کد خبر: ۳۳۷۴۸۶
تاریخ انتشار : ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ - ۲۱:۴۵
«امید و شکست» خاطرات سال‌ها فعالیت اطلاعاتی- امنیتی یعقوب نیمرودی برای اسرائیل- ۸۵

کمک از گرجستان

فوریه ۱۹۹۳ دوباره برای یک سفر تجاری به روسیه رفتم و در چارچوب آن برای رفتن به گرجستان هم برنامه‌ریزی کردم. 
زمان کوتاهی قبل از آن‌که به روسیه پرواز کنم، با نخست‌وزیر اسحاق رابین محرمانه ملاقات کردم. 
در همان روزها به من اطلاعاتی رسید مبنی بر این‌که «ادوارد شواردنادزه»، رئیس‌جمهور گرجستان، قصد دارد به‌زودی برای دیدارهایی با مقامات ارشد [جمهوری اسلامی ایران] به تهران برود. این اطلاعات جالب مرا به حالت تعلیق وارد کرد. احساس کردم که آنجا یک فرصت طلایی وجود دارد تا اطلاعاتی درباره افسر زندانی «رون آراد» به دست بیاوریم و فکر کردم که حتی می‌توانم به همه کسانی که افترا می‌زدند و به همه آن کسانی که بعد از ماجرای «ایران‌گیت»(1) علیه من خروج کردند، اثبات کنم که من می‌توانم در جایی که دیگران شکست خورده‌اند موفق شوم: آوردن اطلاعاتی درباره افسر گمشده رون آراد. 
حاضر بودم تا زمان و سرمایه‌ام را فدا سازم تا کمکی به حل این معما کنم. می‌دانستم که کل سیستم امنیتی - آمان، شاباک و موساد(2) - موفق نشده‌اند تا اطلاعات جدیدی درباره سرنوشت افسر نیروی هوایی که هواپیمایش اکتبر ۱۹۸۶ در لبنان سقوط کرد، بیاورند. 
خودم را متقاعد کردم که من، یعقوب نیمرودی، در جایی که آن‌ها شکست خورده‌اند موفق خواهم شد و از این رو خواستم با نخست‌وزیر صحبت 
کنم.
حتی قبل از ملاقات با رابین، همه اطلاعات ممکن درباره وضعیت گرجستان و رئیس‌جمهور شواردنادزه را جمع‌آوری کردم. از زمان غیرنظامی شدن {Demilitarisation} اتحاد جماهیر شوروی، وضعیت [این] کشور رو به افول رفت. 
تقریباً چیزی از کشوری که به سبب توانگری کشاورزی شناخته شده بود، باقی نماند. وضعیت آن‌قدر وخیم بود که شواردنادزه مجبور شد اعتراف کند که هشتاد و پنج درصد از شهروندان کشور به آستانه گرسنگی رسیده‌اند. 
علاوه بر وضعیت سخت اقتصادی، شواردنادزه مجبور شد در مارس ۱۹۹۲ با شورشیان مسلمان عمدتاً در منطقه مرزی آبخازیا در قفقاز مقابله کند که از هرج ‌و مرج سوءاستفاده کرده بودند تا به امپراتوری متلاشی شوروی یورش برند و از این طریق تلاش کنند قدرت را به دست آورند. 
برخی از شورشیان از ارتش روسیه کمک مستقیم دریافت کردند و با تجهیزات زرهی و بالگردهای جنگنده جدیدی که گرفتند، همراه با هزاران داوطلب از جمهوری‌های مسلمان شمال قفقاز به ارتش گرجستان حمله کردند. ارتش گرجستان کوچک و فاقد تجربه سخت، با شورشیان مقابله کرد و آن‌ها طی مدت‌زمان کوتاهی بر بخش‌های بزرگی از منطقه گرجستان مسلط 
شدند. 
بحران در آبخازیا منجر به مواجهه با روسیه شد و این امر محاصره اقتصادی را بر گرجستان تحمیل کرد و بازارش را به آستانه فروپاشی مطلق رساند. سوخت تماماً مصرف شد و در خیابان‌های پایتخت، تفلیس، تقریباً ماشینی دیده نمی‌شد. شاخه‌های اصلی درآمدزایی در گذشته، گردشگری و کشاورزی هم در آستانه فروپاشی قرار گرفتند.
با این اطلاعات به دفتر نخست‌وزیر رابین رفتم. خیلی منتظر نماندم و در حضورش ایده‌ای را که مرا آشفته کرده بود ارائه کردم: من به شواردنادزه کمک خواهم کرد تا اقتصاد کشورش را تثبیت کند و در ازای آن از او اطلاعاتی درباره افسر رون آراد دریافت خواهم کرد. 
حقیقت امر این است که من به کسب اطلاعات بیشتری امیدوار بودم. در خیالم دیدم که هواپیما به فرودگاه بن‌گوریون رسیده، در باز شده و افسر آزاد شده پدیدار می‌شود و دستش را برای سلام به اهتزاز درآورده است. 
این اتفاق چه دستاورد بزرگی خواهد بود.
به رابین توضیح دادم که این فرصتی است که یک بار به دست می‌آید: شواردنادزه برای گفت‌وگو به تهران می‌رود، تنها جایی که در آن شانس کسب اطلاعات درباره سرنوشت افسر گمشده وجود دارد. 
رابین گوش کرد. او بدان آگاه بود که رهبر گرجستان از حمایت وسیعی در دولت امریکا برخوردار است که به هرگونه کمکی به دولت نظر لطف می‌افکند، اما از عکس‌العمل‌های محتاطانه‌اش دریافتم که او از درگیری‌های بیشتر به سبک «ایران‌گیت» می‌ترسد. 
به‌علاوه، این سخن را به صراحت گفت: «یعقوب! من نمی‌خواهم که «ایران‌گیت» دوم داشته باشم.»
احساس کردم که دیگر نمی‌توانم ساکت باشم. نخست‌وزیر رابین مجبور شد از من در همان موضع، سخنان سرزنش‌بار بسیاری را بشنود که شک دارم از کس دیگری هرگز شنیده باشد: «کسی مثل تو می‌داند که این عملیات تنها به این دلیل شکست خورد که موشک‌های «هاوک» که به ایران ارسال شدند، توسط افرادی از سیستم امنیتی عوض شدند.
 آن‌ها موشک‌ها را بدون اجازه تو و بدون تأیید مدیرکل وزارت دفاع عوض کردند. مجبور بودم تا کمیته بازپرسی جدی تشکیل دهم که حقیقت را در مورد اشتباه وحشتناک فاش کند. 
کسی مثل تو می‌داند که اگر این خرابکاری نبود، این عملیات موفق بود و تاریخ خاورمیانه می‌توانست متفاوت باشد.»(3) هیجان‌زده بودم و موفق نشدم خودم را بازدارم. احساس کردم که من باید این حرف‌ها را بگویم. رابین شنید و سکوت کرد. بعد از چند دقیقه آرام شدم. آب نوشیدم و به خود آمدم. به نخست‌وزیر اطمینان دادم که همه چیز با احتیاط و با مسئولیت انجام خواهد گرفت.
در نهایت رابین دست‌هایم را به گرمی فشرد: «یعقوب، همه چیز تحت مسئولیت تو خواهد بود. 
تو راهی یک مأموریت سنگین و سختی شده‌ای و همیشه در مأموریت‌هایی که بر تو محول شدند موفق شدی. این بار هم من و همه اسرائیل امیدواریم که 
موفق شوی.»
پانوشت‌ها:
۱- م: رجوع کنید به پاورقی شماره ۱ در فصل ۱۲.
۲- م: «آمان» سازمان ضداطلاعات ارتش رژیم صهیونیستی، «شاباک» سازمان اطلاعات و امنیت داخلی رژیم صهیونیستی و «موساد» سازمان اطلاعات خارجی رژیم صهیونیستی است.
۳- م: نیمرودی در این قسمت به بخشی از یک نزاع داخلی میان دلالان اسلحه مرتبط با اسرائیل اشاره می‌کند که هر کدام به دنبال از میدان به در کردن دیگری برای فروش اسلحه به ایران و اخذ کارمزد این معامله بوده‌اند. برای اطلاع از این معاملات به پاورقی شماره ۱۷ در همین فصل مراجعه کنید. ضمن این‌که اساساً ادعای نیمرودی نادرست است. دلالان اسلحه مرتبط با ایران به دروغ خود را نمایندگان «جمهوری اسلامی» جا زده بودند و ادعاهای خلاف واقعی مبنی بر هماهنگی با مقامات عالی ایران برای برقراری رابطه با آمریکا و اسرائیل داشتند؛ نیمرودی یا به دلیل عدم اطلاع از اخبار و مناسبات داخلی ایران و یا برای پیشبرد منافع خودش ترجیح می‌دهد این‌گونه جلوه دهد که اظهارات دلالان مرتبط با ایران صحیح بوده و علت رسوایی را شکل گرفتن نزاع داخلی میان خودشان عنوان کند؛ در حالی که این رسوایی پس از سفر مک‌فارلین به تهران و مشخص شدن عدم اطلاع مقامات عالی جمهوری اسلامی از وعده برقراری رابطه (که خودسرانه توسط دلالان داده شده بود)؛ شکل گرفت.

captcha