«موضوع کلاس: ...»
زینب زارعی
اعتراض نکن که چرا هی میآیم اینجا. حرف دارم برایت. تو خودت با بچههایت آنجا دور هم هستید. خب، حق بده زودبهزود هوای دیدنت به سرم بزند. یادت هست از راه سونوگرافی آمدی مدرسه؟ درست نشستی پشت میز جلوی کمد. برگه آدینه دانشآموزهایت را از کمد دومی درآوردی و شروع کردی برگهها را تصحیح کردن. لبخند محوی روی لبت بود. آرام نشستم کنارت. نیشگونی از بازویت گرفتم و زیر گوشت لب جنباندم: «چی شد؟ دختره یا پسر؟» مقنعه یاسیات را دادی عقب. چشمهایت برق داشتند. ذوقزده بودی انگار. سایه موهای قهوهایات از مقنعه بیرون افتاد. با صدای نهچندان پایینی، انگار که نخواهی از کسی پنهان کنی، گفتی: «پسره، مری. با بچههای کلاسم میشن ۲۹ تا. دیگه میتونی بهم بگی امالبنین.» بعد ساعتت را نگاه کردی و ابروهای کمانیت بالا پریدند. قیافهات جدی شد. کلاسورت را زدی زیر بغل و قصد رفتن سر کلاس دوم «ب» را کردی. هنوز از دفتر بیرون نزده بودی. داشتی کمد مخصوصت را قفل میکردی که گفتی: «میخوام اسمشو بذارم محمدعلی. خیلی قشنگه، نه؟ کاش بابا بود این روزا رو میدید. چقدر ذوق نوه داشت، طفلی.»
خبر داری از آن کمد و آدینه بچهها هیچ چیزی توی مدرسه باقی نمانده؟ دلم برای دستخطت تنگ شده. برای نوشتن بسمالله الرحمن الرحیم بالای تخته همه کلاسها. برای آن آفرین و خوب است و نیاز به تلاش بیشترهایی که قاطی قربانصدقه مینشاندی پای دفتر مشق بچههایت. راستی میدانی فردا اینجا چه خبر است؟ فردا جشن شکوفهها توی مدرسه برقرار است و تو نیستی. تو نیستی که اول سال بالای اسم دانشآموزانت، زیر بسمهتعالی بنویسی: «پسران گلم. کلاس دوم «ب» مهرماه سال هزار و چهارصد و پنج.»
تو نیستی که با شور و شوق وارد کلاس شوی. خودت را معرفی کنی و به بچههایی که اندازه کیفشان از خودشان بزرگتر است بگویی به سال تحصیلی جدید خوش آمدند. نیستی که حواست باشد لباس بچه سوم از ردیف دوم برق کمرنگتری از باقی بچهها دارد. یا اینکه نفر سوم لیستت مدادش را از روز اول نصفه آورده و دفتر باقیمانده از پارسال را دفتر مشق کرده. نیستی که بیایی توی دفتر و محجوبانه سراغ خانواده آن بچهای را بگیری که وقت چک کردن تکلیفش، وقتی بالای سرش میروی، ناخونش را میجود. من آمدم اینجا با تو خلوت کنم. آمدم بگویم امروز از سونوگرافی یکراست آمدم اینجا. آمدم بگویم مثل تو نه، ولی من هم مادر یک پسرم. آمدم اجازه بگیرم اسمش را هماسم پسرت بگذارم. آمدم با تو خلوت کنم و از این زنهایی که مدام میآیند به من میگویند خدا رحمتش کند بدم میآید. از تو بیشتر شاکیام که رفتی. که رسم رفاقت را گذاشتی دم کوزه و شربت ممنوعه نوشیدی. راستی، ببین چه آوردهام برایت. یک دسته گل مریم. از همانها که هر سال دم تولدم برایم میآوردی. آمدهام بگویم جای تو بین معلمهای امسال خیلی خالی است، خانم معلم نمونه. اشک چشمهایم نمیگذارد عکس ثبتشده روی سنگ سیاه را ببینم. اما من آن روز که داشتی با مادر یکی از بچهها حرف میزدی را هنوز یادم هست. اصلاً مگر میشود پرواز آخر پهپاد و دود و صدای انفجار و بوی باروت اول صبح دهم اسفند یادم برود؟ بچهها را بعد آن صدای مهیب اولی پناه دادی توی کلاس آخری و زنگ زدی به والدین تکتکشان. انگار نه انگار که بار شیشه داشتی توی دلت. کف حیاط مدرسه این طرف و آن طرف میدویدی. داشتی با مادر صدرا یا ساسان حرف میزدی. دقیق یادم نمیآید. گفتی مدرسه تعطیل است. گفتی جای نگرانی نیست و هرچه زودتر بیایند بچهها را ببرند. صدایت با انفجار موشک دوم قطع شد. نه فقط صدای تو. صدای جهان چند ثانیه قطع شد و بعد بوی خون آمد. خودت را جمعوجور کردی. دست گذاشتی روی شکم برآمدهات. بعد جیغ زدی. تلفن را قطع کردی و رفتی توی کلاس. تا به خودم بیایم، موشک سوم همهتان را با هم برده بود پیش پدرت. همان که دلت میخواست کاش بود و صدای نوهاش را میشنید. چقدر آرزویت را زود برآورده کردند، دختر. پیش خدا چه گرو داشتی؟ باز هم نشستی سر سجاده زبان ریختی؟
میدانی بالاخره آمدم و اتاق محمدعلیات را از نزدیک دیدم؟ رفته بودم پیش مادرت برای عرض تسلیت. پایم نمیکشید بروم، اما دلم میخواست اتاق بچه را ببینم. میخواستم باور کنم دیگر نیستی. سلیقهات برای سیسمونی حرف نداشته، خواهرجان. چقدر لباسهای صفر تا یکی دو سالگی را درست انتخاب کرده بودی. محمدعلی اگر به دنیا میآمد پسر بهار بود. دقیقاً همان لباسهای خنک را باید تنش میکردی. چه ذوقی داشتم برای بغل گرفتنش. امیدوار بودم چشمهاش به تو برود. نگاهت جوری بود که همه را همراه میکرد. یک چشمغره مینشاندی توی دوتا تیلههای توی صورتت و آن پسر بچههای تخس، به خاطر اینکه تو ناراحت نباشی، ساکت سر جایشان مینشستند. گفتم کلاس جدید بهمان دادهاند؟ تختههای نو و براق. صندلیهای جدید. ماژیکهای پررنگ. راستی، نمیآیی روی تخته جدیدمان با خط خوشت بسمالله بنویسی؟ خواهرکم. رفیق روزهای سختم. درگوشی بگویم، نکند باد خبر ببرد برای غریبهها. دلم لک زده برای روزی که همه حروف را درس داده باشم به کلاس اولیهایم. میخواهم آن روز سرمشق بدهم: یک صفحه بنویسید «وطن».
راستی، میدانی از وقتی فهمیدم تو دلیام پسر است، دلم میخواهد بهم بگویند امالبنین؟
* تقدیم به شهید زهره شهریاری
(معلم مینابی)