دوران سیاه سلطنت محمدرضاشاه
علامه محمدتقی مصباح یزدی
این انقلاب حتی با الگوها و انتظارات کسانی که از اوضاع ایران به خوبی مطلع بودند نیز سازگار نبود. در کجای جهان قبلاً دیده شده بود که رهبر یک مذهب جا افتاده، سردمدار پرشور و پرآوازه یک انقلاب علیه یک حکومت سلطنتی شود؛ حاکمی که مدعی حقانیت خود و پیوندش با گذشته ملی سرزمینش و حقانیت برنامههای اصلاحی خویش بود. در کجا قبلاً کسی دیده بود که حکومتی مجهز به میلیاردها دلار تسلیحات نظامی، نیروهای مسلح، پلیس مخفی و آشکار که قاعدتاً همه آنها نیز آماده استفاده بود، این چنین در مواجهه با شورشهای متناوب، تظاهرات همگانی و وسیع و اعتصابات از پای درآید؟1
1. مقدمه
با سپری شدن حکومت دیکتاتوری رضاخان، نوبت به حکومت یکی از خاندان پهلوی به نام محمدرضاشاه رسید. او نیز میخواست سیاستهای مستبدانه و اسلامزدایانه پدر خویش را دنبال کند، اما شرایط به گونهای رقم خورد که همین سیاستها منشأ بازتابهایی از سوی مردم و روحانیت گردید و همین امر سبب شد تا جرقههای اولیه انقلاب اسلامی در زمان محمدرضاشاه شکل گیرد، هرچند اسلامستیزی رضاخان در زمان قبل از حکومت محمدرضا نیز در شکلگیری حرکتهای اولیه نهضت اسلامی بیتأثیر نبوده است.
نظر به جایگاه ویژه حوادث دوران محمدرضاشاه در ایجاد زمینههای اولیه انقلاب اسلامی، جا دارد بخشی از این نوشتار به وقایع مذکور اختصاص یابد و بدین ترتیب، جایگاه اسلام و مکتب، در پیروزی انقلاب اسلامی نمود یابد. در این درس موج اولیه نهضت امام خمینی مورد اشاره قرار خواهد گرفت تا نقطه آغازین انقلاب اسلامی بیش از پیش برای خواننده کتاب ملموس گردد. مهمترین وقایعی که در این دوران بیش از هر چیز دیگری نظرات را به سوی خود جلب میکرد، در این درس مورد اشاره قرار خواهد گرفت.
2. تضعیف باورها و ارزشهای اسلامی از سوی حکومت پهلوی
دستگاه پهلوی برای تثبیت پایههای خود و تضعیف باورها و اعتقادات مردم سعی میكرد از یكسو با برگزاری جشنوارههای عظیم فرهنگی و هنری، ایرانِ پیش از اسلام را دارای تمدنی مترقی و پیشرفته قلمداد كند و خود را نیز خلفِ شایسته آن فرهنگِ پیروز بخواند. و از سوی دیگر ورود فرهنگ اسلام به ایران را مایه تباهی و سقوط این تمدن باستانی معرفی كند و به این ترتیب ضربهای دیگر به پیكره فرهنگ شیعیِ ایران وارد آورَد. چنین بود كه همهساله جشنهای عظیم شاهنشاهی 2500ساله و سرانجام، مراسم تاجگذاری، با هزینههای هنگفت برپا میشد.
تقویت مظاهر فساد و فحشا نیز از جمله راهكارهایی بود كه حكومت پهلوی برای بقای خود به كار میبرد. روی آوردن مردم بهویژه جوانان به فساد و فحشا، تضعیف باورها و غیرت دینی را به همراه میآورد و این امر موجب میشد كه مردم به دین و مرجعیت شیعه به منزله بزرگترین مخالف رژیم بیاعتنا شوند و از سوی دیگر نیز چنین جامعهای با فرهنگ غرب و محصولاتِ آن بسیار سازگار میشد.
حکومت پهلوی تلاش کرد با جلوگیری از تکامل و تحول در حوزههای علمیه و نیز تحت فشار قرار دادن روحانیت، گامی به سوی محو ارزشها و احکام اسلامی در جامعه بردارد. البته با پیروزی انقلاب اسلامی این نقشه عملی نشد و با این حرکت اجتماعی، جان تازهای به این نهاد دینی دمیده شد.
3. تقویت حوزه علمیه قم
حرکت سیاسی امام خمینی بدون احیای حوزههای علمیه امکان نداشت و ضرورت گسترش معارف عظیم اسلامى در یك سطح وسیعی، بهشدت احساس میگردید. امام خمینی که از همان ابتدا به نقش عظیم حوزهها در این جهت پی برده بود، چشمان خود را بدین سمت معطوف ساخته بود. امام شخصیتهاى بزرگ روحانىِ آن زمان در قم را برای آغاز حرکت سیاسی کافی نمیدانست و از نظر ایشان، نیاز به شخصیتی بود که بتواند حركت روحانیت را به دست گیرد و محوریتی را به وجود آورد و او كسى جز آیتالله بروجردى
نبود.
امام به كمك دوستان خود، مقدماتى را فراهم ساخت تا ایشان از بروجرد به قم آمده، در آنجا سکونت کنند و در ضمن، حوزههاى علمیه قویاى را پایهگذارى كنند و پرچم روحانیت را به دست گیرند.
شاید هیچكس به اندازه امام در ایجاد این مرجعیت متمركز مؤثر نبود، ولى او بههیچوجه خود را مطرح نمیساخت. پس از تثبیت مرجعیت آیتالله بروجردى در قم، به منظور رشد اجتماعی حوزهها، امام خمینی نیز به تشكیل جلسات بحث و درس پرداخت و بنیه علمى این حوزه را تقویت و آرامآرام شاگردانى را تربیت كرد كه فكر صحیح اسلامى با گرایش سیاسى و اجتماعى را ترویج نمایند.
به هر حال در طول حیات آیتالله بروجردى، امام به تقویت بنیه علمى حوزه و تقویت شاگردان و بهاصطلاح كادرهاى آینده حكومت اسلامى پرداخت.
4. شکلگیری جمعیت فدائیان اسلام
انگیزه جمعیت انقلابی فدائیان اسلام، که توسط سید مجتبی نوابصفوی تأسیس گردید، انگیزه سیاسى محض نبود، بلکه حرکت اولیه آنان یک حركت دینى محض بود. نواب صفوی که در نجف در حال تحصیلات دینی خود بود، پس از مشاهده مقاله کسروی در روزنامه اطلاعات، که در آن طعنهای فراوانی به اسلام زده
شده بود، به منظور مبارزه با كسروى به ایران آمد. پس از اطمینان نواب نسبت به مرتد بودن او و نیز پس از تماسهایی که با برخی از علمای بزرگ آن زمان داشت، تصمیم گرفت حكم خدا را درباره او اجرا كند. بنابراین قتل کسروی یك حركت سیاسى نبود و كسروى نیز یك شخصیت سیاسى و یا رهبر یك حزب
خاص نبود.
نواب صفوی، از یک سو، به دلیل انسى كه با بسیارى از علماى بزرگ همچون علامه امینى و آیتآلله مدنى داشت، معارف اسلامى را به خوبی فرا گرفته بود و از دیگر سو، به واسطه دارا بودن ویژگىهاى خاص روحى، از شجاعت و شهامت لازم برای عمل به فریضه امر به معروف و نهی از منکر برخوردار بود؛ از این رو، پس از تشخیص وظیفه شرعی، به آن جامه عمل پوشاند و کسروی را ترور کرد.
اقدام مهم دیگر جمعیت فدائیان اسلام، قتل رزمآرا بود. وی برای سرکوبی نهضت ملی ایران، که در آن زمان به اوج خود رسیده بود، بسیار تلاش میکرد.
از این رو، در 16 اسفند 1329، خلیل طهماسبی یکی از اعضای این جمعیت او را به قتل رساند و به این ترتیب، استعمارگران انگلیسی یکی از عوامل داخلی خود را از دست دادند و همین امر زمینه را برای ملی شدن صنعت نفت فراهم ساخت.
در سایه مجاهدتهای اعضای این جمعیت بود که در دل خیانتکاران و مخالفان ملیشدن صنعت نفت هراس افتاد و آنان که بیم از جان خود داشتند، مجبور به همراهی با مردم در این زمینه شدند و همین امر نهضت ملیشدن صنعت نفت را در 29 اسفند 1329 به همراه داشت.
جریان از این قرار بود که کمیسیون نفت مجلس آن زمان، که در رأس آن دکتر محمد مصدق قرار داشت، تحت چنین فضایی ناچار گردید تا ملیشدن صنعت نفت را تصویب نماید و ضمن گزارشی از مجلس بخواهد که برای تعیین شیوه اجرای اصل ملی شدن، مأموریت کمیسیون را دو ماه تمدید
نماید.
مجلس شورا هم در 24 اسفند و مجلس سنا در 29 اسفند گزارش را تصویب کرد و صنعت نفت ایران پس از پنجاه سال ملی گردید.
5. کودتای 28 مرداد 1332
با رشادتهایی که مردم و روحانیت مبارز به رهبری آیتالله کاشانی صورت دادند و نیز در سایه اقدام انقلابی جمعیت فدائیان اسلام در به قتل رساندن رزمآرا، نهضت ملیشدن صنعت نفت به بار نشست. پس از آن و به دنبال قدرت یافتن مردم و نیروهای مذهبی، دکتر محمد مصدق با رأی اکثریت نمایندگان مجلس به نخستوزیری رسید. توده مردم به رهبری آیتالله کاشانی دولت مصدق را مورد حمایت خود قرار میدادند و بههمین خاطر در این دوران شاهد اوج اقتدار دولت مصدق هستیم. اما به ناگاه در 25 تیر 1331، و به دنبال رد درخواست مصدق از سوی شاه مبنی بر تفویض وزارت جنگ به او، وی، بدون مشورت با دیگر سران نهضت، از سمت خود استعفا داد و همین امر زمینه را برای روی کار آمدن احمد قوام فراهم ساخت و بدین ترتیب خواسته آمریکا و انگلیس تأمین گردید.
آیتالله کاشانی که رهبری حرکتهای مردمی را بر عهده داشت به افشای ماهیت قوام پرداخت و در نتیجه قیام 30 تیر آن سال، پیروزی بزرگی برای مردم حاصل شد و مجلس شورا احمد قوام را به دلیل کشتار دسته جمعی، مفسد فیالارض شناخت و از سوی دیگر به دکتر مصدق اختیارات 6ماهه داد. اما انتصابات سؤال برانگیز مصدق پس از 30 تیر و سیاست ضدیت با روحانیت منجر به تضعیف موقعیت دولت در میان مردم و نیروهای مذهبی گردید. کار بدانجا کشیده شد که وی مجلس را منحل کرد و نامه مشفقانه و در عین حال هشدار دهنده 27 مرداد آیتالله کاشانی را مورد بیاعتنایی قرار داد.
و سرانجام زمینه برای کودتای انگلیسی آمریکایی 28 مرداد 1332 فراهم گردید و با این کودتا نهضت مردمی فروکش کرد.2 با انجام کودتا، زاهدی منصب نخستوزیری را در دست گرفت و مصدق راهی بازداشتگاه گردید و شاه نیز به ایران بازگشت و از آن پس سیاستهای آمریکا و انگلیس در ایران به اجرا درآمد.
6. تغییر تاریخ هجری شمسی به شاهنشاهی
رژیم پهلوی با افتخارآمیز خواندن پیشینه سلسلههای پادشاهی در ایران باستان، به نام احیای فرهنگ اصیلِ ایران، تاریخِ رسمی كشور را كه بر مبنای هجرت پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله از مكه به مدینه و نماد رسمیت دین اسلام در ایران بود، تغییر داد.
بر این اساس، تاریخ 2500ساله شاهنشاهی به نشانه پیوند سلطنت پهلوی با سلسلههای پادشاهی پیش از اسلام، با افزودن عدد 35 (سالهای حكومت رژیم پهلوی)، به تاریخ رسمی ایران تبدیل شد. برای تثبیت این وضع نیز تلاشهای فراوانی صورت گرفت؛ از جمله كتابهای درسی و غیردرسی، همگی با تاریخ شاهنشاهی به چاپ رسید؛ رسانههای جمعی اخبار و برنامههایشان را بر این اساس پخش میكردند و تمام اسناد رسمی و دولتی با تاریخ جدید به ثبت میرسید.
پانوشتها:
1- نیکی آر. کدی، ریشههای انقلاب ایران، ص15.
2- سید جلالالدین مدنی، تاریخ سیاسی معاصر ایران، ج1، ص463-510.