از طریق او دوازده و نیم هزار تُن سوخت دیزل را منتقل کند. وزیر گرجستانی به طور خاصی برانگیخته نشد. «آبشا» به کار بر روی او ادامه داد و فقط بعد از اینکه به او دو بطری پر ودکا نوشاند، وزیر، معامله را تأیید کرد. مرحله الف» با موفقیت تکمیل شد.
«آبشا» مجهز به حواله تحویل و جزئیات ‌تانکری که در بندر باتومی لنگر انداخته، به شهر بندری رفت. یکی از ماشین‌های اداری مسلح رئیس‌جمهور شواردنادزه در اختیارش گذاشته شد و این کمک مهمی برای موفقیت عملیات بود. شواردنادزه پافشاری کرد که وزیر انرژی هم به بندر برود تا شخصاً اطمینان یابد که مشکلاتی وجود نخواهد داشت. باتومی به فاصله حدود چهارصد و پنجاه کیلومتر از تفلیس پایتخت و در منطقه‌ای دلپذیر قرار دارد، سرشار از مناظری دلربا از کوه‌های سبز و آبشار در هر منطقه، همانند سوئیس ماجراجویانه و بکر. علی‌رغم زیبایی‌های شگفت انگیز، جاده تفلیس به باتومی یکی از خطرناک‌ترین {جاده‌ها} در گرجستان محسوب می‌شد. نه به خاطر چرخش‌های سخت، بلکه به خاطر راهزنانی که در کل طول محور مستقر بودند و به ماشین‌ها و کاروان‌ها حمله می‌کردند. در همان روزها رسیدن به باتومی تنها با یک کاروان محافظت شده خوب امکان داشت. برای اینکه به سلامت راه طولانی را سپری کند، «آبشا» درخواست کرد تا در تفلیس دو محافظ محلی مسلح را اجیر کند که در رستوران محلی با آنها ملاقات کرد. او به هریک از آنها بیست دلار پیشنهاد داد، دستمزد ماهیانه یک کارگر محلی، اما گرجستانی‌ها خندیدند و به او توضیح دادند که با کمتر از پانصد دلار چیزی برای گفت وگو وجود ندارد. «آبشا» نقل می‌کند:
تصمیم گرفتم که بدون محافظ وارد مسیر شوم، برای افزایش امنیت از راننده خواستم تا تپانچه (تفنگ)‌اش را با خود بردارد و آن را زیر صندلی‌اش بگذارد. نه این که باور کردم این کار در چیزی برابر کلاشینکف‌ها و موشک‌های آر پی‌جی که راهزنان داشتند کمکی خواهد کرد اما حس می‌کردم که سلاحی در ماشین دارم که کاری برایم انجام می‌دهد. صبح خارج شدیم. من، راننده گرجستانی و الی رهمیلویچ. مسیر در زیبایی‌اش جذاب بود اما همان طور که به ما هشدار دادند، در مکان‌های بسیاری توسط گروه‌هایی از مردم مسلح به خوبی مسدود شده بود. برخی از آنها یونیفرم و همه‌شان کلاشینکف داشتند. نمی‌دانستیم آیا در ایست‌های بازرسی ارتش گرجستان، شبه نظامیان یا راهزنان قرار داده شده‌اند. به راننده دستور دادم که در هیچ ایست بازرسی نایستد، فقط پنجره را باز کند، احترام نظامی بگذارد و به پیش برود. اما هیچ کس ما را لمس نکرد. همگی مطمئن بودند که شخصیت مهمی در آن قرار دارد که با ماشین اداری مجلل سفر می‌کند. در قلبم از رئیس‌جمهور شواردنادزه درباره این ایده درخشان تشکر کردم که به ما این ماشین را داد. چند مرتبه کنار غرفه‌ها ایستادیم و میوه خریدیم. دستفروشان امتناع می‌کردند تا از ما پول بگیرند. آن‌ها هم مطمئن بودند که در ماشین مجلل یکی از مقامات ارشد دولتی نشسته است.
شب به باتومی رسیدیم، شهر بندری در ساحل دریای سیاه. مکانی شبیه به شهر ارواح. کسی در خیابان‌ها پرسه نمی‌زد. مشخص شد که اکثر شهروندان شهر به خاطر درگیری با شورشی‌ها از آن فرار کرده‌اند. درگیری‌ها تا فاصله نه چندان دوری از شهر رسیده بود که دارای اهمیت استراتژیکی زیاد و راه مدیریت بخش بزرگی از ورود و خروج گرجستان بود. در اکثر منازل برق نبود که درباره ایستگاه برق یا رستوران صحبت بشود. با تلاش فراوان موفق شدیم هتلی را شناسایی کنیم که به آن می‌خواستیم برسیم. قبلاً این هتل یکی از هتل‌های مجلل در گرجستان بود. اما اکنون تنها مسافرانی که در آن باقی مانده بودند موش‌ها و گربه‌ها و چند نفر از کارکنان بودند که هنوز منتظر مهمان بودند. ماشین را در پارکینگ هتل پارک کردیم و به درگاه خداوند استغاثه کردیم که آن را به سرقت نبرند. من و رهمیلویچ به هتل رفتیم و راننده گرجستانی ماند تا در ماشین بخوابد. او را قسم دادم که به هیچ کس اجازه ندهد که به آن نزدیک شود. او تنها بیمه نامه ما برای برگشت به تفلیس بود.
وارد لابی هتل شدیم. چشمم تیره و تار شد. هر چیزی که به دیوار متصل نبود به سرقت رفته بود. آنجا میزها، صندلی‌ها، تصاویر نبودند. هیچی. برق هم نبود. تنها نور از دو شمع کوچک می‌رسید که بر روی پیشخوان بلندی قرار داشتند. به فوریت به دنبال تلفن گشتم. وزیر انرژی درخواست کرده بود که بلافاصله وقتی که به باتومی رسیدیم با او ارتباط برقرار کنیم. کنج دیوار تلفنی قدیمی بود. آن را برداشتم. هیچی. بوق تلفن نداشت. گوشی تلفن به هیچ جا وصل نبود. حتی موفق شده بودند سیم مسی کوتاهی را که تلفن را به دیوار وصل می‌کرد، بدزدند. چند روبل به یکی از کارکنان هتل دادم و از او شمع خواستم. آن را به دو نیم تقسیم کردم، نصفی برای خودم و نصفی برای الی رهمیلویچ و این‌گونه راه را به سمت اتاق کورمال کورمال رفتیم. از پنجره اتاق به بندر نظر افکندم. تقریباً خالی از کشتی بود. کنار یکی از اسکله‌ها متوجه یک ‌تانکر نفت تنها شدم. «این ‌تانکر ماست»، به رهمیلویچ گفتم و به آن اشاره کردم، «ما در آستانه بردن آن هستیم.»

captcha