کد خبر: ۳۳۷۸۶۵
تاریخ انتشار : ۲۱ شهريور ۱۴۰۵ - ۲۰:۲۸

25 سال حماقت استراتژیک میراث 11 سپتامبر

حملات یازده سپتامبر به برج‌های دوقلو در آمریکا نقطه عطفی در شروع اشتباهات استراتژیک بی‌پایان در سیاست خارجی این کشور بود.
در حالی که به 25اُمین سالگرد حملات یازدهم سپتامبر در آمریکا رسیده‌ایم، واشنگتن همچنان درگیر تبعات ویرانگر این حادثه در دستگاه دیپلماسی و سیاست خارجی خود است. در حقیقت حملات یازدهم سپتامبر نقطه آغاز رویه‌ای در سیاست خارجی آمریکا بود که در آن، واشنگتن به تدریج تروریسم را از یک تهدید محدود، به مسئله‌ای بزرگ تبدیل کرد که نیازمند اقداماتی گسترده است. جنگ جهانی علیه تروریسم، شروع جنگ افغانستان، جنگ عراق و تلاش برای تغییر رژیم و مهندسی اجتماعی، همگی پس از حملات یازدهم سپتامبر در دستورکار قرار گرفت.
آغاز اشتباهات استراتژیک آمریکا
واشنگتن پس از حمله یازدهم سپتامبر 2001 در بدترین شرایط ممکن داخلی قرار داشت. کشوری که پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی خود را تنها قدرت بزرگ می‌دید، به ناگاه زیر ضربات حملات مشکوک و ویرانگر قرار گرفته بود. فشار افکار عمومی به منظور اقدامات دولت جرج بوش پسر به تقویت جایگاه محافظه‌کارانی منجر شد که به مداخله جهانی آمریکا اعتقاد داشتند. نخستین اشتباه استراتژیک از منظر استراتژیست‌های برجسته رئالیست این بود که واشنگتن بیش از اندازه در برابر این حملات واکنش نشان داد. 
در این مسئله تردیدی وجود نداشت که جان باختن نزدیک به 3 هزار نفر نیازمند اقدامات اقناعی مقابل مردم بود، اما مشکل آنجایی بروز کرد که آمریکا واکنشی بزرگ‌تر از مسئله‌ای که می‌خواست حل کند، انتخاب کرد. محافظه‌کاران در کاخ‌سفید به پشتوانه وحشت داخلی که پس از حملات یازدهم سپتامبر آغاز شده بود، یک تهدید امنیتی را به پروژه بازسازی نظم جهانی تبدیل کردند. این مسئله بسیار خطرناک بود زیرا یک قدرت در نظام بین‌الملل تصمیم گرفت به جای «مدیریت» یک بحران، به مهندسی محیط بین‌الملل اقدام کند. قدرت‌ها وقتی بیش از ظرفیت واقعی خود برای تغییر رفتار سایر دولت‌ها تلاش می‌کنند، دچار بیش‌گستری (overextension) استراتژیک می‌شوند که تبعات فاجعه‌باری را به همراه دارد. 
افغانستان و عراق
جان مرشایمر، استراتژیست شناخته‌شده در کتاب «توهم بزرگ» خود، تأکید دارد دستگاه سیاست خارجی آمریکا در جهان پس از حملات یازدهم سپتامبر به‌دنبال لیبرال هژمونی بود؛ استراتژی‌ای که چیزی جز یک «توهم بزرگ» نبود. 
جنگ افغانستان به میزان بسیار زیادی ناشی از واکنش مستقیم به حملات یازدهم سپتامبر بود. افکار عمومی هدایت‌شده آمریکا خواستار برخورد با تروریست‌های القاعده بودند و محافظه‌کاران با به تصویر کشیدن طالبان به عنوان حامی القاعده، این جنگ را توجیه کردند. حتی امروزه نیز بسیاری از استراتژیست‌های برجسته گرچه جنگ افغانستان را اشتباه می‌دانند اما بر این باورند که فشار افکار عمومیِ اقناع‌شده پس از حملات یازدهم سپتامبر به حدی بود که مخالفت با شروع این جنگ میسر نبود. 
با این حال، جنگ عراق را نمی‌توان با همان منطق توضیح داد. جان مرشایمر به صراحت می‌گوید این مقامات صهیونیست بودند که آمریکا را به جنگ عراق کشاندند. یک هیئت صهیونیست در همان زمان با سفر به واشنگتن، از مقامات کاخ‌سفید خواست که آمریکا حتی به جای عراق ابتدا حکومت ایران را ساقط کند؛ موضوعی که دولت بوش آن را به مراحل بعدی ایجاد «خاورمیانه جدید» موکول کرد. در این برهه، نگرش در سیاست خارجی آمریکا به جای مقابله با تهدید فعلی، بر از بین بردن تهدیدی بود که ممکن است در آینده برای این کشور به وجود آید. با این تعریف، هر کشوری در نظام بین‌الملل می‌تواند به کشوری دیگر حمله کند. 
استفن والت، از رئالیست‌های برجسته می‌گوید: «قدرت باید برای منافع حیاتی مصرف شود، نه برای هر تهدید ممکن». جنگ عراق و افغانستان مصداق درگیر شدن آمریکا در منافعی غیرحیاتی بود. گرچه واشنگتن در ویران کردن این دو کشور موفق بود، اما تاریخ نشان داد روند مهندسی اجتماعی و روی کار آوردن یک حکومت هم‌راستا با آمریکا به سادگی میسر نیست. رابرت جرویس، از اندیشمندان برجسته بر این باور است قدرت آمریکا باعث توهم کنترل در این کشور شد. در واقع، کشوری که قدرت دارد ممکن است تصور کند نتایج سیاسی را هم می‌تواند کنترل کند اما حقیقت نشان داد این مسئله توهمی بیش نیست و جنگ عراق و افغانستان در نهایت متناسب با خواست مقامات واشنگتن پیش نرفت. پارادوکس اصلی اینجا رقم خورد که محافظه‌کاران در کاخ‌سفید برای افزایش امنیت آمریکا وارد جنگ شدند اما در عمل همین مداخلات نظامی، تهدیدهای جدیدی را ایجاد کرد. برای مثال، ساقط کردن صدام حسین به ایجاد یک خلأ قدرت و افزایش نفوذ ایران در این کشور منجر شد. 
3 میراث حملات یازدهم سپتامبر برای آمریکا
حملات یازدهم سپتامبر تبعات بسیار سنگینی برای آمریکا به همراه داشت. فارغ از تبعات اقتصادی همچون سقوط آزاد بورس و شمار بالای جان‌باختگان، از 3 منظر می‌توان به این مسئله نگاه کرد:
الف) میراث نهادی: واشنگتن پس از حملات یازدهم سپتامبر به طور گسترده و نهادی اقدام به استفاده از ابزارهایی کرد که پیش از آن به این سهولت از آن استفاده نمی‌کرد. واشنگتن در این دوره شروع به اعمال تحریم‌های گسترده علیه هر کشوری که مخالف خود بود، کرد. فراتر از آن بسیاری از اقدامات در سیاست خارجی و داخلی این کشور عادی‌سازی شد. برای مثال، انجام عملیات‌های ویژه در کشورهای مختلف و کشتار غیرنظامیان، حملات هوائی مانند آنچه در پاکستان رخ می‌داد، جنگ‌های نیابتی، ایجاد پایگاه‌های نظامی گسترده در مناطق مختلف جهان، عملیات نظارت و جاسوسی گسترده داخلی و حتی جاسوسی از رهبران کشورهای متحد از جمله کشورهای اروپایی، در جهان پس از حملات یازدهم سپتامبر به‌شدت عادی‌سازی و نهادینه شد. در حالی که براساس قانون، این کنگره آمریکاست که وظیفه اعلام جنگ را دارد، در این دوره رئیس‌جمهور آزادی عمل بیشتری در اختیارات جنگی به دست آورد که به معنای سپردن سکان ماشین جنگ کشور به اراده یک نفر بود.
ایران
تجاوز جاری به ایران نیز به خوبی نشان می‌دهد تفکر نهادی شکل گرفته پس از حملات یازدهم سپتامبر، چگونه باعث آغاز یک منازعه بزرگ بدون اجازه کنگره و با اختیارات جنگی ترامپ می‌شود. گرچه برخی از این اختیارات مربوط به سال‌های پس از جنگ ویتنام می‌شود، اما ناتوانی کنگره در مهار ترامپ و امنیت‌سازی کاخ‌سفید، به خوبی گویای میراث نهادی یازدهم سپتامبر است. 
ب) میراث دوم حملات یازدهم سپتامبر، میراث فکری بود. در واقع، در این دوره ذهنیت استراتژیک آمریکا به‌طور کامل تغییر کرد. در حالی که پیش از آن بر بازدارندگی در برابر تهدیدات تأکید می‌شد، اما محافظه‌کاران به جای آن بر حملات پیش‌دستانه تمرکز کردند. این بدان معنا بود که اگر احتمال می‌دهیم دشمن در آینده به یک تهدید تبدیل شود، بهتر است همین امروز به آن حمله کنیم. دکترین پیش‌دستانه دولت بوش یکی از مهم‌ترین تغییرات نظری سیاست خارجی آمریکا پس از ۱۱ سپتامبر بود. جنگ علیه ایران گویای این تغییر تفکر استراتژیک است. در حالی که تمامی اندیشمندان و استراتژیست‌های برجسته غربی، ایران را تهدیدی برای منافع ملی آمریکا نمی‌دانستند، استدلال کاخ ‌سفید این بود که تهران ممکن است در آینده به تهدیدی علیه آمریکا تبدیل شود! در حقیقت، از دید آنها این یک جنگ پیشگیرانه بود. در این تعریف، واشنگتن می‌تواند به هر کشوری در نظام بین‌الملل با این ادعا که در آینده به یک تهدید تبدیل شود، حمله کند. 
ج) میراث سوم حملات یازدهم سپتامبر برای آمریکا، عادی‌شدن جنگ‌های بی‌پایان برای این کشور بود. جنگ‌های آمریکا برای مقابله با تروریسم و دولت‌های متخاصم از سال 2001 آغاز شد و اکنون پس از 25 سال، این کشور همچنان در حال جنگ، مداخلات خونین نظامی، انجام عملیات‌های تروریستی، ترور و ربایش مقامات سایر کشورها، ایجاد کودتا، و اعمال تحریم‌های ظالمانه است. 
خسارت‌هایی که به آمریکا وارد شد
برآورد پروژه هزینه‌های جنگ دانشگاه براون نشان می‌دهد جنگ‌های آمریکا پس از ۱۱ سپتامبر حدود 8 هزار میلیارد دلار هزینه بر روی دست مالیات‌دهندگان آمریکایی گذاشته است و طی آن نزدیک به ۳۸ میلیون نفر آواره شده‌اند. برآورد این پروژه نشان می‌دهد در عراق، افغانستان، پاکستان، سوریه، یمن و دیگر میدان‌های جنگی که آمریکا در آن مداخله داشته است، به طور مستقیم نزدیک به یک میلیون نفر جان خود را از دست داده‌اند. حقیقت تلخ اینکه، ۱۱ سپتامبر فقط باعث آغاز مداخلات نظامی آمریکا و استراتژی‌های احمقانه این کشور در نظام بین‌الملل نشد؛ بلکه جنگ را به ‌عنوان وضعیت عادی سیاست خارجی آمریکا نهادینه کرد. امروزه برای یک شهروند آمریکایی جنگ دائمی دولتش در مناطق دیگر به یک مسئله عادی تبدیل شده است. این در حالی است که در اوج جنگ سرد، جنگ ویتنام به شکافی عمیق در جامعه این کشور منجر شده بود، به طوری که حتی شخصیت‌های برجسته اجتماعی همانند محمدعلی کِلی با افتخار در مقابل سیاست‌های تجاوزگرانه دولت وقت آمریکا می‌ایستادند. در مقابل، اکنون مسئله جنگ دائمی به طور کامل در جامعه آمریکا پذیرفته شده است.

captcha