کد خبر: ۳۳۸۱۹۷
تاریخ انتشار : ۲۵ شهريور ۱۴۰۵ - ۲۱:۱۴
سالگرد فرار خفت‌بار رضاخان میرپنج

به ایشان گفتم بمانید و نامی بزرگ به یادگار بگذارید، اما...!

 
دفتر پژوهش‌های مؤسسه کیهان 
«... در ماجراي شهريور 20 به رضاشاه گفته بودم كه اعليحضرت بايد يكي از دو راه را انتخاب فرمایند: يكي آنكه اگر تصميم به جنگ گرفته‌اند و مي‌خواهند در تاريخ زندگي سياسي اعليحضرت اين نقطه ضعف نباشد كه در برابر ديگران سر تسليم فرود آورده‌اند. ستاد ارتش را به همدان ببرند و با لشكرهاي كرمانشاه و كردستان، لرستان و خوزستان در برابر نيروي انگليس بجنگند و مرا هم به آذربايجان بفرستند كه با قواي موجود تا آخرين نفر در برابر قواي روس بجنگم. با اطمينان به اينكه غلبه با آنهاست و ما كشته مي‌شويم... اما در آينده وقتي كتاب خدمات... اعليحضرت را ورق بزنند، در ورق آخر اين است كه سر تسليم در برابر بزرگ ترين نيروي نظامي جهان فرود نياورد و ايستادگي كرد و مردانه جان داد و نامي بزرگ در تاريخ به يادگار خواهيد گذاشت... اگر مصلحت نمي‌دانيد كه به چنين كاري دست بزنيد، شق دوم اين است كه راه به آنها بدهيد و (تسلیم شوید)...» 
این جملات بخشی از خاطرات سپهبد امیر احمدی یکی از افسران ارشد رضاخان است که تاکید دارد پس از ورود ارتش‌های بیگانه به ایران، راه‌های مختلفی که انجامش برای رضاخان ممکن بود را به شاه متذکر شد. از جمله اینکه پیشنهاد داد در برابر متجاوزان مقاومت کند تا نامش در تاریخ این مرز و بوم به عنوان کسی که در مقابل بزرگ‌ترین نیروی نظامی جهان سر تسلیم فرود نیاورد، ثبت شود. ارتشبد بازنشسته حسین فردوست در خاطرات خود گفته است:
«... روز ششم شهریور منصورالملک آمد. انگلیسی‌ها توسط او پیغام فرستاده بودند که: روس‌ها گفته‌اند اگر این دو لشکر مرخص نشوند و سربازها به دهاتشان نروند ما تهران را تصرف خواهیم کرد! به نظر می‌رسد که تعمداً مسئله را از قول روس‌ها گفتند تا رضاخان بیشتر بترسد... [رضاخان] بلافاصله دستور داد اتومبیلش را بیاورند و شخصاً به طرف سربازخانه‌ها به راه افتاد. دو لشکر تهران پس از دستور ترک مخاصمه به پادگان آمده بودند. رضاخان وارد یک سربازخانه لشکر یک شد. برایش احترام نظامی به جا آوردند و او دستور داد که همه مرخص هستند و به خانه‌هایشان بروند! سپس شخصاً به لشکر دو رفت و همین دستور را تکرار کرد...»
از روس‌ها خیلی می‌ترسید!
فردوست وضعیت ارتش رضاخانی و سربازخانه‌ها بعد از دستور شاه را این‌گونه توصیف نموده است: 
«... دیدم که تفنگ‌ها و مسلسل‌های سبک و سنگین که فکر می‌کنم حدود 20 هزار سلاح مختلف بود، روی زمین ریخته شده، در میدان رهاست و جوی‌های آب پر است از اسلحه!... خلاصه منظره غریبی بود. جاده‌ها و خیابان‌های تهران مملو بود از سربازهایی که بدون پول و گرسنه، پیاده به سوی روستاهایشان می‌رفتند.»
رضاخان دست به دامن محمد علی فروغی (فراماسون ارشدی که او را در بزنگاه‌های دوران سلطنتش هدایت کرد) شد و فروغی به او توصیه کرد که اولا دستور متفقین را مو به مو اجرا نماید تا روس‌ها تهران را اشغال نکنند و ثانیا حتما از ایران برود. رضاخان را بسیار از روس‌ها می‌ترساندند تا سریع‌تر از کشور فرار کند.
جعفر شريف‌امامي(دیگر فراماسون ارشد) در خاطرات خود نوشته است: 
«ديدم مي‌گويند كه روس‌ها از قزوين به سمت تهران حركت كرده‌اند و... موضوع را به رئيس‌شهرباني با تلفن اطلاع مي‌دهند و او موضوع را به هيئت وزيران و از آنجا به دربار و به اعليحضرت خبر مي‌دهند كه روس‌ها به سمت تهران سرازير شده‌اند. ايشان (رضاشاه) دستور مي‌دهند كه فوراً اتومبيل‌ها را آماده كنند كه به طرف اصفهان حركت كنند... »
دچار وحشت عجیبی شده بود
اشرف پهلوی نیز در خاطرات خود درباره فرار پدرش چنین نوشته است: 
«اطلاع بر این جریانات برای پدرم به قدری غیرمنتظره بود که یکباره قدرت مقاومتش را از دست داد و دچار چنان وحشتی شد که بدون توجه به عواقب کار و اثری که انتشار این خبر در مردم خواهد داشت، از تهران به اصفهان می‌رود و... به خاطر ترس از روس‌ها... وقتی دید ارتشی که آن همه برای ایجادش خون دل خورده و تمام اتکایش به آن بوده به این زودی و سادگی مضمحل شده و روس‌ها به طرف تهران حرکت کرده‌اند روحیه خود را به شدت باخت.» دکتر محمد سجادی که در اواخر دوران رضاخان وزیر راه بود، در خاطرات خویش نوشته است که رضاخان از ترس حمله روس‌ها به تهران، در یک شب پنج بار با او تماس گرفت و نامبرده را مأمور تحقیق در این باره ساخت! سجادی در این باره، در خاطرات خود نوشته است:
«... یک شب گویا شب ۲۲ شهریور بود که به شاه اطلاع رسیده بود روس‌ها وارد کرج شده و به سرعت به طرف تهران در حرکت می‌باشند. شاه که خیلی ملاحظه روس‌ها را می‌کرد، نمی‌توانست به خواب برود و از آن جهت، آن شب پنج بار شخصاً به منزلم تلفن نمودند و با من صحبت فرمودند! تلفن اولی در ساعت ۱۲ بود که از قضا شخصاً پای تلفن بوده و گوشی را برداشتم. از آن طرف سیم صدایی به گوش می‌رسید و گفت آیا منزل دکتر سجادی آنجا می‌باشد؟ گفتم بلی، جنابعالی چه کسی می‌باشید؟ گفت من رضا پهلوی هستم، می‌خواهم با آقای دکتر صحبت کنم. من تعجب کردم که رضا پهلوی کیست و چه کاره است؟ که ناگهان به فکرم رسید این صدای شاه مملکت است! بلافاصله خود را معرفی کردم و شاه نگرانی باطنی‌اش را برای من حکایت کرده و گفتند از شما می‌خواهم به هر وسیله‌ای که مقتضی بدانید، از ورود آن‌ها به تهران برایم اطلاعی کسب ‌نمایید... آن‌ها همان نیرو‌های شوروی بودند که به سرعت به طرف تهران در حرکت بودند و شاه نگرانی عجیبی از آن‌ها داشت. چون به ایشان الهام شده بود در صورت ورود نیرو‌های سرخ به تهران، جمعی از رجال اسیر خواهند شد. من به اعلی‌حضرت فقید اطلاع دادم نگرانی بی‌مورد است و آن‌ها در برابر نیروی همپیمان خود یعنی نظامیان انگلیسی و همچنین مجلس و رجال قانونی حکومت ایران، جسارتی نمی‌کنند...»
تحقیر توسط انگلیس‌ها
رضاخان ظهر سه‌شنبه 25 شهریور 1320 به فرمان دولت انگلیس، کشور اشغال شده ایران را در زیر چکمه‌های ارتش‌های بیگانه رها ساخت و فرار کرد، ابتدا عازم اصفهان شد. پس از 3 روز اقامت در اصفهان به طرف کرمان حرکت نمود. شمس پهلوی که در تبعید پدرش را همراهی می‌کرد، در خرداد ۱۳۲۷ در مجله اطلاعات ماهانه بخشی از خاطراتش از این سفر اجباری را نوشت:
«...در کرمان بیماری و گوش درد اعلیحضرت رو به شدت نهاد و دکتر سرهنگ جلوه رئیس بهداری لشگر که از ایشان عیادت نمودند چند روز استراحت را تجویز کرده بودند ولی نماینده کنسول انگلیس که به ملاقات اعلیحضرت آمده بود... اصرار داشت اعلیحضرت فورا به طرف بندرعباس عزیمت نمایند و این اصرار و تأکید چه به وسیله کنسول و چه به وسیله مأمورین کنسول خانه تکرار شد. به طوری که یک بار موجب برآشفتگی خاطر شاه شد و به شدت فرمودند: «کجا بروم پنج ریال پول توی جیب من نیست...»
انگلیس در تداوم تحقیرهای رضا خان، او را که سالها خدمتشان را نموده بود، به صورت اسیر جنگی درآورده و به نهایت ذلت رساند چیزی که رضا خان اصلا تصور آن را نمی‌کرد.
شمس در ادامه مطالبش در مجله اطلاعات ماهانه نوشت: 
«... کسالت شاه کماکان باقی بود و یک درجه و نیم تب داشتند.... کشتی که برای مسافرت ما تخصیص داده بودند یک کشتی محقر پستی کوچک بود به نام «بندرا» متعلق به کمپانی «بریتیش ایندیا»...از گرما در رنج بودیم و خیلی اشتیاق داشتیم که زودتر به بمبئی برسیم. پس از چهار روز ساحل بمبئی از دور نمایان شد... ولی ناگهان ملاحظه کردیم کشتی به جای این که به ساحل نزدیک شود راه وسط دریا را پیش گرفته و از ساحل دور می‌شود.... سه نفر انگلیسی که یکی از آنها آقای اسکرین بود وارد کشتی شدند و به حضور شاه رفتند. آقای اسکرین خود را نماینده نایب‌السلطنه آن روز هند معرفی کرد و... سپس راجع به مأموریت خود اظهار کرد: «شما نمی‌توانید در بمبئی پیاده شوید و باید پنج روز در همین کشتی به جزیره موریس که برای اقامت شما در نظر گرفته شده عزیمت ‌نمایید. اعلیحضرت از شنیدن این سخنان سخت برآشفتند و فرمودند: «مگر من زندانی‌ام!... جزیره موریس کجاست؟... چرا مانع می‌شوید که ما در بمبئی پیاده شویم؟ آقای اسکرین در پاسخ همه این حرفها فقط یک چیز می‌گفتند: «من اظهارات شما را تلگراف می‌کنم و شخصا جز آنچه گفتم کاری نمی‌توانم بکنم...»
مخفیانه دفن شد
رضا خان چندبار تقاضا کرد به کانادا یا کشور دیگری برود ولی پاسخ مساعدی دریافت نکرد. به او و همراهانش اجازه داده نمی‌شد هیچ‌نامه‌ای به خارج بفرستند و نامه‌ای دریافت کنند. به‌جای آن فقط می‌توانستند رادیولندن و رادیوبرلین را بشنوند که هر دو به او دشنام می‌دادند! در ۲۹ ژانویه ۱۹۴۲ (۹ بهمن ۱۳۲۰) پیمان سه‌جانبه انگلیس، ایران و شوروی در تهران امضا شد، نامه‌های رسیده از تهران به رضاخان و اطرافیانش رسید و سپس مقامات انگلیسی موافقت کردند رضاخان و همراهانش به آفریقای جنوبی منتقل شوند. سرانجام رضاشاه به «ژوهانسبورگ» در آفریقای جنوبی فرستاده و در محیطی بسیار آلوده و بد آب و هوا نگهداری شد که به نوشته همراهانش از سخت‌ترین دوران‌های زندگیش به شمار رفته است و 3 سال بعد در چهارم مرداد 1323 در همان جا بر اثر سکته مرد. جنازه او را به مصر بردند و در آنجا به صورت امانت گذاردند. سرانجام 6 سال بعد و در اردیبهشت سال 1329 مخفیانه جسد او را به ایران آورده و دفن کردند.

 

captcha